جهان با تو زیباتر است

زیباترین لحظات و ناب‌ترین احساسات‌مان را برای دوست‌داشتنی‌ترین عضو خانواده در این‌جا به یادگار می‌گذاریم

 


Lilypie First Birthday tickers


Arms Up

از سه​ماهگی آروشا که هر روز DVDهاش رو نگاه می​کنه، من و علی هم در کنار اون مرتب کلمات رو براش تکرار می​کردیم و از همه بیشتر فعل arms up بود که علی به من می​گفت و من دست​هام رو بالا می​بردم و من هم به علی می​گفتم و ... آروشا هم با دقت به ما نگاه می​کرد و تا مدت​ها فکر می​کرد که داریم باهاش بازی می​کنیم و می​خندید. چهارشنبه​ی پیش با تکرار این کلمه دو تا دست​هاش رو بالا برد و از اون روز دیگه یاد گرفته و آنقدر براش دست می​زنیم و تشویق​ش می​کنیم که بعضی وقت​ها خودش دست​هاش رو می​بره بالا و یه چیزی می​گه و برای خودش دست می​زنه. دیگه از صبح تا شب کارمون شده arms up بازی و آنقدر از این کارش ذوق کردم که انگار دخترم دانشگاه بهترین رشته قبول شده و نتیجه​ی زحماتمون رو جواب داده. دیگه اینکه یاد گرفته گوش​ش رو نشون می​ده و وقتی می​گم گوش آروشا کو؟ اول به گوش من نگاه می​کنه و بعد گوش خودش رو می​گیره. دست دستی​هاش حسابی صدادار شده و بعضی وقت​ها کلمه​های جدیدی از خودش می​گه که حسابی بامزه​ست. این روزها حسابی داره تلاش می​کنه برای چهار دست و پا رفتن و چند قدمی می​ره و بعد خودش رو ول می​کنه رو زمین و استراحت می​کنه. بعضی وقت​ها هم می​شینه و دوباره شروع می​کنه. از بین کنترل​ها کنترل تلویزیون رو برمی​داره و می دونه با کدوم دکمه خاموش روشن می​شه و اگه ازش نگیریم یه صدباری تلویزیون رو خاموش روشن می​کنه.  

هفته​ی پیش هم که سه روز تعطیلی بود علی خونه بود و حسابی کمکم کرد و چهارشنبه که خونه​ی مامان اینا بودیم و پنج​شنبه بعدازظهر آروشا رو بردیم آتلیه و عکس​های زمستونی ازش گرفتیم. از ساعت پنج تا هفت و نیم طول کشید و حسابی خسته شده بودیم. واقعاً کار سختی​ه از نی​نی​ها عکس گرفتن چون باید وسط کار استراحت کنن و یه چیزی بخورن و لباس​هاشون عوض بشه و ... عکاس خیلی​خیلی باحوصله بود و من و علی از این رفتارش خیلی خوش​مون اومد. بعد از آتلیه تو ماشین تو بغل​م خوابید و گذاشتیم​ش خونه​ی مامان اینا و با دوستامون رفتیم رستوران ایتالیایی پونتو که یه جورایی پاتوق​مون شده طوری که از در رفتیم تو ما رو شناختن و بهترین جا رو به​مون دادن. این دوستامون رو خیلی دوست داریم و واقعاً از کنارشون بودن لذت می​بریم. خیلی جالبه که روزی که رفته بودیم آزمایش خون بدیم برای عقد، علی یکی از دوست​های دبیرستان​ش رو دید که اون​ها هم اومده بودن برای آزمایش و از همون​جا دوستی​مون شروع شد و تا همین امروز با هم هستیم. البته گروهی که بودیم حدوداً هشت نفره بود که همه به مروراز ایران رفتن و ما چهار تا موندیم. جمعه شب هم با مامان اینا و بقیه رفتیم سوپراستار و بعدش تا دو شب خونه​ی مامان اینا بودیم. شنبه نهار من و علی دوتایی رفتیم البرز و یه نهار دونفره رومانتیک خوردیم و شب هم با دایی سعید اینا رفتیم پرپروک و تعطیلات​مون رو به پایان رسوندیم. کلاً تو ایران تفریحات خلاصه شده به مهمونی و رستوران. وقتی یه روز تعطیل آدم فکر می​کنه کجا بره آخر سر از رستوران درمی​آره. اکثراً هم فست​فود. از اون ور تمام هفته سعی می​کنی به خوردن​ت دقت کنی و ورزش کنی از این ور آخر هفته با دوتا رستوران رفتن جبران می​شه. یکشنبه هم خونه​ی مامان اینا و دوشنبه هم خونه​ی دایی سعید اینا دعوت داشتیم که یکی از دوستای گل​مون از آمریکا اومده بودن و سه​شنبه هم ورزش و استخر و ولنتاین بازی. چهارشنبه هم خونه​ی مامان اینا و دندانپزشکی. کلی تو این مدت به دندون​هام رسیدم و پرکرده​های قبلی رو که تیره بود دادم برام دوباره با رنگ دندون پر کرد. چون من بچگی دندون​هام ارتودنسی شده بود باید دندون​های عقلم رو می​کشیدم که به ترتیب دندون ها فشار نیاره. بنابراین کشیدنی هم داشتم. خیلی طولانی شد ولی نتیجه عالی شد و فکر کنم حالا حالاها کار دندونی نداشته باشم. چهارشنبه از صبح آروشا یه کم داغ بود و بی​حال. به خاطر همین بعدازظهر بردیم​ش دکتر و بعد از معاینه و گفتن حالت​هاش به دکتر فهمیدیم که به خاطر دندون درآوردن​ش هم شکم​ش به هم ریخته و هم خواب​ش. دکتر گفت ممکنه تا ده بیست روز دیگه دندون​هاش در بیاد و لثه​های محکم​ش باعث شده این​قدر اذیت بشه. ولی مژده داد که این دندون​ها دندون​های بهتری از آب در میان و دوام بیشتری دارن. فعلاً که از چهار ماهگی درگیر دندون هستیم حالا تا کی خدا می​دونه. پنج​شنبه خونه​ی مامان اینا بودیم.   

می​خوام برای عید برای آروشا تقویم سفارش بدم ولی هر چی سرچ می​کنم به نتیجه نمی​رسم. همه​ی تقویم​ها طرح​ش شلوغ​ه و من یه کار ساده​ی کلاسیک می​خوام که فقط عکس​های آروشا توش خودنمایی کنه و فرمت کار از قبل مشخص شده نباشه. یه جا پیدا کردم که قراره با توجه به عکس تم صفحه رو طراحی کنه که یه کم داره گرون می​گیره. اگه جایی رو می​شناسید که کیفیت کار بالا باشه و تم کار ها از قبل مشخص شده نباشه ممنون می​شم برام شماره​ش رو بذارید.


۱۳٩٠/۱۱/٢۸ توسط نازنین و علی



چهل هفتگی

آروشای ما امروز دوشنبه چهل هفته​ش شد و درست به همون اندازه که تو شکم مامان​ش دوران جنینی رو گذرونده بیرون هم زندگی کرده و به این ترتیب وارد سومین نه​ماهه​ی زندگی​ش می​شه. تو هفته​ی گذشته آروشا یاد گرفته که آتش داغ​ه و وقتی نزدیک شومینه می​بریمش خیلی بامزه می​گه جیز. وقتی هم که بگیم آروشا جیز کو؟ برمی​گرده شومینه رو نگاه می​کنه. می​گم آروشا دست دستی کن، می​گه دس. بعضی وقت​ها به​جای ماما به من می​گه نانا و آنقدر بامزه می​گه که باید خوردش. می​گیم آروشا کله بزن، سرش رو با احتیاط میاره جلو و وقتی حسابی نزدیک شد آروم می​زنه به سرمون. کلاً خیلی بچه​ی بااحتیاطی​ه و هر چیزی که براش جدید باشه به​راحتی دست نمی​زنه. همچنان روزی دوبار درس​هاش رو نگاه می​کنه و هنوز تا دی​وی​دی رو روشن می​کنم شروع می​کنه به نانای کردن و ذوق می​کنه. می​گم آروشا به مامی به​به بده غذای تو دست​ش رو می​چسبونه به لب من. همچنان بی​دندونه و نی​نی. احساس می​کنم تا دندون نداره خیلی نی​نی​ه و خوش​م میاد. موهاش هم داره درمیاد و هر چند هفته یک بار نوک موهاش رو کوتاه می​کنیم. این روزها خیلی به من می​چسبه و دوست داره بیشتر با من باشه تا بقیه. خیلی دوست داره ازش تعریف کنم و مرتب بگم آروشا خیلی دختر گلی​ه و خیلی خانوم​ه و خوشگل​ه و... کاملاً احساس رضایت رو از تو چشم​هاش می​شه خوند. در طول روز خیلی خوب شیر نمی​خوره و به خاطر همین باید شب تا صبح جبران کنم و حدود 600 تا 700 سی​سی به​ش شیر می​دم؛ تقریباً از شب تا صبح داره شیر می​خوره. خواب شب​ش هم بهتر شده ولی خودم مرتب باید بیدار بشم که شیر تازه درست کنم یا دایپرش رو عوض کنم. خونه​ی خودمون بیشتر می​خوابه چون پرده​ی اتاق خواب من قهوه​ای تیره با آستر قهوه​ای​ه و اصلاً نور نمیاد ولی خونه​ی مامان اینا نه صبح بیدار می​شد و دوباره دو ساعت بعد می​خوابید. کلاً اینکه خواب شب​ش با خواب خودم داره تنظیم می​شه خیلی خوبه. 

 هفته​ی گذشته هم از دوشنبه خونه​ی مامان اینا بودم و دوشنبه شب تولد آروشا رو گرفتیم و دخترکم وارد ماه دهم زندگی​ش شد. تو اون چند روز بیشتر به کارهای خودم رسیدم. سه​شنبه استخر و چهارشنبه دندانپزشکی و پنج​شنبه پاک​سازی پوست و بعدازظهر هم اومدم خونه رو تمیز کردم تا همه چیز برای اومدن علی روبراه باشه. جمعه هم علی اومد و تا آروشا باباش رو دید گفت دَدَ. انگار علی رو برای دَدَ رفتن می​شناسه. علی هم با وجود وقت کمی که داشت خیلی زحمت کشیده بود و در نهایت حوصله برای آروشا چند تا لباس ناناز خریده بود. شام رو با هم رفتیم بیرون و شنبه هم رفتیم هایپر خرید خونه و البته چون هوا خیلی سرد بود آروشا رو نبردیم.



۱۳٩٠/۱۱/۱٧ توسط نازنین و علی



سومین سفرنامه شیراز

ما برگشتیم و الان از تهران در خدمت دوستان گل​مون هستیم. یکشنبه شش صبح پرواز بود و آروشا از تو خونه بیدار بود و بازی می​کرد. برعکس همیشه که وقتی صبح زود پرواز بود تمام مدت می​خوابید این دفعه از چهار صبح بیدار بود. علی ما رو برد فرودگاه و تا لحظه​ی آخر پیش​مون بود. با توجه به این​که روز قبل​ش برف اومده بود هوا حسابی سرد و روی باند فرودگاه مه​آلود بود. با این​که آروشا لباس اسکی تنش بود ولی باز روش یه پتو انداخته بودیم. شیطونک می​خواست از اون زیر بیاد بیرون و تماشا کنه. با تعجب به بخارهایی که از دهان من و بهنوش بیرون میومد نگاه می​کرد. اون چند لحظه​ای که از پله​ها بریم بالا و سوار هواپیما بشیم واقعاً سرد بود و با تمام وجود می​لرزیدیم. هوا حدود ده درجه زیر صفر بود. به همین خاطر باید بال​های هواپیما رو ضد یخ می​زدن. حدود یک ساعت تأخیر داشتیم. آروشا هم بعد از این​که یه صد باری پشتی صندلی رو باز و بسته کرد خوابید و شیراز بیدار شد. صندلی پشت سر من یه بچه​ی حدوداً یک ساله بود که تا من می​خواستم سرم رو تکیه بدم به شیشه و بخوابم، از پشت با تمام قوا موهای من رو میکشید و ول نمی​کرد. جالبه مامان​ه کوچک​ترین عکس​العملی نشون نمی​داد. خلاصه رسیدیم و رسماً مسافرت​مون شروع شد. هوای شیراز خیلی تمیز و صاف بود؛ این رو کاملاً از رنگ آبی آسمون می​شد فهمید. مثل زمستون هر سال با گل نرگس استقبال شدیم و آروشا هم خیلی بامزه تا مامان و بابا رو دید دست داد و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرمی​کردم صمیمی شد. به نظر مامان اینا خیلی تو این مدت پیشرفت کرده بود. از بعدازظهر همون روز من و بهنوش گشت و گذار رو شروع کردیم و تو این مدت تقریباً همه جا رفتیم. یه شب هم با دوست​های بهنوش رفتیم شام بیرون و به قول دوست بهنوش برای دسر اومدیم خونه، آروشا رو بخوریم. سه​شنبه ظهر هم علی اومد و حسابی تو این مدت با عمو رضا کمک کردن. دو شب هم با علی و عمو رضا و بهنوش و آروشا رفتیم شام بیرون و یه شب هم خونه​ی دختر دایی علی بودیم. نهار پنج​شنبه همگی رفتیم شاطر عباس و جای همه​ی دوستان رو خالی کردیم. بعد از غذا هم حلوای شاطر رو دسر خوردیم و از اونجایی که خیلی خوشمزه بود وسوسه شدیم یه کوچولو هم به آروشا بدیم. حالا مرتب مامان تأکید می​کرد که نباید بدید و ما هم اصرار که هیچ اشکالی نداره و اتفاقی نمی​افته. خلاصه مامان نتونست حریف ما بشه و یه کوچولو از حلوا رو گذاشتیم دهن آروشا. چشم​تون روز بد نبینه که کمتر از دو ثانیه بچه​م همه​ی نهارش رو بالا آورد در حدی که فکر کنم شاطر باید اون تشک روی نیمکت​ش رو بندازه دور و شاید هم دیگه ما رو راه نده اونجا؛ حتی با این​که بابای علی حدود ده پونزده ساله مشتری دائم شاطره و تقریباً غیر از اون​جا هیچ​جا نمی​ره و وقتی از در می ریم تو همه بابا رو می​شناسن. نتیجه​ی اخلاقی این​که اولاً نباید به بچه​ی زیر یک​سال غذای خیلی چرب و شیرین بدید و از اون مهم​تر دوم این​که تحت هر شرایطی به حرف مامان شوهرتون گوش کنید و فکر نکنید عقل کل هستید. هر چی باشه اون​ها چند تا پیرهن از ما بیشتر پاره کردن و تجربه شون بیشتره. سوم این​که اگر هم شیراز رفتید و گذرتون به شاطر عباس خیابان خاک​شناسی افتاد طبقه​ی دوم تو جایگاه اختصاصی نشینید که با بوی ترشیدگی پذیرایی می​شوید.نیشخند

اولین روز درختکاری آروشا اسفند امسال​ه که قرار شد بابا زحمت​ش رو بکشن و سفارش یه سرو بدن که برای آروشا بکارن تا هر موقع که آروشا می​ره شیراز خونه​ی پدریش شاهد بزرگ شدن درختی باشه که از سال اول تولدش کاشته شده و همزمان با خودش قد می​کشه. ممنونم بابا محمد مهربون قلب

جمعه برگشتیم تهران. مثل همیشه مامان و بابا با اشک خداحافظی کردن و من هم که تا جایی که بتونم خودم رو کنترل می​کنم ولی تا می​شینم تو ماشین و می​بینم که بابا تا آخرین لحظه که ماشین از کوچه بره بیرون داره با نگاه​ش ما رو دنبال می​کنه دیگه اشک​هام از کنترل​م خارج می​شه.

خدا رو شکر تأخیر هم نداشتیم و آروشا هم با این​که بیدار بود یا بازی می​کرد و یا تو بغل مهمان​دارها می​چرخید. جالبه اصلاً غریبی نمی​کرد انگار فهمیده بود که اگه می​خواد بچرخه باید بره بغل​شون وگرنه مامان و باباش نمی​تونن بغل​ش کنن و راه ببرن​ش. کلی هم جایزه گرفت. ماشین رو هم علی گذاشته بود فرودگاه و بدون معطلی سریع اومدیم بیرون و مستقیم رفتیم خونه​ی مامان اینا که دلشون برای آروشا یه ذره شده بود. خدا رو شکر مثل همیشه مسافرت خوبی بود و به لطف کمک​های همه تو نگهداری از آروشا و یه عمه نونوش پا برای خوش​گذرونی خوب​تر هم شد.

چهارشنبه تولد نُه ماهگی آروشا خانومه و چون بابا علی برای یه سفر کاری داره می​ره دوبی، دوشنبه می​گیریم که بابا جون​ش هم باشه. قرار بود ما هم بریم که هنوز پاسپورت آروشا نیومده. خیلی دوست داشتم برم و از این​که چرا زودتر برای پاسپورت اقدام نکردم ناراحت​م. بنابراین از دوشنبه کوچ می​کنیم خونه ی مامان اینا و تا جمعه اونجا هستیم.



۱۳٩٠/۱۱/٩ توسط نازنین و علی



نَفَس مامان!

زمان داره به سرعت می‌گذره و آروشا روز به روز تغییر می‌کنه و بزرگتر می‌شه و بامزه‌تر. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد زمان متوقف بشه و آروشا همین قدری بمونه تا بیشتر ببینم‌ش و از کوچولو بودن‌ش لذت ببرم و تک تک لحظات رو با تمام وجودم حس کنم. وقتی یه بچه نوزاد می‌بینم باورم نمی‌شه که آروشا تا همین چند ماه پیش به این کوچولویی بوده و من هم این روزها رو گذروندم یا یه زن حامله می‌بینم با لذت به شکم‌ش نگاه می‌کنم و از اینکه به زودی یه نی‌نی میاد تو بغل‌شون غرق شادی می‌شم؛ انگار که خودم هیچ وقت حامله نبودم و اون روزها رو تجربه نکردم. احساس می‌کنم زمان خیلی سریع داره جلو می‌ره و به من فرصت لمس زندگی رو نمی‌ده. من آدمی بودم که همیشه نگاه‌م به آینده بود و هر روزمنتظر فرداها بودم ولی وجود آروشا تو زندگی‌م حتی مفهوم زندگی رو هم برام عوض کرده و داره به من یاد می‌ده که زندگی همین الانه نه گذشته و نه آینده. آروشای عزیزم، نازنین دخترم، با نگاه‌ت زندگی‌م مفهوم می‌گیره و با خنده‌های شیرین‌ت رنگ و طعم. می‌نویسم تا بدونی این روزها غرق عشق ناب‌ت هستم فرشته‌ی کوچولوی خوشبختی من.

هفته‌ی گذشته هم خبر خاصی نبود. دوشنبه به خرید و سه‌شنبه به ورزش گذشت. چهارشنبه شب هم خونه‌ی دایی سعید اینا و پنج‌شنبه هم خونه‌ی عمو حسین و خاله سارا دعوت داشتیم که خیلی خوش گذشت و کلی هم ما رو شرمنده کردن. امیدوارم یه روز برای خوشگلک‌شون تلافی کنیم. جمعه شب هم با مامان اینا و بقیه رفتیم شام بیرون. امروز هم وقت دندانپزشکی داشتم و بعد هم بستن چمدون و ... طلسم موهام هم شکسته شد و بالاخره چتری هام رو کوتاه و پشت موهام رو هم مرتب کردم. فردا شش صبح پروازه و من هنوز هزار تا کار دارم. همیشه قبل از سفر آدم تا آخرین لحظه بدو بدو داره که مثلاً می‌خواد چند روز از خونه در بیاد.   

خبر جدید این‌که اسم آروشا از تو سایت رسمی ثبت احوال حذف شد و رفت تو لیست اسم‌های غیر مجاز. خیلی برام خنده‌دار بود که تا دوسال پیش غیر مجاز بود و بعد مجاز و حالا دوباره غیر مجاز. چرا با این‌که آروشا یک اسم اصیل و باستانی صددرصد ایرانیه باید حذف شه و هزار تا اسم عربی بیاد جاش رو بگیره. ما که سر در نمی‌یاریم؛ شاید دیگه کاری نمونده که تو ثبت احوال انجام بشه که دارن به این امور می‌رسن. من که به عنوان مامان آروشا خیلی هم از این بابت خوشحال شدم که اسم دخترم تک می‌مونه و هر روز به فراوانی‌ش اضافه نمی شه. کلاً 42 تا آروشا ثبت شده بود که از این به بعد دیگه نمی‌شه.

چند روز پیش وقتی آروشا پی‌پی کرده بود و می‌خواستم بشورم‌ش گفتم وای آروشا پیف پیف و دماغ‌م رو گرفتم. از اون روز یاد گرفته دماغ‌ش رو چین می‌ده و می‌گه ففففففففففففففو. عاشق کاغذ و مقوا و مارک لباس و ... شده و دوست داره اون‌قدر بکشه به لثه‌هاش تا نرم بشه و بخوره. تا دایپرش رو باز می‌کنم دمر می‌شه و می‌ره. باید با یه چیزی سرش رو گرم کنم تا بذاره دوباره ببندمش. عجیب‌ترین کار دنیا براش مسواک زدنه و چنان متعجب نگاه می‌کنه که آدم به خودش شک می‌کنه. وقتی ناخن‌هاش رو می‌گیرم با دقت به ناخن‌گیر نگاه می‌کنه و تا آخرین ناخن کوچک‌ترین تکونی به دست‌هاش نمی‌ده. از این‌که کسی بلند قهقهه بزنه و بخنده اصلاً خوش‌ش نمیاد و گریه می‌کنه. جدیداً دوست داره به جای کالسکه رو تخت بخوابه و با لب‌هام بازی کنه و من هم نازش کنم تا خوابش ببره. عاششششششششششششششقتم بچه.

این هم یه عکس از اون روزها (چهل روزگی آروشا)


۱۳٩٠/۱۱/۱ توسط نازنین و علی



تولد بابا علی

دیروز جمعه 23 دی​ماه تولد بابا علی، شیرین​ترین بابای دنیا بود و از اون​جایی که تولد شادی جون هم یک روز قبل​ش بود، جمعه شب تولدشون رو با هم گرفتیم. اول دست جمعی رفتیم شام بیرون و بعد به صرف کیک اومدیم خونه​ی مامان اینا. عروس و دامادِ مامان و بابام تولدشون یک روز با هم فرق داره؛ البته شادی جون هفت سال کوچک​تره. اکثراً تولدشون رو تو یک شب جشن می​گیریم​. عمه نونوش هم با این که وسط امتحانات​ش بود زحمت کشید و اومد پیش​مون و دیگه جمع​مون، جمع بود. شب خیلی خوبی بود و واقعاً خوش گذشت. یاد پارسال این موقع​ها می​افتم که تولد علی رو شیراز گرفتیم و من حامله بودم. امسال آروشا جون هم به جمع​مون اضافه شده و به همین مناسبت تو کادوی مامان​ش شریک شد و به بابا جون​ش هدیه داد. علی عزیزم، همسر و همدم و همراه همیشگی زندگی من تولد زیبات رو تبریک می​گم و امیدوارم سایه​ت همیشه بالای سر من و دخترمون باشه.

آروشا این روزها هر روز با یه کلمه​ی جدید ما رو خوشحال می​کنه. علاوه بر دَدَ یاد گرفته می​گه ماما، بابا، نانا و عمّا. اولین باری که گفت ماما باورم نشد که منظورش من باشم ولی وقتی دیدم از تو بغل باباش به من نگاه می​کنه و می​گه ماما و می​خواد بیاد تو بغل​م تازه باورم شد که با منظور داره می​گه. قند تو دلم آب شد و تازه باورم شد مامان شدم. علی هم که تا آروشا می​گه بابا انگار تو آسمون​ها سیر می​کنه و خنده از رو لب​ش پاک نمی​شه. الهی من فدای اون صدای بامزه و نازت بشم که دل همه رو آب کردی فرشته​ی من.

هفته​ی پیش دوشنبه رفتیم هایپر، خرید و شام. آروشا هم خونه​ی شادی بازی کرد. سه​شنبه هم دنبال کارهای پاسپورت آروشا بودم. بعد از گرفتن عکس و پر کردن فرم و تعهد محضری و ... که از قبل آماده کرده بودیم، باید صبح زود می رفتیم نوبت می​گرفتیم که شاید نزدیک ظهر نوبت​مون بشه. علی صبح زود رفت نوبت گرفت و به من گفت حدود یازده اونجا باشم و بعد از یک ساعت معطلی تازه ساعت دوازده رفتم داخل مدارک رو تحویل بدم که خانومه می​گه پس بچه کو؟ می​گم مگه باید بچه رو هم بیارم؟! خوب زودتر بگین! قبلاً که اینطوری نبود! خلاصه سریع اومدم خونه با مامان آروشا رو برداشتم بردم. بعد از تحویل مدارک دو ساعت نشستم تا رسید پست رو تحویل​م بدن. تا اومدم خونه شد سه بعدازظهر. تازه گفتن حدود بیست روز طول می​کشه تا برسه به دست​تون؛ اگر سفر فوری دارین بعد از چهار روز با بلیت مامان و بابای بچه باید برین مرکز بگیرین. خلاصه به استخر و ورزش سه​شنبه​هام نرسیدم. به علی می​گم فکر کن چند روزه درگیره فقط یه پاسپورت بچه شدیم. عوض این​که پیشرفت کنیم روز به روز بی​قانون​تر و بی​برنامه​تر می​شیم. خدا رحم کنه چون که گواهینامه​هامون هم پنج-شش ماه بیشتر اعتبار نداره و باید دوباره ...

برای تعطیلی هفته​ی بعد برنامه​ی مسافرت داریم و قراره بریم شیراز. من و عمه نونوش و آروشا یک​شنبه صبح می​ریم و بابا علی سه​شنبه صبح میاد پیش​مون. دلم برای مامان و بابا و عمو رضا و شیراز و تفریحات​ش تنگ شده.



۱۳٩٠/۱٠/٢٥ توسط نازنین و علی



هشت ماهگی

آروشا خانوم ما وارد نه ماهگی شد؛ روز به روز شیرین​تر از روز قبل می​شه و با کارهای جدیدش ما رو سورپرایز می​کنه. این روزها از صبح تا شب نانای می​کنه و حتی با صدای جیر جیر تاب عروسک​ش، صدای دوش آب تو حموم، تبلیغ​های تلویزیون و... می​رقصه. درست از روزی که هشت ماهه شده یاد گرفته می​گه دَدَ! موقعی که حاضر شدیم از خونه بریم بیرون می​گه دَدَ و با خونه بای بای می​کنه بعد می​ره بیرون. دیگه موقع کاپشن پوشیدن گریه نمی​کنه و می​دونه برای بیرون رفتن داریم حاضرش می​کنیم و مرتب می​گه دد تا بریم بیرون. دوست داره خودش کلید روشن و خاموش شدن لامپ​ها رو بزنه و تا می​ریم تو اتاق می​گم آروشا برق رو بزن و آروشا سریع کلید رو پیدا می​کنه و چراغ رو روشن می​کنه. عاشق تبلیغ هتل Rose Rotanaی دبی که از کانال فارسی1پخش می​شه و تا این تبلیغ شروع می​شه هر کاری داشته باشه و هر جای خونه باشه باید تا آخرش رو ببینه. روی روروک​ش یه کلید داره که صدای گربه می​ده به​ش می​گم آروشا میو رو بزن! سریع میو رو می​زنه و باهاش می​رقصه. همچنان با همه دست می​ده ولی بعضی وقت​ها تا به​ش می​گم دست بده اشتباهی دست دستی می​کنه. بعد زود متوجه می​شه و دست​ش رو میاره جلو. تا باباش براش حافظ می​خونه بعداز خوندن باباش شروع می کنه از خودش صدا در آوردن که مثلاً داره شعر می​خونه. یه عروسک کوچولو داره که اسمش نلی​ه و با خودمون می​بریمش حموم و می​شوریم​ش. جالبه وقتی میاییم بیرون دوست نداره لباس​های نلی رو تنش کنیم درست همون جوری که دوست نداره لباس​های خودش رو تنش کنیم، به همه می​گم این هم نوه ی منه و دختر آروشا خانومه. ناخن​گیرش رو می​دم دستش تا بازی کنه می​بینم ناخن​گیر رو آورده چسبونده به ناخن شصتش و می​خواد ناخن​ش رو بگیره. حسابی از این کارش سورپرایز می​شم و پیش خودم فکر می کنم بچه ها چقدر زود بزرگ می​شن. خلاصه خیلی بامزه شده و خدا رو شکر بچه​ی خوشحالی​ه و بیشتر دوست داره شاد باشه و نانای کنه تا گریه. همچنان لثه​هاش اذیت​ش می​کنه و هنوز مرواریدش در نیومده و دائم دوست داره همه چیز رو گاز بزنه. مدتی​ه که بدون کمک می​شینه و حتی وقتی میوفته دوباره بلند می​شه و بازی می​کنه ولی هنوز چهار دست و پا راه نمیره و از این بابت به نظرم داره تنبلی می​کنه. جالبه که دوست داره راه بره ولی دوست نداره چهار دست و پا بره. از صبح تا شب ده بار به آیفون نگاه می​کنه و دوست داره بیان دنبالش. کلاً دخترم مهمون​نواز نیست و از این​که کسی بیاد خونه​مون بمونه خیلی خوشحال نمی​شه و دوست داره بیان ببرن​ش بیرون. چند روز پیش بردیم​ش آتلیه عکس برای پاسپورت​ش بگیریم اون​قدر ذوق کرد و خوش​ش اومده بود که از اون موقع تا می​پرسم رفتی عکس گرفتی؟ می​خنده و ذوق می​کنه.

هفته​ی پیش به روال همیشه گذشت. سه​شنبه رفتم استخر و شب​ش هم با علی رفتیم بیرون. پنج​شنبه هم تولد آروشا بود که به جای اینکه از بیرون غذا بگیرم رفتیم بیرون شام خوردیم و برای کیک و چای اومدیم خونه. همه کلی شرمنده مون کردن و آروشا خانوم کادو هم گرفت. مامانی و مامان و بابا پول دادن و شقایق و دایی سعید و پانیذ هم یه یکسره​ی مادرکر خیلی خوشگل براش خریده بودن. هر چی می​گم بابا این کار رو نکنین من برای دل خودم براش تولد می​گیرم ولی باز ماه بعد ما رو شرمنده می​کنن. به علی می گم خوبه بعد از یک​سالگی هم به همین روند تولد ادامه بدیم.نیشخند

آروشا هم خدارو شکر بهتر شده ولی هنوز تک سرفه داره و دکترش یه شربت جدید داد و گفت روزی دو بار به​ش بدیم که از روزی که اون رو می​خوره خیلی بهتر شده. یکی از دوستان گفته بود چرا قد و وزن آروشا رو هر ماه نمی​ذاری. راستش براش تو کتاب ش یادداشت می کنم ولی برای دوستداران آروشا باید بگم آروشا خانوم پایان هفت​ماهگی 9 کیلو  وزن​ش بود و قد خانومی هم 74 سانت بود.



۱۳٩٠/۱٠/۱۸ توسط نازنین و علی



پرستاری

باسلام به همه​ی دوست​های گل​م. از پیام​های سرشار از محبت همه دوستان خیلی خیلی ممنون​م. ما اومدیم بعد از چند روز تأخیر و با خبرهای روزهای گذشته در خدمت​یم.

بعد ازشب یلدا جمعه شب عمه نونوش اومد خونه​مون و با هم رفتیم بیرون شام. شنبه شب هم خونه​ی مامان اینا. یکشنبه شب هم  عمو رضا که برای سمینار یک روزه اومده بود تهران ما رو کلی خوشحال کرد و اومد خونه​مون. همون شب علی از سر شام شروع کرد به سرفه کردن. اون​قدر سرفه کرد که نتونست شام​ش رو تموم کنه و گفت نازنین از آلودگی هوا اینطوری شدم. با این حال من به​ش یه لیوان آب جوشیده و عسل و لیمو دادم به​علاوه ویتامین C و آخرشب هم شربت سینه​ی گیاهی خورد و خوابید. صبح رفت سر کار ولی بعد ازظهر با حال خراب اومد خونه و رفتیم دکتر و دیدیم بله آنفولانزا گریبان​گیرمون شده. اولین کاری که کردیم اتاق علی رو جدا کردیم و سعی کردیم تا جای ممکن ازآروشا دور باشه ولی صبح سه​شنبه با سرفه​های آروشا از خواب بیدار شدم و حسابی حالم گرفته شد. اول درجه گذاشتم دیدم یه کم تب داره و آروشا هم گرفته. وقتی بیدار شد بی​حال بود و  بعد ازخوردن صبحونه​ش همه رو بالا آورد. بچه​م ناله می​کرد. بلافاصله با دکترش تماس گرفتم. گفت فقط مواظب تب​ش باش و بعد ازظهر بیارش مطب. خلاصه بگم از دوشنبه تا همین الآن مشغول پرستاری ازپدر و دختر بودم و اگه کمک​های مامان و بابا و شقایق نبود نمی​دونستم باید چه​کار می​کردم. پنج​شنبه یه کم حال علی و آروشا بهتر شده بود که فهمیدم بابام و شقایق هم مریض شدن و یکی از یکی بدتر افتادن خوابیدن. خیلی ناراحت شده بودم. خستگی مریض​داری ازیک طرف و این موضوع که اون​ها به خاطر کمک کردن به من مریض شدن بیشتر ناراحت​م می​کرد. الآن خدارو شکر همه رو به بهبود هستن و امیدوارم دیگه این ویروس​ها در خونه مون رو نزنند.

تا قبل از این مریضی بدترین سختی آروشا واکسن​هاش بود که هیچ کدوم​ش خیلی اذیت​ش نکرد. حتی آروشا تب​ش هم از 37 درجه بالاتر نمی​رفت. طوری که من می​گفتم این همه می​گن بچه فقط مریضی​ش سخته، اون​قدرها هم سخت نیست! این بار تازه فهمیدم بچه​ی مریض یعنی چی و حسابی تن​م لرزید. جیگرم آتش می​گرفت وقتی می​دیدم جگرگوشه​م داره ازتب ناله می​کنه و لپ​های صورتی​ش مثل لبو قرمز شدن و هیچ علاقه​ای به بازی و شیطونی نداره. به مامان​م می​گفتم فقط بچه سالم باشه دیگه هیچ چیز مهم نیست. مامان و بابا کلی از مریضی آروشا غصه خوردن؛ بابام می​گفت من از ناراحتی مریض شدم. سختی کار برای من این بود که خود علی هم مریض و بی​حال خوابیده بود تو یه اتاق دیگه و حمایت و دلگرمی علی رو هم نداشتم. خدا رو شکر به خیر گذشت و الآن ازاون مریضی تک سرفه و یه کم آب​ریزش بینی براش مونده که خدا کنه اون هم زودتر خوب بشه.

دوشنبه تولد هشت ماهگی عروسک​مونه و می​خوام این ماه رو خونه​ی خودمون بگیرم .چون همه مریض هستن قرار شد به جای دوشنبه، پنج​شنبه بگیرم تا یه کم روبه​راه​تر بشن. قصد غذا پختن ندارم و از بیرون می​گیرم ولی دوست دارم حال و هوام عوض بشه.

هفته گذشته نتونستم برم ورزش و فقط دندانپزشکی​م رو رفتم. امیدوارم این هفته بتونم به برنامه​هام برسم و یه کم خودم رو تحویل بگیرم. چند وقته می​خوام برم چتری​هام رو بزنم وقت نکردم. راستی نتیجه​ی رژیم ماه گذشته این شد که تونستم تو یک ماه یک کیلو کم کنم! تازه اون​جور که خودم تو برنامه​م بود رعایت نکردم و شاید نصف ورزشی رو که باید می​کردم انجام ندادم. ولی بابت این یک کیلو خیلی خوشحال​م. فقط یک کیلو​ی دیگه مونده تابه قبل ازحاملگی برسم. YEEEEEEEEEEEEEES



۱۳٩٠/۱٠/۱۱ توسط نازنین و علی



دو هفته گذشته ...

آروشا تو هفته​ی گذشته کلی کارهای جدید یاد گرفته و تقریباً هر روز ما رو سورپرایز می​کنه. براش اتل متل رو که می​خونیم یه پاش رو ور می​چینه؛ بچه​م منتظر نمی​مونه تا ببینه سوخته یا نه، تا می​گیم آروشا اتل متل توتوله سریع یه پاش رو بر می​داره. از پنج​شنبه نانای می​کنه و مرتب چپ و راست می​ره. هر وقت خودش خیلی خوشحال باشه می​رقصه و خیلی به موزیک کاری نداره. کار جدیدش هم اینه که دست می​ده و تا می​گم آروشا دست بده دست​ش رو با خوشحالی میاره جلو. من هم دست می​دم و به​ش می​گم نازنین هستم و از آشنایی​تون خوش وقتم. خلاصه این​که خیلی بامزه شده. چند ساعت نبینم​ش دل​م حسابی براش تنگ می​شه. به چرخ​های کالسکه​ش خیلی دقت می​کنه، تا کمر خم می​شه که حرکت چرخ​ها رو تماشا کنه. بعضی وقت​ها حدود یک ربعی محو چرخ​ها می​شه. عاشق سشواره و تا من موهامو خشک کنم و سشوار بکشم صداش در نمیاد؛ منتظر می​شینه که گاهی من از دور سشوار رو به موهاش بگیرم و کلی ذوق می​کنه. دندون​هاش خیلی اذیت​ش می​کنه و بیشتر مواقع داره غر می​زنه. خدا کنه زودتر این مروارید کوچولوش در بیاد تا هم خودش راحت بشه هم ما. از نظر غذا خوردن هم خدا رو شکر خوبه و اگه گرسنه​ش باشه راحت غذا می​خوره. اما وقتی هم سیر باشه به زور به​ش غذا نمی​دیم. البته ما هم از اول هیچ وقت برای غذا خوردن تشویق​ش نکردیم و هورا نگفتیم و به همین خاطر آروشا فهمیده که برای خودش غذا می​خوره نه برای خوشحالی ما. 

هفته​ی گذشته حسابی سرمون شلوغ بود. دوشنبه که به مناسبت سالگرد ازدواج با مامان و بابا وبهنوش رفتیم خانه​ی استیک و آروشا هم حسابی همکاری کرد. تو راه هم علی برامون آهنگ عروسی گذاشت. هر سال سالگرد عروسی​مون لباسم رو می​پوشیدم و یه چرخی تو خونه می​زدم ولی پارسال که حامله بودم و امسال هم وقت نشد بپوشم. حالا تا سال دیگه ببینیم چی می​شه. طبق معمول هر سال مامان وبابا کلی شرمنده​مون کردن و علی هم که دیگه جای خود.

سه​شنبه رفتم استخر. چهارشنبه هم یکی از دوست​های دوران دبیرستان​مون همه​ی بچه​های کلاس سوم و پیش​دانشگاهی که خیلی با هم دوست بودیم رو دعوت کرده بود. حدود دوازده نفر بودیم. خیلی برام جالب بود. یکی از دوست​هام دوتا بچه داشت، یکی دیگه هنوز ازدواج نکرده بود، یکی حامله بود و ... با این​که خیلی گفتیم و خندیدیم ولی نمی​شد اون صمیمیت سابق رو تو چشم​های بچه​ها دید . یه جورایی همه دنبال این بودن که ببین شوهرهاشون چه کاره هستن و وضع مالی​شون چه​طوریه و  کی چه​قدر تحصیل کرده و ... با همه​ی این​ها برای من بعدازظهر جالبی بود. شب هم یکی از دوست های گل علی با خانوم و دخترش از شیراز اومده بودن که با هم رفتیم شام بیرون و از دیدن​شون خوشحال شدیم. دخترشون یک سال از آروشا بزرگ​تره و با دیدن​ش سال دیگه​ی آروشا برام تصور می​شه. آروشا هم خیلی دختر خوبی بود. واقعاً من و علی به​ش افتخار کردیم؛ این موضوع رو وقتی اومدیم تو ماشین به خودش هم گفتیم. هر وقت می​ریم بیرون و آروشا رو می​بریم به آروشا می​گم از بابا علی تشکر کن که شما رو آورده گردش و ... ولی این بار ما به​ش گفتیم که دختر خیلی خوبی بوده و تشویق​ش کردیم. نیشخند

پنج​شنبه هم بابا برای یه سفر کاری سه روزه رفت ارمنستان و ما هم طبق معمول کوچیدیم خونه​ی مامان اینا. از اونجایی که آروشا همه​ش دوست داره رو پا باشه و زیر بغلش رو بگیریم راه بره. روروک یکی از دوستامون رو چند روز قرض گرفتیم تا ببینیم عکس العمل آروشا چه​طوریه که دیدیم خیلی دوست داره و خیلی راحت باهاش همه جا می​ره. بنابراین با مشورت با دکترش رفتیم و یه دونه خریدیم. آخه شنیده بودم که رد پزشکی​ه و بهتره بچه توش نشینه؛ ولی دکترش گفت برای بچه​ای که از این سن دوست داره راه بره و از نظر قدی هم مشکلی نداره می​تونید بخرید. بنابراین جمعه از صبح تا ظهر با علی تو خیابون بهار بالا پایین می​رفتیم.

شنبه شب هم با مامان آروشا رو بردیم هایپر و کلی بازی کرد و شام خوردیم برگشتیم خونه. یه خانومی هم با یه پسر کوچولو اومد کنار میزمون و گفت اومدیم از دخترتون خواستگاری کنیم. من هم گفتم به نظر میاد پسر شما از دختر ما کوچکتره ولی مامان داماد گفت که مهم تفاهمه و کلی خندیدیم. اسم نی​نی آراسب بود و خیلی بامزه بود. آروشا هم تمام مدت داشت با کچاپی که داده بودیم دستش بازی می کرد و اون رو می​جوید.

بابا هم آخر شب برگشت. به سفارش مامان برامون از ارمنستان شیرینی آورده بود که واقعاً خوشمزه بود و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه دل سیر شیرینی خوردم. دوشنبه هم از صبح مشغول تمیزکاری بودم و کلی کار کردم. سه​شنبه هم رفتم آکوا و کلی ورزش واستخر و ...،  به قول مامانم سه​شنبه​ها روز مرخصی نازنین​ه ولی بعضی وقت​ها تا دو سه روز هم اضافه می​شه. چشمک چهارشنبه شب هم که شب یلدا بود و ما خونه​ی دایی سعید اینا دعوت داشتیم و اولین شب یلدای آروشا خانوم رو جشن گرفتیم. البته پارسال آروشا شب یلدا تو هفته ی بیست حاملگی تو شکم مامان​ش بود. این هم فال حافظ  آروشا که بابا جون​ش براش نیت کرد و گرفت.

خوش خبر باشی ای نسیم شمال   که به ما می‌رسد زمان وصال

قصه العشق لا انفصام لها               فصمت‌ها هنا لسان القال

مالسلمی و من بذی سلم              این جیراننا و کیف الحال

عفت الدار بعد عافیه                      فاسالوا حالها عن الاطلال

فی جمال الکمال نلت منی             صرف الله عنک عین کمال

یا برید الحمی حماک الله                مرحبا مرحبا تعال تعال

عرصه بزمگاه خالی ماند                 از حریفان و جام مالامال

سایه افکند حالیا شب هجر            تا چه بازند شب روان خیال

ترک ما سوی کس نمی‌نگرد           آه از این کبریا و جاه و جلال

حافظا عشق و صابری تا چند         ناله عاشقان خوش است بنال



۱۳٩٠/۱٠/۱ توسط نازنین و علی



Blog Skin