جهان با تو زیباتر است

سی و شش تا چهل ماهگی

بالاخره اومدم این دفعه با کلی تأخیر. اگه بخوام براتون توضیح بدم که چرا این همه مدت ننوشتم واقعاً هیچ توضیحی ندارم بغیر از تنبلی! قبلاً هر مدلی بود ماهی یک­بار می­نوشتم ولی این­بار وقتی از ماه اول گذشت درست مثل این ضربالمثل که می­گن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب شدم و تا می­خواستم بنویسم می­گفتم حالا بذارم هفته­ دیگه و ... تا اینکه به خودم اومدم دیدیم این همه مدته از وبلاگ یکی یه­دونه­م غافل شدم و شیرین کاری­هاش و خاطرات­ش داره تو ذهن­م کم­رنگ می­شه بدون این­که جایی ثبت شده باشه. دیگه بگذریم و بریم سراغ آروشا کوچولو.


آروشا خانوم سه سال و نیمه­ی ما تو این مدت کلی تجربه­های جدید داشته که از همه مهم­تر کلاس موسیقی بوده. ترم دوم رو هم تا پایان آذر تموم می­کنیم و وارد ترم سوم می­شیم. هر ترم­شون سه­ماهه هست؛ ترم اول مامان­ها داخل کلاس بودن، یواش یواش On و Off دادن و ازترم دوم مامان­ها بیرون کلاس هستن. به نظرم بهترین کلاسی که تو این سه سال آروشا رو بردم همین موسیقی پارس بوده. بسیار بابرنامه و بادقت و نظم کلاس رو پیش می­برن و نسبت به پولی که برای کلاس می­گیرن خدمات ارائه می­دن. از همه مهم­تر اینکه آروشا خیلی به کلاس موسیقی­ش علاقه داره و خدارو شکر تا الان یک جلسه هم غیبت نداشته. هر روز که از خواب بیدار می­شه می­پرسه امروز کلاس موسیقی داریم؟ برای آموزش بهشون رنگ­آمیزی برای خونه می­دن که تا از در میاییم تو قبل ازاین­که کفش­هاش رو در بیاره اول می­ره مشق­ش یا به خودش مقش­ش رو رنگ می­کنه و بعد می­ره دنبال بازی­ش. تا جلسه­ی بعدی هم هر روز مشق­ش رو میاره یه دور پر رنگ­تر می­کنه در حدی که برای جلسه­ی بعدی­ش دو سه جاش سوراخ شده. روز اولی که برای خونه بهشون رنگ­آمیزی دادن نصف­ش رو رنگ کرد و گفت: مامان ناز بیا کمک­م دیگه خسته شدم. من هم دیدم همین الان باید موضع­م رو تو درس مشخص کنم خیلی جدی گفتم این مشق شماست و خودت باید رنگ کنی مامان­ها نباید دست به مشق بچه­ها بزنن و همون روز اول فهمید که خودش مسئول درس خودشه. حتی اگه نقاشی­ش حسابی کثیف و پاره باشه همون رو می­بریم تحویل مربی­هاشون می­دیم و اصلا براش اصلاح نمی­کنم. یه بار داشتم اسم­ش رو بالای مشق­ش می­نوشتم که فکر کرد دارم رنگ می­کنم سریع اومد گفت دست نزن حنانه جون و دنا جون می­فهمن به مشق­م دست زدی!


با تحقیق و مشاوره به این نتیجه رسیدیم که آروشا رو باله نبریم حداقل تو این سن و به جای اون شنا رو انتخاب کردیم و اون هم داره خوب پیش می­ره. برای مهد هم اول تابستان مهد رنگین­کمان رو رزرو کردیم که برای تیر 94 بهمون وقت دادن؛ کلاً نصف روز هست و بیشتر مدرسه­ی زبان انگلیسی هست تا مهد کودک. بقیه­ی روزها هم خودم تو خونه باهاش مفاهیم ریاضی کار می­کنم و خوب پیش رفتیم. انگلیسی هم همچنان ادامه داره و الان بیشتر خودش میاد می​پرسه این به انگلیسی چی می­شه؟ اون چی می­شه؟ تا ما بخواییم یادش بدیم. CDهاش هم اکثراً به انگلیسی می­بینه و تلویزیون هم همچنان Baby TV. یه وقت­هایی هم جو گیر می­شه و انگلیسی حرف می­زنه و از خودش کلمه و جمله می­سازه. مثلاً چند وقت پیش یه توپ رنگین­کمانی خریده بود و داشت بازی می­کرد که اومد گفت:  Ball Color! هر چیزی رو هم که بخواییم ازش بگیریم می­گه: It’s mine. یه بار هم تو بستنی فروشی به یه بچه که خارج از نوبت اومد جلوی ما وایستاد گفت: It’s my turn.


دیگه اینکه آروشا تو دو سه ماه اخیر پیشرفت خیلی خوبی تو نقاشی کرده و با اینکه قبلاً خیلی نقاشی نمی­کشید یک دفعه برای ما نقاش شده و همه چیز می­کشه. اولش از نردبون و آدم شروع شد و بعد پرچم ایران و گل و درخت و میوه و خونه و کوه و میوه­ها، استخر توپ، و خلاصه آخرین نقاشی­ش تور شکار پروانه بود! کتاب­های رنگ آمیزی­ش رو هم با حوصله رنگ می­کنه و اما برای این همه رنگ کردن و نقاشی کردن از صبح تا شب ده بار مداد می­تراشه و تراشیدن مداد یکی از کارهای مورد علاقه­شه. اونقدر آشغال تراش جارو کردم که مامان براش یه تراش رومیزی خرید و کار سخت­تر شد هر یه مدادی که می​تراشه کاسه​ی زیرش رو در میاره و خالی می​کنه و دوباره مداد بعدی! بعضی مدادهاش اونقدر کوچولو شدن که تو دست جا نمی​گیرن ولی همون​ها رو هم خیلی دوست داره و دوباره می​تراشه!

حس مادر بودن تو وجودش عجیب تقویت شده و تو خیالش دو سه تا بچه داره و بعضی وقت​ها هم به من می​گه تو بچه​ی من باش و دست​هاش رو باز می کنه و بغلم می​کنه و می​گه : بچه​م! اونقدر مامان مهربونی می​شه که دلم می​خواد همون مدلی بمونه. به مامانم گفتم  اگه آروشا هم مامانم بود خوب بوده هفته​ای دو سه شب میومدم خونه​ی شما و دو سه شب هم خونه​ی آروشا !


جملات بامزه​ای که تو این چند وقته گفت و براش یادداشت کرده بودم رو اینجا می​ذارم تا بدونه چه حرف​هایی می​زده کوچولو بوده. وقتی قصه تعریف می​کنه برامون می​گه : یکی نبود یکی بود! غیر از خدای مهربون همه بودن! می گم چرا؟ می گه آخه اگه کسی نباشه پس چه جوری قصه شروع بشه! یه بار مریض شده بود صبح تا چشم​ش رو باز کرد گفت: پاشو یه سوپ بذار که برای صدام لازمه! یه مدت همه رو محکم بوس می​کرد یه روز اومد گفت: من دیگه تصمیم گرفتم آدم ها رو آروم بوس کنم! صبح که بیدار می​شه دوست داره سریع بازی رو شروع کنیم و من می خوام صبحونه بخوریم یه بار اومد گفت: یه فرکی کردم! گفتم چه فکری؟ گفت: شما قبل از اینکه شب​ها بخوابی یه چیزی بخور که صبح​ها گرسنه نباشی! چند وقت پیش دست​ش بریده بود گفتم آروشا برای زخمت خیلی ناراحتم. قیافه​ش رو مهربون کرد و گفت: ناراحت نباش عزیزم خودش داره یواش یواش خوب می​شه. کلاً دختر مهربونیه و روزی چند بار میاد بغلمون می​کنه و می​گه خیلی عاشقتم! داشتم لباس اتو می​کردم اومد گفت بریم بازی گفتم آروشا دارم لباس اتو می​کنم رفت و چند دقیقه بعد اومد گفت: مامان ناز دیگه بریم بازی لباسی رو زمین باقی نمونده!

تو این مدت آروشا چندین و چند بار سرما خورد و دو سه بار زمین خورد و زانوهاش زخم شد. یه مدت هم کهیر می​زد. انقدر پیگیری کردیم و هر روز آزمون و خطا کردیم که فهمیدیم از شکلات هست و اصلا نباید بخوره. این جریان چند ماه طول کشید و هر روز یه چیزی رو از تو خونه حذف می​کردیم تا بفهمیم این بچه به چی داره حساسیت نشون می​ده. از بالش گرفته تا گلدون و ... هنوز هم یه وقت هایی کهیر می زنه و البته زود از بین می​ره. بالاخره بچه​ی من و علی هست و ما هر دوتامون هر از گاهی کهیر می​زنیم.


بعد از تولدش دوباره رفتیم کوکی و موهاش رو کوتاه کردیم. به قول خودش مدل موهای دورا کوتاه کرد و همون​جا براش کارتون دورا رو گذاشتن و بعد از اینکه خودش رو تو آیینه دید کلی خندید و گفت من دیگه اسمم آروشا نیست و دورا هست. یه بادکنک و CD دورا هم از باباش جایزه گرفت. تابستون رو حسابی راحت بودیم با موی کوتاه الان دوباره حسابی بلند شده و دائم با شونه و کش به دنبال آروشا برای بیرون رفتن. قراره موهاش بلند بشه به قول خودش تا نوک پاش!

اوایل تابستون دو هفته رفتیم شیراز و مثل همیشه کلی خوش گذشت و چند روزهم بابا جان​ش اومد و برگشت. بیرون رفت و بازی کرد و شاهچراغ رفت و نماز خوند. وقتی داشتیم می​رفتیم من و آروشا تنها بودیم تو هواپیما مهماندار یه دفتر نقاشی و مداد رنگی جایزه داد و به آروشا گفت اینها رو رنگ کن تا بیام بهت نمره بدم. آروشا هم که تا حالا اسم نمره به گوشش نخورده بود هیجان زده شده بود که این نمره عجب جایزه​ی خاصی می تونه باشه و خلاصه تا شیراز یکسره می گفت من نمره می​خوام نمره می​خوام. تا مهماندار اومد گفتم شما تو رو خدا یه نمره به این بدین! اون هم با مداد رنگی یه قلب برای آروشا کشید و آروشا فهمید نمره همچین چیز خاصی هم نبوده. مداد رنگی ودفتر نقاشی رو زد زیر بغلش و آورد شیراز و هر روز یه کم بازی می کرد. یه روز که داشت رنگ می کرد گفت مامان ناز چرا این مداد ها انقدر کمرنگه ؟ خوب نمی​نبیسه! (به قول خودش که می​خواد بگه بنویس می​گه بونیس) من هم همون موقع به بهنوش گفتم: می​بینی این همه پول میگیرن نه یه غذای درست و حسابی می دن نه یه جایزه ی به درد بخور چهار تا مداد رنگی آشغال دادن دست بچه که هر چی زور می زنه نمی​تونه رنگ کنه! این گذشت و تو هواپیما موقع برگشت دوباره دوباره اومدن به بچه ها جایزه بدن که آروشا گفت من نمی خوام ممنون! خانومه گفت چرا همه​ی بچه​ها تو هواپیما جایزه می​گیرن یکدفعه آروشا گفت آخه باز هم از همون مداد رنگی آشغال​هاست. یعنی مونده بودم چکار کنم زمین هم نبود که دهن باز کنه حداقل برم توش! داشتم آب می​شدم که دیدم مهمانداره خودش غش کرده از خنده. خلاصه یدونه گرفت و باز نکرد و گفت می​دم به یه بچه​ای که مداد رنگی نداره. تا تهران داشتم براش توضیح می​دادم که حالا من یه حرفی زدم و اشتباه کردم و ...


بابای علی عادت دارن که وقع نهار و شام خوردن اخبار ببینن و آروشا هم تو این مدت که ازبچگی رفته شیراز این جریان رو کامل متوجه شده. معمولاً بابا اگه آروشا بخواد تلویزیون ببینه کاری نداره و وقتی آروشا رفت سریع کانال عوض می کنه. یه بار داشتیم نهار می خوردیم و بابا اخبار می دیدن که آروشا خیلی جدی گفت بیایید بابا محمد رو اذیت کنیم! ما متعجب گفتیم چه جوری؟ گفت: بیایید الکی CD ببینیم. بابا خودشون از خنده غش کرده بودن و می​گفتن: دیگه آروشا هم نقطه ضعف من رو فهمیده!

دیگه اینکه چند بار با دوست​هاش قرار گذاشتیم یه بار رفتیم پارک آب و آتش وسط تابستون و حسابی آب بازی کردن. نمایش عروسکی رفتیم و چند بار هم سرزمین عجایب و... یه بار هم جلوی موهاش رو با کش بسته بودم که گفت : این دیگه چه مدلیه موهام مثل فواره های پارک آب و آتش شده!


تجربه ی جدیدی که آروشا تو این تابستان داشت رفتن به سینما در تاریخ 6/6/93 بود و خیلی جالب بود که بابا علی ش هم اولین تجربه ی سینما رفتن ش رو با فیلم شهر موش​ها داشته وآروشا هم بعد از حدود سی سال اولین سینمای زندگی​ش رو برای شهر موش​های دو داشت. تا آخر فیلم نشست و نسبتاً خوب بود ولی خود فیلم به نظرم برای بچه­های کوچولو یه کم ترسناک بود. گربه​های توی فیلم خیلی اَبَر گربه و وحشتناک بودن و من خودم ترسیده بودم چه برسه به بچه ​ها.

این بود خاطرات تابستانه­ی ما و البته به شیرینی​ش باید عقد دخترعموی گلم و همین طور عقد پسرعمه​م رو هم اضافه کنم که برای هر دو ما شیراز بودیم. سیزدهمین سالگرد عقدمون هم 15 شهریور بود که اون روز بابا علی از صبح تاشب با سردرد خوابیده بود و برنامه­ی خاصی داشتیم و روز بعدش یه هدیه خوشگل ازش گرفتم. به زودی با خاطرات پاییز میام .

در ضمن از همه­ دوست­های مهربونم که تو این مدت با ایمیل و تلفن و پیام وبلاگی جویای حالمون بودن و نگران خیلی خیلی ممنونم.

پیام­های وبلاگ هم خیلی خیلی زیاد هستن که قول می­دم سر فرصت به همه​شون جواب بدم.

+ نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

تولد مامان نازنین

این­که تو آمدی تا روزی همسر من شوی تقدیرمان بود یا انتخابمان نمی­دانم. این­که تو در چنین روزی پای در این جهان نهادی تا روزی مادر دختر دلبندمان باشی حاصل جبر بود یا اختیار، باز هم نمی­دانم. و ندانستن گاهی چه خوب است؛ خصوصاً وقتی که مهم نیست! مهم آن است چه تقدیر تو بود چه انتخاب دیگری در چنین روزی آمدی ... زیبا و نازنین. تا روزی مرا شایسته همسری برگزینی و دیگر روز تقدیر لیاقت توأمان مادری و پدری را از فرزندمان به ارمغان بگیریم.

نازنین بانوی زندگیم، تولدت مبارک!

با اجازه از دختر گلم آروشا که این فضا را از او عاریه گرفتم تا برای مادر مهربانش چند سطری بنگارم.

+ نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳٩۳ ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سه سال و سه ماه و سه روز ...

در این روز میانه تابستان هُرم هوای داغ ظهرگاهی در مقابل گرمای لبخند و برق نگاه تو به سردی و کرختی تن می زند.

این روزهای بالندگی ات را با اعداد و ارقام شمردن هنری نیست که لحظه لحظه اش شگفت است و بی بدیل!

جان پدر ... مادرت و من به بودن تو در زندگی خود می بالیم؛ امیدوارم روزی که توانستی این نوشته را بخوانی تو هم به داشتن ما افتخار کنی.

+ نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

تولد سه سالگی آروشا

بالاخره تونستم فکرم رو جمع و جور کنم و بیام چندخط بنویسم. اول از همه باید از تک​تک دوستان مهربونم تشکر کنم که پیام​های تسلیت​شون برام یه دنیا ارزش داشت و آرامش. عزیز در تاریخ 17 اردیبهشت ما رو تنها گذاشت و رفت. تمام مراسم​ش در بهترین اعیاد و روزهای خوب به​طرز معجزه​آسایی برگزار شد. خدارو شکر می کنم که به عنوان یه نوه که عزیز خیلی قبول​م داشت براش با تمام وجود سنگ تموم گذاشتم چه زمانی که از عطر وجودش لبریز بودم و سایه​ش بالای سرمون بود و چه زمان برگزاری مراسم. امیدوارم که روح پاکش ازم راضی باشه و دعای خیرش بدرقه​ی زندگی​مون. نمی​خوام این پست رو که عنوان​ش تولد آروشاست رو با این مطالب غمناک کنم ولی دوست دارم برای آروشا ثبت کنم که مفهوم مرگ رو با فوت عزیز لمس کرد. شبی که عزیز مرحوم شده بودن و شمع​های مشکی روشن بود آروشا می​خواست تک​تک شمع​ها رو مثل تولد فوت کنه که علی براش توضیح داد بابا جان نباید این کار رو بکنی الان تولد نیست. پرسید پس چرا شمع روشنه؟ علی گفت عزیز رفتن پیش خدا. آروشا پرسید کی بر می​گرده؟ علی گفت دیگه بر نمی​گرده و ما دیگه عزیز رو نمی​بینیم. سرش رو گذاشت رو شونه​ی باباش و گریه کرد و گفت برای عزیز خیلی ناراحتم. علی هم گفت بابا جان این قسمتی از زندگیه همه​ی آدم​ها یک روز به دنیا میان و یک روز هم از دنیا می​رن. فردا صبحش که بیدار شد گفت می​خوام چراغ قوه بردارم برم عزیز رو پیدا کنم بیارمش. روزهای سختی رو گذروندیم با اینکه عزیز 94 سال​شون بود ولی تا قبل از بیمارستان رفتن کاملاً سرحال و هوشیار بودن و مشکل خاصی نداشتن. جای خالی​ش خیلی برامون سخته. استقامت و روحیه​ی بی​نظیرش و  راه و رسم زندگی​ش تا ابد الگوی من خواهد بود. روح بی​آلایش​ت شاد مادر بزرگ عزیزم.

 

آروشا کوچولوی ما سه ساله شد و امسال جشن تولد مثل هر سال نداشت. روز 14 اردیبهشت تو کلاسشون یه تولد کوچولو داشت و در کنار دوستاش کلی لذت برد.


 چند روز بعد از مراسم هفتم عزیز به پیشنهاد بابا و عمو و عمه​هام به مناسبت اینکه عمه فروغ هم از کانادا اومده بود و همه می خواستن دور هم باشن یه تولد هم تو خونه​ی خودمون گرفتیم حدود 30 نفر. البته بهتره بگم یه شام دورهمی بود تا تولد. چون فقط شام بود و کیک. همه کلی زحمت کشیده بودن و آروشا هم خوشحال بود و روحیه​ی همه رو عوض کرد.

از خود آروشا بگم که این روزها واقعاً انرژی می​بره و بعضی وقت​ها واقعا اشکم درمیاد. دائم می​گه یکی بیاد با من تو اتاق بازی کنه و خیلی کم پیش میاد که خودش بازی کنه. تو جمع​های غریبه میاد می​چسبه بهمون و چند دقیقه​ای زمان می​بره تا روش رو برگردونه و سلام کنه و عادی بشه. قبلاً اصلاً اینطوری نبود ولی الان مدتیه خجالتی شده. نقاط ضعف من رو پیدا کرده و درست زمانی که بخواد حالم رو بگیره می​زنه به هدف. حس استقلال به شدت تو وجودش تقویت شده و تقریبا هر کاری که که فکر کنه می​تونه انجام بده باید خودش انجام بده. از این رفتارش خیلی خوشم میاد. تقریباً هر چیزی که بگی برعکس​ش رو انجام می​ده. من هم راهش رو پیدا کردم مثلاً وقتی باید بره حموم می​گم آروشا میشه امروز حموم نیای من سریع برم یه دوش بگیرم بیام. جلوتر از من تو حمومه! سر غذا خوردن هم همین طور! لباس​هاش رو تقریباً دیگه خودش انتخاب می​کنه و ست می​کنه. بلوز سفید شلوار قرمز گل سر بنفش و ... می​گم به​نظرت بهتر نیست یه کش قرمز به موهات بزنی که رنگ لباست باشه می​گه نه من بنفش​ش رو بیشتر دوست دارم! آستانه​ی ناراحتی​ش خیلی پایینه و خیلی سریع عکس​العمل نشون می​ده؛ یه مدت جیغ بنفش بود، الان یه کم بهتر شده و حداقل حرف می​زنه. سن سختیه این سه سالگی؛ ولی داریم با آرامش - اگه اعصاب​مون اجازه بده - می​گذرونیم. بعضی روزها اون​قدر شیرینه که دلم می​خواد قورتش بدم درسته و بعضی روزها هم ... کار جدیدی که می​کنه و البته باید خیلی درجه یک و خاص باشی تا شانسش رو پیدا کنی بوس محکم  هست. دستش رو می​ندازه دور گردنمون و لبش رو رو می ذاره رو لُپ​مون و محکم تا جایی که قدرت داشته باشه فشار می​ده. بعد هم می​گه بهت چسبید؟ همین کارهاش خستگی​های آدم رو در یک چشم به هم زدن از بین می​بره. چند روز پیش داشتیم بازی می​کردیم گفت برم ببینم تو اون کیسه​ی اسباب​بازی چه چیزهایی موجوده؟! داشت تولد بازی می کرد برگشت گفت اینها رو گذاشتم اینجا برای تزنین!


عجیب به سوپراستار علاقه​مند شده و تا پامون رو از خونه بذاریم بیرون برای رستوران رفتن می​گه بریم سوپراستار. به نظرش خیلی فضاش بچه​گونه میاد. چند هفته پیش با دو تا از دوستامون قرار داشتیم یه رستوران ایتالیایی که فضاش خیلی آروم و دنج و تاریک بود. با اینکه تجربه ی این مدل رستورانها روداشت ولی پاش رو نذاشت تو رستوران. من و خانوم دوست علی رفتیم نشستیم و یه کم منو رو بالا پایین کردیم و سفارش دادیم تا یه کم بیرون بازی کنه و بیاد تو ولی هر کاری کردیم نیومد و مجبور شدیم سفارش رو کنسل کنیم و بریم سوپراستار اون هم شب جمعه تو اون شلوغی که فقط صدای جیغ بچه​ها از تو استخر توپ​ها میومد و صدا به صدا نمی​رسید. از خنده مرده بودیم که ازکجا به کجا رسیدیم. این دوست​هامون دو تا گربه خریدن تو خونه​شون نگهداری میکنن و بچه ندارن با دیدن این صحنه​ها دائم می گفتیم  قدر گربه​هاتون رو بدونین!

کلاس مفاهیم ریاضی هم تموم شد. شش ترم رفتیم و دیگه به نظرم برای گروه سنی آروشا آموزش و جذابیت خاصی نداشت. یک ماه استراحت کردیم و از هفته​ی دوم تیرماه کلاس موسیقی و باله شروع می​شه. بعد از کلی پرس​وجو و تحقیق و مشاوره با چند دوست تجربه​دار آروشا رو موسسه موسیقی پارس ثبت نام کردیم و باله​ی اسپین. در مورد باله حرفی نمی​زنه ولی برای موسیقی خیلی​خیلی ذوق می​کنه و به هر کی می​رسه می​گه می​خوام برم مدرسه موسیقی پارس. حتی وقتی یه غریبه رو ببینه به من می​گه مامان بگو آروشا می​خواد بره موسیقی. خدا کنه همین قدر که مشتاقه پشتکار هم داشته باشه. تو خونه هم خودمون رو مفاهیم ریاضی و زبان کار می کنیم تو ماه گذشته 15 تا میوه جدید رو به انگلیسی یاد گرفتیم با کتاب و فلش کارت. ساعت رو هم با هم کار می کنیم و الان ساعت های اصلی رو کاملاً یاد گرفته. دوره​ی کلمه​های قبلی رو هم انجام می دیم ولی کلاً به بیشتر از نیم ساعت در روز نمی​رسه و بقیه رو بازی می​کنیم. 

تو این مدت هم دائم مهمونی بودیم و تا عمه​م ایران بود هر شب یک​جا دعوت بودیم. یعد از رفتن​ش یک دفعه زندگی به روال قبل برگشت. خاله فرانک هم کلاً سه هفته ایران بود که بیشترش به مراسم گذشت و از این سفرش نتونست مثل همیشه لذت ببره. به پیشنهاد آروشا یه بار دیگه رفتیم موزه ی دارآباد و دوباره کلی ذوق کرد و بازی کرد. نمایش عروسکی الاغ رو پل رو رفتیم فرهنگسرای ابن سینا با دوستاش و خیلی خوب بود. تولد جانا دوست گل​ش تو کلاس برگزار شد و خیلی دوست داشت. تولد پانیذ که برای دوست​هاش گرفته بود رفتیم و  حیاط پارتی خونه​ی بیتا جون مامان جانا  و مهمونی بعد از دفاعیه​ی دکترای عمو حسین. مامان حمیلی مهربون هم تو این مدت رفتن مکه و برگشتن و کلی برای آروشا دعا کرده بودن. امیدوارم همیشه سلامت باشن.

راستی یه کار مهم دیگه هم تو این مدت انجام دادم یه قرار با دکتر مشاور روانشناس دوران حاملگی​م گذاشتم و واقعاً لطف کردن و با اینکه سرشون به شدت شلوغ بود برام یک جلسه گذاشتن و با علی و آروشا رفتیم. کلی گفتیم و خندیدم و دیداری تازه کردیم و واقعا با دیدن شون انرژی مثبت گرفتم.  

و این هم آروشا در اولین جام​جهانی زندگی​ش! تمام بازی​های ایران لباس​ش رو پوشید و تیم ملی کشورش رو تشویق کرد.


+ نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩۳ ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ...

پانزده روز از فراق عزیز گذشت؛ ما نیز هم‌زمان هم بر اندوه ندیدن‌ش غصه می‌خوریم و هم بر سبک‌روحی و سبک‌باریش غبطه!

گرچه می‌دانیم که دیگر میان‌مان نیست اما گویی هرگز ما را ترک نکرده است؛ که مهربانی‌اش چونان رایحه‌ای اثیری مشام جان‌مان را می‌نوازد. عزیز بانویی بود تمام‌عیار مصداق غزل زیبای فروغی بسطامی:

کی رفته‌ای زدل که تمــنّا کـــنم تو را            کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور            پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

شاملو نیز در "بر آستانه ..." خود یکی از زیباترین تعابیر را از مرگ برمی‌سازد آنجا که:

... چرا که در غیاب خود ادامه می‌یابی و غیاب­ت حضور قاطع اعجاز است ...

و این گونه، حضور اعجازگونه‌ی عزیز نیز در امتداد یاد و خاطره‌ی فرزندان، نوادگان و دوست‌داران‌ش متجلی باقی خواهد ماند.

+ نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩۳ ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سه سال عاشقانه؛ تولدت مبارک!

فرزند دار شدن بس بی ­بدیل است؛ گویی در خود فرو می ­شکنی تا دیگر بار برآیی! چونان ققنوس و عنقا، یا اقاقیایی که از خود دیگرباره می ­روید. به قول مارگوت بیگل:

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان برمی بالد

بدان ماند که نادره نخستین است

و نادره  آخرین

و تو نادره ­ای هستی برای تمامی دوران ­ها ... پدیده ­ای شگرف که هویت را در وجود من و مادرت باز تعریف کردی.

در آستانه­ ی چهارمین سال زندگی­ت تو را ارج می ­نهم که لیاقت مادر و پدر شدن را به نازنین و من بخشیدی. دوستت دارم و امیدوارم که در تمام دوران زندگی ­ات نادره و بی ­بدیل بمانی و درخشان چون نامت آروشا!

+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()
مطالب قدیمی تر »