جهان با تو زیباتر است

پنج‌شنبه 26 اسفند

امروز وقت چکاپ دو هفته یکبار داشتم. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود. وزنم 58 کیلو شده. یعنی از روز اول تا هفته ی 32 ده کیلو اضافه کردم. دکترم گفت به پیاده‌روی و کلاس‌های آکوا ادامه بدم تا ببینیم هفته‌ی 38 با توجه به وزن بچه ومعاینه‌ی لگن نوع زایمان رو مشخص کنیم. حدود 50 روز تا اومدن ناناز ما مونده. خوابم خیلی کم شده و حسابی آماده نی‌نی داری شدم.

دکترم گفت مسافرت با ماشین که خیلی طولانی نباشه مشکلی نداره بنابراین شاید رفتیم شمال. هر چند بدون بابا محمود خیلی سخته ولی فکر کنم همه احتیاج به تغییر شرایط روحی داشته باشند.

شنبه و یکشنبه دانشگاه بودم ودنبال کارهای فارغ التحصیلی. خیلی خسته شدم. در حدی که گریه‌ام گرفته بود... اما ذوق چیدن اتاق عروسک خانم به من انرژی می‌داد. دوشنبه صبح درست در حالی که به شدت برف می بارید، سرویس خواب خانومک رو آوردند.خیلی برام جالب بود که اون موقع سال اون طوری برف بیاد. من که از ذوقم از هفت صبح بیدار شده بودم و وسایل و لباس ‌های آروشا جون رو که شب قبل‌ش از خونه‌ی مامان اینا آورده بودیم جداسازی می‌کردم و آماده‌ی چیدن. نزدیک‌های ظهر سرویس‌ش رو آوردند، بابا هم اومد پیشم که تنها نباشم. بابا بیشتر از من ذوق می‌کرد. از کارشون خیلی راضی بودم. واقعاً با خود مدل Boori که تو Mothercare  دیده بودم فرقی نداشت. من خودم یه میز کامپیوتر هم طراحی کرده بودم و داده بودم که بسازند که اون هم واقعاً عالی بود. اون روز از ذوق چیدن اتاق آروشا خانوم استخر هم نرفتم ومشغول چیدن شدم. می خواستم تا علی بیاد خونه، اتاق کامل چیده شده باشه. علی که اومد گفتم چشمات رو ببند و هر وقت من گفتم باز کن. علی با دیدن اتاق کلی ذوق کرد وقربون صدقه‌ی دخملش رفت. آخر سر هم گفت کاش من نی‌نی ما بودم. منم گفتم تو هم نی‌نی من هستی. نگران نباش. بعدش هم کالسکه و کریر آروشا جون رو از انباری آورد و مشغول سر هم کردن‌ش شد. خلاصه اینکه اون روز یکی از هیجان انگیزترین روزهای زندگی‌مون بود. مامان اینا هم برای آروشا جون یه اتاق خوشگل درست کردند ولی هنوز تخت کوچکش رو که قراره خونه‌ی مامان بابا باشه سر هم نکردیم و یه کوچولو هنوز کار داریم. در اولین فرصت چند تا عکس از اتاق این دخمل خانوم براتون می‌ذارم.

پیشاپیش سال نو رو به همه ی دوستان تبریک می‌گم وامیدوارم که سال 90 براتون بهترین سال باشه.

+ نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

پنج‌شنبه 19 اسفند

با سلام به همه‌ی دوستان ببخشید که این همه تأخیر داشتم. راستش اصلاً حس وحال گذاشتن پست‌های قبلم رو نداشتم. الآن خدا رو شکرحالم بهتر شده. هر چند هنوز باورش برام خیلی سخته. همه سعی می‌کنند جلوی من روحیه‌شون رو حفظ کنند که من گریه نکنم. دلم بیشتر از این می سوزه که فقط دو ماه دیگه مونده بود که بابا محمود نی‌نی رو ببینه. همه می‌گن اون از اونجا شاهد همه چیز هست ولی کی می‌دونه که اونجا چه خبره.

من همچنان مشغول کارهای پایان‌نامه ام و دیگه بی حرف پیش داره تمام می‌شه. چند روز پیش یکی از بچه‌های دانشگاه می‌گفت نمی‌خوای از سهمیه‌ی ممتازیت استفاده کنی برای دکترا؟ گفتم من دیگه حس و حال رفتن و اومدن و مخصوصاً این کاغذ بازی‌ها رو ندارم. به نظر من دکترا خوندن تو ایران وقت تلف کردنه. چون به قول علی چیزی به سوادت اضافه نمی کنه در عین حال وقتت رو هم می‌گیره.

کلاس‌های آکوا رو همچنان شرکت می‌کنم تو این شرایط خیلی به روحیه‌م کمک کرد. وسایل اتاق آروشا جون رو هم قراره دوشنبه هفته‌ی آینده بیارند. کاغذ دیواری و پرده و لوستر و دیوارکوب‌ش رو زدیم. باید لباس‌هاش‌ رو هم از خونه‌ی مامان اینا بیاریم که وقتی سرویس‌ش اومد بچینیم. خیلی دلم می‌خواد ببینم اتاق دخملک چه شکلی می‌شه. قبلاً در مورد وسایلی که می‌خریدیم خیلی قدرت تصور بالایی داشتم که بیاد تو خونه چه شکلی می‌شه ولی الان فکرم مثل قبل جمع نیست و اون قدرت تصور قبلی رو ندارم. شاید بعد از زایمان درست شم.

دلم یه تنوع بزرگ تو زندگی می‌خواد. یه چیزی که خیلی خوشحالم کنه و شادی‌ش موقتی نباشه. دلم می‌خواست روحیم عوض شه ولی شرایط برای این تغییر روحیه اصلاً وجود نداره. اصلاً خودم هم نمی‌دونم چی می‌تونه خوشحالم کنه که حداقل از بقیه بخوام شرایطش رو برام فراهم کنند.

+ نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

پنج‌شنبه 12 اسفند

بازگشت همه به سوی اوست

متأسفانه بابا محمود ما رو تنها گذاشتند و به دیار آرامش شتافتند. با همه‌ی تلاش‌هایی که انجام شد بابا محمود نموند که دخملک من رو ببینه و اولین نتیجه‌ش رو در آغوش بگیره. امیدوارم روحش شاد و همیشه در آرامش باشه.

به من اجازه ندادند که در مراسم شرکت کنم و فقط در مسجد شب سوم شرکت کردم. آن شب به نیت بابا محمود تفألی به حافظ زده شد که علی جون زحمت کشید و برای حضار خوند.

+ نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

ورود به ماه هشتم (چهارشنبه 11 اسفند)

 

دهم اسفند آروشا جون وارد ماه هشتم شد و حدود 70 روز دیگه به امید خدا دنیا میاد و مامان باباش رو یه دنیا خوشحال می‌کنه. دوشنبه وقت سونو داشتم که خدا رو شکر همه چیز نرمال بود. شنبه و دوشنبه هم دانشگاه بودم و بالاخره نمره‌ی مقاله هم گرفتم و مونده صحافی وتحویل به اساتید. آخر هفته‌ی گذشته اتاق مطالعه رو جمع کردیم و کلی کتاب بردیم انباری. داخل کمدهامون رو هم مرتب کردیم. امسال بیشتر از سال‌های قبل دوست دارم تمیز کاری کنم و به خونه برسم ولی توانش رو ندارم. دکترم گفت اصطلاحاً می‌گن لانه گزینی دوم بارداری. حتی به بوق گرامافون هم رحم نکردم و شستم. کار کاغذ دیواری هم انجام شد. فکر نمی کردم این همه دردسر داشته باشه. اول باید کاغذ قبلی کنده می‌شد و زیر سازی می‌شد بعد کاغذ جدید زده می‌شد که دو روز طول کشید. یکشنبه هم آقا شعبان اومد و داخل کابینت ها رو شست. داشتم می‌مردم که خودم پاشم کار کنم ولی نمی شد. آخر هفته هم قراره بیاد برای بقیه‌ی کارها. خونه که کاملاً تمیز شد. هفته‌ی بعدش می‌گم سرویس خواب آروشا خانم رو بیارن و اتاق دخملی رو آماده کنیم. دلم داره پر می‌زنه که زودتر وسایلش رو بچینیم.

کلاس شیردهی بیمارستان رو هم شرکت کردم. خیلی آموزنده بود. چون کلاس انواع بی‌هوشی رو شرکت نکرده بودم با سه تا از دوست‌های آکوا برای دوشنبه وقت گرفتیم که دکتر بی‌هوشی برامون مطالب کلاس رو دوباره توضیح بدند. بعد از کلاس هم قرار گذاشتیم بریم رستوران بیمارستان و بعدش هم نهار. آخه چند بار رفتیم رستوران و خیلی از غذاش و محیطش راضی بودیم. دفعه‌ی اول برای من خیلی جالب بود که خود پروفسور صارمی هم تو رستوران بودند و کنار بقیه‌ی کارکنان نهار می‌خوردند.

این روزها فکرم حسابی مشغوله. انگار همه‌ی کارها با هم همزمان شده. پایان‌نامه و تمیزکاری عید و سیسمونی چیدن و ...

فکر مریضی بابا محمود هم رأس همه‌ی فکرهای دیگه. درسته که من بیمارستان نمی‌رم ولی فکرش همیشه با من هست. در کل حالشون در وضعیت خوبی نیست. آدم واقعاً فکر نمی‌کنه که یه زمین خوردن تو سن‌های بالا تا کجا می‌تونه پیش بره و خطرناک باشه. ولی من هنوز امیدوارم .

دختره قشنگم، آروشا خانمم، این روزها خیلی با حرکاتت عشق می‌کنم. مخصوصاً زمانی که پاهای کوچولوت رو محکم می‌زنی. کف پاهای نازت رو زیر دستم احساس می‌کنم ودلم برات ضعف می‌ره. همچنان برای بابا علی حسابی دلبری می‌کنی. دیشب بابا فرشید باهات صحبت می‌کرد که چند تا ضربه‌ی محکم زدی. فکر کنم دوست داری مرتب باهات صحبت کنیم و نازت کنیم. تو سونوی دوشنبه داشتی خمیازه می‌کشیدی که همون موقع خانم دکتر عکست رو گرفت و کلی دیدنیه این عکس خوشگلت. همچنان  هر وقت می‌ریم بیرون دوست دارم برای ناناز خانم خرید کنم. عمه نونوش هم زحمت کشیدند واز بنتون شیراز برای شما لباس‌های خوشگل خریدند. بهنوش می‌گفت مرتب لباس‌هاشو میارم بغل می‌کنم و ذوق می‌کنم. فکر کنم تا لباس‌ها به دستمون برسه چیزی ازشون نمونده باشه.

+ نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

این روزها ...

سلام به همه‌ی دوستان گل

من و آروشا جون داریم هفته‌ی 29 رو می‌گذرونیم. هفته‌ی پیش وقت چکاپ ماهانه بود. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و دکتر دست و پاهام رو معاینه کرد وگفت ورم ندارم. از این به بعد باید دو هفته یک‌بار برم دکتر. نهم اسفند وقت سونوی هیدرو سفالی دارم که از رادیولوژی خود بیمارستان وقت گرفتم. کلاس‌های آکوا رو هم همچنان شرکت می‌کنم و کلی دوست پیدا کردم. هر چی هفته‌های بارداری بالاتر می‌ره تمرینات ما سنگین‌تر می‌شه. حالا ببینیم این ورزش‌ها کمکی تو روند زایمان می‌کنه یا نه. هدف از کلاس کمک به مادر برای زایمان راحت‌تره ولی به نظر من تأثیر روحی روانی کلاس‌ها خیلی برام مهمتره. کلاس تغذیه‌ی در دوران بارداری پنج شنبه رو شرکت نکردم چون قبلاً با خود دکتر تغذیه‌ای که قرار بود صحبت کنه تو هفته‌ی دهم ملاقات داشتم. ولی کلاس این هفته که راجع به انواع بیهوشی و بی‌حسی‌ها صحبت می‌کنند رو حتماً شرکت می‌کنم. باید تو این هفته واکسن کزاز بزنم چون آخرین باری که این واکسن رو زدم یازده سال پیش بود و باید هر ده سال یک‌بار تکرار شه. خوابم کمی به هم ریخته و تقریباً چند ساعتی از قبل کمتر شده ولی مشاورم گفت طبیعیه و بدنت داره برای اومدن نی‌نی و بچه‌داری خودش رو آماده می‌کنه. این روزها علاقه‌ی خاصی به پرتقال مخصوصاً آب پرتقال پیدا کردم و خیلی بیشتر از قبل می‌خورم. علاقه‌م به شیرینی هم بیشتر شده. نی‌نی جون هم تکون‌هاش قوی‌تر شده و بعضی وقت‌ها از روی لباس هم معلوم می‌شه. چند شب پیش دست بابام رو شکمم بود وآروشا جونم یک مشت محکم زد و بابام رو حسابی خوشحال کرد.

دوشنبه نهار عمو حسین و سارا جون ما رو رستوران نوید دعوت کرده بودند که حسابی خوش گذشت و دیداری تازه کردیم. خیلی بهشون زحمت دادیم. بعد هم با علی جون رفتیم بنتون جوردن برای آروشا جون خرید کردیم. چند تا لباس‌های خیلی کوچولوی ناناز خریدیم. علی جون هر لباسی می‌دید می‌گفت این رو هم بخریم و اگه می خواستم به دل علی برم باید کل فروشگاه رو بار می‌کردیم میامدیم. ولی واقعاً خرید سیسمونی و وسایل نی‌نی لذت داره و آدم هر چی می‌خره سیر نمی‌شه. دوست دارم زودتر روزی بیاد که لباس‌هاش رو تنش کنم و کلی با علی ذوق کنیم. داریم یواش یواش کارهای اتاق عروسکمون رو انجام می‌دیم. اول از همه باید اتاق فعلی که اتاق مطالعه بوده جمع کنیم و کتابخانه و میز کامپیوتر رو ببریم به اتاقمون تو خونه‌ی مامان اینا. بعد کاغذ دیواری رو بدیم بچسبونند و خونه رو تمیز کنیم و وسایل خوشگلک رو بچینیم. آخر هفته‌ی آینده گفتیم آقا شعبان بیاد برای تمیز کاری. جالبه که این آقا شعبان موقع چیدن جهاز هشت سال پیش هم اومده بود. تا اون روز هزار تا کار داریم و تازه شنبه دانشگاه هم باید برم برای تحویل مقاله به استادم.

بابا محمود همچنان تو مراقبت‌های ویژه هستند و مشکل تنفسی دارند. امیدوارم زودتر خوب بشند وبیان خونه و خیال همه رو راحت کنند. دایی امیرم هم از کانادا اومدن و شاید خاله فرانک هم تا ده روز دیگه بیاد. مامان و بابا هم هر روز بیمارستانند. دکترها هم که  هر روز یه چیز جدید می‌گن. لطفاً برای بابا محمود و سلامتیش دعا کنید.

+ نوشته شده در ٦ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()