جهان با تو زیباتر است

تولد سه سالگی آروشا

بالاخره تونستم فکرم رو جمع و جور کنم و بیام چندخط بنویسم. اول از همه باید از تک​تک دوستان مهربونم تشکر کنم که پیام​های تسلیت​شون برام یه دنیا ارزش داشت و آرامش. عزیز در تاریخ 17 اردیبهشت ما رو تنها گذاشت و رفت. تمام مراسم​ش در بهترین اعیاد و روزهای خوب به​طرز معجزه​آسایی برگزار شد. خدارو شکر می کنم که به عنوان یه نوه که عزیز خیلی قبول​م داشت براش با تمام وجود سنگ تموم گذاشتم چه زمانی که از عطر وجودش لبریز بودم و سایه​ش بالای سرمون بود و چه زمان برگزاری مراسم. امیدوارم که روح پاکش ازم راضی باشه و دعای خیرش بدرقه​ی زندگی​مون. نمی​خوام این پست رو که عنوان​ش تولد آروشاست رو با این مطالب غمناک کنم ولی دوست دارم برای آروشا ثبت کنم که مفهوم مرگ رو با فوت عزیز لمس کرد. شبی که عزیز مرحوم شده بودن و شمع​های مشکی روشن بود آروشا می​خواست تک​تک شمع​ها رو مثل تولد فوت کنه که علی براش توضیح داد بابا جان نباید این کار رو بکنی الان تولد نیست. پرسید پس چرا شمع روشنه؟ علی گفت عزیز رفتن پیش خدا. آروشا پرسید کی بر می​گرده؟ علی گفت دیگه بر نمی​گرده و ما دیگه عزیز رو نمی​بینیم. سرش رو گذاشت رو شونه​ی باباش و گریه کرد و گفت برای عزیز خیلی ناراحتم. علی هم گفت بابا جان این قسمتی از زندگیه همه​ی آدم​ها یک روز به دنیا میان و یک روز هم از دنیا می​رن. فردا صبحش که بیدار شد گفت می​خوام چراغ قوه بردارم برم عزیز رو پیدا کنم بیارمش. روزهای سختی رو گذروندیم با اینکه عزیز 94 سال​شون بود ولی تا قبل از بیمارستان رفتن کاملاً سرحال و هوشیار بودن و مشکل خاصی نداشتن. جای خالی​ش خیلی برامون سخته. استقامت و روحیه​ی بی​نظیرش و  راه و رسم زندگی​ش تا ابد الگوی من خواهد بود. روح بی​آلایش​ت شاد مادر بزرگ عزیزم.

 

آروشا کوچولوی ما سه ساله شد و امسال جشن تولد مثل هر سال نداشت. روز 14 اردیبهشت تو کلاسشون یه تولد کوچولو داشت و در کنار دوستاش کلی لذت برد.


 چند روز بعد از مراسم هفتم عزیز به پیشنهاد بابا و عمو و عمه​هام به مناسبت اینکه عمه فروغ هم از کانادا اومده بود و همه می خواستن دور هم باشن یه تولد هم تو خونه​ی خودمون گرفتیم حدود 30 نفر. البته بهتره بگم یه شام دورهمی بود تا تولد. چون فقط شام بود و کیک. همه کلی زحمت کشیده بودن و آروشا هم خوشحال بود و روحیه​ی همه رو عوض کرد.

از خود آروشا بگم که این روزها واقعاً انرژی می​بره و بعضی وقت​ها واقعا اشکم درمیاد. دائم می​گه یکی بیاد با من تو اتاق بازی کنه و خیلی کم پیش میاد که خودش بازی کنه. تو جمع​های غریبه میاد می​چسبه بهمون و چند دقیقه​ای زمان می​بره تا روش رو برگردونه و سلام کنه و عادی بشه. قبلاً اصلاً اینطوری نبود ولی الان مدتیه خجالتی شده. نقاط ضعف من رو پیدا کرده و درست زمانی که بخواد حالم رو بگیره می​زنه به هدف. حس استقلال به شدت تو وجودش تقویت شده و تقریبا هر کاری که که فکر کنه می​تونه انجام بده باید خودش انجام بده. از این رفتارش خیلی خوشم میاد. تقریباً هر چیزی که بگی برعکس​ش رو انجام می​ده. من هم راهش رو پیدا کردم مثلاً وقتی باید بره حموم می​گم آروشا میشه امروز حموم نیای من سریع برم یه دوش بگیرم بیام. جلوتر از من تو حمومه! سر غذا خوردن هم همین طور! لباس​هاش رو تقریباً دیگه خودش انتخاب می​کنه و ست می​کنه. بلوز سفید شلوار قرمز گل سر بنفش و ... می​گم به​نظرت بهتر نیست یه کش قرمز به موهات بزنی که رنگ لباست باشه می​گه نه من بنفش​ش رو بیشتر دوست دارم! آستانه​ی ناراحتی​ش خیلی پایینه و خیلی سریع عکس​العمل نشون می​ده؛ یه مدت جیغ بنفش بود، الان یه کم بهتر شده و حداقل حرف می​زنه. سن سختیه این سه سالگی؛ ولی داریم با آرامش - اگه اعصاب​مون اجازه بده - می​گذرونیم. بعضی روزها اون​قدر شیرینه که دلم می​خواد قورتش بدم درسته و بعضی روزها هم ... کار جدیدی که می​کنه و البته باید خیلی درجه یک و خاص باشی تا شانسش رو پیدا کنی بوس محکم  هست. دستش رو می​ندازه دور گردنمون و لبش رو رو می ذاره رو لُپ​مون و محکم تا جایی که قدرت داشته باشه فشار می​ده. بعد هم می​گه بهت چسبید؟ همین کارهاش خستگی​های آدم رو در یک چشم به هم زدن از بین می​بره. چند روز پیش داشتیم بازی می​کردیم گفت برم ببینم تو اون کیسه​ی اسباب​بازی چه چیزهایی موجوده؟! داشت تولد بازی می کرد برگشت گفت اینها رو گذاشتم اینجا برای تزنین!


عجیب به سوپراستار علاقه​مند شده و تا پامون رو از خونه بذاریم بیرون برای رستوران رفتن می​گه بریم سوپراستار. به نظرش خیلی فضاش بچه​گونه میاد. چند هفته پیش با دو تا از دوستامون قرار داشتیم یه رستوران ایتالیایی که فضاش خیلی آروم و دنج و تاریک بود. با اینکه تجربه ی این مدل رستورانها روداشت ولی پاش رو نذاشت تو رستوران. من و خانوم دوست علی رفتیم نشستیم و یه کم منو رو بالا پایین کردیم و سفارش دادیم تا یه کم بیرون بازی کنه و بیاد تو ولی هر کاری کردیم نیومد و مجبور شدیم سفارش رو کنسل کنیم و بریم سوپراستار اون هم شب جمعه تو اون شلوغی که فقط صدای جیغ بچه​ها از تو استخر توپ​ها میومد و صدا به صدا نمی​رسید. از خنده مرده بودیم که ازکجا به کجا رسیدیم. این دوست​هامون دو تا گربه خریدن تو خونه​شون نگهداری میکنن و بچه ندارن با دیدن این صحنه​ها دائم می گفتیم  قدر گربه​هاتون رو بدونین!

کلاس مفاهیم ریاضی هم تموم شد. شش ترم رفتیم و دیگه به نظرم برای گروه سنی آروشا آموزش و جذابیت خاصی نداشت. یک ماه استراحت کردیم و از هفته​ی دوم تیرماه کلاس موسیقی و باله شروع می​شه. بعد از کلی پرس​وجو و تحقیق و مشاوره با چند دوست تجربه​دار آروشا رو موسسه موسیقی پارس ثبت نام کردیم و باله​ی اسپین. در مورد باله حرفی نمی​زنه ولی برای موسیقی خیلی​خیلی ذوق می​کنه و به هر کی می​رسه می​گه می​خوام برم مدرسه موسیقی پارس. حتی وقتی یه غریبه رو ببینه به من می​گه مامان بگو آروشا می​خواد بره موسیقی. خدا کنه همین قدر که مشتاقه پشتکار هم داشته باشه. تو خونه هم خودمون رو مفاهیم ریاضی و زبان کار می کنیم تو ماه گذشته 15 تا میوه جدید رو به انگلیسی یاد گرفتیم با کتاب و فلش کارت. ساعت رو هم با هم کار می کنیم و الان ساعت های اصلی رو کاملاً یاد گرفته. دوره​ی کلمه​های قبلی رو هم انجام می دیم ولی کلاً به بیشتر از نیم ساعت در روز نمی​رسه و بقیه رو بازی می​کنیم. 

تو این مدت هم دائم مهمونی بودیم و تا عمه​م ایران بود هر شب یک​جا دعوت بودیم. یعد از رفتن​ش یک دفعه زندگی به روال قبل برگشت. خاله فرانک هم کلاً سه هفته ایران بود که بیشترش به مراسم گذشت و از این سفرش نتونست مثل همیشه لذت ببره. به پیشنهاد آروشا یه بار دیگه رفتیم موزه ی دارآباد و دوباره کلی ذوق کرد و بازی کرد. نمایش عروسکی الاغ رو پل رو رفتیم فرهنگسرای ابن سینا با دوستاش و خیلی خوب بود. تولد جانا دوست گل​ش تو کلاس برگزار شد و خیلی دوست داشت. تولد پانیذ که برای دوست​هاش گرفته بود رفتیم و  حیاط پارتی خونه​ی بیتا جون مامان جانا  و مهمونی بعد از دفاعیه​ی دکترای عمو حسین. مامان حمیلی مهربون هم تو این مدت رفتن مکه و برگشتن و کلی برای آروشا دعا کرده بودن. امیدوارم همیشه سلامت باشن.

راستی یه کار مهم دیگه هم تو این مدت انجام دادم یه قرار با دکتر مشاور روانشناس دوران حاملگی​م گذاشتم و واقعاً لطف کردن و با اینکه سرشون به شدت شلوغ بود برام یک جلسه گذاشتن و با علی و آروشا رفتیم. کلی گفتیم و خندیدم و دیداری تازه کردیم و واقعا با دیدن شون انرژی مثبت گرفتم.  

و این هم آروشا در اولین جام​جهانی زندگی​ش! تمام بازی​های ایران لباس​ش رو پوشید و تیم ملی کشورش رو تشویق کرد.


+ نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩۳ ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ...

پانزده روز از فراق عزیز گذشت؛ ما نیز هم‌زمان هم بر اندوه ندیدن‌ش غصه می‌خوریم و هم بر سبک‌روحی و سبک‌باریش غبطه!

گرچه می‌دانیم که دیگر میان‌مان نیست اما گویی هرگز ما را ترک نکرده است؛ که مهربانی‌اش چونان رایحه‌ای اثیری مشام جان‌مان را می‌نوازد. عزیز بانویی بود تمام‌عیار مصداق غزل زیبای فروغی بسطامی:

کی رفته‌ای زدل که تمــنّا کـــنم تو را            کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور            پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

شاملو نیز در "بر آستانه ..." خود یکی از زیباترین تعابیر را از مرگ برمی‌سازد آنجا که:

... چرا که در غیاب خود ادامه می‌یابی و غیاب­ت حضور قاطع اعجاز است ...

و این گونه، حضور اعجازگونه‌ی عزیز نیز در امتداد یاد و خاطره‌ی فرزندان، نوادگان و دوست‌داران‌ش متجلی باقی خواهد ماند.

+ نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩۳ ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سه سال عاشقانه؛ تولدت مبارک!

فرزند دار شدن بس بی ­بدیل است؛ گویی در خود فرو می ­شکنی تا دیگر بار برآیی! چونان ققنوس و عنقا، یا اقاقیایی که از خود دیگرباره می ­روید. به قول مارگوت بیگل:

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان برمی بالد

بدان ماند که نادره نخستین است

و نادره  آخرین

و تو نادره ­ای هستی برای تمامی دوران ­ها ... پدیده ­ای شگرف که هویت را در وجود من و مادرت باز تعریف کردی.

در آستانه­ ی چهارمین سال زندگی­ت تو را ارج می ­نهم که لیاقت مادر و پدر شدن را به نازنین و من بخشیدی. دوستت دارم و امیدوارم که در تمام دوران زندگی ­ات نادره و بی ­بدیل بمانی و درخشان چون نامت آروشا!

+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سی و پنج ماهگی آروشا + سومین نوروز

آروشای ما در آستانه​ی سه سالگی سومین نوروزش روتجربه کرد و البته امسال کاملاً هوشیارانه نوروز رو لمس کرد و فهمید. یک هفته​ی آخر مشغول درست کردن کارت تبریک بودیم و تصیم گرفتیم امسال آروشا کارت​های کار دست خودش رو به عزیزان​ش هدیه بده. انقدر قیچی کرد و چسبوند تا بالاخره با کمک هم تونستیم ده تا کارت تبریک درست کنیم یه دونه کوچولو هم برای خودش درست کردیم تا یادگاری براش بمونه.


 از بیست​وسوم اسفند من و آروشا به همراه عمه بهنوش رفتیم شیراز. نزدیک پارکینگ فرودگاه که شدیم گفت بابا جان داریم به شیراز نزدیک می​شیم! تو اون یک هفته​ی قبل از عید بیرون رفتیم و بازی​ها رفت و کافی​شاپ رفت و برنامه​های شیرازی​ش رو اجرا کرد.چهارشنبه سوری مثل پارسال رفتیم بالا پشت بوم و بالن هوا کردیم و آروشا کلی ذوق کرد. رفتیم بیرون شام خوردیم و یه گشتی زدیم و از روی آتیش پریدیم و بقیه​ی روزها هم به خرید هفت سین و ... گذشت. سفره​ی هفت سین رو کاملاً یاد گرفت و انقدر دور هفت سین بود که روزی دو بار جارو برقی به دست یا سماق جمع می​کردیم یا اسپند.  بابا جان هم روز آخر سال رسید و دیگه همگی دور هم جمع بودیم. آروشا هم از صبح تا شب بازی می​کرد و از همه بیشتر به خاله شهره چسبیده بود و دیگه وقت استراحت هم برای شهره جون نمی​ذاشت. خلاصه خیلی خوش گذشت و هم گردش بود و هم عیددیدنی. برای اولین بار از مامان و باباش عیدی گرفت و چون اصلاً انتظارش رو نداشت خیلی خوشحال شد: یه گوسفند پازل Plan Toys. تا چهار فروردین شیراز بودیم و چون بابا جان قراربود بره سر کار برگشتیم تهران.


تعطیلات بابا جان تا روز آخر تمدید شد و کلی تهران​گردی کردیم و تجربه​ی جالبی بود برامون. یه روز رفتیم موزه​ی دارآباد و کاخ نیاوران. تو موزه​ی دارآباد مرتب می​گفت بابا جان این حیوون​ها یه روز واقعی بودن! خیلی خوشش اومده بود و بیرون نمیومد که بهش گفتیم می خوایم بریم خونه​ی پسر حاکم تا راضی شد. تو کاخ هم می​گفت پس خود حاکم کجاست؟ سیندرلا کو؟ می​خواست بره سوار ماشین بچگی​های شاهزاده رضا پهلوی بشه که خلاصه کلی حرف زدیم تا راضی شد بیاد بیرون. یه روز هم رفتیم باغ پرندگان که بیشتر باغ بود تا پرندگان ولی خوب بود برای آروشا و گفته دوباره من رو ببرید. دوست علی با خانواده​ش از شیراز اومده بودن تهران و یه بعد از ظهر تا آخر شب مهمون ما بودن که بچه​ها رو بردیم باغ​وحش و آروشا با دخترهاشون کلی بازی کرد و خوش گذروند. بعدازظهرها هم به عید دیدنی می​گذشت هر جا می​رفتیم آروشا اول می​رفت سراغ هفت​سین و می​پرسید چرا تخم مرغ رنگ نکردید یاچرا ماهی ندارید و وقتی ازش می پرسیدن هفت​سین رو بگو می گفت: Garlic، اسب! سمنو، سماق، سکه و ...  مامان فلور و بابا فرشید هم آنتالیا بودن و یک هفته ی آخر رو تنها بودیم که از صبح تا ده شب بیرون بودیم. یه شب هم رفتیم نمایش موزیکال کمدی که بر خلاف انتظارم آروشا تا آخرش رو نشست و دست زد و وقتی می​گفتن دست ها بالا آروشا مثل مجرم​هایی که تسلیم شدن دست​هاش رو می آورد بالا نگه می​داشت! بعد براش توضیح دادیم که دست​ها بالا یعنی باید دست بزنی. از اون روز هم یکی از بازی​های تو خونه ش اجرای نمایش شده که می​ره تو تخت ش و می​گه: سلام بعد من می​گم: سلام. می​گه: بلندتر حالا دست​ها بالا! سیزده به در هم با دایی ایمان و شادی جون رفتیم پارک حقانی و بعد هم بیرون شام خوردیم و رفتیم خونه​ی دایی ایمان. مختصر و مفید بود و خوش گذشت.


شیراز که بودیم بابا محمد گفت وقتی عموها و عمه بهنوش بچه​دار شدن آروشا می​شه رئیس بچه​ها چون ازهمه بزرگ​تره. یه نگاه با نازی همراه با خنده به بابا محمد کرد و گفت: وای بابا محمد این چه حرفیه که می​زنید! دیگه همه غش کرده بودن. علی زیر پتوخواب بود رفت گفت بابا جان شکل پری دریایی شدی! کارتون مورد علاقه​ی این روزهاشNemo  هست؛ اولش رو می​بینه بعد می​گه بزن آخرش که باباش نی​نی​ش رو پیدا کنه. داشتم لباس تنش می​کردم بلوزش از کله​ش رد نمی​شد گفتم: نی​نی ناز نرمم، نی​نی پنبه​م، نی​نی کله​گنده​م! انقدر خندید که از اون روز میاد می​گه نی​نی کله​گنده​م رو بخون. رفتیم پمپ بنزین می​گه: مامان من خیلی از بوی بنزین خوشم میاد چه طعمی می​ده؟! از اینکه هوا گرم شده و دیگه می​تونه با لباس کمتری تو خونه بگرده یا بیرون بره خوشحاله و مرتب تکرار می کنه که ببینید بهار شده درخت​ها سبز شده. به شلوار کوتاه هم علاقه​ی خاصی داره و دوست داره شلوارک بپوشه. هر کی ازش می​پرسه چند سالته؟ می​گه دو سال و یازده ماه!داشتم لباس تنش می کردم گفت مامان اینجا چی نوشته گفتم: H&M گفت: مثل M&M. موقعی که کار واجب داشته باشه می​گه : له لحظه بیا!


بازار مهمون​های کانادایی هنوز حسابی گرمه و تو ایام نوروز زن​دایی​م از کانادا اومده بودن و شب آخر قبل از رفتن​شون خونه​ی ما بودن و برای  آروشا هم  کلی سوغاتی آورده بودن. هفته​ی پیش خاله فرانک از کانادا اومد و به آروشا قول یه چمدون سوغاتی داده بود که آروشا روزشماری می​کرد تا خاله فرانک بیاد و کادوهاش رو بگیره. در حدی که تو خواب هم حرف می​زد و مثلاً می​گفت: لوازم آرایش بچه​گونه برای وقتیه که بزرگ شدم و یا مثلاً خاله فرانک شبیه مامان فلوره و ... روزی که رفتیم خونه​ی مامانی برای خاله فرانک گل خرید. اولش یه کم خجالت کشید ولی وقتی سوغاتی​هاش رو گرفت چند تا ماچ آبدار از خاله فرانک کرد و دیگه دوست شد. وقتی خاله فرانک سوغاتی​هاش رو داد، آروشا همه رو نگاه کرد و گذاشت تو کیسه​هاش. جالبه یه​دونه​ش رو هم باز نکرد و گفت الان نه! وقتی هم که اومدیم خونه نصف​ش رو جمع کردم و گفتم اینها برای وقتیه که بزرگتر شدی و گذاشتیم بالای کمد. اعتراضی نکرد. این روزها رفتارهاش خاص شده مثلاً تو سوپرمارکت می​گه: کیت​کت می​خوام! وقتی می​خریم می​خوایم بازش کنیم می​گه الان نمی خوام و مثلاً دو سه ساعت بعد یا هر وقتی که خودش بخواد بازش می​کنه. تو کلاس​شون جلسه ی آخر ترم پیش جایزه گرفتن. بچه های دیگه کادوهاشون رو باز کردن و وقتی دید جایزه​ی همه یه کتاب هست و شبیه هم، کادوش روباز نکرد و گفت می​خوام ببرم با مامان فلور باز کنم.

روز آخر تعطیلات مامان​بزرگم (مامان بابام) تو خونه حال​شون بد می​شه و از چهارده فروردین تا الان بیمارستان هستن. به محض اینکه مامان و بابا از سفر اومدن رفتیم بیمارستان و متأسفانه هنوز کاملاً خوب نشدن. این روزها هر روز مامان اینا بیمارستان هستن و عزیز هم یه روز خوبه و یه روز بد. عمه و شوهر عمه​م هم از کانادا اومدن و همه نگران عزیز هستن.

چون حال عزیز خیلی مناسب نیست امسال برای تولد آروشا برنامه​ریزی نکردیم و فقط یه تولد تو کلاس​ش براش می​گیریم و احتمالاً یه تولد دور همی تو خونه. عزیز بزرگ خانواده​ست و به احترام​ش نمی​خوام مهمونی راه بندازم. برای خود آروشا تو این سن تولد تو کلاس اهمیت بیشتری داره چون با دوست​هاش هست و بیشتر بهش خوش می​گذره.

هفته​ی گذشته خونه​ی طبقه​ی پایینی​مون به مناسبت روز مادر مولودی بود و من و آروشا رو هم دعوت کرده بودن. تا الان اینجور مراسم​ها نرفته بود و نمی​دونستم عکس​العمل آروشا تو جمعی که کسی رو نمی​شناسه چیه. فکر کنم شصت هفتاد نفری مهمون داشتن. آروشا اولش کنار من نشست و گفت مامان ناز چرا خونه​شون شلک خونه​ی ماست؟ (به شکل هم می​گه: شلک) گفتم چون طبقه​ی پایین ما هستن. یواش یواش شروع کرد به دست زدن و شادی کردن. خانومی که می​خوند شکلات می​ریخت و آروشا می​رفت وسط و شکلات​ها رو جمع می​کرد و می​آورد می​ریخت تو کیف من. انقدر براش جالب بود که وقتی اومدیم بالا گفت تولد من رو نولودی بگیر! به مولودی هم می​گه نولودی! لب​هاش رو هم جمع می​کنه و کلی با مزه می​شه. بعد هم گفت خونه​شون Number 8 بود! اینهم اولین تجربه ی آروشا از مولودی رفتن بود برای خودم هم خیلی خوب بود سال​ها بود تو یه برنامه​ی اینطوری شرکت نکرده بودم خیلی انرژی مثبت داشت و واقعاً برام خوب بود. از شکلات​هاش هم به همه​مون داد و بعد از نیم ساعت پشیمون شد و گفت از تو شکم​هاتون در بیارید پس بدید! من خیلی خسته شدم و خیلی زحمت کشیده بودم تا اون شکلات ها رو جمع کرده بودم. هنوز هم یه کیسه از اون شکلات​ها مونده که انقدر با خودمون بردیم و آوردیم که تقریبا همه خمیر شده.  

روز مادر هم تو کلاس برای مامان​ها با کاغذ رنگی و کاموا مامان درست کردن و هدیه دادن که برام واقعاً ارزش داشت و تا ابد نگه​ش می​دارم.


+ نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سی و سه و سی و چهار ماهگی آروشا

بالاخره اومدم بعد از کلی تأخیر. واقعا دوست دارم زودتر بنویسم ولی نمی‌دونم چرا تا به خودم میام ساعت سه صبح شده و انرژی نوشتن ندارم. اول از همه از آروشا گلی بگم که تو این مدت کلی خانوم شده و البته کلی هم تجربه‌های جدید داشته. اولیش این که به پیشنهاد بابا جان رفتیم سیرک؛ بر خلاف انتظارمون تا آخر سیرک رو تماشا کرد و فقط یک بار برای دستشویی رفت بیرون. خیلی خوشش اومده بود. دو بار هم نمایش عروسکی رفنتیم با دوستان کلاس‌شون فرهنگسرای سینا یکی‌ش با عنوان "یه دم و دوگوش" و اون یکی هم "دردسر اسباب‌بازی‌ها". خیلی براش جالب بود و بعد از هر نمایش تا چند روز با تکرار داستان نمایش عروسکی غذا می‌خورد و تا حوصله‌ش سر می‌رفت می‌اومد و می‌گفت قصه‌ی نمایش عروسکی رو بگو.

تو این مدت کلی اتفاقات شیرین داشتیم. یکی‌ش عروسی عمو رضا و خاله شهره‌ی عزیز بود تو بهمن ماه بود. دو روزه رفتیم اصفهان و برگشتیم. با این‌که مدتش کم بود ولی خیلی خوش گذشت. همگی تو یه هتل بودیم و اتاق‌هامون کنار هم. عروس و داماد هم شب عروسی اومدن همون هتل پیش ما و کلی خوش گذشت. همون شب که رسیدیم اصفهان همگی رفتیم بیرون برای شام و آروشا سر میز گفت: عمو رضا عروسی کن! رضا هم گفت باشه عمو فردا! روز عروسی هم با باباش رفته بودن پارک روبه‌روی هتل کنار سی و سه پل و کلی بازی کرده بود. بعدازظهر یه کم خوابید ولی تو آتلیه بد اخلاق بیدار شد و هر چقدر تلاش کردیم نتونستیم راضی‌ش کنیم که بیاد عکس بگیره. کلی هم عکس‌های خانوادگی گرفتیم البته بدون آروشا. موقع ورود به خونه‌ی مامان و بابای شهره جون هم از در نمیومد تو؛ بعد از اینکه بهنوش رفت چند تا اسباب بازی آورد رضایت داد و اومد. شب عروسی هم رقص چاقو کرد و البته رقص که نه با چاقو نشسته بود رو زمین و می‌خواست زمین رو بکنه و یه کم هم چاقو به دست راه رفت. آخر سر چاقو رو داد؛ موقع شاباش گرفتن هم از عمو رضا اصرار و از آروشا انکار. نمی‌خواست بگیره! در کل به غیر از یکی دو مورد دختر خوبی بود و حفظ آبرو کرد. آخر شب هم اومد به مامان حمیلی گفت: خدایا به تعداد عروسی‌ها سبحان الله ! فردای عروسی هم که می‌خواستیم با مامان اینا خداحافظی کنیم و تو لابی هتل نشسته بودیم رفت گفت: بابا محمد هتل رو خیلی دوست داشتم همین جا بمونیم. حالا از اون موقع هتل هم اومده جزو تفریحات‌ش و می‌گه: هتل و شیراز و شمال رو خیلی دوست دارم. با عمو حسین و خاله سارا برگشتیم تهران. خدا رو شکر تأخیر هم نداشتیم و پروازمون به موقع انجام شد. به امید خدا عمو رضا و خاله شهره هم با یه جشن خودمونی زندگی شون رو شروع کردن و امیدوارم همیشه شاد باشن و سلامت و خوشبخت.


اتفاق شیرین دیگه اینکه تو این مدت کلی مهمون کانادایی داشتیم. عمو و زن عموم با پسر عموهام کسری و کَمرِن بعد از ده سال از کانادا اومدن ایران و حدود بیست روز بودن. البته عمه‌م و پسر عمه‌م هم به صورت کاملاً سورپرایزی همراشون اومدن. مرتب مهمونی بود وخیلی خوش گذشت. قبل از این‌که بخوان بیان مامان برای آروشا تعریف کرده بود که کسری بزرگتره کَمرِن کوچکتره و یه مختصر توضیحاتی براش داده بود که ذهن‌ش روشن باشه. روزی که می‌خواستیم بریم خونه‌ی عموی بزرگم که مهمونی شب اول بود آروشا گفت باباجان من می‌خوام برای کسری و کَمرِن گل بخرم. با باباش رفت گل‌فروشی و یه دسته گل کوچولوی نرگس خرید و تا از در رفتیم تو داد دست کَمرِن و خلاصه از در دوستی وارد شد. دیگه یواش یواش تونست ارتباط بگیره. این اواخر درس هم بهشون می‌داد! یه بار کسری گفت آره و آروشا بلافاصله گفت آره نه بله! تا بهش می‌گفتم بیا حاضر شو می‌خوایم بریم مهمونی کسری و کَمرِن هم هستن به‌دو میومد و حاضر می‌شد. تا می‌گفتم دیدی چقد دندون‌های کَمرِن سفید بود می‌نشست یک ساعت مسواک می‌زد. یه بار بابام داشت براش شعر می‌خوند: ... به همه کسونش نمی‌دم یک‌دفعه برگشت گفت: بابا فرشید به کَمرِن بدین! به زن عموم می‌گفت: رویا جون کسری آزاره کَمرِن بی‌آزار! رویا جون غش کرده بود از خنده. دیگه از اون موقع هر وقت حرف می‌زنیم می گه : آزار و بی‌آزار هم خوبن. عموم بهش می‌گفت: آروشا میای بریم کانادا؟ می گفت نه من الآن خوابم میاد! خلاصه حسابی خودش رو تو دل همه جا کرده بود. از وقتی هم که برگشتن به شدت ذهن‌ش با کانادا مشغوله و یه روزهایی تا ازخواب پا می‌شه می‌گه: بریم کانادا! حتی تو بازی‌هاش می‌گه من و خرگوش از کانادا اومدیم و بعد میاد می‌گه Hi, How Are You?  بعد هم می گه: خرگوش غذای ایرانی نمی‌خوره براشCorn Flakes  بیار لطفاً. بهش می‌گم از مهمون‌هایی که از کانادا اومده بودن از همه بیشتر کی رو دوست داشتی؟ می‌گه رویا جون. خلاصه این‌که این روزها بیشتر از این‌که ایران زندگی کنیم کانادا زندگی می‌کنیم. قرار شد آروشا یه کم بزرگتر شد اگه به من و آروشا ویزای توریستی بدن یه سفر بریم کانادا تا از توهم‌ش در بیاد؛ تا ببینیم اوضاع سیاسی مملکت به کجا می‌رسه. وقتی چند سال از عزیزات دور هستی دوری برات یه جورایی عادی می‌شه و دلتنگی کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شه ولی وقتی دوباره می‌بینی‌شون و از نزدیک حس‌شون می‌کنی موقع خداحافظی یه غمی تو دلت می‌شینه که سال‌ها فراموش‌ش کرده بودی. دوباره زمان می‌خوای تا به قبل‌ت برگردی. وقتی فکر می‌کنی اقوامی داری که می‌تونستی کلی باهاشون خوش باشی و هم‌فکر باشی ولی کنارت نیستن هزار تا سوال بدون جواب میاد تو ذهن‌ت. در هر صورت زندگی تا بوده همین بوده.

 و اما شیرین‌ترین اتفاق این روزها و البته بهتره بگم شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌م تولد بابا علی گل بود که خیلی ساده و با تأخیر براش خونه‌ی مامانی تولد گرفتیم. امیدوارم همیشه سایه‌ی پر مهرش بالای سر من و آروشا باشه.

از شیرین‌کاری‌های عسلک بگم که براش یادگار بمونه هر چند اونقدر دیر می‌نویسم که خیلی‌هاش رو فراموش می­کنم. تو یکی از این مهمونی‌ها که خونه‌ی مامان اینا بود اومده بود به مامانم می‌گفت دیگه خسته شدم مامان فلور زود مهمونی رو خونه کن! یعنی شرایط خونه مثل همیشه باشه. به شدت به خرگوش‌ش علاقه‌مند شده وتقریباً هر جا می‌ریم خرگوش به‌بغل میاد می‌گه خرگوشم خیلی نوزاده و زیباست! می‌گم زیبا یعنی چی؟ می‌گه قشنگ. چند هفته پیش به باباش گفت بابا بریم بازی کنیم. علی گفت باشه بابا جان بذار یه ایمیل بزنم الآن میام. برگشت گفت: بابا جان مگه شما Girl هستی؟ پس فقط یه کوچولو ریمل بزن! بعدازظهر بود اومد گفت: من واقعاً حوصله‌م سررفته دیگه بریم خونه‌ی مامان فلور. مامان فلور این روزها از دست آروشا فرصت نفس کشیدن هم نداره. اونقدر مشغول بازی می‌شه که نمی‌ذاره مامان پاش رو از اتاق بیرون بذاره. درست عین زندانی با مامان‌م رفتار می‌کنه. پانیذ اینا براش یه خونه باربی و قصر سیندرلا آوردن که گذاشتیم تو اتاقش خونه‌ی مامان اینا. خیلی خیلی دوست داره و کلی مشغول‌ش کرده. جالبه که به خود باربی علاقه‌ی خاصی نداره. جدیداً کلمه‌های روی کتاب‌ها رو می‌پرسه: اینجا چی نوشته؟ اونجا چی نوشته؟ تو پالتوم چی نوشته؟ خیلی براش مهمه که ازدست‌ش راضی باشیم و تا یه کار بد انجام بده میاد من رو بوس می‌کنه و می‌گه: مامان ناز از دست من خوشحالی؟ توکلاس‌شون تولد دوستش آرنیکا بود. مربی‌شون گفت بچه‌ها امروز تولد آرنیکاست یه جیغ و دست بلند بزنید. یک‌دفعه آروشا گفت من جیغ نمی‌زنم صدام خراب می‌شه! حالا خوبه خودش هم می‌دونه و روزی ده تا جیغ می‌زنه. هنوز با صداش مشکل داریم و یه روز خوبه و یه روز به شدت گرفته!


 رفتیم فروشگاه می‌گه: میوه‌ی مورد علاقه‌ی من Strawberry هست لطفاً برام بخرید! تنها میوه‌ای که اگه ببینه خودش دستش رو دراز می‌کنه بخوره توت فرنگیه و گرنه بقیه رو باید بذارم دهن‌ش. غذای مورد علاقه‌ش هم ماهی هست و ماکارونی. این روزها آهنگ مورد علاقه‌ش "اسفند دونه دونه"ی عارف‌ه که خیلی قدیمیه و آهنگ عروسیه. یه بار شقایق موقع بازی براش خوند و دیگه اونقدر خوشش اومد که براش دانلود کردیم؛ تا می‌شینه تو ماشین می‌گه بابا جان عروس می‌یاد به خونه رو بذار! عاشق اینه که با باباش دوتایی برن بیرون. یه‌دونه علامت مخصوص خودشون رو دارن که دو تا انگشت سبابه‌شون رو موازی هم می‌گیرن و به هم نشون می‌دن و می‌خندن. می‌گم آروشا این یعنی چی؟ می‌گه: یعنی من و بابا جان همدیگه رو دوست داریم! حدود یک ماهه که صاحب یه صندلی ماشین مکسی‌کوزی جدید شده و خیلی دوستش داره. یه‌دونه پتو هم داره برای تو ماشین که تا می‌شینه می‌ندازه رو پاهاش و می‌گه من پیرزن هستم. اومده می‌گه دلم بچه می‌خواد! می‌خوام مامان پیشی باشم. هر از گاهی هم تو بازی با ناله می‌گه من خواهر و برادر ندارم من تنهام! تا مامان‌م می‌گه می‌خوای مامان نازت یه نی‌نی بیاره؟ یک دفعه جدی می‌شه می‌گه نه من دوست دارم تنها بمونم! به عکس گرفتن خیلی علاقه‌مند شده. اولین عکس‌هاش رو از خودش گرفت. این هم یکی از اولین عکس‌های عکاس کوچولوی ما.


اومده می‌گه می‌خوام برم کلاس سوم! می‌گم اول باید بری کلاس اول می‌گه نه اول کلاس سوم! یه شب خونه‌ی دایی ایمان و شادی جون دعوت بودیم، پسر یکی از اقوام شادی جون کلاس سوم بود. حالا آروشا هم می‌خواد بره کلاس سوم. تو این مدت یه تولد خوب دعوت شدیم که تولد پسر عمه‌م علی بود هم‌زمان با مهمون‌های کانادایی. حدود پنجاه نفر مهمون بودن و موزیک و خلاصه خیلی خوب بود. تو اون مهمونی دو تا نی‌نی خوشگل پسرعمه  و دخترعمه‌م رو هم دیدیم. خیلی هر دوتا شون جیگر بودن! باورم نمی‌شد آروشا یه روزی اونقدر کوچولو بوده. چقدر زمان زود می‌گذره دفعه‌ی قبلی که عموم اینا اومده بودن ایران بچه‌هاشون پنج ساله و دو ساله بودن؛ الان مردایی شده بودن واسه خودشون.

این روزها به قول آروشا بوی عید میاد و داره بهار می‌شه. چندروز پیش داشتم با مامان حمیلی حرف می‌زدم گوشی رو گرفت و گفت: مامان حمیلی خیلی دوستت دارم دیگه داره بوی عید میاد! همچنان هفته‌ای دو روز کلاس مفاهیم ریاضی می‌ریم. خیلی دوستای خوبی تو کلاس داریم و از کنارشون بودن لذت می‌بریم. دو هفته‌ی گذشته مشغول خونه تکوندن حسابی بودم. حدود ده روز کار داشتم. مامان خیلی کمک‌م کرد وآروشا رو نگه داشت تا به کارهام  برسم. تمام خونه رو زیر و رو تمیز کردم البته با کمک علی و دو روز هم آقا فتاح. الآن خونه حسابی برق می‌زنه و آماده‌ی رسیدن سال نو هست. خودم هم برای هفته‌ی آینده وقت آرایشگاه دارم برم موهام رو یه کم کوتاه‌تر کنم. درست یک هفته قبل از عروسی عمو رضا رفتم آرایشگاه و موهام رو بعد از حدود یک سال کوتاه کردم. البته خیلی قد موهام رو کوتاه نکردم ولی یه چتری صاف زدم و کلی تغییر کردم. علی هم عاشق این مدل موهام شده و خلاصه کلی نی‌نی شدم. مادر و دختر هر دو چتری داریم که خیلی باحال شده. فقط با این‌که موهام خیلی لخته ولی بعد از حمام حتما باید اتو بزنم که یه کم سخته ولی خوب تنوعه دیگه. می‌خوام یه مدت رو این استایل بمونم. به خاطر همین دوباره هفته‌ی دیگه می‌رم یه صفایی بدم. اونقدر این مدت بدو بدو داشتم که شدم 47 کیلو. خودم خیلی دوست دارم ولی تقریباً همه صداشون در اومده و می‌گن بیچاره یه کم به خودت برس! عید تموم بشه حداقل سه کیلو اضافه شدم پس نیازی نمی‌بینم فعلاً بخور بخور رو شروع کنم. الآن که دارم تایپ می‌کنم ساعت چهار صبحه! دیگه واقعاً چیزی به مغزم نمی‌رسه. پیشاپیش سال نو رو به همه‌ی دوستان نازنین‌م تبریک می‌گم و امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید.


+ نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

نهصد و نود و نه روزگی

امروز را به خاطر بسپار. در آستانه یک‌هزارمین روز حضور بی‌بدیل‌ت در این جهان پر از مهر و کینه، مالامال از دوستی و دشمنی، و لبریز از شادی و غم، همواره به خود ندا می‌دهم که "جهان با تو زیباتر است".

در نهصد و نود و نه روزی که گذشت تو بودی که توان مرا افزون کردی، تو بودی که روح مرا متعالی ساختی، و تو بودی که عشق را در من معنایی تازه بخشیدی. تو هستی که من نازنین مادرت را عاشقانه‌تر از همیشه دوست دارم و تو هستی که من خودم را جوان‌تر حس می‌کنم و گذر زمان را کندتر؛ چراکه لحظه‌های گذران عمر با تو مصرع زیبای حافظ شیراز را در ذهنم متبادر می‌سازد:

... هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

+ نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()
مطالب قدیمی تر »