جهان با تو زیباتر است

تولد مامان نازنین

این­که تو آمدی تا روزی همسر من شوی تقدیرمان بود یا انتخابمان نمی­دانم. این­که تو در چنین روزی پای در این جهان نهادی تا روزی مادر دختر دلبندمان باشی حاصل جبر بود یا اختیار، باز هم نمی­دانم. و ندانستن گاهی چه خوب است؛ خصوصاً وقتی که مهم نیست! مهم آن است چه تقدیر تو بود چه انتخاب دیگری در چنین روزی آمدی ... زیبا و نازنین. تا روزی مرا شایسته همسری برگزینی و دیگر روز تقدیر لیاقت توأمان مادری و پدری را از فرزندمان به ارمغان بگیریم.

نازنین بانوی زندگیم، تولدت مبارک!

با اجازه از دختر گلم آروشا که این فضا را از او عاریه گرفتم تا برای مادر مهربانش چند سطری بنگارم.

+ نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳٩۳ ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سه سال و سه ماه و سه روز ...

در این روز میانه تابستان هُرم هوای داغ ظهرگاهی در مقابل گرمای لبخند و برق نگاه تو به سردی و کرختی تن می زند.

این روزهای بالندگی ات را با اعداد و ارقام شمردن هنری نیست که لحظه لحظه اش شگفت است و بی بدیل!

جان پدر ... مادرت و من به بودن تو در زندگی خود می بالیم؛ امیدوارم روزی که توانستی این نوشته را بخوانی تو هم به داشتن ما افتخار کنی.

+ نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

تولد سه سالگی آروشا

بالاخره تونستم فکرم رو جمع و جور کنم و بیام چندخط بنویسم. اول از همه باید از تک​تک دوستان مهربونم تشکر کنم که پیام​های تسلیت​شون برام یه دنیا ارزش داشت و آرامش. عزیز در تاریخ 17 اردیبهشت ما رو تنها گذاشت و رفت. تمام مراسم​ش در بهترین اعیاد و روزهای خوب به​طرز معجزه​آسایی برگزار شد. خدارو شکر می کنم که به عنوان یه نوه که عزیز خیلی قبول​م داشت براش با تمام وجود سنگ تموم گذاشتم چه زمانی که از عطر وجودش لبریز بودم و سایه​ش بالای سرمون بود و چه زمان برگزاری مراسم. امیدوارم که روح پاکش ازم راضی باشه و دعای خیرش بدرقه​ی زندگی​مون. نمی​خوام این پست رو که عنوان​ش تولد آروشاست رو با این مطالب غمناک کنم ولی دوست دارم برای آروشا ثبت کنم که مفهوم مرگ رو با فوت عزیز لمس کرد. شبی که عزیز مرحوم شده بودن و شمع​های مشکی روشن بود آروشا می​خواست تک​تک شمع​ها رو مثل تولد فوت کنه که علی براش توضیح داد بابا جان نباید این کار رو بکنی الان تولد نیست. پرسید پس چرا شمع روشنه؟ علی گفت عزیز رفتن پیش خدا. آروشا پرسید کی بر می​گرده؟ علی گفت دیگه بر نمی​گرده و ما دیگه عزیز رو نمی​بینیم. سرش رو گذاشت رو شونه​ی باباش و گریه کرد و گفت برای عزیز خیلی ناراحتم. علی هم گفت بابا جان این قسمتی از زندگیه همه​ی آدم​ها یک روز به دنیا میان و یک روز هم از دنیا می​رن. فردا صبحش که بیدار شد گفت می​خوام چراغ قوه بردارم برم عزیز رو پیدا کنم بیارمش. روزهای سختی رو گذروندیم با اینکه عزیز 94 سال​شون بود ولی تا قبل از بیمارستان رفتن کاملاً سرحال و هوشیار بودن و مشکل خاصی نداشتن. جای خالی​ش خیلی برامون سخته. استقامت و روحیه​ی بی​نظیرش و  راه و رسم زندگی​ش تا ابد الگوی من خواهد بود. روح بی​آلایش​ت شاد مادر بزرگ عزیزم.

 

آروشا کوچولوی ما سه ساله شد و امسال جشن تولد مثل هر سال نداشت. روز 14 اردیبهشت تو کلاسشون یه تولد کوچولو داشت و در کنار دوستاش کلی لذت برد.


 چند روز بعد از مراسم هفتم عزیز به پیشنهاد بابا و عمو و عمه​هام به مناسبت اینکه عمه فروغ هم از کانادا اومده بود و همه می خواستن دور هم باشن یه تولد هم تو خونه​ی خودمون گرفتیم حدود 30 نفر. البته بهتره بگم یه شام دورهمی بود تا تولد. چون فقط شام بود و کیک. همه کلی زحمت کشیده بودن و آروشا هم خوشحال بود و روحیه​ی همه رو عوض کرد.

از خود آروشا بگم که این روزها واقعاً انرژی می​بره و بعضی وقت​ها واقعا اشکم درمیاد. دائم می​گه یکی بیاد با من تو اتاق بازی کنه و خیلی کم پیش میاد که خودش بازی کنه. تو جمع​های غریبه میاد می​چسبه بهمون و چند دقیقه​ای زمان می​بره تا روش رو برگردونه و سلام کنه و عادی بشه. قبلاً اصلاً اینطوری نبود ولی الان مدتیه خجالتی شده. نقاط ضعف من رو پیدا کرده و درست زمانی که بخواد حالم رو بگیره می​زنه به هدف. حس استقلال به شدت تو وجودش تقویت شده و تقریبا هر کاری که که فکر کنه می​تونه انجام بده باید خودش انجام بده. از این رفتارش خیلی خوشم میاد. تقریباً هر چیزی که بگی برعکس​ش رو انجام می​ده. من هم راهش رو پیدا کردم مثلاً وقتی باید بره حموم می​گم آروشا میشه امروز حموم نیای من سریع برم یه دوش بگیرم بیام. جلوتر از من تو حمومه! سر غذا خوردن هم همین طور! لباس​هاش رو تقریباً دیگه خودش انتخاب می​کنه و ست می​کنه. بلوز سفید شلوار قرمز گل سر بنفش و ... می​گم به​نظرت بهتر نیست یه کش قرمز به موهات بزنی که رنگ لباست باشه می​گه نه من بنفش​ش رو بیشتر دوست دارم! آستانه​ی ناراحتی​ش خیلی پایینه و خیلی سریع عکس​العمل نشون می​ده؛ یه مدت جیغ بنفش بود، الان یه کم بهتر شده و حداقل حرف می​زنه. سن سختیه این سه سالگی؛ ولی داریم با آرامش - اگه اعصاب​مون اجازه بده - می​گذرونیم. بعضی روزها اون​قدر شیرینه که دلم می​خواد قورتش بدم درسته و بعضی روزها هم ... کار جدیدی که می​کنه و البته باید خیلی درجه یک و خاص باشی تا شانسش رو پیدا کنی بوس محکم  هست. دستش رو می​ندازه دور گردنمون و لبش رو رو می ذاره رو لُپ​مون و محکم تا جایی که قدرت داشته باشه فشار می​ده. بعد هم می​گه بهت چسبید؟ همین کارهاش خستگی​های آدم رو در یک چشم به هم زدن از بین می​بره. چند روز پیش داشتیم بازی می​کردیم گفت برم ببینم تو اون کیسه​ی اسباب​بازی چه چیزهایی موجوده؟! داشت تولد بازی می کرد برگشت گفت اینها رو گذاشتم اینجا برای تزنین!


عجیب به سوپراستار علاقه​مند شده و تا پامون رو از خونه بذاریم بیرون برای رستوران رفتن می​گه بریم سوپراستار. به نظرش خیلی فضاش بچه​گونه میاد. چند هفته پیش با دو تا از دوستامون قرار داشتیم یه رستوران ایتالیایی که فضاش خیلی آروم و دنج و تاریک بود. با اینکه تجربه ی این مدل رستورانها روداشت ولی پاش رو نذاشت تو رستوران. من و خانوم دوست علی رفتیم نشستیم و یه کم منو رو بالا پایین کردیم و سفارش دادیم تا یه کم بیرون بازی کنه و بیاد تو ولی هر کاری کردیم نیومد و مجبور شدیم سفارش رو کنسل کنیم و بریم سوپراستار اون هم شب جمعه تو اون شلوغی که فقط صدای جیغ بچه​ها از تو استخر توپ​ها میومد و صدا به صدا نمی​رسید. از خنده مرده بودیم که ازکجا به کجا رسیدیم. این دوست​هامون دو تا گربه خریدن تو خونه​شون نگهداری میکنن و بچه ندارن با دیدن این صحنه​ها دائم می گفتیم  قدر گربه​هاتون رو بدونین!

کلاس مفاهیم ریاضی هم تموم شد. شش ترم رفتیم و دیگه به نظرم برای گروه سنی آروشا آموزش و جذابیت خاصی نداشت. یک ماه استراحت کردیم و از هفته​ی دوم تیرماه کلاس موسیقی و باله شروع می​شه. بعد از کلی پرس​وجو و تحقیق و مشاوره با چند دوست تجربه​دار آروشا رو موسسه موسیقی پارس ثبت نام کردیم و باله​ی اسپین. در مورد باله حرفی نمی​زنه ولی برای موسیقی خیلی​خیلی ذوق می​کنه و به هر کی می​رسه می​گه می​خوام برم مدرسه موسیقی پارس. حتی وقتی یه غریبه رو ببینه به من می​گه مامان بگو آروشا می​خواد بره موسیقی. خدا کنه همین قدر که مشتاقه پشتکار هم داشته باشه. تو خونه هم خودمون رو مفاهیم ریاضی و زبان کار می کنیم تو ماه گذشته 15 تا میوه جدید رو به انگلیسی یاد گرفتیم با کتاب و فلش کارت. ساعت رو هم با هم کار می کنیم و الان ساعت های اصلی رو کاملاً یاد گرفته. دوره​ی کلمه​های قبلی رو هم انجام می دیم ولی کلاً به بیشتر از نیم ساعت در روز نمی​رسه و بقیه رو بازی می​کنیم. 

تو این مدت هم دائم مهمونی بودیم و تا عمه​م ایران بود هر شب یک​جا دعوت بودیم. یعد از رفتن​ش یک دفعه زندگی به روال قبل برگشت. خاله فرانک هم کلاً سه هفته ایران بود که بیشترش به مراسم گذشت و از این سفرش نتونست مثل همیشه لذت ببره. به پیشنهاد آروشا یه بار دیگه رفتیم موزه ی دارآباد و دوباره کلی ذوق کرد و بازی کرد. نمایش عروسکی الاغ رو پل رو رفتیم فرهنگسرای ابن سینا با دوستاش و خیلی خوب بود. تولد جانا دوست گل​ش تو کلاس برگزار شد و خیلی دوست داشت. تولد پانیذ که برای دوست​هاش گرفته بود رفتیم و  حیاط پارتی خونه​ی بیتا جون مامان جانا  و مهمونی بعد از دفاعیه​ی دکترای عمو حسین. مامان حمیلی مهربون هم تو این مدت رفتن مکه و برگشتن و کلی برای آروشا دعا کرده بودن. امیدوارم همیشه سلامت باشن.

راستی یه کار مهم دیگه هم تو این مدت انجام دادم یه قرار با دکتر مشاور روانشناس دوران حاملگی​م گذاشتم و واقعاً لطف کردن و با اینکه سرشون به شدت شلوغ بود برام یک جلسه گذاشتن و با علی و آروشا رفتیم. کلی گفتیم و خندیدم و دیداری تازه کردیم و واقعا با دیدن شون انرژی مثبت گرفتم.  

و این هم آروشا در اولین جام​جهانی زندگی​ش! تمام بازی​های ایران لباس​ش رو پوشید و تیم ملی کشورش رو تشویق کرد.


+ نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩۳ ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ...

پانزده روز از فراق عزیز گذشت؛ ما نیز هم‌زمان هم بر اندوه ندیدن‌ش غصه می‌خوریم و هم بر سبک‌روحی و سبک‌باریش غبطه!

گرچه می‌دانیم که دیگر میان‌مان نیست اما گویی هرگز ما را ترک نکرده است؛ که مهربانی‌اش چونان رایحه‌ای اثیری مشام جان‌مان را می‌نوازد. عزیز بانویی بود تمام‌عیار مصداق غزل زیبای فروغی بسطامی:

کی رفته‌ای زدل که تمــنّا کـــنم تو را            کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور            پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

شاملو نیز در "بر آستانه ..." خود یکی از زیباترین تعابیر را از مرگ برمی‌سازد آنجا که:

... چرا که در غیاب خود ادامه می‌یابی و غیاب­ت حضور قاطع اعجاز است ...

و این گونه، حضور اعجازگونه‌ی عزیز نیز در امتداد یاد و خاطره‌ی فرزندان، نوادگان و دوست‌داران‌ش متجلی باقی خواهد ماند.

+ نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩۳ ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سه سال عاشقانه؛ تولدت مبارک!

فرزند دار شدن بس بی ­بدیل است؛ گویی در خود فرو می ­شکنی تا دیگر بار برآیی! چونان ققنوس و عنقا، یا اقاقیایی که از خود دیگرباره می ­روید. به قول مارگوت بیگل:

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان برمی بالد

بدان ماند که نادره نخستین است

و نادره  آخرین

و تو نادره ­ای هستی برای تمامی دوران ­ها ... پدیده ­ای شگرف که هویت را در وجود من و مادرت باز تعریف کردی.

در آستانه­ ی چهارمین سال زندگی­ت تو را ارج می ­نهم که لیاقت مادر و پدر شدن را به نازنین و من بخشیدی. دوستت دارم و امیدوارم که در تمام دوران زندگی ­ات نادره و بی ­بدیل بمانی و درخشان چون نامت آروشا!

+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سی و پنج ماهگی آروشا + سومین نوروز

آروشای ما در آستانه​ی سه سالگی سومین نوروزش روتجربه کرد و البته امسال کاملاً هوشیارانه نوروز رو لمس کرد و فهمید. یک هفته​ی آخر مشغول درست کردن کارت تبریک بودیم و تصیم گرفتیم امسال آروشا کارت​های کار دست خودش رو به عزیزان​ش هدیه بده. انقدر قیچی کرد و چسبوند تا بالاخره با کمک هم تونستیم ده تا کارت تبریک درست کنیم یه دونه کوچولو هم برای خودش درست کردیم تا یادگاری براش بمونه.


 از بیست​وسوم اسفند من و آروشا به همراه عمه بهنوش رفتیم شیراز. نزدیک پارکینگ فرودگاه که شدیم گفت بابا جان داریم به شیراز نزدیک می​شیم! تو اون یک هفته​ی قبل از عید بیرون رفتیم و بازی​ها رفت و کافی​شاپ رفت و برنامه​های شیرازی​ش رو اجرا کرد.چهارشنبه سوری مثل پارسال رفتیم بالا پشت بوم و بالن هوا کردیم و آروشا کلی ذوق کرد. رفتیم بیرون شام خوردیم و یه گشتی زدیم و از روی آتیش پریدیم و بقیه​ی روزها هم به خرید هفت سین و ... گذشت. سفره​ی هفت سین رو کاملاً یاد گرفت و انقدر دور هفت سین بود که روزی دو بار جارو برقی به دست یا سماق جمع می​کردیم یا اسپند.  بابا جان هم روز آخر سال رسید و دیگه همگی دور هم جمع بودیم. آروشا هم از صبح تا شب بازی می​کرد و از همه بیشتر به خاله شهره چسبیده بود و دیگه وقت استراحت هم برای شهره جون نمی​ذاشت. خلاصه خیلی خوش گذشت و هم گردش بود و هم عیددیدنی. برای اولین بار از مامان و باباش عیدی گرفت و چون اصلاً انتظارش رو نداشت خیلی خوشحال شد: یه گوسفند پازل Plan Toys. تا چهار فروردین شیراز بودیم و چون بابا جان قراربود بره سر کار برگشتیم تهران.


تعطیلات بابا جان تا روز آخر تمدید شد و کلی تهران​گردی کردیم و تجربه​ی جالبی بود برامون. یه روز رفتیم موزه​ی دارآباد و کاخ نیاوران. تو موزه​ی دارآباد مرتب می​گفت بابا جان این حیوون​ها یه روز واقعی بودن! خیلی خوشش اومده بود و بیرون نمیومد که بهش گفتیم می خوایم بریم خونه​ی پسر حاکم تا راضی شد. تو کاخ هم می​گفت پس خود حاکم کجاست؟ سیندرلا کو؟ می​خواست بره سوار ماشین بچگی​های شاهزاده رضا پهلوی بشه که خلاصه کلی حرف زدیم تا راضی شد بیاد بیرون. یه روز هم رفتیم باغ پرندگان که بیشتر باغ بود تا پرندگان ولی خوب بود برای آروشا و گفته دوباره من رو ببرید. دوست علی با خانواده​ش از شیراز اومده بودن تهران و یه بعد از ظهر تا آخر شب مهمون ما بودن که بچه​ها رو بردیم باغ​وحش و آروشا با دخترهاشون کلی بازی کرد و خوش گذروند. بعدازظهرها هم به عید دیدنی می​گذشت هر جا می​رفتیم آروشا اول می​رفت سراغ هفت​سین و می​پرسید چرا تخم مرغ رنگ نکردید یاچرا ماهی ندارید و وقتی ازش می پرسیدن هفت​سین رو بگو می گفت: Garlic، اسب! سمنو، سماق، سکه و ...  مامان فلور و بابا فرشید هم آنتالیا بودن و یک هفته ی آخر رو تنها بودیم که از صبح تا ده شب بیرون بودیم. یه شب هم رفتیم نمایش موزیکال کمدی که بر خلاف انتظارم آروشا تا آخرش رو نشست و دست زد و وقتی می​گفتن دست ها بالا آروشا مثل مجرم​هایی که تسلیم شدن دست​هاش رو می آورد بالا نگه می​داشت! بعد براش توضیح دادیم که دست​ها بالا یعنی باید دست بزنی. از اون روز هم یکی از بازی​های تو خونه ش اجرای نمایش شده که می​ره تو تخت ش و می​گه: سلام بعد من می​گم: سلام. می​گه: بلندتر حالا دست​ها بالا! سیزده به در هم با دایی ایمان و شادی جون رفتیم پارک حقانی و بعد هم بیرون شام خوردیم و رفتیم خونه​ی دایی ایمان. مختصر و مفید بود و خوش گذشت.


شیراز که بودیم بابا محمد گفت وقتی عموها و عمه بهنوش بچه​دار شدن آروشا می​شه رئیس بچه​ها چون ازهمه بزرگ​تره. یه نگاه با نازی همراه با خنده به بابا محمد کرد و گفت: وای بابا محمد این چه حرفیه که می​زنید! دیگه همه غش کرده بودن. علی زیر پتوخواب بود رفت گفت بابا جان شکل پری دریایی شدی! کارتون مورد علاقه​ی این روزهاشNemo  هست؛ اولش رو می​بینه بعد می​گه بزن آخرش که باباش نی​نی​ش رو پیدا کنه. داشتم لباس تنش می​کردم بلوزش از کله​ش رد نمی​شد گفتم: نی​نی ناز نرمم، نی​نی پنبه​م، نی​نی کله​گنده​م! انقدر خندید که از اون روز میاد می​گه نی​نی کله​گنده​م رو بخون. رفتیم پمپ بنزین می​گه: مامان من خیلی از بوی بنزین خوشم میاد چه طعمی می​ده؟! از اینکه هوا گرم شده و دیگه می​تونه با لباس کمتری تو خونه بگرده یا بیرون بره خوشحاله و مرتب تکرار می کنه که ببینید بهار شده درخت​ها سبز شده. به شلوار کوتاه هم علاقه​ی خاصی داره و دوست داره شلوارک بپوشه. هر کی ازش می​پرسه چند سالته؟ می​گه دو سال و یازده ماه!داشتم لباس تنش می کردم گفت مامان اینجا چی نوشته گفتم: H&M گفت: مثل M&M. موقعی که کار واجب داشته باشه می​گه : له لحظه بیا!


بازار مهمون​های کانادایی هنوز حسابی گرمه و تو ایام نوروز زن​دایی​م از کانادا اومده بودن و شب آخر قبل از رفتن​شون خونه​ی ما بودن و برای  آروشا هم  کلی سوغاتی آورده بودن. هفته​ی پیش خاله فرانک از کانادا اومد و به آروشا قول یه چمدون سوغاتی داده بود که آروشا روزشماری می​کرد تا خاله فرانک بیاد و کادوهاش رو بگیره. در حدی که تو خواب هم حرف می​زد و مثلاً می​گفت: لوازم آرایش بچه​گونه برای وقتیه که بزرگ شدم و یا مثلاً خاله فرانک شبیه مامان فلوره و ... روزی که رفتیم خونه​ی مامانی برای خاله فرانک گل خرید. اولش یه کم خجالت کشید ولی وقتی سوغاتی​هاش رو گرفت چند تا ماچ آبدار از خاله فرانک کرد و دیگه دوست شد. وقتی خاله فرانک سوغاتی​هاش رو داد، آروشا همه رو نگاه کرد و گذاشت تو کیسه​هاش. جالبه یه​دونه​ش رو هم باز نکرد و گفت الان نه! وقتی هم که اومدیم خونه نصف​ش رو جمع کردم و گفتم اینها برای وقتیه که بزرگتر شدی و گذاشتیم بالای کمد. اعتراضی نکرد. این روزها رفتارهاش خاص شده مثلاً تو سوپرمارکت می​گه: کیت​کت می​خوام! وقتی می​خریم می​خوایم بازش کنیم می​گه الان نمی خوام و مثلاً دو سه ساعت بعد یا هر وقتی که خودش بخواد بازش می​کنه. تو کلاس​شون جلسه ی آخر ترم پیش جایزه گرفتن. بچه های دیگه کادوهاشون رو باز کردن و وقتی دید جایزه​ی همه یه کتاب هست و شبیه هم، کادوش روباز نکرد و گفت می​خوام ببرم با مامان فلور باز کنم.

روز آخر تعطیلات مامان​بزرگم (مامان بابام) تو خونه حال​شون بد می​شه و از چهارده فروردین تا الان بیمارستان هستن. به محض اینکه مامان و بابا از سفر اومدن رفتیم بیمارستان و متأسفانه هنوز کاملاً خوب نشدن. این روزها هر روز مامان اینا بیمارستان هستن و عزیز هم یه روز خوبه و یه روز بد. عمه و شوهر عمه​م هم از کانادا اومدن و همه نگران عزیز هستن.

چون حال عزیز خیلی مناسب نیست امسال برای تولد آروشا برنامه​ریزی نکردیم و فقط یه تولد تو کلاس​ش براش می​گیریم و احتمالاً یه تولد دور همی تو خونه. عزیز بزرگ خانواده​ست و به احترام​ش نمی​خوام مهمونی راه بندازم. برای خود آروشا تو این سن تولد تو کلاس اهمیت بیشتری داره چون با دوست​هاش هست و بیشتر بهش خوش می​گذره.

هفته​ی گذشته خونه​ی طبقه​ی پایینی​مون به مناسبت روز مادر مولودی بود و من و آروشا رو هم دعوت کرده بودن. تا الان اینجور مراسم​ها نرفته بود و نمی​دونستم عکس​العمل آروشا تو جمعی که کسی رو نمی​شناسه چیه. فکر کنم شصت هفتاد نفری مهمون داشتن. آروشا اولش کنار من نشست و گفت مامان ناز چرا خونه​شون شلک خونه​ی ماست؟ (به شکل هم می​گه: شلک) گفتم چون طبقه​ی پایین ما هستن. یواش یواش شروع کرد به دست زدن و شادی کردن. خانومی که می​خوند شکلات می​ریخت و آروشا می​رفت وسط و شکلات​ها رو جمع می​کرد و می​آورد می​ریخت تو کیف من. انقدر براش جالب بود که وقتی اومدیم بالا گفت تولد من رو نولودی بگیر! به مولودی هم می​گه نولودی! لب​هاش رو هم جمع می​کنه و کلی با مزه می​شه. بعد هم گفت خونه​شون Number 8 بود! اینهم اولین تجربه ی آروشا از مولودی رفتن بود برای خودم هم خیلی خوب بود سال​ها بود تو یه برنامه​ی اینطوری شرکت نکرده بودم خیلی انرژی مثبت داشت و واقعاً برام خوب بود. از شکلات​هاش هم به همه​مون داد و بعد از نیم ساعت پشیمون شد و گفت از تو شکم​هاتون در بیارید پس بدید! من خیلی خسته شدم و خیلی زحمت کشیده بودم تا اون شکلات ها رو جمع کرده بودم. هنوز هم یه کیسه از اون شکلات​ها مونده که انقدر با خودمون بردیم و آوردیم که تقریبا همه خمیر شده.  

روز مادر هم تو کلاس برای مامان​ها با کاغذ رنگی و کاموا مامان درست کردن و هدیه دادن که برام واقعاً ارزش داشت و تا ابد نگه​ش می​دارم.


+ نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()
مطالب قدیمی تر »