|
آروشا تو هفتهی گذشته کلی کارهای جدید یاد گرفته و تقریباً هر روز ما رو سورپرایز میکنه. براش اتل متل رو که میخونیم یه پاش رو ور میچینه؛ بچهم منتظر نمیمونه تا ببینه سوخته یا نه، تا میگیم آروشا اتل متل توتوله سریع یه پاش رو بر میداره. از پنجشنبه نانای میکنه و مرتب چپ و راست میره. هر وقت خودش خیلی خوشحال باشه میرقصه و خیلی به موزیک کاری نداره. کار جدیدش هم اینه که دست میده و تا میگم آروشا دست بده دستش رو با خوشحالی میاره جلو. من هم دست میدم و بهش میگم نازنین هستم و از آشناییتون خوش وقتم. خلاصه اینکه خیلی بامزه شده. چند ساعت نبینمش دلم حسابی براش تنگ میشه. به چرخهای کالسکهش خیلی دقت میکنه، تا کمر خم میشه که حرکت چرخها رو تماشا کنه. بعضی وقتها حدود یک ربعی محو چرخها میشه. عاشق سشواره و تا من موهامو خشک کنم و سشوار بکشم صداش در نمیاد؛ منتظر میشینه که گاهی من از دور سشوار رو به موهاش بگیرم و کلی ذوق میکنه. دندونهاش خیلی اذیتش میکنه و بیشتر مواقع داره غر میزنه. خدا کنه زودتر این مروارید کوچولوش در بیاد تا هم خودش راحت بشه هم ما. از نظر غذا خوردن هم خدا رو شکر خوبه و اگه گرسنهش باشه راحت غذا میخوره. اما وقتی هم سیر باشه به زور بهش غذا نمیدیم. البته ما هم از اول هیچ وقت برای غذا خوردن تشویقش نکردیم و هورا نگفتیم و به همین خاطر آروشا فهمیده که برای خودش غذا میخوره نه برای خوشحالی ما.
هفتهی گذشته حسابی سرمون شلوغ بود. دوشنبه که به مناسبت سالگرد ازدواج با مامان و بابا وبهنوش رفتیم خانهی استیک و آروشا هم حسابی همکاری کرد. تو راه هم علی برامون آهنگ عروسی گذاشت. هر سال سالگرد عروسیمون لباسم رو میپوشیدم و یه چرخی تو خونه میزدم ولی پارسال که حامله بودم و امسال هم وقت نشد بپوشم. حالا تا سال دیگه ببینیم چی میشه. طبق معمول هر سال مامان وبابا کلی شرمندهمون کردن و علی هم که دیگه جای خود.
سهشنبه رفتم استخر. چهارشنبه هم یکی از دوستهای دوران دبیرستانمون همهی بچههای کلاس سوم و پیشدانشگاهی که خیلی با هم دوست بودیم رو دعوت کرده بود. حدود دوازده نفر بودیم. خیلی برام جالب بود. یکی از دوستهام دوتا بچه داشت، یکی دیگه هنوز ازدواج نکرده بود، یکی حامله بود و ... با اینکه خیلی گفتیم و خندیدیم ولی نمیشد اون صمیمیت سابق رو تو چشمهای بچهها دید . یه جورایی همه دنبال این بودن که ببین شوهرهاشون چه کاره هستن و وضع مالیشون چهطوریه و کی چهقدر تحصیل کرده و ... با همهی اینها برای من بعدازظهر جالبی بود. شب هم یکی از دوست های گل علی با خانوم و دخترش از شیراز اومده بودن که با هم رفتیم شام بیرون و از دیدنشون خوشحال شدیم. دخترشون یک سال از آروشا بزرگتره و با دیدنش سال دیگهی آروشا برام تصور میشه. آروشا هم خیلی دختر خوبی بود. واقعاً من و علی بهش افتخار کردیم؛ این موضوع رو وقتی اومدیم تو ماشین به خودش هم گفتیم. هر وقت میریم بیرون و آروشا رو میبریم به آروشا میگم از بابا علی تشکر کن که شما رو آورده گردش و ... ولی این بار ما بهش گفتیم که دختر خیلی خوبی بوده و تشویقش کردیم. 
پنجشنبه هم بابا برای یه سفر کاری سه روزه رفت ارمنستان و ما هم طبق معمول کوچیدیم خونهی مامان اینا. از اونجایی که آروشا همهش دوست داره رو پا باشه و زیر بغلش رو بگیریم راه بره. روروک یکی از دوستامون رو چند روز قرض گرفتیم تا ببینیم عکس العمل آروشا چهطوریه که دیدیم خیلی دوست داره و خیلی راحت باهاش همه جا میره. بنابراین با مشورت با دکترش رفتیم و یه دونه خریدیم. آخه شنیده بودم که رد پزشکیه و بهتره بچه توش نشینه؛ ولی دکترش گفت برای بچهای که از این سن دوست داره راه بره و از نظر قدی هم مشکلی نداره میتونید بخرید. بنابراین جمعه از صبح تا ظهر با علی تو خیابون بهار بالا پایین میرفتیم.
شنبه شب هم با مامان آروشا رو بردیم هایپر و کلی بازی کرد و شام خوردیم برگشتیم خونه. یه خانومی هم با یه پسر کوچولو اومد کنار میزمون و گفت اومدیم از دخترتون خواستگاری کنیم. من هم گفتم به نظر میاد پسر شما از دختر ما کوچکتره ولی مامان داماد گفت که مهم تفاهمه و کلی خندیدیم. اسم نینی آراسب بود و خیلی بامزه بود. آروشا هم تمام مدت داشت با کچاپی که داده بودیم دستش بازی می کرد و اون رو میجوید.
بابا هم آخر شب برگشت. به سفارش مامان برامون از ارمنستان شیرینی آورده بود که واقعاً خوشمزه بود و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه دل سیر شیرینی خوردم. دوشنبه هم از صبح مشغول تمیزکاری بودم و کلی کار کردم. سهشنبه هم رفتم آکوا و کلی ورزش واستخر و ...، به قول مامانم سهشنبهها روز مرخصی نازنینه ولی بعضی وقتها تا دو سه روز هم اضافه میشه. چهارشنبه شب هم که شب یلدا بود و ما خونهی دایی سعید اینا دعوت داشتیم و اولین شب یلدای آروشا خانوم رو جشن گرفتیم. البته پارسال آروشا شب یلدا تو هفته ی بیست حاملگی تو شکم مامانش بود. این هم فال حافظ آروشا که بابا جونش براش نیت کرد و گرفت.
خوش خبر باشی ای نسیم شمال که به ما میرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها فصمتها هنا لسان القال
مالسلمی و من بذی سلم این جیراننا و کیف الحال
عفت الدار بعد عافیه فاسالوا حالها عن الاطلال
فی جمال الکمال نلت منی صرف الله عنک عین کمال
یا برید الحمی حماک الله مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالی ماند از حریفان و جام مالامال
سایه افکند حالیا شب هجر تا چه بازند شب روان خیال
ترک ما سوی کس نمینگرد آه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابری تا چند ناله عاشقان خوش است بنال



|