جهان با تو زیباتر است

نخستین شب یلدای دلبندمان

امروز من (بابا علی) صبح را با کوفتگی و سرماخوردگی از خواب بلند شدم و ترجیح دادم که سر کار نروم. بعد از ظهر حالم بهتر شد. شب یلدایمان را به اتفاق مامان نازنین و به رسم بیشتر این سالها نزد مامان فلور و بابا فرشید بودیم پنج تایی (دلبند را هم شمردم) کلی حال کردیم. انار و فال حافظ هم از مشخصه های بارز امشب بود که فال زیبای نی نی را در زیر آورده ام:

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ

که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

زمین به اختر میمون و طالع مسعود

ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم

شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود

جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

سحر که مرغ درآید به نغمه داوود

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

هر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود

+ نوشته شده در ۱ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

نصف راه گذشت

سلام به همه عزیزان

ما برگشتیم بعد از کلی تأخیر.از اول براتون تعریف می کنم. یک هفته ی خونه ی مامان وبابا حسابی خوش گذشت ومن وجوجه کلی خوراکی وآبمیوه خوردیم وخوابیدیم. البته به کارهای دانشگاهی وبانکی هم رسیدیم. تولد عزیز جون عالی برگزار شدوتو یک شب کل فامیل درجه یک رو دیدیم وکلی خوش گذشت.من هم از فرصت استفاده کردم واز خانم پسر عمم که متخصص زنان وزایمانه کلی سوال پرسیدم . اون شب عزیز حون واقعاً سورپرایز شد چون بهشون گفته بودند که مهمونی به مناسبت نی نی نازنینه ولی نمی دونم چرا عزیز تا لحظه ای که کیک رو آوردند وگروه موسیقی سنتی آهنگ تولد رو زدحتی یه کوچولو هم شک نکرد که چرا باید برای نی نی همچین جشنی گرفته میشده وخلاصه اینکه عمو میکروفن رو گرفت وگفت مادرم ، عزیزم ،تولدت مبارک.......وهمه دورشون رو گرفتند وهمراه موزیک براشون خوندند. لحظه ی خیلی جالبی بودو جای علی جونم هم البته خالی.آخر هفته رفتم خونه ی دایی سعید وشقایق وکلی با پانیذ مشغول بودم. روز یکشنبه هم دفاعیه ی دوستم بود که رفتم دانشگاه واستاد راهنمام رو هم دیدم ومقداری از کارای دفاعم رو انجام دادم. دوشنبه هم دیگه آرایشگاه نرفتم وتصمیم گرفتم بعد از دفاع موهامو کوتاه کنم چون تو این مدت باید چند بار برم دانشگاه وبا چتری اونم با مقنعه خیلی سخته.دوشنبه شب اومدم خونه چون علی جون نصف شب می رسید وکلید هم نداشت.علی حسابی از دیدن نی نی سورپرایز شده بود وبه نظرش تو یک هفته نی نی بزرگ شده بود. من خودم هم احساسم همین بود انگار تازه نی نی خواسته بود خودشو نشون بده.سه شنبه هم وقت دکتر داشتم که با هم رفتیم ومعاینات روتین صورت گرفت وخدارو شکر همه چیز نرمال بود. جالب اینکه وقتی دکتر داشت صدای قلب جوجه رو می ذاشت گفت نی نی داره سکسکه می کنه و من وعلی حسابی از تصور نی نی غش وضعف کرده بودیم .هورا

بیست ویکم آذر ماه هشتمین سالگرد ازدواجون بود وبه همین مناسبت شام به همراه مامان وبابا رفتیم رستوران گیلانه وعلی جون یه دسته گل خیلی خوشگل برای مامان نازنین خریده بود وکلی زحمت کشیده بود .از مامان وبابا هم مثل هر سال کادو گرفتیم و خوشحال شدیم.قلب

جوجه ی ما امروز بیست هفته شد ومن ونی نی نصف راه رو طی کردیم. نی نی ما عاشق باباشه ووقتی باباش باهاش حرف می زنه هر کجا که باشه زود پیداش می شه وحسابی خود نمایی می کنه و جالب اینکه وقتی باباش می ره باز تکون می خوره ودنبال بابا جونش می گرده. جدیداً علی می تونه حرکاتشو احساس کنه وکلی از این بابت ذوق می کنه. یکشنبه هفته آینده وقت سونوی مالفورمیشن دارم که از دکتر فریور فرزانه وقت گرفتم وبنابراین شمارش معکوس برای جنسیت نی نی شروع شده وسعی می کنم بعد از سونو در اولین فرصت پست جنسیت جوجو رو بذارم. این روزها حسابی برام هیجان داره هم پایان نامه وهم جنسیت نی نی با هم همزمان شده ولحظه ای نمی تونم به موضوعی غیر از این ها فکر کنم. دیشب با علی جون رفته بودیم پاساژ گلستان من چکمه بخرم. یه سر به مغازه ی لباس های بچه زدم وکلی ذوق کردم . واقعاً هر کدومشون جالبیه خاص خودشونو دارند. مثلاً یه دامن لی مادر کر دیدم و از اون طرف یه پیرهن مردونه کوچولو با پاپیون .دلم می خواست هر دو تا رو بخرم ولی گفتم بعد از تشخیص سکس نی نی.

از نظر غذا خوردن بهتر از قبل شدم . وزنم هم ۵١ کیلو شده. یعنی از اول باداری حدود ٣ کیلو اضافه کردم ولی هنوز  خیلی شبیه حامله ها نشدم. صورتم طبق گفته ی اطرافیان تغییری نکرده وفعلاً یه کوچولو شکم در آوردم و صبح تا شب مشغول کرم زدن ولوسیون زدن و.. هستم.کلاس های مشاوره دوران بارداری هم می رم خود بیمارستان وحدوداً هر دو هفته یک بار ١ساعت خصوصی با مشاورم صحبت می کنم و کلی استفاده می کنم.

این هم از ماجراهای ما در دو هفته ی گذشته. الآن که دارم این پست رو تایپ می کنم ساعت  ٢:١۵ شبه وعلی جون خوابیده ولی از اونجایی که من امروز تا ظهر خوابیدم فعلاً خوابم نمیاد با این حال می رم رو تخت تا ببینم کی خوابم می بره.خمیازه 

+ نوشته شده در ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هشت سال زیبا اما بی تو

 

عزیز دل بابا سلام!

از این‌که بابا دیر به دیر می‌نویسه ناراحت نشو! دلیل‌ش جدای از مشغله روزانه و روزمرّگی مبتلابه اهالی دودزده‌ی تهران، اینه که مامان واقعاً قشنگ و زیبا و به‌جا و به‌اندازه می‌نویسه و جای چون-و-چرا و حکّ-و-اصلاح باقی نمی‌ذاره!

از دیشب که وقتی باهات صحبت کردم اون‌جوری واکنش نشون دادی (البته این رو مامان بهم گفت) و خودت رو به در و دیوار (شکم مامان جونت) کوبیدی دلم واست بیشتر از قبل غش می‌کنه! خوشحالم که اومدنت اینقدر داره به من و مامانت حال می‌ده!

اما درست هشت سال پیش توی فردا شبی بود که من و مامان آغاز پیوند عرفی زناشویی‌مون رو بعد از پانزده ماه پیوند رسمی با برگزاری جشن عروسی‌مون اعلام و شادی و شعف‌مون رو با اقوام و دوستان خوبمون قسمت کردیم. اون سال برعکس امسال که هوا این‌قدر دلش گرفته از آسمون همه چی بارید (بارون، تگرگ، برف) تا یادمون بمونه ته‌دیگ خوردن چه عواقبی می‌تونه به دنبال داشته باشه!!! البته خدا حالی هم داد و اون وسط مسطا بعدازظهر گوشه‌ی رخ خورشید خانم رو نمایون کرد تا ما عکس و فیلم‌مون رو توی باغ بگیریم.

خلاصه جای تو هم خیلی خالی بود، درست مثل الان که جای خیلی از کسایی که اون روز همین نزدیکیا پیشمون بودن و امروز هر کدومشون یه جای دنیا هستن خالیه! به امید اون روزی که عروسی تو رو با هم جشن بگیریم و هرجای دنیا که باشی و باشیم هوای تهران اون موقع‌ها مدت‌ها باشه که روی آلودگی رو ندیده باشه!

+ نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سرسره بازی جوجو

سلام به همه ی دوستان وجوجوی نازم.

این نی نی جیگره مامان باباش از هفته ی گذشته تکوناشو شروع کرده وحسابی مامیشو هیجان زده کرده. هفته پیش  پای کامپیوتر واسه خودم نشسته بودم که یه دفعه احساس کردم یه ماهی تو دلم سر خورد. خیلی برام جالب بود وتازه انگار باورم شد که یک عدد نی نی گوگولی تو دلم داره بزرگ می شه. از اون روز معمولاً آخر شب ها موقع خواب تکون می خوره ولی از همه جالب تر دیشب بود که با علی جون رفته بودیم شام بخوریم .من حسابی گرسنم شده بود ودائم به علی می گفتم نی نی گرسنشه پس چرا غذای ما رو نمی یارن و.... وقتی از رستوران اومدیم بیرون جوجویه تکون خورد که انگار سیر شده بود بچم. وقتی سوار ماشین شدیم تا خونه واسه خودش سر می خورد بابا علیش که واسش ضعف کرده بود و می گفت بابایی دیگه از گرسنگی آبرومونو نبر. فکر کنم غذا حسابی بهش مزه داده بود. جیگری شده واسه خودش این نی نی گوگوله ما.بغل

این هفته سه شنبه علی جون به سفر کاری یک هفته ای خارج ازکشور میره و من ونی نی می ریم خونه ی مامان اینا. این اولین باریه که بابایی این همه از جوجو دور می شه. امیدوارم زوده زود این هفته بگذره. البته حسابی این چند روزه مشغولم. سه شنبه شب که جشن تولد نود سالگی مامان بزرگم دعوتیم که عمو وزن عمو زحمت کشیدندو همه ی فامیل رو رستوران سنتی دعوت کردند قراره عزیز جون سور پرایز بشن.برام خیلی سخته که بدون علی برم چون باید به شصت نفر آدم توضیح بدم که علی کجاست و...چهار شنبه هم کلی کار بانکی دارم .شنبه هم می خوام برم دانشگاه پایان ناممو بدم به استاد تا تصویب نهایی کنه امیدوارم همه چیز خوب پیش بره. احساس می کنم این دفاعم تموم بشه یه بار سنگین از روی دوشم برداشتند.یک شنبه هم می رم استخر بیمارستان ودوشنبه هم می خوام برم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم چون تقریباً تا کمرم اومده،چتری هامو می خوام حسابی شیطونی کوتاه کنم تا علی سورپرایز بشه.   سه شنبه هم میام خونه که آماده بشم برای اومدن علی جون. بعد از ظهر هم وقت دکتر دارم که با هم می ریم.لبخند

برای پنجم دی ماه وقت سونوی مالفورمیشن یا همون ناهنجاری هفته هجده تا بیست ودو دارم که اگه اون سه بعدی باشه وجنسیت رو دقیق بگه ، دیگه سونوی الماسیان رو نمی رم. طبق نظر دکترم بهترین زمان برای تشخیص جنسیت هفته ی بیست به بعد هستش.

 من دیگه دلم داره آب می شه که این نی نی جوراب صورتی می شه یا جوراب آبی.هر چی باشه ما عاشقشیم. قراره این نی نی یه فامیلو خوشحال کنه. راستی بابا علیش شب عید غدیر خواب نی نی رو دیده که داشته با لبهای غنچه باباشو نگاه می کرده .مژه علی که دیگه از اون روز حسابی عاشقش شده ومدام حرف جوجورو می زنه. الهی من فدای دل پاکش بشم که قراره بهترین بابای دنیا باشه. به علی می گم : به مامانت حسودیم می شه! می گه : برای چی ؟ می گم چون نی نیش تو بودی .علی می خنده ومی گه :نه نه نی نی ما گل تر میشه.

از همه جالب تروقتیه که علی داره مثلاً نی نی رو ناز می ده. می گه : خوشگل بابا کی بوده؟ عسل بابا کی بوده؟نفس بابا کی بوده؟ ... بعد خودش جواب می ده : همه وهمه مامان نازنین بوده. من که دیگه غش می کنم از خنده ومی گم علی این جوری نگو بچم غصه می خوره. علی می گه نمی تونم به بچه دروغ بگم خوب نیست.خلاصه که برنامه ها داریم با این قلی گلی جانمان.

من برم که دارم از گرسنگی می میرم.نیشخند

+ نوشته شده در ٦ آذر ۱۳۸٩ ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()