جهان با تو زیباتر است

نوروز نود و چهار

مقدمه (1)

من می خواستم این پست رو حدود یک ماه پیش بگذارم ولی به دلیل عدم امکان آپلود عکس روی پرشین بلاگ به تعویق انداختم تا امروز که دیگه تصمیم گرفتم بدون عکس آپ کنم. عکس ها رو هر وقت مشکل سرور حل شد میذارم.

مقدمه (2)

بالاخره بعد از گذشت تقریبا دو ماه تونستم عکسها رو آپلود کنم تازه اون هم با کلی زحمت و جون کندن و انواع خطاهای عجیب و غریب سرور طوریکه آپلود هر عکس پنج تا ده دقیقه زمان برد و تازه چهازتای دیگه از عکسها هم مونده!!! امیدوارم پرشین بلاگ نسبت به مشتریان، مراجعین و خوانندگانش اندکی با مسئولیت تر برخورد کنه وگرنه علیرغم میل و منطق خودم و علی مجبور به مهاجرت به سرورهای خارجی فیلتر شده خواهیم بود که دست کم برای شعور خودشان، نویسنده و خواننده احترام قائلند اگرچه موجب افت خوانندگان و کاهش تعداد دوستان عزیزمان خواهد شد.

نوروز نود و چهار هم تمام شد و آروشا خانوم ما در آستانه ی چهار سالگی چشم انتظار روز تولدش. تمام تعطیلات رو شیراز بودیم و این بار بیشتر تعطیلات به مریضی و سرماخوردگی تقریباً تمام اعضای خانواده گذشت. به ترتیب همه مریض می شدن و راهی دکتر. تنها شانسی که آوردیم این بود که آروشا نگرفت که اگر چه تو عید مریض نشد ولی بعد از عید جبران کرد و تو این سه هفته ی گذشته دوبار تب کرد. با این حال در کل بد نبود و تقریباً کل شیراز رو گشتیم و به آروشا حسابی خوش گذشت.  مامان و بابا هم واقعاً زحمت کشیدن و از اینکه بیست روز در کنارشون بودیم واقعاً لذت بردیم. روز آخر که مشغول جمع کردن وسایلمون بودیم آروشا اومد تو اتاق یک دفعه با چشم های گرد گفت دیدین چی شد؟ همگی متعجب گفتیم چی شد؟ گفت : یادمون رفت بریم شاهچراغ. دیدیم حق با بچه ست پاشدیم سریع حاضر شدیم رفتیم شاهچراغ و دخترکم حسابی زیارت کرد و ماهی هفت سین ش رو هم انداخت تو حوض حیاط شاهچراغ و برگشتیم. مامان فلور و بابا فرشید هم آنتالیا بودن و با کلی سوغاتی های خوشگل برگشتن و آروشا حسابی خوش به حالش شد.

کارت های تبریک دست ساز آروشا و مامان نازنین برای نوروز94

 

بعد از تعطیلات هم بلافاصله کلاس ها شروع شد و تا دو هفته مشغول عید دیدنی هامون بودیم و در کنارش هم کارهای تولد که برام خیلی شیرینه. تدارک دیدن برای تولدهای آروشا بیشتر از هر چیزی انرژی مثبت همراه داره و تا تولد حسابی مشغولم می کنه.

از این ترم کلاس موسیقی مامان ها هم تو موسسه پارس شروع شده و زمانی که بچه ها تو کلاس هستن خودمون هم آموزش می بینیم که بتونیم تو خونه کمک شون باشیم. با اینکه چند سال سه تار می زدم ولی انگار از صفر مطلق شروع کردم ولی با این حال برام شیرینه و دوست دارم پیشرفت کنم. به خصوص که آروشا ازم خواسته شاگرد زرنگ کلاس باشم و به قول خودش برنده شم.

این روزها آروشا با من نی نی بازی می کنه؛ یه پتو میاره می ندازه رو شکمم و می ره زیرش می گه بگو اینجا تو شکم یه نی نی خوابیده و می خواد به دنیا  بیاد. بعد از چند دقیقه دست و پا می زنه و یک دفعه میاد بیرون و مثل نی نی ها گریه می کنه و بعد من می رم تو شکمش و به دنیا میام. دیگه اینکه از صبح تا شب می گه بیا قد بگیریم و تو پوزیشن های مختلف می خواد ببینه قد کی بلند تره و همین موضوع باعث شده یه کوچولو غذا خوردن ش بهتر بشه. همه ش هم دوست داره شونزده سالش بشه بهش می گم حالا چرا شونزده سال می گه برای اینکه قد پانیذ بشم! یه روز هم گفت اگه من یه شب بخوام صبح پاشم ببینم شونزده سالم شده و هنوز برام لباس های بزرگ نخریدید از لباس های شما بپوشم!

 تو این مدت آروشا تولد پسر دوست بابا جان دعوت شد و همگی رفتیم تولد آرسام عزیز و کلی بهش خوش گذشت در حدی که خواست شب اونجا بخوابه. یه شب رفتیم نمایش کمدی  و خیلی خوب بود. تقریبا همه ی جوون های فامیل بودیم. یه شب هم با دوست های گلمون رفتیم پالادیوم و آروشا حسابی بازی کرد و کادوی تولدش رو هم خرید. اسباب بازی مورد علاقه ی این چند ماه اخیر آروشا لگوهای Play Mobil هست که واقعا دوست داره و به هر مناسبتی یک مدلش رو براش می خریم؛ البته چند تاییش روهم دایی ایمان و شادی جون براش خریدن. عیدی ش رو هم تو شیراز به انتخاب خودش خریدیم و کادوی تولدش رو هم خودش انتخاب کرد.

تو این مدت حسابی ذهنم مشغول مدرسه و انتخاب مدرسه برای آروشاست و با اینکه با مشاور هم در این زمینه صحبت کردم ولی هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که واقعا کدوم راه درسته. اگر دوستان گلم تجربه ی خاصی در رابطه با انتخاب مدرسه دارید خیلی خیلی خوشحال می شم برام بنویسید.

+ نوشته شده در ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

چهارمین سالروز زیباتر شدن جهان ...

واژه­پردازی همواره برایم کاری سهل و ممتنع بوده است. سهل از آن گونه که در گفتن و نوشتن تعالی حسی عالی را بازمی­یافته­ام؛ و ممتنع از آن منظر که همیشه خود را بازخوانی و نقد می­کرده­ام. سرودن اما دیگرگون حال و هوایی دارد؛ ویژه­ آنکه برای تو باشد. عشق از خود واژه می­جوشد بی آنکه من بخواهم و می­تراود بی محابایی از هیچ!

باز هم در سالروز تولد بی بدیل و زیبایت واژگان خود روان شدند در قالب غزلی که انگار فقط می­توانم بر قامت تو بدوزم. دخترکم، آروشای زندگی من! چهارمین سالروز تولدت با روز پدر مصادف است. امیدوارم در تمام زندگی­ت چنان باشم که به داشتن پدری چون من بر خود ببالی آن سان که من داشتن فرزندی چون تو را فخری ابدی خواهم دانست.

پرواز

چشــم­ت گشـودی بر جهــان تا خانه نورافشان کنی                روی­ت عــیان کــردی دمــی تا مـاه را پنهــان کنی

لبخــند از لب­هــای تو آمـوخت رمـــز عشـــوه را               سرمست و سرخوش می­شوم چون خنده عطرافشان کنی

از ســـر نهــادن شــور تو شــرط هُشـیواری نبود                  مدهــوش تو افتــاده­ام، چه جــای هُشیـــاران کنی

تن در کمـــند گیسـویت زنجــیر و پابنــد بلاسـت                روح­م رهــا از بنــد تـن، چــون زلـف را افـشان کنی

در وصــف دلـبر، شــاعـران، گـویند هر نوعی سخن               تـو پـا نهــادی در غــزل تا شـعــر را حــیـران کنی

اســطوره­هــا بـاید سِـرِشـت از لحـظه­های بـودن­ت              حـتـی اگـــر لازم شــود قـدّیــس را شـیــطان کنی

مِهــرِ طلــوعِ عشــقِ من، اُردی­بهــشتی می­شـود

چون تو ســتاره بر فـلـک، شیـدا و سرگـردان کنی

تهران -  اردیبهشت 1394

+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

چهل تا چهل و شش ماهگی

خدا رو شکر که تونستم بیام و خاطرات این روزهای آروشا رو براش بذارم. این سال نود و سه واقعاً نمی دونم چرا این مدلی شد که انقدر از وبلاگ آروشا عقب موندم. کاش سال نود و چهار جبران کنم. حالا بگذریم بریم سراغ آروشا که داره یواش یواش به چهار سالگی نزدیک می شه و انقدر زمان به سرعت می گذره که باورکردنی نیست؛ اون نی نی کوچولو داره خانوم می شه.


این روزها آروشا به شدت کنجکاو شده و انقدر سوال می پرسه که واقعاً بعضی وقت ها کم میارم و می گم نمی دونم. از اول هفته تا آخر هفته مرتب می پرسه امروز چند شنبه است تا ببینه چند روز به کلاس شنا مونده. واقعاً فکر نمی کردم تا این حد علاقه مند باشه و لذت ببره. تو خونه هم وقتی بی کاره می شینه لبه ی مبل وپای کرال می زنه می گه مامان بیا ببین زانوهام خم نشه. کلاس موسیقی هم به قوت خودش باقیه؛ الان ترم سوم تموم شد و چهاردهم اسفند کنسرت ش برگزار شد. روز کنسرت رو هیچ وقت تو زندگی م از یاد نمی برم خیلی احساس شیرینی بود و آروشا هم عالی بود. آخر کنسرت هم وقتی همه دست می زدیم دامن ش رو گرفت و بعد هم تعظیم کرد. واقعاً بامزه بود. بعد از عید هم بلزشون شروع می شه. الان نُت ها رو کاملاً یاد گرفتن و آماده ی آغاز نواختن هستن. خودم هم عاشق کلاس موسیقی هستم و کلی دوست های عالی پیدا کردم و از کنارشون بودن لذت می برم. همون یک ساعت و نیمی که بچه ها تو کلاسن ما کلی خوش می گذرونیم و انرژی مثبت می گیریم. تمام مشق های کلاس موسیقی رو براش به تاریخ پوشه کردم و نگه داشتم تا وقتی بزرگ شد ببینه و کیف کنه.


دیگه اینکه به شدت گوش ش قوی شده برای شنیدن حرف های بد و کافیه یه عکس العمل کوچک نشون بدیم تا دیگه دیوونه مون کنه. انقدر اون حرف بد رو تکرار می کنه تا یه جایگزینی براش پیدا بشه. عاشق کل کل کردن با دوست صمیمی ش جانا هست. مثلاً می گه مامان من خوشمزه ست مامان تو بدمزه و یک ساعت کل کل می کنن دوتایی تا در نهایت فراموش کنن. یا سر شعر خوندن و بازی کردن و ... یک دفعه هم همدیگر رو بغل می کنن و بوس می کنن و هر چی دارن می خوان به هم ببخشن و این وسط فقط من و مامان جانا بیتا جون نفله می شیم.


 داشتیم با هم بازی می کردیم من یه رنگ رو انتخاب کردم؛ خیلی محترمانه گفت: متأسفم ولی اون رنگ برای منه. داشتیم می رفتیم بیرون ترافیک شد گفت این طور که بوش میاد حسابی ترافیکه و حالاحالاها نمی رسیم.  مرتب می خواد یکی رو سورپرایز کنه  و به قول خودش عاشق غافلگیریه. یه بار سوال کرد جوابش رو دادم گفت چرا به فکر خودم نرسیده بود که متوجه این موضوع بشم. اومده می گه مامان کاتالوگ این اسباب بازیه کجاست؟! می گم تو کاتالوگ رو از کجا یاد گرفتی؟ می گه نمی دونم! شماره تلفن خونه ی مامان اینا رو یاد گرفته به انگلیسی و تا حواسم نباشه گوشی رو برداشته زنگ زده مامان فلور. یه بار هم زنگ زد رفت رو پیغام گیر تا یک ساعت گریه می کرد که چرا مامان فلور گفت لطفا بعداً تماس بگیرید آخه اون من بودم که زنگ زده بودم. تلفن های 115، 110، و 125 رو هم یاد گرفته و مرتب می گه چرا خونه مون آتیش نمی گیره من زنگ بزنم 125؟ یه بار هم گفت بریم بستنی اسکوپ گفتم الان تعطیله. گفت نه بریم ببینیم! وقتی رسیدیم از شانس ش باز بود برگشت گفت دیدی حق با من بود! یه مدت هر شب وقتی از خونه ی مامان اینا برمی گشتیم باید یه دور همگی عموزنجیرباف می خوندیم حالا فرقی نمی کرد کی اونجا باشه پیر و جوون باید عموزنجیرباف می خوندیم و آخر سر آروشا می گفت با صدای هیچی! فکر کنم اگه یکی خانواده ی ما رو آخر شب تو اون وضعیت می دید برای سلامتی مون دعا می کرد. یه بار هم داشتیم بازی می کردیم یه دفعه گفتم بیا فلش کارت بازی کنیم. شروع کرد به پیچوندن من و آخر سر گفت خلاصه بگم این بازی به اون بازی ربطی نداره! یه بار آخر شب داشتیم تو اتوبان یادگار می رفتیم و اروشا تو چرت بود یه دفعه بلند شد با انگشت اون طرف اتوبان رو نشون داد و گفت اونجا کلاس مهشید جون بود. عاشق مشق نوشتنه و اگه تو کلاس بهشون مشق ندن ناراحت می شه. وقتی می خواد بگه بنویس می گه بونیس. به دندون هاش خیلی اهمیت می ده و هر وقت مسواک می زنه می گه میرکوب ها رفتن تو آب! خدا رو شکر مشکل مون با خمیردندون هم حل شد و الان دیگه خیلی راحت خمیردندون می زنه. برای اولین بار یه خمیردندون رو تموم کرد. اولین خمیردندون ش هم که راحت استفاده کرد و طعمش رو قبول کرد خمیر دندون با طعم سیب بود یا به قول خودش Apple  

هر کار جدیدی که انجام بدم حتی یه لاک، سریع می گه مبارکت باشه. روز تولدم هم از صبح تا شب بغل م کرد و تبریک گفت. می گفت بیا فقط راجع به تولدت حرف بزنیم. یه بار هم که خیلی محبت ش زیاد شده بود گفت از زمین تا سقف دوست ت دارم. کلاً از لاک خوش ش نمی اومد و هر وقت هم به ش پیشنهاد می دادم می گفت ناخن هام خراب می شه تا یه بار آخر شب اومد گفت برام لاک بزن! می­خوام فردا تو استخر ناخن هام صورتی باشه! قبل از خواب نشست براش تمیز لاک زدم و گفتم باید بشینی تا خشک بشه بچه م اونقدر جدی گرفته بود که همون جا خوابش برد. ولی یکی دوروز بعد همه رو پاک کرد و دیگه هم نگفت بزنم و لاک هاش رو داد گفت بذار برای بزرگ شدنم.


چند وقت هم مرتب می گفت من خواهر برادر می خوام و شکم من رو بوس می کرد ومی گفت مامان ناز توش نی نیه؟ می گفتم آروشا نی نی بیاد چطوری بریم کلاس می گفت می ذاریمش خونه ی مامان فلور! حالا خداروشکر چند هفته ایه که دیگه نگفته.


برنامه هایی که تو این مدت داشتیم به ترتیب اومدن مامان حمیلی به تهران بود که کلی خوشحال مون کردن و اون چند روز کلی برنامه گذاشتیم. دست جمعی برج میلاد رفتیم؛ با اینکه شب بود ولی برای آروشا جالب بود وکلی ذوق کرد. عروسی پسر عمه م عادل رفتیم که اون هم خیلی خوب بود و خوش گذشت. آروشا از خونه گفته بود که من باید به عروس و داماد کادو بدم و اونجا هم سر عقد کادوی ما رو آروشا داد. نمایش عروسکی ماهی کوچولو رفتیم و خوب بود. چند بار با دوستامون بیرون رفتیم. آروشا خونه ی دوستش و رفت و یه بار هم دوستش رو دعوت کرد خونه و کادو به دوستش گل داد. مامان و بابا رفتن یک هفته استانبول و با سوغاتی های خوشگل برگشتن. یه روز رفتیم خونه ی خاله فهیمه دوست دوران فوق­لیسانسم و پسر گل ش رو دیدیم. با آروشا کلی بازی کردن و البته جیغ و داد. یه روز هم با دوستای قدیمی کلاس های اردیبهشت رفتیم کیدزلند که کلی بازی کردن. چند بار هم با دوستای بابا جان بیرون رفتیم. یه روز هم با باباش و جانا و بابای جانا رفتن پارک دایناسورها (ژوراسیک) و کلی خوش گذرونده بودن.


تقریباً تمام اسفند رو مشغول خونه تکونی بودم و حسابی خونه رو برق انداختم. دو روز هم کارگر داشتم و آروشا هم خونه ی مامان اینا بود. دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم؛ غیر از اینکه آروشا دوماهه داره روز شماری می کنه برای شیراز رفتن. جمعه روز موعود فرا رسید و از صبح که بیدار شده بود می گفت بریم فرودگاه! پیشاپیش سال نو رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک می گم و امیدوارم تعطیلات عالی ای داشته باشین. روی ماه همه تون رو می بوسم.

 

 

+ نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سی و شش تا چهل ماهگی

بالاخره اومدم این دفعه با کلی تأخیر. اگه بخوام براتون توضیح بدم که چرا این همه مدت ننوشتم واقعاً هیچ توضیحی ندارم بغیر از تنبلی! قبلاً هر مدلی بود ماهی یک­بار می­نوشتم ولی این­بار وقتی از ماه اول گذشت درست مثل این ضربالمثل که می­گن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب شدم و تا می­خواستم بنویسم می­گفتم حالا بذارم هفته­ دیگه و ... تا اینکه به خودم اومدم دیدیم این همه مدته از وبلاگ یکی یه­دونه­م غافل شدم و شیرین کاری­هاش و خاطرات­ش داره تو ذهن­م کم­رنگ می­شه بدون این­که جایی ثبت شده باشه. دیگه بگذریم و بریم سراغ آروشا کوچولو.


آروشا خانوم سه سال و نیمه­ی ما تو این مدت کلی تجربه­های جدید داشته که از همه مهم­تر کلاس موسیقی بوده. ترم دوم رو هم تا پایان آذر تموم می­کنیم و وارد ترم سوم می­شیم. هر ترم­شون سه­ماهه هست؛ ترم اول مامان­ها داخل کلاس بودن، یواش یواش On و Off دادن و ازترم دوم مامان­ها بیرون کلاس هستن. به نظرم بهترین کلاسی که تو این سه سال آروشا رو بردم همین موسیقی پارس بوده. بسیار بابرنامه و بادقت و نظم کلاس رو پیش می­برن و نسبت به پولی که برای کلاس می­گیرن خدمات ارائه می­دن. از همه مهم­تر اینکه آروشا خیلی به کلاس موسیقی­ش علاقه داره و خدارو شکر تا الان یک جلسه هم غیبت نداشته. هر روز که از خواب بیدار می­شه می­پرسه امروز کلاس موسیقی داریم؟ برای آموزش بهشون رنگ­آمیزی برای خونه می­دن که تا از در میاییم تو قبل ازاین­که کفش­هاش رو در بیاره اول می­ره مشق­ش یا به خودش مقش­ش رو رنگ می­کنه و بعد می­ره دنبال بازی­ش. تا جلسه­ی بعدی هم هر روز مشق­ش رو میاره یه دور پر رنگ­تر می­کنه در حدی که برای جلسه­ی بعدی­ش دو سه جاش سوراخ شده. روز اولی که برای خونه بهشون رنگ­آمیزی دادن نصف­ش رو رنگ کرد و گفت: مامان ناز بیا کمک­م دیگه خسته شدم. من هم دیدم همین الان باید موضع­م رو تو درس مشخص کنم خیلی جدی گفتم این مشق شماست و خودت باید رنگ کنی مامان­ها نباید دست به مشق بچه­ها بزنن و همون روز اول فهمید که خودش مسئول درس خودشه. حتی اگه نقاشی­ش حسابی کثیف و پاره باشه همون رو می­بریم تحویل مربی­هاشون می­دیم و اصلا براش اصلاح نمی­کنم. یه بار داشتم اسم­ش رو بالای مشق­ش می­نوشتم که فکر کرد دارم رنگ می­کنم سریع اومد گفت دست نزن حنانه جون و دنا جون می­فهمن به مشق­م دست زدی!


با تحقیق و مشاوره به این نتیجه رسیدیم که آروشا رو باله نبریم حداقل تو این سن و به جای اون شنا رو انتخاب کردیم و اون هم داره خوب پیش می­ره. برای مهد هم اول تابستان مهد رنگین­کمان رو رزرو کردیم که برای تیر 94 بهمون وقت دادن؛ کلاً نصف روز هست و بیشتر مدرسه­ی زبان انگلیسی هست تا مهد کودک. بقیه­ی روزها هم خودم تو خونه باهاش مفاهیم ریاضی کار می­کنم و خوب پیش رفتیم. انگلیسی هم همچنان ادامه داره و الان بیشتر خودش میاد می​پرسه این به انگلیسی چی می­شه؟ اون چی می­شه؟ تا ما بخواییم یادش بدیم. CDهاش هم اکثراً به انگلیسی می­بینه و تلویزیون هم همچنان Baby TV. یه وقت­هایی هم جو گیر می­شه و انگلیسی حرف می­زنه و از خودش کلمه و جمله می­سازه. مثلاً چند وقت پیش یه توپ رنگین­کمانی خریده بود و داشت بازی می­کرد که اومد گفت:  Ball Color! هر چیزی رو هم که بخواییم ازش بگیریم می­گه: It’s mine. یه بار هم تو بستنی فروشی به یه بچه که خارج از نوبت اومد جلوی ما وایستاد گفت: It’s my turn.


دیگه اینکه آروشا تو دو سه ماه اخیر پیشرفت خیلی خوبی تو نقاشی کرده و با اینکه قبلاً خیلی نقاشی نمی­کشید یک دفعه برای ما نقاش شده و همه چیز می­کشه. اولش از نردبون و آدم شروع شد و بعد پرچم ایران و گل و درخت و میوه و خونه و کوه و میوه­ها، استخر توپ، و خلاصه آخرین نقاشی­ش تور شکار پروانه بود! کتاب­های رنگ آمیزی­ش رو هم با حوصله رنگ می­کنه و اما برای این همه رنگ کردن و نقاشی کردن از صبح تا شب ده بار مداد می­تراشه و تراشیدن مداد یکی از کارهای مورد علاقه­شه. اونقدر آشغال تراش جارو کردم که مامان براش یه تراش رومیزی خرید و کار سخت­تر شد هر یه مدادی که می​تراشه کاسه​ی زیرش رو در میاره و خالی می​کنه و دوباره مداد بعدی! بعضی مدادهاش اونقدر کوچولو شدن که تو دست جا نمی​گیرن ولی همون​ها رو هم خیلی دوست داره و دوباره می​تراشه!

حس مادر بودن تو وجودش عجیب تقویت شده و تو خیالش دو سه تا بچه داره و بعضی وقت​ها هم به من می​گه تو بچه​ی من باش و دست​هاش رو باز می کنه و بغلم می​کنه و می​گه : بچه​م! اونقدر مامان مهربونی می​شه که دلم می​خواد همون مدلی بمونه. به مامانم گفتم  اگه آروشا هم مامانم بود خوب بوده هفته​ای دو سه شب میومدم خونه​ی شما و دو سه شب هم خونه​ی آروشا !


جملات بامزه​ای که تو این چند وقته گفت و براش یادداشت کرده بودم رو اینجا می​ذارم تا بدونه چه حرف​هایی می​زده کوچولو بوده. وقتی قصه تعریف می​کنه برامون می​گه : یکی نبود یکی بود! غیر از خدای مهربون همه بودن! می گم چرا؟ می گه آخه اگه کسی نباشه پس چه جوری قصه شروع بشه! یه بار مریض شده بود صبح تا چشم​ش رو باز کرد گفت: پاشو یه سوپ بذار که برای صدام لازمه! یه مدت همه رو محکم بوس می​کرد یه روز اومد گفت: من دیگه تصمیم گرفتم آدم ها رو آروم بوس کنم! صبح که بیدار می​شه دوست داره سریع بازی رو شروع کنیم و من می خوام صبحونه بخوریم یه بار اومد گفت: یه فرکی کردم! گفتم چه فکری؟ گفت: شما قبل از اینکه شب​ها بخوابی یه چیزی بخور که صبح​ها گرسنه نباشی! چند وقت پیش دست​ش بریده بود گفتم آروشا برای زخمت خیلی ناراحتم. قیافه​ش رو مهربون کرد و گفت: ناراحت نباش عزیزم خودش داره یواش یواش خوب می​شه. کلاً دختر مهربونیه و روزی چند بار میاد بغلمون می​کنه و می​گه خیلی عاشقتم! داشتم لباس اتو می​کردم اومد گفت بریم بازی گفتم آروشا دارم لباس اتو می​کنم رفت و چند دقیقه بعد اومد گفت: مامان ناز دیگه بریم بازی لباسی رو زمین باقی نمونده!

تو این مدت آروشا چندین و چند بار سرما خورد و دو سه بار زمین خورد و زانوهاش زخم شد. یه مدت هم کهیر می​زد. انقدر پیگیری کردیم و هر روز آزمون و خطا کردیم که فهمیدیم از شکلات هست و اصلا نباید بخوره. این جریان چند ماه طول کشید و هر روز یه چیزی رو از تو خونه حذف می​کردیم تا بفهمیم این بچه به چی داره حساسیت نشون می​ده. از بالش گرفته تا گلدون و ... هنوز هم یه وقت هایی کهیر می زنه و البته زود از بین می​ره. بالاخره بچه​ی من و علی هست و ما هر دوتامون هر از گاهی کهیر می​زنیم.


بعد از تولدش دوباره رفتیم کوکی و موهاش رو کوتاه کردیم. به قول خودش مدل موهای دورا کوتاه کرد و همون​جا براش کارتون دورا رو گذاشتن و بعد از اینکه خودش رو تو آیینه دید کلی خندید و گفت من دیگه اسمم آروشا نیست و دورا هست. یه بادکنک و CD دورا هم از باباش جایزه گرفت. تابستون رو حسابی راحت بودیم با موی کوتاه الان دوباره حسابی بلند شده و دائم با شونه و کش به دنبال آروشا برای بیرون رفتن. قراره موهاش بلند بشه به قول خودش تا نوک پاش!

اوایل تابستون دو هفته رفتیم شیراز و مثل همیشه کلی خوش گذشت و چند روزهم بابا جان​ش اومد و برگشت. بیرون رفت و بازی کرد و شاهچراغ رفت و نماز خوند. وقتی داشتیم می​رفتیم من و آروشا تنها بودیم تو هواپیما مهماندار یه دفتر نقاشی و مداد رنگی جایزه داد و به آروشا گفت اینها رو رنگ کن تا بیام بهت نمره بدم. آروشا هم که تا حالا اسم نمره به گوشش نخورده بود هیجان زده شده بود که این نمره عجب جایزه​ی خاصی می تونه باشه و خلاصه تا شیراز یکسره می گفت من نمره می​خوام نمره می​خوام. تا مهماندار اومد گفتم شما تو رو خدا یه نمره به این بدین! اون هم با مداد رنگی یه قلب برای آروشا کشید و آروشا فهمید نمره همچین چیز خاصی هم نبوده. مداد رنگی ودفتر نقاشی رو زد زیر بغلش و آورد شیراز و هر روز یه کم بازی می کرد. یه روز که داشت رنگ می کرد گفت مامان ناز چرا این مداد ها انقدر کمرنگه ؟ خوب نمی​نبیسه! (به قول خودش که می​خواد بگه بنویس می​گه بونیس) من هم همون موقع به بهنوش گفتم: می​بینی این همه پول میگیرن نه یه غذای درست و حسابی می دن نه یه جایزه ی به درد بخور چهار تا مداد رنگی آشغال دادن دست بچه که هر چی زور می زنه نمی​تونه رنگ کنه! این گذشت و تو هواپیما موقع برگشت دوباره دوباره اومدن به بچه ها جایزه بدن که آروشا گفت من نمی خوام ممنون! خانومه گفت چرا همه​ی بچه​ها تو هواپیما جایزه می​گیرن یکدفعه آروشا گفت آخه باز هم از همون مداد رنگی آشغال​هاست. یعنی مونده بودم چکار کنم زمین هم نبود که دهن باز کنه حداقل برم توش! داشتم آب می​شدم که دیدم مهمانداره خودش غش کرده از خنده. خلاصه یدونه گرفت و باز نکرد و گفت می​دم به یه بچه​ای که مداد رنگی نداره. تا تهران داشتم براش توضیح می​دادم که حالا من یه حرفی زدم و اشتباه کردم و ...


بابای علی عادت دارن که وقع نهار و شام خوردن اخبار ببینن و آروشا هم تو این مدت که ازبچگی رفته شیراز این جریان رو کامل متوجه شده. معمولاً بابا اگه آروشا بخواد تلویزیون ببینه کاری نداره و وقتی آروشا رفت سریع کانال عوض می کنه. یه بار داشتیم نهار می خوردیم و بابا اخبار می دیدن که آروشا خیلی جدی گفت بیایید بابا محمد رو اذیت کنیم! ما متعجب گفتیم چه جوری؟ گفت: بیایید الکی CD ببینیم. بابا خودشون از خنده غش کرده بودن و می​گفتن: دیگه آروشا هم نقطه ضعف من رو فهمیده!

دیگه اینکه چند بار با دوست​هاش قرار گذاشتیم یه بار رفتیم پارک آب و آتش وسط تابستون و حسابی آب بازی کردن. نمایش عروسکی رفتیم و چند بار هم سرزمین عجایب و... یه بار هم جلوی موهاش رو با کش بسته بودم که گفت : این دیگه چه مدلیه موهام مثل فواره های پارک آب و آتش شده!


تجربه ی جدیدی که آروشا تو این تابستان داشت رفتن به سینما در تاریخ 6/6/93 بود و خیلی جالب بود که بابا علی ش هم اولین تجربه ی سینما رفتن ش رو با فیلم شهر موش​ها داشته وآروشا هم بعد از حدود سی سال اولین سینمای زندگی​ش رو برای شهر موش​های دو داشت. تا آخر فیلم نشست و نسبتاً خوب بود ولی خود فیلم به نظرم برای بچه­های کوچولو یه کم ترسناک بود. گربه​های توی فیلم خیلی اَبَر گربه و وحشتناک بودن و من خودم ترسیده بودم چه برسه به بچه ​ها.

این بود خاطرات تابستانه­ی ما و البته به شیرینی​ش باید عقد دخترعموی گلم و همین طور عقد پسرعمه​م رو هم اضافه کنم که برای هر دو ما شیراز بودیم. سیزدهمین سالگرد عقدمون هم 15 شهریور بود که اون روز بابا علی از صبح تاشب با سردرد خوابیده بود و برنامه­ی خاصی داشتیم و روز بعدش یه هدیه خوشگل ازش گرفتم. به زودی با خاطرات پاییز میام .

در ضمن از همه­ دوست­های مهربونم که تو این مدت با ایمیل و تلفن و پیام وبلاگی جویای حالمون بودن و نگران خیلی خیلی ممنونم.

پیام­های وبلاگ هم خیلی خیلی زیاد هستن که قول می­دم سر فرصت به همه​شون جواب بدم.

+ نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

تولد مامان نازنین

این­که تو آمدی تا روزی همسر من شوی تقدیرمان بود یا انتخابمان نمی­دانم. این­که تو در چنین روزی پای در این جهان نهادی تا روزی مادر دختر دلبندمان باشی حاصل جبر بود یا اختیار، باز هم نمی­دانم. و ندانستن گاهی چه خوب است؛ خصوصاً وقتی که مهم نیست! مهم آن است چه تقدیر تو بود چه انتخاب دیگری در چنین روزی آمدی ... زیبا و نازنین. تا روزی مرا شایسته همسری برگزینی و دیگر روز تقدیر لیاقت توأمان مادری و پدری را از فرزندمان به ارمغان بگیریم.

نازنین بانوی زندگیم، تولدت مبارک!

با اجازه از دختر گلم آروشا که این فضا را از او عاریه گرفتم تا برای مادر مهربانش چند سطری بنگارم.

+ نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳٩۳ ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سه سال و سه ماه و سه روز ...

در این روز میانه تابستان هُرم هوای داغ ظهرگاهی در مقابل گرمای لبخند و برق نگاه تو به سردی و کرختی تن می زند.

این روزهای بالندگی ات را با اعداد و ارقام شمردن هنری نیست که لحظه لحظه اش شگفت است و بی بدیل!

جان پدر ... مادرت و من به بودن تو در زندگی خود می بالیم؛ امیدوارم روزی که توانستی این نوشته را بخوانی تو هم به داشتن ما افتخار کنی.

+ نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()
مطالب قدیمی تر »