جهان با تو زیباتر است

سی و سه و سی و چهار ماهگی آروشا

بالاخره اومدم بعد از کلی تأخیر. واقعا دوست دارم زودتر بنویسم ولی نمی‌دونم چرا تا به خودم میام ساعت سه صبح شده و انرژی نوشتن ندارم. اول از همه از آروشا گلی بگم که تو این مدت کلی خانوم شده و البته کلی هم تجربه‌های جدید داشته. اولیش این که به پیشنهاد بابا جان رفتیم سیرک؛ بر خلاف انتظارمون تا آخر سیرک رو تماشا کرد و فقط یک بار برای دستشویی رفت بیرون. خیلی خوشش اومده بود. دو بار هم نمایش عروسکی رفنتیم با دوستان کلاس‌شون فرهنگسرای سینا یکی‌ش با عنوان "یه دم و دوگوش" و اون یکی هم "دردسر اسباب‌بازی‌ها". خیلی براش جالب بود و بعد از هر نمایش تا چند روز با تکرار داستان نمایش عروسکی غذا می‌خورد و تا حوصله‌ش سر می‌رفت می‌اومد و می‌گفت قصه‌ی نمایش عروسکی رو بگو.

تو این مدت کلی اتفاقات شیرین داشتیم. یکی‌ش عروسی عمو رضا و خاله شهره‌ی عزیز بود تو بهمن ماه بود. دو روزه رفتیم اصفهان و برگشتیم. با این‌که مدتش کم بود ولی خیلی خوش گذشت. همگی تو یه هتل بودیم و اتاق‌هامون کنار هم. عروس و داماد هم شب عروسی اومدن همون هتل پیش ما و کلی خوش گذشت. همون شب که رسیدیم اصفهان همگی رفتیم بیرون برای شام و آروشا سر میز گفت: عمو رضا عروسی کن! رضا هم گفت باشه عمو فردا! روز عروسی هم با باباش رفته بودن پارک روبه‌روی هتل کنار سی و سه پل و کلی بازی کرده بود. بعدازظهر یه کم خوابید ولی تو آتلیه بد اخلاق بیدار شد و هر چقدر تلاش کردیم نتونستیم راضی‌ش کنیم که بیاد عکس بگیره. کلی هم عکس‌های خانوادگی گرفتیم البته بدون آروشا. موقع ورود به خونه‌ی مامان و بابای شهره جون هم از در نمیومد تو؛ بعد از اینکه بهنوش رفت چند تا اسباب بازی آورد رضایت داد و اومد. شب عروسی هم رقص چاقو کرد و البته رقص که نه با چاقو نشسته بود رو زمین و می‌خواست زمین رو بکنه و یه کم هم چاقو به دست راه رفت. آخر سر چاقو رو داد؛ موقع شاباش گرفتن هم از عمو رضا اصرار و از آروشا انکار. نمی‌خواست بگیره! در کل به غیر از یکی دو مورد دختر خوبی بود و حفظ آبرو کرد. آخر شب هم اومد به مامان حمیلی گفت: خدایا به تعداد عروسی‌ها سبحان الله ! فردای عروسی هم که می‌خواستیم با مامان اینا خداحافظی کنیم و تو لابی هتل نشسته بودیم رفت گفت: بابا محمد هتل رو خیلی دوست داشتم همین جا بمونیم. حالا از اون موقع هتل هم اومده جزو تفریحات‌ش و می‌گه: هتل و شیراز و شمال رو خیلی دوست دارم. با عمو حسین و خاله سارا برگشتیم تهران. خدا رو شکر تأخیر هم نداشتیم و پروازمون به موقع انجام شد. به امید خدا عمو رضا و خاله شهره هم با یه جشن خودمونی زندگی شون رو شروع کردن و امیدوارم همیشه شاد باشن و سلامت و خوشبخت.


اتفاق شیرین دیگه اینکه تو این مدت کلی مهمون کانادایی داشتیم. عمو و زن عموم با پسر عموهام کسری و کَمرِن بعد از ده سال از کانادا اومدن ایران و حدود بیست روز بودن. البته عمه‌م و پسر عمه‌م هم به صورت کاملاً سورپرایزی همراشون اومدن. مرتب مهمونی بود وخیلی خوش گذشت. قبل از این‌که بخوان بیان مامان برای آروشا تعریف کرده بود که کسری بزرگتره کَمرِن کوچکتره و یه مختصر توضیحاتی براش داده بود که ذهن‌ش روشن باشه. روزی که می‌خواستیم بریم خونه‌ی عموی بزرگم که مهمونی شب اول بود آروشا گفت باباجان من می‌خوام برای کسری و کَمرِن گل بخرم. با باباش رفت گل‌فروشی و یه دسته گل کوچولوی نرگس خرید و تا از در رفتیم تو داد دست کَمرِن و خلاصه از در دوستی وارد شد. دیگه یواش یواش تونست ارتباط بگیره. این اواخر درس هم بهشون می‌داد! یه بار کسری گفت آره و آروشا بلافاصله گفت آره نه بله! تا بهش می‌گفتم بیا حاضر شو می‌خوایم بریم مهمونی کسری و کَمرِن هم هستن به‌دو میومد و حاضر می‌شد. تا می‌گفتم دیدی چقد دندون‌های کَمرِن سفید بود می‌نشست یک ساعت مسواک می‌زد. یه بار بابام داشت براش شعر می‌خوند: ... به همه کسونش نمی‌دم یک‌دفعه برگشت گفت: بابا فرشید به کَمرِن بدین! به زن عموم می‌گفت: رویا جون کسری آزاره کَمرِن بی‌آزار! رویا جون غش کرده بود از خنده. دیگه از اون موقع هر وقت حرف می‌زنیم می گه : آزار و بی‌آزار هم خوبن. عموم بهش می‌گفت: آروشا میای بریم کانادا؟ می گفت نه من الآن خوابم میاد! خلاصه حسابی خودش رو تو دل همه جا کرده بود. از وقتی هم که برگشتن به شدت ذهن‌ش با کانادا مشغوله و یه روزهایی تا ازخواب پا می‌شه می‌گه: بریم کانادا! حتی تو بازی‌هاش می‌گه من و خرگوش از کانادا اومدیم و بعد میاد می‌گه Hi, How Are You?  بعد هم می گه: خرگوش غذای ایرانی نمی‌خوره براشCorn Flakes  بیار لطفاً. بهش می‌گم از مهمون‌هایی که از کانادا اومده بودن از همه بیشتر کی رو دوست داشتی؟ می‌گه رویا جون. خلاصه این‌که این روزها بیشتر از این‌که ایران زندگی کنیم کانادا زندگی می‌کنیم. قرار شد آروشا یه کم بزرگتر شد اگه به من و آروشا ویزای توریستی بدن یه سفر بریم کانادا تا از توهم‌ش در بیاد؛ تا ببینیم اوضاع سیاسی مملکت به کجا می‌رسه. وقتی چند سال از عزیزات دور هستی دوری برات یه جورایی عادی می‌شه و دلتنگی کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شه ولی وقتی دوباره می‌بینی‌شون و از نزدیک حس‌شون می‌کنی موقع خداحافظی یه غمی تو دلت می‌شینه که سال‌ها فراموش‌ش کرده بودی. دوباره زمان می‌خوای تا به قبل‌ت برگردی. وقتی فکر می‌کنی اقوامی داری که می‌تونستی کلی باهاشون خوش باشی و هم‌فکر باشی ولی کنارت نیستن هزار تا سوال بدون جواب میاد تو ذهن‌ت. در هر صورت زندگی تا بوده همین بوده.

 و اما شیرین‌ترین اتفاق این روزها و البته بهتره بگم شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌م تولد بابا علی گل بود که خیلی ساده و با تأخیر براش خونه‌ی مامانی تولد گرفتیم. امیدوارم همیشه سایه‌ی پر مهرش بالای سر من و آروشا باشه.

از شیرین‌کاری‌های عسلک بگم که براش یادگار بمونه هر چند اونقدر دیر می‌نویسم که خیلی‌هاش رو فراموش می­کنم. تو یکی از این مهمونی‌ها که خونه‌ی مامان اینا بود اومده بود به مامانم می‌گفت دیگه خسته شدم مامان فلور زود مهمونی رو خونه کن! یعنی شرایط خونه مثل همیشه باشه. به شدت به خرگوش‌ش علاقه‌مند شده وتقریباً هر جا می‌ریم خرگوش به‌بغل میاد می‌گه خرگوشم خیلی نوزاده و زیباست! می‌گم زیبا یعنی چی؟ می‌گه قشنگ. چند هفته پیش به باباش گفت بابا بریم بازی کنیم. علی گفت باشه بابا جان بذار یه ایمیل بزنم الآن میام. برگشت گفت: بابا جان مگه شما Girl هستی؟ پس فقط یه کوچولو ریمل بزن! بعدازظهر بود اومد گفت: من واقعاً حوصله‌م سررفته دیگه بریم خونه‌ی مامان فلور. مامان فلور این روزها از دست آروشا فرصت نفس کشیدن هم نداره. اونقدر مشغول بازی می‌شه که نمی‌ذاره مامان پاش رو از اتاق بیرون بذاره. درست عین زندانی با مامان‌م رفتار می‌کنه. پانیذ اینا براش یه خونه باربی و قصر سیندرلا آوردن که گذاشتیم تو اتاقش خونه‌ی مامان اینا. خیلی خیلی دوست داره و کلی مشغول‌ش کرده. جالبه که به خود باربی علاقه‌ی خاصی نداره. جدیداً کلمه‌های روی کتاب‌ها رو می‌پرسه: اینجا چی نوشته؟ اونجا چی نوشته؟ تو پالتوم چی نوشته؟ خیلی براش مهمه که ازدست‌ش راضی باشیم و تا یه کار بد انجام بده میاد من رو بوس می‌کنه و می‌گه: مامان ناز از دست من خوشحالی؟ توکلاس‌شون تولد دوستش آرنیکا بود. مربی‌شون گفت بچه‌ها امروز تولد آرنیکاست یه جیغ و دست بلند بزنید. یک‌دفعه آروشا گفت من جیغ نمی‌زنم صدام خراب می‌شه! حالا خوبه خودش هم می‌دونه و روزی ده تا جیغ می‌زنه. هنوز با صداش مشکل داریم و یه روز خوبه و یه روز به شدت گرفته!


 رفتیم فروشگاه می‌گه: میوه‌ی مورد علاقه‌ی من Strawberry هست لطفاً برام بخرید! تنها میوه‌ای که اگه ببینه خودش دستش رو دراز می‌کنه بخوره توت فرنگیه و گرنه بقیه رو باید بذارم دهن‌ش. غذای مورد علاقه‌ش هم ماهی هست و ماکارونی. این روزها آهنگ مورد علاقه‌ش "اسفند دونه دونه"ی عارف‌ه که خیلی قدیمیه و آهنگ عروسیه. یه بار شقایق موقع بازی براش خوند و دیگه اونقدر خوشش اومد که براش دانلود کردیم؛ تا می‌شینه تو ماشین می‌گه بابا جان عروس می‌یاد به خونه رو بذار! عاشق اینه که با باباش دوتایی برن بیرون. یه‌دونه علامت مخصوص خودشون رو دارن که دو تا انگشت سبابه‌شون رو موازی هم می‌گیرن و به هم نشون می‌دن و می‌خندن. می‌گم آروشا این یعنی چی؟ می‌گه: یعنی من و بابا جان همدیگه رو دوست داریم! حدود یک ماهه که صاحب یه صندلی ماشین مکسی‌کوزی جدید شده و خیلی دوستش داره. یه‌دونه پتو هم داره برای تو ماشین که تا می‌شینه می‌ندازه رو پاهاش و می‌گه من پیرزن هستم. اومده می‌گه دلم بچه می‌خواد! می‌خوام مامان پیشی باشم. هر از گاهی هم تو بازی با ناله می‌گه من خواهر و برادر ندارم من تنهام! تا مامان‌م می‌گه می‌خوای مامان نازت یه نی‌نی بیاره؟ یک دفعه جدی می‌شه می‌گه نه من دوست دارم تنها بمونم! به عکس گرفتن خیلی علاقه‌مند شده. اولین عکس‌هاش رو از خودش گرفت. این هم یکی از اولین عکس‌های عکاس کوچولوی ما.


اومده می‌گه می‌خوام برم کلاس سوم! می‌گم اول باید بری کلاس اول می‌گه نه اول کلاس سوم! یه شب خونه‌ی دایی ایمان و شادی جون دعوت بودیم، پسر یکی از اقوام شادی جون کلاس سوم بود. حالا آروشا هم می‌خواد بره کلاس سوم. تو این مدت یه تولد خوب دعوت شدیم که تولد پسر عمه‌م علی بود هم‌زمان با مهمون‌های کانادایی. حدود پنجاه نفر مهمون بودن و موزیک و خلاصه خیلی خوب بود. تو اون مهمونی دو تا نی‌نی خوشگل پسرعمه  و دخترعمه‌م رو هم دیدیم. خیلی هر دوتا شون جیگر بودن! باورم نمی‌شد آروشا یه روزی اونقدر کوچولو بوده. چقدر زمان زود می‌گذره دفعه‌ی قبلی که عموم اینا اومده بودن ایران بچه‌هاشون پنج ساله و دو ساله بودن؛ الان مردایی شده بودن واسه خودشون.

این روزها به قول آروشا بوی عید میاد و داره بهار می‌شه. چندروز پیش داشتم با مامان حمیلی حرف می‌زدم گوشی رو گرفت و گفت: مامان حمیلی خیلی دوستت دارم دیگه داره بوی عید میاد! همچنان هفته‌ای دو روز کلاس مفاهیم ریاضی می‌ریم. خیلی دوستای خوبی تو کلاس داریم و از کنارشون بودن لذت می‌بریم. دو هفته‌ی گذشته مشغول خونه تکوندن حسابی بودم. حدود ده روز کار داشتم. مامان خیلی کمک‌م کرد وآروشا رو نگه داشت تا به کارهام  برسم. تمام خونه رو زیر و رو تمیز کردم البته با کمک علی و دو روز هم آقا فتاح. الآن خونه حسابی برق می‌زنه و آماده‌ی رسیدن سال نو هست. خودم هم برای هفته‌ی آینده وقت آرایشگاه دارم برم موهام رو یه کم کوتاه‌تر کنم. درست یک هفته قبل از عروسی عمو رضا رفتم آرایشگاه و موهام رو بعد از حدود یک سال کوتاه کردم. البته خیلی قد موهام رو کوتاه نکردم ولی یه چتری صاف زدم و کلی تغییر کردم. علی هم عاشق این مدل موهام شده و خلاصه کلی نی‌نی شدم. مادر و دختر هر دو چتری داریم که خیلی باحال شده. فقط با این‌که موهام خیلی لخته ولی بعد از حمام حتما باید اتو بزنم که یه کم سخته ولی خوب تنوعه دیگه. می‌خوام یه مدت رو این استایل بمونم. به خاطر همین دوباره هفته‌ی دیگه می‌رم یه صفایی بدم. اونقدر این مدت بدو بدو داشتم که شدم 47 کیلو. خودم خیلی دوست دارم ولی تقریباً همه صداشون در اومده و می‌گن بیچاره یه کم به خودت برس! عید تموم بشه حداقل سه کیلو اضافه شدم پس نیازی نمی‌بینم فعلاً بخور بخور رو شروع کنم. الآن که دارم تایپ می‌کنم ساعت چهار صبحه! دیگه واقعاً چیزی به مغزم نمی‌رسه. پیشاپیش سال نو رو به همه‌ی دوستان نازنین‌م تبریک می‌گم و امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید.


+ نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

نهصد و نود و نه روزگی

امروز را به خاطر بسپار. در آستانه یک‌هزارمین روز حضور بی‌بدیل‌ت در این جهان پر از مهر و کینه، مالامال از دوستی و دشمنی، و لبریز از شادی و غم، همواره به خود ندا می‌دهم که "جهان با تو زیباتر است".

در نهصد و نود و نه روزی که گذشت تو بودی که توان مرا افزون کردی، تو بودی که روح مرا متعالی ساختی، و تو بودی که عشق را در من معنایی تازه بخشیدی. تو هستی که من نازنین مادرت را عاشقانه‌تر از همیشه دوست دارم و تو هستی که من خودم را جوان‌تر حس می‌کنم و گذر زمان را کندتر؛ چراکه لحظه‌های گذران عمر با تو مصرع زیبای حافظ شیراز را در ذهنم متبادر می‌سازد:

... هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

+ نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سی و یک و سی و دو ماهگی آروشا

بالاخره یه فرصت پیدا کردم بشینم خاطرات این یک ماه و چند روز گذشته​ی عروسک​م رو بنویسم. اون​قدر این روزها خسته می​شم که شب که آروشا می​خوابه فقط ترجیح می​دم برم زیر پتو و واقعاً انرژی برام نمی​مونه که بشینم پای وب.

ماه گذشته یه سفر ده روزه به شیراز داشتیم که با عمه بهنوش رفتیم. دو روز آخر باباعلی اومد دنبال​مون و اومدیم تهران. موقع رفتن تو هواپیما کلاً بازی کرد و حسابی سرحال بود ولی موقع برگشتن پروازمون آخر شب بود و بیشترش رو خواب بود. روز اولی که رسیدیم تولد 31 ماهگی آروشا بود و همون شب بردیم​ش بیرون. کلی بازی کرد و کافی شاپ رفت و بستنی شکلاتی برای خودش سفارش داد. گارسون ازش پرسید شما چی می​خورید؟ یه کم  منو رو نگاه کرد و گفت: من بستنی شکلاتی میل دارم! همون روز اول هم با بابا محمد رفت یه​دونه پرتقال برای خودش از درخت چید.


شیراز مثل همیشه عالی بود؛ حسابی بیرون رفتیم و گشتیم و یه کم خرید کردیم. روزی هم که علی اومد سالگرد ازدواج​مون بود که عمه بهنوش و عمو رضا و مامان حمیلی آروشا رو بردن بیرون بازی​ها به قول خودش و من و علی هم رفتیم عمارت شاپوری یه شام دو نفره​ی رومانتیک خوردیم. بعد هم یه سر رفتیم حافظیه بستنی خوردیم و یه جایزه هم برای آروشا خریدیم و برگشتیم. قبل از رفتن هم به​ش گفتیم که سالگرد عروسی مامان و باباست و ما می​خوایم بریم رستوران و شما می​ری بازی. گفت: باشه. این بار آروشا خیلی رفتارهاش عاقلانه​تر بود و کلاً به نسبت دفعه​های قبل راحت​تر بودم. کمتر استرس پله​های تو خونه رو داشتم؛ خیلی مسلط​تر بالا و پایین می​رفت. از دایپر هم خبری نبود. اونجا هم حسابی همکاری کرد و روی پاتی جیش می​کرد. قبل از این​که بریم کاملاً می​دونست که چه برنامه​هایی باید داشته باشیم: خودش می​گفت امروز بریم هایپراستار دایناسور ببینیم و امروز بریم اون فروشگاهه که تاب Monkey داره و خلاصه به شیراز و برنامه​هامون آگاهی داشت. خیلی​خیلی به همه زحمت دادیم و خوش گذشت.


آروشا همچنان مشغول کلاس رفتنه. به جای پنج ترم خلاقیت 2-3 ساله​ها شش ترم رفت و الان کلاس مفاهیم ریاضی می​ریم که خیلی به نظرم مثبته. وارد ترم دوم شدیم. تنها مشکل اینه که آروشا همه رو بلده  و کلاس براش خسته​کننده ست. این هشداری بود برام که کمتر آموزش بدم تا زمانی که وارد مدرسه شد چیزی برای یاد گرفتن داشته باشه. جلسه​ی آخر کلاس خلاقیت​شون تولد یکی از دوست​های کلاس​ش کسری بود که کلی بازی کردن و شمع فوت کردن و رقصیدن.


تو خونه هم بیشتر به دوره​ی فلش​کارت​های قبلی و کتاب​خوندن و CDدیدن مشغوله و البته بازی با اسباب​بازی​هاش که هر روز یه سناریوی جدید می​چینیم و بازی می​کنیم. توی دفتر نقاشی​ش دوتایی نقاشی می​کشیم: یه طرف صفحه برای من و یه طرف برای آروشا هر رنگ مدادی که بردارم همون رو می​خواد؛ من رو گول می​زنه و می​گه بیا این خوش​رنگ​ترش رو بهت بدم. می​گم باشه و تا می​بینه دارم با اون مداد نقاشی می​کنم می​گه شما به نظرم با مداد شمعی نقاشی بکش! در حین بازی براش تو صفحه 123… به​صورت پراکنده و از هر کدوم دو سه تا می​کشم و می​گم خوب حالا با مداد RED دور 1 خط بکش. همین​طور ABCD…. می​نویسم و یا اشکال رو می​کشم و می​گم اون شکل​هایی که گوشه داره رو رنگ کن و بگو چند تا گوشه داره. همه​جا دنبال گوشه می​گرده و می​شمره. چند روز پیش نشسته بود تو ماشین گفت باباجان این ماشین اصلاً گوشه نداره. کانال Baby TV رو هم خیلی دوست داره و می​بینه. فعلاً تب عکس​برگردون​بازی یه​کم خوابیده و به​جاش رنگ انگشتی اومده که تقریباً با رنگ هر روز دوش می​گیره البته خونه مامان اینا.


نقاشی​هاش هم مخصوص خودشه و بعد از اینکه کشید می​گه که این چی بوده. W و O رو می​نویسه و خیلی ذوق می​کنه که بلده. یکی دیگه از کارهایی که می​کنه اینه که اسم تمام فامیل و دوستان رو می​نویسه با دست​خط خودش پشت سر هم؛ مثلاً اونی که قد بلنده یه خط عمودی می​کشه و اونی که تپله دایره می​کشه. خیلی برام جالبه این کارش. چند روز پیش به علی می​گه باباجان بیا یه نگاه به این کتاب من بنداز لطفاً! یه لحظه بیا! حرف زدن​ش خیلی بامزه شده و بعضی وقت​ها یه کلمات و جملاتی می​گه که واقعاً برامون عجیبه. خونه​ی مامانی بودیم داشت بازی می​کرد که مامانی ازش پرسید آروشا دوست داری مامان نازت یه نی​نی بیاره؟ یه کم به مامانی نگاه کرد و گفت: بعضی وقت​ها بله بعضی وقت​ها نه! همون شب اومده بود به مامان​م گفته بود مامان ناز یه نی​نی بیاره تو دایپر! من هم فقط می​خندیدم. آروشا خونه​ی مامان اینا بود و مامان داشت لاک می​زد گفت می​خوای برای شما هم بزنم؟ آروشا گفت: من هنوز کوچیک​م دوست ندارم ناخن​هام خراب بشه وقتی بزرگ شدم اون وقت می​زنم! طبقه​ی دوم ساختمون​مون یه آقایی زندگی می​کنه که گیاه­پزشک​ه و ما بهش می­گیم آقای دکتر. چند روز پیش آروشا با باباش داشتن می رفتن بیرون که تو آسانسور به علی گفته اگه لباس نپوشم و تو زمستون برم بیرون اون وقت به جای G باید 2 رو بزنم تا بریم پیش دکتر! چند روز پیش داشتن با علی کارتون می​دیدن یک​دفعه علی گفت آروشا نگاه کن Donkey اومد. آروشا یه کم به علی نگاه کرد گفت: بابا جان ببخشیدا ولی این اسبه! بعضی وقت­ها یک​دفعه شیطون می​ره تو جلدش و کلی شیطونی​های عجیب غریب می​کنه. بعد هم که ما می​گیم اجی مجی شیطون بیا از تو جلد آروشا بیرون، می​گه نه​نه نیارش بیرون و خودش دوباره شیطون رو می​کنه تو جلدش! بعضی وقت​ها هم می​کنه تو جلد من یا علی یا مامان​م ما هم شیطونی می​کنیم و اون می​خنده. تو گل​سرهاش دنبال کش صورتی می​گشتم رنگ بلوزش باشه. یه کش سبز پیدا کرد گفت: مامان ناز یه لباس Green بخر برای این کش. یه بار دیگه هم با علی رفته بود سوپرمارکت گفته بود باباجان برام توپ بخر. علی گفته بود چه رنگی​ش رو می​خوای؟ گفته بود سیلورش رو بخر که به رنگ پالتوم بیاد. براش دو تا مسواک جدید خریده بودیم. من کاراملی​ش رو  براش انتخاب کردم که به رنگ دستشویی بیاد، خودش یه​دونه صورتی برداشت گفت این رو می​خرم برای وقتی که یه دستشویی Pink کاشی چسبوندی بذاریم توش. از سوپرمارکت با باباش اومد بیرون گفت: بیسکوییت مامان خریدم. دیدم بیسکوییت مادر خریده و اتفاقاً خیلی هم دوست داشت و از اون به بعد بره خرید می​گه بیسکوییت مامان هم بخریم. مامانی بهش یاد داده که شکرگزار باشه. دخترک ما در این زمینه خیلی استعداد داره و مرتب می​گه به تعداد برگ​های درختان سبحان الله. به تعداد میوه​ها سبحان الله. موقع خداحافظی هم یاد گرفته می​گه: به امید دیدار! چند روز پیش اومده می​گه مامان ناز امروز (که البته به امروز می​گه ارموز) با Harry بریم بیرون. می​گم Harry کیه؟ می گه تو 1Direction من خیلی دوستش دارم! زنگ زدم به پانیذ گفتم پانیذ خانوم تحویل بگیر انقدر می​گی Louis رو دوست دارم. آروشا هم عاشقHarry  شده! تابه مامان​م می​رسه یه شعر می​خونه که دوتایی می​خونن و تو یکی از کتاب​های پوپو هست: بخور یه آش رشته بدون که دعوا زشته! تقریباً هر وقت حوصله​ش سر بره این رو می​خونه. جدیداً CDهای Cailou رو به زبان فرانسه می​بینه و یه وقتایی یه کلماتی هم از خودش می​گه که وقتی می​پرسم آروشا چی گفتی؟ می​گه فرانسوی بود. بعضی وقت​ها هم به من و علی می​گه: Mommy & Daddy. یه بار داشتیم می​رفتیم بیرون یه​دفعه تو ماشین آهنگ منصور که ترکی خونده اومد ما هم داشتیم صحبت می​کردیم زدم آهنگ بعدی. گفت: مامان ناز چرا زدی یه آهنگ دیگه؟ علی گفت بابا جان چون آهنگ​ش به زبان ترکی بود. یه​دفعه انگار که کشف بزرگی کرده باشه گفت آاآآآههههههههههان Turkey که یه پرنده​ست! گفتیم نه این یه زبانه مثل فارسی انگلیسی فرانسه ... بعد زبون​ش رو آورد بیرون و به​مون نشون داد. گفت من فارسی و انگلیسی بلدم! موضوعی که این روزها مرتب راجع​به​ش نظر می​ده دخترونه و پسرونه بودن هر چیزیه. مثلاً وقتی می​خواد چیزی بخره اول می​پرسه که این دخترونه​ست یا پسرونه؟! مثلاً تو اقوام کی دختره و کی پسر و همه رو درست می​گه از دید آروشا همه​ی خانوم​ها دختر هستن و همه​ی آقایون پسر!   

تو این مدت کلی مهمونی رفتیم و یکی دوبار هم مهمون داشتیم. شب یلدا خونه​ی خاله​ی مامان​م دعوت داشتیم که تازه رفته بودن خونه​ی جدید و یه جورایی سرخونه​نویی هم بود. خیلی شب خوبی بود و خوش گذشت. علی هم زحمت کشید برای تک​تک مهمون​ها حافظ باز کرد. آروشا هم کلی خوش گذروند. شب سال نو میلادی خونه​ی یکی از دوستای علی تو لواسان دعوت داشتیم. آروشا رو گذاشتیم خونه​ی مامان اینا و رفتیم. به​تازگی اونجا یه خونه​ی ویلایی ساختن و رفتن لواسان زندگی می​کنن. خیلی خونه​شون رو دوست داشتم. البته مدرن بود و با روحیات من خیلی سازگار نبود ولی با این حال خیلی کامل بود. مهمونی خیلی خوبی بود و خوش گذشت. تنها مشکل این بود که دو تا سگ تو خونه می​چرخید و من ده بار تا مرز سکته رفتم و برگشتم. اینکه الآن دارم سالم برای شما تایپ می​کنم واقعاً لطف خدای بزرگ شامل حالم شده. شب تولد 32 ماهگی آروشا با دوستای گل​مون رفتیم رستوران و بعد اومدیم خونه​ی ما و تا ساعت دو نیمه شب گفتیم و خندیدیم. برای آروشا هم یه لگوی خونه​ی خوشگل خریده بودن. دیگه تو این مدت دو بار هم آروشا رو بردیم سرزمین عجایب که بازی کرد و براش لباس تو خونه خریدم. یکی دو شب هم عمه بهنوش اومد تهران و برگشت. خبر خوب این​که عمه بهنوش این بار هم گل کاشت و با رتبه ی عالی آزمون کانون وکلا رو قبول شد. واقعاً حق​ش بود، خیلی زحمت کشیده بود. امیدوارم  همیشه موفق و شاد و پیروز باشه.


این سرمای هوا واقعاً داره من رو اذیت می​کنه. کلاً از اول پاییز من دارم می​لرزم و سرما تو تمام وجودم نفوذ کرده. خونه​مون هم خیلی گرم نبود. یه تشک برقی گذاشته بودم زیر پتو که تا صورتم رو بشورم و مسواک بزنم و لباس خواب بپوشم حسابی داغ می​شد و می​رفتم زیرش. یک جفت جوراب کلفت هم می​پوشم که نصف​شب می​رم تو اتاق آروشا و آشپزخونه پام رو سنگ​ها یخ نزنه. یه علت تأخیرم برای این پست هم همین بود که بین نشستن و نوشتن یا رفتن زیر پتوی گرم، البته پتوی گرم ترجیح داشت. پنج​شنبه شومینه​مون رو روشن کردیم و حسابی خونه گرم شد. حس زندگی اومده تو خونه. مامانی امسال تو خونه​ش کرسی گذاشته و به معنای واقعی خونه​ی مادربزرگ شده. آروشا اون​قدر خوش​ش اومده که تا می​ریم اونجا می​ره زیر کرسی لم می​ده.

یه​بار دیگه دوست گلم مریم عزیز ما رو شرمنده​ی سلیقه​ی بی​نظیرش کرد و چند تا عکس کریسمسی برای آروشا فرستاد که یکی​ش رو براش یادگار می​ذارم. سال نو میلادی بر همگی مبارک.


+ نوشته شده در ٢۱ دی ۱۳٩٢ ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

دخترک دو سال و نیمه

بله آروشا خانوم ما سی​ماهه شد و دیگه داره حسابی برای خودش خانومی می​شه. دیگه الان وقتی ازش می​پرسیم آروشا چند سالته؟ می​گه: دو سال و نیم. تو این یک ماه گذشته کارها و رفتارهاش کلی تغییر کرده و البته بیشتر شیطنت می​کنه. رفتارهای لجبازانه و عجیب و غریب هم اضافه شده که بعضی وقت​ها آدم دلش می​خواد بره تو کمد و در رو ببنده و فقط یک دقیقه دور از گریه و لجبازی باشه. واقعا درست گفتن"Terrible Two" بچه​ها بین دو تا سه سالگی کاملا حساب​شده و با برنامه​ریزی مامان و باباها رو می​سنجن و تا جایی که بتونن پیش می​رن تا حد و حدود خودشون رو پیدا کنن. اون​قدر این مدت مقاله خوندم و مشورت کردم دیگه استاد شدم و تا حد زیادی هم موفق بودم البته. خوبی قضیه اینه که من و علی هر دو هم​نظر عمل می​کنیم و وقتی بگیم نه هر دو قاطع هستیم و کوتاه نمیاییم.

آروشا هم همچنان با جملات و کارهاش ما رو سورپرایز می​کنه؛ درست زمانی که حسابی خسته و بی​اعصابیم یه جمله می​گه که حسابی یواشکی می​خندیم و کیف می​کنیم. چند روز پیش یه نقاشی کشید و آورد داد به من و علی و گفت: بابا جان و مامان ناز این نقاشی رو با رنگ​های مختلف برای یادگاری برای شما کشیدم! خونه داییم بودیم که دمپایی مورد علاقه​ی شقایق پاره شد و گفت چه حیف من خیلی این دمپایی رو دوست داشتم رفت جلوی شقایق و با حالت دلسوزانه گفت: نگران نباش عزیزم من خودم برات دوباره می​خرم.به مامانم می​گه این عروسک رو از تو کمد بردار چون ممکنه باعث ترس بشه! به فقط میگه: فدت! انگشت​ش رو هم میاره بالا و می​گه فدت یدونه​ی دیگه. به قابلمه میگه: قالممه. چند روز پیش تو آژانس بودیم گفت دو تا پول Purple بده بدم به عمو. مونده بودم منظورش چیه گفتم کدوم رو بدم کیف​م رو باز کردم دیدم منظورش پنج هزار تومنیه دقت کردم دیدم عکس امام رو پنج هزار تومنی بنفش چاپ شده. بعد گرفت دستش و موقعی که رسیدیم گفت مامان الان پول رو لطف کنم! مرده بودم از خنده بچه​م می​خواست خیلی مودب باشه. یه بار از خواب پاشد گفت: مامان ناز یه خوابی دیدم که مردگی کردم از خنده! (مردم از خنده) هر چی می​شه می​گه: آخه چرا؟! مثلاً می​گم الان وقت خوابه می​گه: آخه چرا؟! دلم غش می​ره برای این مدل حرف زدن​ش. با باباش رفته بودن دوتایی باغ​وحش وقتی به قفس پلنگ رسیده بودن گفته: بابا جان اینجا کنار پلنگ ازم عکس بگیر چون شلوارم هم پلنگیه!


چند وقته تو ماشین آهنگ (دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره ...) رو گوش می​دیم و آروشا هم خوش​ش اومده و می​گه بابا جان ناز کشیدن رو بذار. وسط​هاش توضیح هم می​ده برای ما مثلاً وقتی میگه: (دیگه پیر شدی و خبر نداری) می​گه من وقتی می​رم حموم انگشتام پیر می​شه! بیشترش رو حفظ شده و می​خونه . تو آهنگ ملودی هم که هنوز جزو آهنگ​های مورد علاقه​ی آروشاست وقتی می​گه: (دنیا تو رو کم داره) هر دفعه می​گه چرا گفت "تو" باید می​گفت "شما" ما می​گیم خوب آهنگ​ش اینجوری بهتر می​شده می​گه: آخه چرا! هر از گاهی میاد می​پرسه الان ساعت چنده؟ بعد که جواب می​دیم می​گه اون مغازه که عکس برگردون می​فروشه الان بازه؟ همچنان مشغول عکس​برگردون بازی و چیدمان​شونه. یه دیوار اتاق​ش تو خونه​ی مامان اینا کلا عکس​برگردونه.  دائم هم تاکید می​کنه که کسی نباید به اینها دست بزنه چون من خیلی زحمت کشیدم براشون.


عاشق سرزمین عجایبه و تقریبا هر هفته جمعه​ها می​بریم​ش و چندتا بازی سوار می​شه و بستنی اسکوپ (به قول خودش) می​خوره و میاییم. هر وقت یه کاری بکنه که خوب نباشه سریع انگشت کوچولوی پاش رو نشون می​ده و می​گه ببین این انگشت چقدر کوچولوئه و می​خواد به ما با سیاست مخصوص خودش بفهمونه که من هنوز نی​نی هستم و حالا یه اشتباهی کردم. هر وقت هم بخواد به ما بگه که من دیگه خانوم شدم و رو من حساب کنید انگشت شصت پاش رو نشون می​ده و می​گه: این انگشت بزرگه! بازی موردعلاقه​ش این روزها کاغذ رنگی و چسب ماتیکی و قیچی هست که قیچی کنه و بچسبونه. هر دوسه روز یدونه چسب تموم می​کنه و تمام انگشت​هاش چسبی می​شه به خاطر همین تا خریدن چسب و کاغذهای بعدی یه چند روز فاصله می​ذارم تا یه کم استراحت کنم.

الفبای انگلیسی رو هم یاد گرفته و برامون کامل می​خونه؛ به LMNOP که می​رسه اونقدر بامزه می​گه که روزی صد بار می​گم بخونه. همه هم باید قبل از شروع به خوندن​ش دست​هاشون رو بیارن بالا و آماده​ی دست زدن باشن که تا تموم شد براش دست بزنن. حروف رو هم اکثراً بلده و هر جا ببینه اسم​ش رو می گه مثلا چند روزپیش یه جا تو خیابون سه تا خط موازی دید و گفت مامان نازاین E هست. یا مثلاً می​گه P وR   شبیه هم هستن. شادی جون براش CDهای Caillou روخریده و با اینکه جمله​های سخت داره ولی خوب می​بینه و دوستش داره. البته اول من براش تک تک جمله ها رو معنی می​کنم و از دفعه ی بعد دیگه چیزی نمیگم و خودش می​بینه. چراغ راهنمایی رو کاملا یاد گرفته و تا سبز می​شه می​گه بابا جان حرکت کن! چند روز پیش به چراغ چشمک​زن زرد رسیدیم گفت بابا جان چراغ چشمک زنه! Watch Out!

وسط سریال​های River GEM یه​دونه تبلیغ خود کانال هست که گلبرگ​های یه گل اول کامل می​شه و بعد ازهم جدا می​شه هر جای خونه باشه تا صدای اون بیاد می​دوه میاد جلوی تلویزیون و تا گلبرگ​های گل ازهم جدا می شه یه دست می​زنه و می​ره و وقتی ازش می​پرسم برای چی دست می​زنه می​گه: چون گل می​ترکه. خیلی این کار رو دوست داره و کلی هیجان داره براش. ما هم عادت کردیم اگه آروشا مشغول بازی باشه صداش می​کنیم تا بیاد و ما هم همراهش دست می​زنیم. کلاس​ها رو هم همچنان می​ریم. با اینکه هوا سرد شده ولی احساس می​کنم کلاس​ها برای آروشا خیلی مثبته و تو بازی​های در طی روزش هم موثره. سخت​ترین کار دنیا برای من تو این سن و فصل لباس پوشیدن آروشا برای بیرون رفتنه که واقعاً اذیتم می​کنه. از اونجایی که حسابی گرماییه اصلا حاضر نیست کلاه و پالتو بپوشه؛ باید یک ساعت حرف بزنم تا راضی بشه به پوشیدن. دیگه راجع به لباس پوشوندن به بچه در فصل زمستان هم من سرچ می​کنم و شب​ها تا سه و چهار و صبح دارم مقاله می​خونم. بعضی وقت​ها خودم هم خنده​م می​گیره که این دیگه چیه که نشستی دو ساعت می​خونی. هر روز یه سوژه​ی جدید دارم!


به شدت بد غذا شده و تقریباً فقط شیر می​خوره و لبنیات. با کلی حواس پرت کردن و حرف و بازی و کارتون می​تونم به​ش چند تا قاشق غذا بدم. به نظرم داره دوباره دندون در میاره و شاید همین باعث​ش شده باشه. موهای عروسک​مون هم بلند شده، دوباره براش می​بندم و کلی از این بابت ذوق می​کنم.


آخرمهر عروسی یکی از اقوام بابا تو باغ دعوت داشتیم. آروشا رو نبردیم چون هوا نسبتاً سرد شده بود و ترسیدیم سرما بخوره. تقریباً تمام فامیل جمع بودن و دیداری تازه شد. بعضی​ها که اصلاً نمی​دونستن ما بچه​دار شدیم. بعد از رقص من و علی داشتیم از در سالن می​رفتیم بیرون تو باغ یه دوری بزنیم که یکی از آقایون فامیل اومد جلو و با تحکم گفت: شما دوتا نمی​خوایین دست از خوش​گذرونی بردارین و بچه​دار بشین؟ منم گفتم با اجازتون ما یه دختر دو سال و نیمه داریم. کلی تبریک گفت و ما اومدیم بیرون گفتم علی بد جور ضایع شد. هفته​ی بعدش هم تولد دختر عموم هدیه بود که  یه تولد عالی گرفته بود و واقعاً خوش گذشت. تو این مدت بابا فرشید بعد از عروسی یه سفر کاری خارجی دو هفته​ای به چین داشت. دقیقاً همون موقع هم علی یه سفر کاری به استانبول داشت و من و مامان چند روز با آروشا تنها بودیم. یکی دو شب مهمونی رفتیم و بقیه​ش هم من مشغول تمیزکاری حسابی خونه. هر روز سه چهار ساعت میومدم خونه. تمام کمدها و کشوها و یخچال و ... رو تمیز کردم و یه روزهم کارگر اومد و شیشه و پرده و ... خلاصه بیشتر به کُزت بازی گذشت. 

تقریباً تمام یک ماه گذشته رو آروشا سرماخوردگی داشت. اول تب و بعد آب​ریزش شدید که خوب شد. دوباره ده روز بعد شروع شد که دفعه​ی دوم من و علی و مامان هم گرفتیم البته خیلی​خیلی شدیدتر ازآروشا! تا الان تو عمرم این مدلی سرما نخورده بودم: یک هفته فقط عطسه می​کردم و واقعاً راحت نفس کشیدن آرزو شده بود برام. علی که با همون حال رفت مسافرت و برگشت. به نظرم تو سرماخوردگی استراحت خیلی مهمه که ما اصلاً نداشتیم و همین باعث شد دیرتر خوب بشیم.

دو هفته پیش به علت آلودگی هوا کلاس آروشا کنسل شد. تمام هفته بی​برنامه بودیم. فقط آخر هفته که تعطیل بود رفتیم بیرون و آروشا برای اولین بار نذری گرفت و کلی خوشحال شد. با اینکه دلم براش سوخته بود تو سرما ولی می​خواستم همه مدل تجربه​ای داشته باشه. یه جا داشتن نذری می​دادن که البته می​شناختیمشون با آروشا وایستادیم تو صف؛ که گفت چقدر ترافیکه! پس کی نوبت​مون می​شه؟ وقتی نوبت​مون شد رفتیم تو حیاط و غذا گرفت. به پسری که می​خواست نوشابه بده گفت: من نوشابه دوست ندارم خیلی چیز بدیه! اونها مونده بودن بخندن یا عزاداری کنن. از اون روز برای همه تعریف می​کنه و شده یکی از افتخارات زندگیش. آخر هفته​ی گذشته هم عمه اومد تهران برای امتحان. دو روزی پیش​مون بود و با هم بیرون رفتیم و عمو حسین و خاله سارا رو هم دیدیم و کلی خوش گذشت.

 

دوازده مهر درست هم​زمان با بیست و نه ماهگی آروشا وبلاگ جهان با تو زیباتر است سه ساله شد که نمی​دونم چرا یادم رفت تو پست قبل بنویسم. وبلاگ دوست داشتنی عزیزم تولد سه​سالگی​ت مبارک. دوازده آبان همزمان با سی​ماهگی آروشا سیصدهزار تایی شدیم و روز به روز بر تعداد دوست​های گلمون اضافه می​شه.

+ نوشته شده در ٥ آذر ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

بیست و نه ماهه عزیزتر از جون

آروشا جمعه دوازده مهرماه بیست و نه ماهگی​ش تموم شد و وارد سی ماهگی شد؛ درحالی​که همون هفته مامان ناز شمع سی​سالگی رو فوت کرد. خدارو شکر که تو سی​سالگی یه عروسک سی​ماهه دارم و هر لحظه از بودن​ش بیشتر احساس غرور می​کنم. 

آروشا هم مشغول بازی و شیطنت و شیرین زبونی. مهم​ترین کاری که تو ماه گذشته انجام دادیم همون پروژه​ی جیش بود که خدا رو شکر بدون هیچ استرسی و فقط با بازی و جایزه نتیجه گرفتیم و الان یه دختر خانوم داریم بدون دایپر البته شب تا صبح رو دایپر داره چون هنوز  قبل از خواب شیر می​خوره و با اینکه تا صبح خشکه ولی به محض بیدار شدن​ش بلافاصله جیش می کنه و تا من بخوام از اون اتاق بیام و بریم دستشویی دیر می​شه.

مورد بعدی شیر خشک بود که اون هم نا خواسته دیگه نمی​خوره. داستان به این شکل بود که به لطف تحریم​ها مواد اولیه​ش وارد نمی​شه و دیگه تولید نمی​شه و در نتیجه شیرخشک هم از تو خونه​مون خداحافظی کرد. فقط شیرپاستوریزه می​خوره و همین موضوع باعث شد شکم​ش یبوستی بشه و حسابی درگیر بشیم. در حدی که بچه​م هر چی می​خواد بخوره اول میاد می​پرسه مثلاً مامان ناز نارنگی پی​پی​م رو سفت می​کنه؟ آب زیاد بخورم پی​پی​م سفت نمی​شه؟ و ... البته قبل​ش یه گلاب-به-روتون رو اضافه می​کنم. خودش دیگه در این رابطه استاد شده در حدی که چند روز پیش  مامان گفت برات کیت​کت خریدم. بلافاصله گفت نه مامان فلور من نمی​خورم پی​پی​م سفت می​شه. الان خیلی بهتره و داریم با سوپ و مایعات و میوه روبراه​ش می​کنیم.

از شیرین​زبونی​هاش بگم که براش اینجا یادگار بمونه. چند هفته پیش داشتیم می​رفتیم بیرون و علی داشت کمربند می​بست که از آروشا پرسید بابا جان اسم این چیه؟ آروشا یه کم فکر کرد و گفت یادم نمیاد ولی انگلیسی​ش می​شه Belt! این روزها هر کلمه​ای که می​گه خودش می​گه انگلیس​ش می​شه این و البته بعضی وقت​ها هم برعکس​ش رو می​گه. مثلاً می​گه Goat به انگلیسی می​شه بز. ولی ما سعی می​کنیم دراین رابطه بهش فشار نیاریم که کدوم فارسی و کدوم انگلیسیه. از روی کتاب Alphabet براش کلمات رو می​خونم و این باعث شده که حروف رو هم تا حدودی یاد بگیره مثلاً می گم آروشا O مثل؟ می​گه: Orange و یا X مثل؟ می​گه Xylophone همین طور خیلی از حروف دیگه. بعضی از حروف رو هم می​شناسه مثلاً داشتیم در خونه رو می​بستیم که آروشا چراغ کنار دکمه​ی آسانسور رو نشون داد و گفت اینجا نوشته P نگاه کردیم دیدیم آسانسور تو پارکینگه و وقتی اومد بالا گفت این مثل S می​مونه عدد5  به نظرش شبیه S بود. اعداد رو هم تا ده به انگلیسی کاملا یاد گرفته و از روی گوشی تلفن مرتب می​پرسه کهOne  کدومه و ... خودش هم یه وقتایی یه کشفیاتی می​کنه که در نوع خودش خیلی جالبه. مثلاً داشتیم فلش​کارت کار می​کردیم که گفت: مامان چرا هندونه به انگلیسی Watermelon ه و آب Water؟ مونده بودم چی بگم گفتم چون هندونه زیاد آب داره!

تو این مدت هم اتفاقات خوب و بد داشتیم. اول بدش رو می​گم تقریباً یک ماه پیش رفتیم شمال البته من و آروشا با مامان فلور و دایی ایمان و شادی جون با پانیذ اینا رفتیم و قرار بود علی آخر هفته بیاد پیشمون که تو جاده تصادف کرد. خیلی روزهای سختی داشتیم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر می​کنم که خودش سالم​ه ولی متأسفانه تصادف مجروح داشت و باز خدا رو شکر که به خیر گذشت. علت تصادف هم بارندگی و لغزندگی جاده و همین طور نشست زمین درست سر همون پیچ بود. ماشین هم حسابی داغون شده و از بد ماجرا درست همین امسال ما ماشین رو بیمه بدنه نکرده بودیم چون تصمیم داشتیم بفروشیم و اتفاق هم همین امسال افتاد. هنوز حسابی درگیریم برامون دعا کنید. به​شدت محتاج گذر زمان هستم. این حادثه خیلی تو روحیه​مون اثر گذاشت و تا چند روز که اصلا نمی​تونستیم بخوابیم. خدایا شکرت که یک​بار دیگه معجزه​ت رو نشون​م دادی و علی جونم رو سالم به من بخشیدی. اولین عشق واقعی زندگی هر دختری پدرشه و این عشق رو دوباره به آروشا بخشیدی. همون شب وقتی آروشا باباش رو "بابای من، بابای مهربونم" صدا کرد فقط اشک بود که از چشمام سرازیر شد.


الان مدتیه که ماشین مامان​م رو آوردیم. آروشا اون روز به مامان می​گه: مامان فلور ما ماشینت رو بدون اجازه سوار می​شیم. هر از گاهی هم سراغ ماشین Blue ی خودمون رو می​گیره و می​گه آهنگ​هام اونجا بود.

اتفاقات خوب هم اینکه چند تا مهمونی و عروسی دعوت داشتیم و خیلی به​مون کمک کرد تا یه کم از اون حال و هوا بیرون بیاییم. یکی​ش عروسی دختر دوست بابام بود تو باغ تو محمدشهر که واقعاً بی​نظیر بود و خیلی خوش گذشت. این عروس و داماد هم رفتن امریکا. امیدوارم خوشبخت باشن و همیشه سلامت. یه شب خونه​ی دایی ایمان و یه شب هم خونه​ی عمو حسین دعوت داشتیم. دو هفته پیش هم تولد پسر عمه​م که تازه نامزدی​شون بود دعوت داشتیم و آروشا کلی رقص چاقو و تولد بازی کرد.

این روزها مامان فلور داره کابینت​هاش رو عوض می​کنه. مشغول خرید فر و گاز و ...بودیم و همین​طور یه کم وسایل کابینت​ها. یه روز با مامان و شادی رفتیم بازار و کلی خرت و پرت خریدیم. حدود ده سالی می​شد نرفته بودم. خیلی خوب بود یاد جهاز خریدن افتاده بودم. هر جا می​رفتیم به من و شادی می​گفتن عروس خانوم​ها بفرمایید تو شاید پسندتون شد مدل​های دیگه هم داریم. من و شادی هم می​خندیدیم گفتم باز جای شکرش باقیه که هنوز به نظر عروس میایم! ما هم می​گفتیم اومدیم برای مامان​مون جهاز بخریم.

مورد جدیدی که آروشا خیلی بهش دقت داره اینه که کدوم حیوون به بچه​ش شیر می​ده و پستون داره و کدوم حیوون تخم می​ذاره و نی​نی​ش دونه می​خوره. تقریباً یاد گرفته که تموم حیووانات چی می​خورن و پستاندار هستن یا نه؟ هنوز حسابی عاشق عکس برگردون هست و بهترین جایزه براش به حساب میاد. وقتی یه چیزی رو خیلی دوست داشته باشه می​گه من عاشق فلان چیز هستم مثلا من عاشق شکلات خرگوشیم. از چیزهایی که عاشقشه این روزها آهنگ ای جونم سامی بیگی​ه که از شنیدن​ش چشماش برق می​زنه و فقط با اون حاضره برقصه. اگر موضوعی باعث ناراحتی​ش بشه و یا بر وفق مرادش نباشه سریع میاد میگه ناراحتم! مثلا چند روز پیش اومد گفت ناراحتم گفتیم چرا؟ گفت: چون ما آکواریوم نداریم!

تولد و تولدبازی بهترین و سرگرم​کننده​ترین بازی این روزهای آروشاست مرتب برای پپشی و خرسی تولد می​گیره و شعر می​خونه و حیوون​های دیگه رو دعوت می​کنه. همه هم باید تولد اسباب​بازی​های آروشا رو جدی بگیرن و اگه اهمیت ندن خانوم به​شون بر می​خوره. باید دست بزنیم وHappy Birthday  بخونیم و خلاصه ماجرا داریم. مورد دیگه​ای که به شدت ذهن​ش رو درگیر کرده رنگین​کمونه که مرتب تکرار می​کنه و تو بازی​هاش به عروسک​هاش می​گه با هم بریم رنگین​کمون و وقتی ازش می​پرسم رنگین​کمون کجاست؟ می​گه باید همین رو مستقیم بریم تا برسیم. انگلیسیش رو هم یاد گرفته و می​گه: Rainbow

چند روز پیش داشتیم می​رفتیم خونه​ی مامان اینا تو کوچه​شون از زیر ماشین یه​دونه گربه کوچولو اومد بیرون من یه​دفعه پریدم و آروشا گفت: مامان ناز، پیشی رو ترسوندی اون فقط یهBaby  بود. اومدم به مامان گفتم به من درس اخلاق هم می​ده. رفته بود دستشویی جیش کنه تا اومدم برم بشورمش یه​دفعه رگ سیاتیک پام به شدت گرفت اومده بود کمرم رو می​مالید. بعدازظهر هم وقتی بیدار شد اول پرسید کمرت خوب شد و اومد دوباره ماساژ داد خونه​ی مامان اینا هم همون شب وسط بازی​ش اومد ماساژ داد و رفت. قربونت برم دختر مهربونم.

تولد امسال​م متفاوت از سال​های پیش بود. روزتولدم به شدت حس کزت​بازی بهم دست داده بود و با اینکه تازه خونه​تکونی کرده بودم ولی دوباره همه جا رو تمیز کردم و شب هم با علی رفتیم هایپر استار خرید خونه و شام خوردیم. تولدم چهارشنبه بود و چون پنج​شب خونه ی دایی​م دعوت داشتیم من هم کیک​م رو بردم اونجا و تولد بازی کردیم. و به این ترتیب تولد سی​سالگیم رو شقایق گرفت. دستش درد نکنه. کادوها همه نقدی بود و علی هم مثل همیشه شرمنده​م کرد.


کلاس آروشا هم شروع شد، بالاخره تماس گرفتن. اول کلاس رو برای ساعت ده صبح گذاشتن و یک جلسه رفتم دیدم اصلا برای آروشا مناسب نیست. چون آروشا معمولا تا ده و نیم یازده خوابه و برای کلاس باید هشت و نیم بیدارش می​کردم. اصلاً تمایلی به صبحانه خوردن نداشت و کلی گریه کرد تا حاضر بشه تو کلاس هم حسابی بد اخلاق بود و لذتی نبرد. ولی در عوض اتفاقی یکی ازخوانندگان مهربون وبلاگ رو تو کلاس دیدیم و کلی از دیدن​شون خوشحال شدم. خلاصه ساعت​ش رو عوض کردم و بعدازظهر می​ریم. اتفاقاً قبل از کلاس بعدازظهر هم یکی دیگه از خوانندگان گل وبلاگ رو دیدیم و باز هم خوشحال شدیم، رفتیم تو کلاس دیدیم یکی از دوستان خوب​مون هم با دختر نازش تو همون کلاس هستن و دیگه حسابی خوشحال شدیم.


هفته​ی گذشته هم عمه بهنوش یک روزه اومد تهران و رفت. برای پایان​نامه اومده بود ولی باز دیداری تازه کردیم و آروشا هم جایزه اینکه دیگه دایپر نداره رو از عمه​ش گرفت و صاحب یه عروسک شد با لوازم پزشکی​ش. انقدر به این عروسک نگون بخت آمپول زده و عروسکه گریه کرده که جیگرم براش کبابه.

به شدت خونه​ی مامان اینا به هم ریخته ست و این کابینت​کارها هم بد قول. این وسط فقط آروشاست که داره حسابی کیف می کنه و لذت می​بره از اوضاع. بهش می​گم کابینت​های مامان فلور خوشگل شد؟ می​گه: هنوز نه! همون مدل کابینت رو که خودم دوست داشتم البته قهوه​ای​ش رو برای مامان اینا سفارش دادیم. با دیدن​شون حسابی هوس می​کنم کابینت​هام رو عوض کنم. من عاشق کارهای کلاسیک هستم و با دیدن​شون روحم پرواز می​کنه ولی به قول یکی از دوستان "خدایا چرا همه​ی چیزهای خوشگل رو گرون آفریدی؟! و پولش رو هم ندادی؟!"

این تعطیلی آخر هفته رو هم یه کم تو تهران چرخیدیم و به حراجی​ها سر زدیم و کارهای عقب افتاده​مون رو انجام دادیم و استراحت کردیم. برای اولین بار خورشت کرفس درست کردم؛ خیلی خوشمزه شد. یه روز هم کاری​پلو درست کردم. البته یه جورایی رسپی​ش از خودم بود با اون چیزی که تو خونه داشتم. اون هم خیلی عالی شد . در حدی که علی عاشق​ش شد و گفته هر وقت خیلی دوستم داشتی کاری​پلو درست کن! حالا فکر کنید من که هفته​ای یک​بار هم غذا درست نمی​کنم باید دائم چک کنم ببینم برای کاری​پلو همه چی دارم یا نه. راستی ادویه​ش هم ادویه​ی کاری​پلوی "هاتی​کارا" بود که واقعاً محصولات​ش بی​نظیره.

یه موضوعی​ه که مدت​ها فکرم رو مشغول کرده و اون هم وبلاگ آروشاست. بعضی وقت​ها فکر می​کنم شاید خود آروشا دوست نداشته باشه که خاطرات​ش عمومی بشه. چون من اصلاً دوست ندارم سانسور شده بنویسم و می​خوام تمام خاطرات​ش و هفته به هفته​ی زندگی​ش رو با جزئیات ثبت کنم نه به صورت تکرار مکررات و روتین نویسی. از طرفی این همه دوستان خوب دارم که انقدر به آروشا محبت دارن؛ واقعاً به همشون عادت کردم و مثل خواهر نداشته​م دوست​شون دارم. خلاصه حسابی گیج شدم. دو حالت داره برام: یا می​نویسم برای آروشا وهمه​ی خوانندگان وبلاگ و یا فقط برای خود آروشا.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در ٢٦ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هشتصد و هشتاد و هشت روزگی

چه زیباست وقتی تقارنی شگفت روی می‌دهد. امروز هشتصد و هشتاد و هشت روزگی توست که با سی‌امین سال‌روز تولد بزرگ بانوی زندگی‌ام مهربان نازنین‌ام یکی شده است.

این روزها حال و هوای سخت اما زیبایی را از سر می‌گذرانم. احساس می‌کنم پختگی و آرامش را باید با سختی به دست آورد و این­ها دارد اندک اندک خود را در من و مرا در خود جای می‌دهد.

باور دارم اگر تو و مادر بی‌نظیرت نبودید هر آینه توان و یارای گذران این سختی را نداشتم؛ اما عشق حضور تو و پشت‌گرمی بی‌دریغ نازنین همه را ممکن کرد؛ روحم را از نو صیقل داد تا بیاموزم آنچه را که می‌بایست هر چند زمخت و سخت.

نازنین جان! همسری‌ات را برترین افتخار حیاتم می‌دانم. تولدت مبارک!

+ نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

بیست و هشت ماهه شیرین زبون

خوشگل خانوم‌م به سرعت داره بزرگ می​شه و من حتی فرصت لمس ثانیه​های با آروشا بودن رو ندارم. بچه​داری ماجرای عجیبیه؛ وقتی خیلی کوچولو هستن دلت می​خواد بزرگ​تر و عاقل​تر بشن و یه نفسی بکشی و وقتی می​بینی دارن بزرگ می​شن دلت می​گیره و آرزو می​کنی کاش چند دقیقه زمان بر می​گشت به روزهایی که خیلی نی​نی بود و بغلش می​کردی و بوش می​کردی. این روزها دلم می​خواد یه دل سیر بغل​ش کنم و موهاش رو ناز کنم و بچسبونم​ش به خودم ولی آروشا این فرصت رو به من نمی​ده که سیراب بشم و می​ره دنبال بازی​ش. وقتی می​خوابه خوب نگاش می​کنم و نازش می​کنم و گردن و بدن​ش رو بو می​کنم و عشق می​کنم. عاشق بوی بدن​ش هستم، دائم پتوش رو بو می​کنم با این​که خودش داره تو خونه می​چرخه و بازی می​کنه. دوباره و دوباره عاشق می​شم.


بیست‌وهشت مرداد تولد مامان فلورم بود که یه جشن دورهمی گرفتیم. امیدوارم همیشه تن‌ش سلامت و دل‌ش شاد باشه. از همین جا بر دستان پرمحبت‌ش بوسه می‌زنم و می‌دونم اگر تمام دنیا رو به پاش بریزم در برابر زحمات‌ش، روح بی‌همتا و پاک‌ش، وسعت دل نازنین‌ش، گرمی وجودش، کلام آرام‌بخش و شیرین‌ش، هنوز کوچک‌ترین کاری نکرده‌ام. امیدوارم شایستگی این رو داشته باشم که مثل مامان گلم برای آروشا مادری کنم و همین طور امیدوارم مامان‌م از من راضی باشه که این برام مهم‌ترین‌ه.

این روزها آروشا حرف​زدن​ش به اوج رسیده و کلمات​ش ما رو هر لحظه سورپرایز می​کنه.

روزی چند بار از اتاق با هیجان میاد بیرون و می​گه پیداااااا کردم! حالا چه خونه​ی مامان اینا و چه خونه​ی خودمون، یه اسباب​بازی، کتاب یا چیزی که چند روز ندیده بوده رو میاره و با افتخار از این​که کجا بوده و چطوری پیداش کرده حرف می​زنه. داشت با خودش حرف می​زد و بازی می​کرد برگشته می​گه نلی (اسم یکی از عروسک​هاش) نمی​ذاری ما به کارمون برسیم ها...! یا مثلاً برگشته تو بازی می​گه: الهی بمیرم (با ناز و ادا) پیشی مریض شدی؟ کوسن​های رومبل رو آورده مثل سرسره چیده داره بازی می​کنه می​گم آروشا آخه این چه کاریه که داری می​کنی؟ میگه مامان این بازی خیلی لذت​بخشه! موندم بخندم یا گریه کنم. چند روز پیش بغلش کردم می​گم الهی دورت بگردم. می​گه مامان ناز دورت بگردم یعنی چی؟ می​گم یعنی قربونت برم می​گه: نه یعنی دوست​ت دارم. از خواب بیدار شده و می​خواد من رو راضی کنه که زودتر بریم بازی کنیم می​گه: مامان ناز اول در کشو رو بازمی​کنیم دفتر نقاشی رو میاریم بیرون مداد رنگی​ها رو هم از جامدادی در میاریم و شروع به نقاشی می​کنیم. من هم انقدر از این مدل حرف​زدن​ش خنده​م گرفته بود گفتم چشم بریم شروع کنیم. چند شب پیش خونه​ی مامان اینا برگشته می​گه: شقایق می​دونی ابوالفضل یعنی چی؟ بعد خودش بلافاصله جواب می‌ده یعنی افتادن! (چند بار داشته می‌افتاده مامان گفته یا ابوالفضل) اومده می‌گه مامان برام پیشی بخر بیارم شب‌ها تو اتاقم بخوابونم رو تختم! می‌گم چشم فقط همین پیشی رو کم داریم اون هم من که در حد مرگ از گربه می‌ترسم. پانیذ براش جایزه خریده اومده می‌گه مامان چقدر این جوجو بامزه‌ست! اول یکی از CD هاش تبلیغ بانکه که بچه می‌گه بابای من بانک شخصی داره. حالا دیگه این افتاده رو زبون‌ش و دائم می‌گه من بانک شخصی دارم. می‌گیم آروشا یعنی چی؟ می‌گه بابا جان پول می‌ریزه تو کارت‌م من می‌رم بازی‌ها کارت می‌کشم و بازی می‌کنم. چند تا کارت هم داره و هر جا که شبیه کارت‌خون باشه واسه‌ی خودش کارت می‌کشه؛ مثل لای کشوها! داره بپر بپر می‌کنه می‌گم آروشا مواظب باش می‌گه: نگران نباش مظابتم! پانیذ می‌خواد دوستاش رو دعوت کنه برگشته می‌گه می‌خوام دوستام رو سورپرایز کنم. دیروز اومده می‌گه مامان می‌خوام شما رو سورپرایز کنم. می‌گم چطوری؟ می‌گه: برات جایزه می‌خرم. خونه ی جدیدمون تو آشپزخونه منظره‌ی خوبی داره و من روز اول نشستم رو صندلی‌ای که منظره داره و گفتم علی اینجا جای منه. چند روز پیش موقع صبحونه اومده می‌گه من می‌خوام روی این صندلی بشینم. می‌گم آروشا این صندلی منه می‌گه نه این صندلی مورد علاقه‌ی منه! خونه ی مامان اینا داشت حسابی شیطونی می‌کرد و دائم از آبسردکن یخچال با کاسه آب می‌گرفت و می‌ریخت رو زمین. مامان گفت آروشا داری خونه‌ی مامان فلور رو کثیف می‌کنی. این دفعه من هم بیام خونه‌تون آشپزخونه‌تون رو خیس می‌کنم. اول چشم‌هاش رو گرفت و یه کم ادای گریه کردن در آورد و بعد خیلی جدی گفت: من اجازه نمی‌دم خونه جدیدمون رو کثیف کنی. داره به مامان عکس بوفالو رو نشون می‌ده و می‌گه می‌خوام با ماشین برم بوفالو رو ناز کنم. مامانم بهش می‌گه آروشا می‌شه من هم نازش کنم؟ برگشته به مامان‌م می‌گه:بله چرا که نه! داریم تو اتاقش بازی می‌کنیم می‌گه مامان ناز پاشو کولر رو روشن کن باد بیاد خنک شم. برای هر چیزی این روزها آروشا صفت می‌ذاره. مثلا پتوی مهربون، گاو ممه‌دار، خرگوش زرنگ، مداد خوش‌رنگ و ... دائم ازمون نظر می‌پرسه به نظر هم می‌گه ضرر! مامان ناز به ضررت این قشنگه؟!

اگه کار بدی کنه قبل از اینکه ما بفهمیم میاد می‌گه ببخشید من اشتباه نکردم! ( یعنی اشتباه کردم) دیگه این کار بد رو نمی‌کنم و ما می‌فهمیم یه دسته گل به آب داده. چند روز پیش اومده می‌گه ببخشید با علی رفتیم دنبال‌ش دیدیم کل شیشه‌ی دوغ‌ش رو خالی کرده رو کاناپه‌ی TV Room و تلویزیون و میز و فرش و کوسن‌های رو کاناپه! تازه اومده می‌گه ببخشید. نمی‌دونم چه لذتی داره براش دفعه‌ی اولی نیست که این کارها رو می‌کنه ولی سر بجنبونیم می‌بینیم سر شیشه‌ش رو پاره کرده داره آبیاری می‌کنه. یه بار هم رفتم تو اتاق دیدم از تصویر تلویزیون هیچ چیزی دیده نمی‌شه. رفتم نزدیک دیدم کل کاکائوش رو مالیده به صفحه؛ تا چند وقت تمام درزهای تلویزیون کاکائویی شده بود.

حیوون مورد علاقه‌ی این روزهای آروشا بوفالو هست و دائم داره راجع‌به‌ش صحبت می‌کنه و سوال می‌پرسه که کی چی می‌خوره و کجا می‌خوابه. هر جا هم بریم باید کتابی رو که توش عکس بوفالو هست رو با خودمون ببریم. تو همون کتابه یه عکس گاوه که پستون داره و داره به بچه‌ش شیر می‌ده. ازروی همون کتابه یاد گرفته که اسم بچه‌ی حیووانات به انگلیسی چی می‌شه. چند روز پیش رفته بودیم دکتر یه خانومه پست سر ما نشسته بود و داشت به نی‌نی‌ش شیر می‌داد یه دفعه آروشا بلند با هیجان گفت : مامااااااااااااان این نی‌نی داره از ممه مامان‌ش شیر می‌خوره مثل Cow که به Calf تو اون کتابه شیر می‌داد. داشتم از خجالت آب می‌شدم فقط می‌خواستم یه جوری جمع و جورش کنم. تنها کاری که کردم اول یواشکی ازخانومه معذرت‌خواهی کردم خودش هم می‌خندید. آهنگ مورد علاقه ی آروشا گل گلدون هست و تو ماشین دوست داره گوش کنه و یه کم برقصه. کلاً خیلی رقاص نیست من هم سن آروشا بودم هم می‌خوندم هم می‌رقصیدم ولی این دخملک خیلی علاقه به رقصیدن نداره و در مواقعی که خیلی آهنگ قردار باشه یه کوچولو فقط باسن‌ش رو تکون می‌ده. وسیله‌ی مورد علاقه‌ش Xylophone هست که تو یکی از کتاب‌هاش دیده و اون کتاب رو هم جدیداً همه‌جا با خودش می‌بره و با هرکسی تلفن حرف بزنه میگه که یه کتاب دارم توش عکس Xylophone هست. انقدر علاقه نشون داده که می‌خوایم براش بخریم.

دیگه خودشCD  می‌ذاره و در میاره و  ... علاقه‌ی عجیبی به بادوم شکستن و فندق شکستن داره. یه بار خونه‌ی مامانی فندق شکست و انقدر خوش‌ش اومد که همه فندق‌هاشون رو میارن خونه‌ی مامان اینا تا آروشا بشکنه. فقط اگه حواس‌مون نباشه به جای فندق پودرش رو باید بخوریم چون انقدر می‌کوبه رو فندقه که پودر می‌شه. اسم‌ش رو گذاشتیم دختر فندق‌شکن.

چند روزه که داریم با بازی و جایزه رو جیش‌کردن کار می‌کنیم. به ازای هر جیشی که تو دستشویی بکنه یه جایزه‌ی کوچولو می گیره و یا یه ستاره می‌چسبونم به پاش. این کار باعث شده خیلی علاقه نشون بده و بدون فشار و استرس و البته هر وقت که خودش بخواد می‌ره دستشویی و جایزه می‌گیره. وقتی هم که مشغول بازی باشه که تو دایپرش جیش می‌کنه. خیلی بامزه می‌گه جیش تو دستشویی و دایپرش رو باز می‌کنه و می‌ره. بعد هم انقدر ذوق می‌کنه و دست می‌زنه و دوتایی هورا می‌کنیم که آروشا برنده شده و ... خلاصه ماجرا داریم این روزها. بعضی وقت‌ها هم بعد از اینکه تو دایپرش جیش کرد میاد می‌گه جیش تو دستشویی و می‌ره می‌شینه دو ثانیه بعد پا می‌شه می‌گه: یه نقطه جیش کردم و جایزه می‌خواد!

دو هفته ی پیش نامزدی پسر عمه‌م دعوت داشتیم و آروشا برای اولین بار رفت نامزدی. نامزدی تو یه باغ بود تو کردان. خیلی خوب و عالی بود و واقعاً به‌مون خوش گذشت. انگار وقتی مراسم یکی از نزدیک‌های آدم باشه یه جور دیگه شوق و ذوق داره و خوش می‌گذره. آروشا نیم ساعت بعد از اینکه رسیدیم یه کم چرخید و استخر رو تماشا کرد و تاب‌بازی کرد و رو شونه‌ی باباش خوابید و دیگه تا آخر شب بیدار نشد. فردا صبح‌ش که بیدار شد گفتم آروشا دیشب کجا رفته بودی؟ گفت: نامزدی عادل، تاب‌بازی کردم، تو استخرش عکس ماهی بود، شیرینی‌شون هم خوشمزه بود. اولین باری بود که تو مهمونی می‌دیدم آروشا شیرینی بخوره یه بشقاب گذاشته بود رو پاش و شیرینی‌ش رو تا آخر خورد و خوابید. فکر کنم گرسنه بود بچه‌م.


روز نامزدی رفته بود خونه ی پانیذ اینا تا من حاضر بشم برم دنبالش. شقایق حموم‌ش کرده و موهاش رو سشوار زده بود و بهش گفته بود آروشا جای مارو هم خالی کن. فردای نامزدی تا شقایق آروشا رو دید گفت: آروشا جای ما رو خالی کردی؟ بلافاصله جواب داد: نه پر کردم. دیگه تا آخر شب صد بار شقایق ازش پرسید و همه می‌خندیدن.

چند روز پیش دوتایی رفته بودیم حموم و داشت آب بازی می‌کرد؛ یه دفعه آب رو خنک کرد رفت زیر دوش و گفـت: آخی جیگرم حال اومد. اول فکر کردم اشتباهی شنیدم پرسیدم آروشا چی گفتی؟ دوباره تکرار کرد جیگرم حال اومد. گفتم کی این رو بهت گفته؟ گفت شقایق تو حموم. حالا همون روز که می‌خواستیم بریم نامزدی شقایق تو حموم گفته و خانوم ضبط کرده.

این ترم هم کلاس ثبت‌نام‌ش نکردم چون ساعت‌شون برای هفت تا هشت شب بود و خیلی دیر بود. از طرفی هم شاید بخوایم چند روز بریم شمال. چند هفته‌ی گذشته هم جریان خاصی نبود و مثل همیشه روزمره‌گی و خرید و دکتر و ... هفته‌ی پیش هم جمعه دوست‌های گل‌مون رو دعوت کرده بودیم و نتونستیم بریم قرار وبلاگی. شب خیلی خوبی رو کنارشون داشتیم و یه گلدون خیلی خوشگل بنجامین هم برامون کادو آوردن که واقعا جاش تو آشپزخونه خالی بود. آروشا هر روز بهش آب اسپری می کنه و بغل‌ش می‌کنه و البته خودش و تمام آشپزخونه رو هم آب می‌ده. ولی انقدر وجود بچه‌ها پاک و با‌انرژی‌ه که گلدونه داره به سرعت باور نکردنی برگ می‌ده و رشد می‌کنه. انرژی مثبت رو از آروشا گرفته و با محیط دوست شده.

پنج‌شنبه شب هفته ی پیش هم رفتیم پیک‌نیک با دایی ایمان و شادی جون و پانیذ اینا و آروشا حسابی بازی کرد و سوار اسب شد و جوجه کباب درست کرد. دودها رو بغل می کرد و دنبال دود می‌رفت. شنبه هم دختر دایی‌م که از کانادا اومده خونه‌ی مامانی بود و دیداری تازه کردیم و خوش گذشت. می‌گم آروشا آذین کیه مامان نازه؟ می​گه: Cousin. به‌ش گفتم آذین رو یادت میاد؟ می‌گه: بله کاملاً. برام از کانادا وسایل Minni Mouse آورده بود. اون شب از ذوق آذین و بازی با آذین تا هشت شب نخوابید. یکشنبه شب هم خونه‌ی پانیذ اینا دعوت داشتیم و دور هم بودیم. دوشنبه هم تعطیل بود و قرار بود شب بریم بیرون که بابا علی سردرد گرفت و خوابید و برنامه‌هامون کنسل شد. تا علی از دکتر اومد خونه آروشا بلافاصله اومد جلو گفت: بابا جان سرت خوب شد؟

لحظه ای که دارم این قسمت از خاطرات رو تایپ می کنم سیزدهم شهریوره و یاد سیزدهم شهریور سه سال پیش افتادم که در کمال ناباوری روی بیبی چک دو خط قرمز نمایان شد و من و علی تا چند ساعت مبهوت دو خط شده بودیم در حدی که مامان و بابا از شیراز زنگ زده بودن برای تبریک سالگرد خواستگاری نمی‌فهمیدم دارم چی می‌گم. هنوز بیبی چک رو یادگاری نگه داشتم. یادمه شنبه بود ساعت هفت و هشت شب و یکشنبه صبح زود بدون اینکه هنوز به کسی خبر رو گفته باشیم رفتم آزمایشگاه صارم و عصر با بتای 1700 کلی مطمئن شدیم و دیگه به همه گفتیم. تازه اون موقع فهمیدیم که چقدر نی‌نی مون منتظر بوده تا بیاد چون با یک‌بار اقدام پرید اومد این دنیا. چه خوب شد که زود اومدی و ما رو لایق دونستی آروشای مهربونم اگه من و علی می‌دونستیم که قراره خدا به ما این فرشته‌ی عروسکی رو بده الان شاید ده سالت بود نی‌نی نازم. خدایا شکرت که این دختر با برکت رو به ما دادی. اگر تا آخر زندگیم سجده‌ی شکر کنم باز کمه در برابر این موهبت الهی. خدایا فقط و فقط سلامتی و شادی و عاقبت‌به‌خیری عزیز دلم رو از خودت می‌خوام.


پنج​شنبه هم نهار خونه​ی پانیذ اینا بودیم آذین اومده بود با خانوم پسر دایی​م فرنوش که چند روزه اومده بود ایران و دیداری تازه کردیم. بعدازظهر هم تولد مارتیای عزیز پسر لیلا جون خواهر گل زن عمو سارا دعوت داشتیم؛ هپی​هاوس اقدسیه. از همون روز که دعوت شدیم مرتب به همه می​گفت تولد مارتیا دعوت شدم و کلی خوشحال بود. اول تولد چون تازه از خواب بیدار شده بود فقط نگاه می​کرد. یواش یواش سر حال شد و بازی کرد و کیک خورد و جایزه گرفت. دو سه تا دوغ هم خورد و ریخت زمین و خلاصه کلی خوش گذروند. وقتی اومدیم خونه گفت به کیک انگشت نزدم فقط نگاه کردم. فکر کنم خیلی خودش رو کنترل کرده بود که انگشت به کیک نزنه. قبل از خواب هم تو بغل​م تو ماشین گفت تولد مارتیا قشنگ بود و چشم​هاش رو بست و خوابید. چند تا عکس ازش گرفتم ولی اومدم خونه دیدم همه​ش تار شده. کلاً عکس گرفتن تو این سن خیلی کار سختیه!

دیروز پانزدهم شهریورماه دوازدهمین سالگرد عقدمون بود. به​خاطر ترافیک بازی استقلال-پرسپولیس که بعدازظهر بود سه​تایی ناهار رو رفتیم رستوران ایتالیایی و یه جشن خانوادگی با حضور آروشا خانوم گرفتیم. علی عزیزم دوازدهمین سالگرد یکی شدن​مون مبارک. عصر هم پانیذ دوست​هاش رو دعوت کرده بود؛ من و آروشا هم دعوت داشتیم. دخترهای هم​سن​وسال پانیذ با اون روزهای پانزده سالگی خودم خیلی متفاوت بودند. همه​ی دخترها یکی یه​دونه آیپد و تبلت یا آیفون داشتن و استاد تکنولوژی بودن. چیزی که خیلی واضح بود این بود که چقدر به نسبت ما بچه​های جَنگ شادتر و ریلکس​تر بودن. چقدر راحت احساسات​شون رو بیان می​کردن و خوش بودن. امیدوارم همه​شون سلامت باشن و خوشبخت. از جمله پانیذ دختر دایی یکی​یدونه​ی گل​مون.

هوا داره می​ره به سمت پاییز و زودتر تاریک می‌شه. من واقعاً این روزها حال غریبی دارم. با این‌که خودم متولد مهر هستم ولی اصلا این تغییر فصل از تابستون به پاییز رو دوست ندارم و وقتی هوا زود تاریک می‌شه حالم گرفته می‌شه. دلم یه تغییر و تنوع می‌خواد یه تنوع خیلی بزرگ و خاص. باید یه فکری به حال خودم بکنم یه کلاسی، ورزشی نمی‌دونم ولی این‌طوری دارم خسته می‌شم. تا ببینم چی پیش میاد.

دوستان عزیزم که برام کامنت می ذارید واقعاً با صمیم قلب دوست دارم جواب هاتون رو بدم ولی شرایط من رو لطفاً درک کنید. وظیفه‌ی سنگین‌تری به دوش دارم و باید دائم برای آروشا وقت بذارم و اگه نمی‌رسم بعضی کامنت‌هایی که خارج از موضوع وبلاگ‌ه رو جواب بدم متأسفم. امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید.

+ نوشته شده در ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

27 ماهگی نازنینم

بله آروشا کوچولوی ما 27 ماهه شد ولی نمی​دونم چرا این​قدر فاصله​ی بین پست​هام طولانی شده. خیلی دوست دارم زودتر بنویسم ولی اصلاً وقت و انرژی برام نمی​مونه؛ و پست​ها شده درست هم​زمان با ماه​گردهای آروشا. چقدر سال سوم بچه​داری داره زود می​گذره! سه ماه از تولد دوسالگی به سرعت گذشت. شاید برای اینه که خیلی ازصبح تا شب مشغول آروشا و رفتارهای عجیب و غریب و غیر قابل پیش​بینی مخصوص دو تا سه سالگی​ش شدم. آروشا این روزها بیشتر از قبل انرژی می​خواد و من هم واقعا از صبح تا شب مشغول​م.

آروشا این روزها یکی از سرگرمی​هاش این شده که مرتب می​پرسه کوچولو بودم به بابا جان چی می​گفتم؟ به مامان ناز چی می​گفتم؟ به پانیذ چی می​گفتم و ... جواب همه رو هم خودش می​دونه و جالب​ه که از وقتی از شیراز اومدیم قصه​ی بچگی​های باباجان هم که مامان حمیلی تعریف کرده اضافه شده. خودش می​گه بابا جان کوچولو بوده به زانو می​گفته زانا به لحاف می​گفته یایاف و ... بعضی وقت​ها هم یه سوال​هایی می​پرسه که خودم دیگه نمی​دونم چی جواب بدم مثلا می​گه به “بانی​نی“ چی می​گفتم به نوژا چی می​گفتم و ... می​گم اون موقع هنوز نمی​تونستی این کلمات رو بگی یا هنوز با نوژا دوست نبودی. دیگه این​که هر جایی بریم و هر بچه​ای رو ببینیم باید تا چند وقت قصه​ش رو بگیم مثلاً قصه​ی بچه​ای رو که تو فرودگاه شیراز دیدیم و با آروشا دوست شد. قصه​ی دایناسور دیدن آروشا تو هایپراستار شیراز، قصه​ی اون آقاهه که سوار بوفالو شده بود و از روی بوفالو پرت شد رو تشک و همه خندیدن و ... اگه یه واو جا بندازی مچ​ت رو می​گیره و باید تکرار کنی. آب بخوریم می​گه قصه شو بگو!

این ترم به​دلیل گرمای شدید اسم​ش رو ننوشتم و یک​ماه استراحت دادم تا هوا یه کم بهتر شه! تا می​رسیدیم با این​که ماشین کولردار بود لپ​هاش قرمز می​شد و مثل لبو می​رفتیم کلاس. به​شدت حافظه​ی قوی​ای داره و یه وقتی یه جریاناتی از پارسال تعریف می​کنه که من و علی تعجب می​کنیم که با چه جزییات دقیقی یادش مونده. این روزها داریم فلش کارت​های قبل رو به​علاوه​ی سبزیجات به انگلیسی دوره می​کنیم و کتاب​های قبل رو می​خونیم. چند روز پیش داشتیم با غذا سبزی می​خوردیم اومده به علی می​گه بابا جان اینGreen Onion  و این یکی Radish. علی از در اومده تو بغل​ش کرده می​گه: چطوری انرژی؟ برگشته به باباش می​گه من انرژی نیستم من آروشام.

مهره​های شطرنج رو هم با چیدمان​ش تقریباً یاد گرفته و هر شب یک ربع با بابا جان​ش Chess بازی می​کنه؛ تا اینجا با علاقه و بازی خوب پیش رفته. چند روز پیش بابام به​ش می​گه آروشا جان یه سوال ازت دارم برگشته می​گه بابا فرشید الان سوالم خاموش​ه! روز تعطیل داشت با علی تو اتاق​ش بازی می​کرد چند تا عکس برگردون چسبوند به زیرپوش علی، فردا صبح​ش داشت بازی می​کرد اومد گفت مامان ناز بابا جان کجاست؟ گفتم سر کار. برگشته می​گه ای وای با عکس​برگردون​ها رفته سر کار! به تراش می​گه بتراش و تراشیدن مدادهاش خیلی براش هیجان داره. دوست داره بشینه تماشا کنه و آخر سر هم می​گه مامان ناز مرسی که مدادهام رو بتراشیدی. دختر مسئولیت​پذیریه و اگر کاری ازش بخوام حتماً انجام می​ده. اتاق​ش رو درست مثل خودم جمع می​کنه و الان کاملا می​دونه که هر کدوم اسباب​بازی​ها باید کجا برن. یه کیسه اسباب بازی داره که از تخت​ش آویزون​ه و توش لگو و بلاک​ها و حیوانات​شه. وقتی می​خواد جمع کنه کتاب​ها رو می​ذاره تو کشو و اسباب​بازی​های تو کیسه رو هم می​ذاره سر جاشون و اسباب​بازی​های موزیکال هم می​ره تو یه کشوی دیگه. یه سری مدادرنگی داره که مخصوص بچه​هاست و قطرش بیشتره. اونا رو تو جامدادی می​ذاره و یه سری هم مدادرنگی معمولی داره که جعبه​ش رو پاره کرده و دور اونا رو کش انداختیم که گم نشه. بعد از بازی همه رو جمع می​کنه میاره و با تلاش خودش دورشون کش می​ندازه و می​ذاره کنار دفتر نقاشی. چند روز پیش داشتیم دوتایی اتاق رو جمع می​کردیم که اشتباهی یه توپ رو گذاشتم تو کیسه اسباب​بازی​ها بلافاصله گفت مامان ناز اون برای تو کشوه و خودش در آورد. الآن دقیقاً می​دونه که هر کدوم اسباب​بازی​هاش کجاست و هر کدوم رو بخواد سریع برمی​داره و لازم نیست همه رو بریزه تا اسباب​بازی مورد نظر رو پیدا کنه. برای لباس پوشیدن هم دیگه خودش حسابی نظر می​ده و قبل ازبیرون رفتن میاد می​گه می​خواد چی بپوشه. اگه جای خاصی نخوایم بریم می​ذارم خودش انتخاب کنه با اینکه بعضی وقت​ها یه تیپ فضایی می​شه، مثلاً با پیرهن آدیداس می​پوشه و یا با تیپ اسپرت یه کیف بربری می​گیره دستش و و خلاصه ماجرا داریم.

وای از وقتی که بیفته رو دنده​ی گریه دیگه خدا می​دونه که کی ساکت بشه. چند شب پیش یه مقاله پیدا کردم که نوشته بود در این مواقع کودک دوساله​ی شما فقط دنبال جلب توجه از سوی شماست؛ به گریه​ش کوچک​ترین اهمیتی ندید در این حد که اگر یه زیر چشمی نگاه​ش کنید یک دقیقه به گریه اضافه می​شه اگر باهاش حرف بزنید و بخواهید که گریه نکنه پنج دقیقه به گریه​ش اضافه می​شه. بنابراین ماهم سریع راجع به یه موضوعی جدی صحبت می​کنیم و انگار نه انگار که داره گریه می​کنه و خودش آروم می​شه. به قول دکتر هلاکویی اگر عکس​العمل نشون بدید کودک​تان برنده شده و این یه الگوی رفتاری برای رسیدن به توجه در مواقع خاص می​شه. البته همه​ی اینها در شرایطی که دلیلی برای گریه وجود نداره.

از زمانی که آروشا تو تخت خودش می​خوابید صبح​ها که باباش می​خواست بره سر کار بغل​ش می​کرد و می​آوردش رو تخت خودمون؛ چون اتاق​مون با پرده​ی قهوه​ای حسابی تاریک​ه و بیشتر می​خوابید. وقتی هم بیدار می​شد فکر می​کرد پیش ما خوابیده ولی الآن دوهفته​ست که دیگه تا لحظه​ای که خوابه تو تخت خودشه. وقتی هم که بیدار می​شه با خودش حرف می​زنه و من می​فهمم بیدار شده. از این بابت خیلی خوشحالم که دیگه کاملاً این موضوع رو فهمیده که هر کسی باید تو تخت خودش بخوابه. اتاق خواب و تخت​ش رو خیلی دوست داره و حتی بعضی وقت​ها که بیرون هستیم می​گه بریم خونه تو اتاق آروشا. بچه​های زیادی رو دیده بودم که تا بزرگسالی رو تخت مامان و باباشون می​خوابیدن و حاضر به جدایی نبودن. این موضوع خیلی برای من و علی مهم​تر از پروژه​ی از پمبرز گرفتن​ش بود.

داشتیم دوتایی بستنی می​خوردیم من زودتر تموم کردم برگشته می​گه آفرین مامان ناز گل​م که بستنی​ت رو تا آخرش خوردی چه دختری! داشتیم بازی می کردیم یه​دفعه برگشت گفت مامان ناز پدرسوخته. من رو می​گی شوکه شده بودیم! گفتم آروشا این خیلی حرف زشتیه​ها دیگه نگیا. چند روز بعد مهمون داشتیم سر شام اومد با مهمون​مون شوخی کنه زد رو پاش و گفت: پدر ... یه​هو یادش اومد که حرف بدیه ادامه داد: پدر پدر پدر ... خوبه حداقل حواس​ش جمع بود. از این بابت خیلی عاقلانه رفتار می​کنه اگر به​ش بگیم نباید این کلمه رو بگی تمام حواس​ش رو به این موضوع می​ده که تکرار نکنه و اگر از دهن کسی بشنوه سریع برمی​گرده به من نگاه می​کنه که یعنی این چه حرفی بود؟!

یکشنبه دو هفته قبل عروسی دختر عمه​م تو کانادا بود، شوهرش هم کانادایی هست و امیدوارم خوشبخت باشه. دوشنبه هفته​ی پیش هم یکی دیگه از دختر عمه​هام مامان شد و یه دختر کوچولو به اسم آوا به دنیا آورد. به این ترتیب به فاصله​ی یک هفته یه دختر عمه تو ایران مامان شد و یه دختر عمه تو کانادا عروس.

تو این مدت هم چند روز که بابا علی نبود خونه​ی مامان اینا بودیم. جمعه​ش هم رفتیم خونه​ی مامان و بابای عروس گل​مون شادی جون دیدن مادر بزرگ عزیزش. آروشا هم رفت تو حیاط​شون و کلی با تاب بچگی​های شادی جون بازی کرد. اون​قدر خوش​ش اومده که هر روز می​گه بریم خونه مامان و بابای شادی جون. شب​ش هم با دایی ایمان و شادی و مامان و بابا رفتیم بیرون. شنبه​ش هم علی اومد با گل و سوغاتی دنبال​مون و اومدیم خونمون. تو اون هفته یه چکاپ ماهانه بردم آروشا رو که دکتر ویتامین​هاش رو عوض کرد و همه چیزش نرمال بود. همون هفته آزمایش ادرار هم دادیم که خدا رو شکر مشکلی نبود. پنج شنبه دو هفته پیش فینال مسابقات تنیس ایران (جام رمضان) بود که دعوت شده بودیم باشگاه انقلاب و مردد بودیم که آروشا رو ببریم یا نه که نهایتاً تصمیم گرفتیم ببریم. نتیجه این شد که کلاً از بازی هیچی ندیدیم و از اول تا آخر بیرون از زمین آروشا با یه توپ تنیس بازی می کرد و ما هم به دنبال​ش. ولی درکل شب خوبی بود و از اون روز تو خونه دائم می​گه می​خوام برم تنیس بازی کنم و با توپ​ش بازی می​کنه. همون شب همکار ترک علی هم اونجا بود و دعوت​شون کردم که هر وقت خانوم​ش اومد ایران تشریف بیارن منزل تا در خدمت​شون باشیم. دیدین این جور وقت​ها آدم به جز تعارف حرفی نداره بزنه. دقیقاً ما این حرف رو زدیم اومدیم بیرون تو ماشین علی گفت خانوم​ش داره دو سه روز دیگه میاد ایران! به این ترتیب برای جمعه شب دعوت​شون کردیم به همراه یکی دیگه از مهندس​های شرکت با خانوم​ش و بچه​ش. پنج​شنبه شب عمو حسین و خاله سارا اومدن خونه​مون سر-خونه-نویی. کلی زحمت کشیدن؛ شب خیلی خوبی بود و خوش گذشت. سارا جون یه کیک خیلی خوشمزه که من دوست دارم هم پخته بود برامون آورده بود که وقتی فهمید ما فرداش مهمون داریم گفت بذار برای فردا. بعد از این​که رفتن تا پنج صبح مشغول بودم. تازه کلی از کارهام رو مامان به عهده گرفته بود و چهارشنبه هم تمام خریدهام رو انجام داده بودم. جمعه هم از ظهر آروشا رفت خونه​ی پانیذ اینا و علی هم به دنبال مابقی کارها. تا هشت و نیم شب که مهمونا بیان رو پا بودم. به پانیذ هم گفته بودم بیاد و بیبی-سیتر بشه و مراقب بچه​ها باشه. آروشا و دختر همکار ترک علی همسن بودن. دخترشون "دافنه" سه ماه از آروشا کوچک​تر بود و پسر همکار علی هم به نام آرسام پنج ساله بود. پانیذ هم خیلی زحمت کشید و تمام مدت داشت با بچه​ها تو اتاق بازی می​کرد و به​شون غذا داد و .... ما هم مشغول صحبت و پذیرایی. نه ما ترکی بلد بودیم و نه اونا فارسی و بنابراین همه انگلیسی حرف میزدن و از این بابت خوب بود. پذیرایی هم عالی بود و غذاها همه عالی شده بودن و همین طور دسرها و البته کیک سارا جون هم کلی به میز دسر جلوه​ی دیگه​ای داد. خلاصه به قول معروف ترکوندیم درحدی که موقع برگشتن به علی گفته بودن ما تو زندگی​مون مهمونی زیاد رفتیم ولی امشب یه چیز دیگه بود.خونه هم حسابی تمیز شده بود و تمام شمع​هام رو هم روشن کرده بودم و خلاصه ازاون مهمونی​هایی بود که با اینکه یک هفته بدو بدو داشتم ولی خودم آخر شب خیلی راضی بودم و علی هم کلی ازم تشکر کرد. به علی گفتم اگر قرار بود برای آروشا خواستگار بیاد اینقدر استرس نداشتم که برای این مهمونی داشتم! بعد از رفتن مهمون​ها تا چهار و نیم با پانیذ مشغول جمع​وجور کردن و جابه​جایی غذاها و ... بودیم. کارهامون که تموم شد دوتایی یه بستنی با توت فرنگی به عنوان جایزه خوردیم و خوابیدیم. شنبه صبح وقتی پاهام رو زمین گذاشتم کف پام به​شدت درد می​کرد. آروشا رو حاضر کردیم و رفتیم خونه​ی مامان اینا و بعدازظهرش چهار ساعت خوابیدم و یه دوش گرفتم تا یواش یواش روبه​راه شدم.

پرنس جورج هم بالاخره به دنیا اومد و ملکه​ی بریتانیا نتیجه​ش رو هم دید. من از طرفدارهای کیت میدلتون هستم و تقریباً هر روز یه سر به سایت دوشس کمبریج می​زنم. احساس می​کردم دختر به دنیا بیاره، وقتی فهمیدم پسر به دنیا آورده یه کم شوکه شدم. دو روز بعد از عروسی​شون آروشا به دنیا اومد و دو روز قبل از دو سال و دوماه و بیست و دو روزگی آروشا بچه دار شدن. این هم یه بازی تاریخی دیگه.

این تعطیلی عید فطر رو هم تهران بودیم و هرشب رفتیم پیک​نیک و آروشا هم کلی رو چمن​ها بازی کرد و لذت برد.

درست در دو سال و دو ماه و بیست​و​دو روزگی آروشا خواننده​ی عزیز وبلاگ، مریم جون، این عکس​های زیبا رو برام هدیه فرستاد که من چند تایی رو برای آروشا یادگاری می​ذارم. مریم عزیز واقعاً از وقت و سلیقه​ای که گذاشتی بی​نهایت ممنون​م.


+ نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()