جهان با تو زیباتر است

نی‌نی کاراته‌باز

این روزها من و آروشا جون داریم هفته‌ی 37ام رو می‌گذرونیم. سنگین شدم و نی‌نی جون هم حسابی شیطون شده و حرکات رزمی انجام می‌ده. پنج‌شنبه بعد از ظهر نشسته بودم که یک‌دفعه دیدم صدای بلندی از شکمم بیرون اومد و درد شدیدی تو دنده‌هام پیچید. بله آروشا خانم چنان با پا به دنده‌ی آخرم زده بود که دنده‌ی پایینی به بالایی ساییده شده بود و صدای عجیبی ایجاد کرده بود. فقط داد زدم وعلی رو صدا کردم. بیچاره علی مونده بود چی بگه و چه‌کار کنه. نفسم بند اومده بود و تکون نمی‌تونستم بخورم. همون موقع مامان تلفن زد و وقتی فهمید با خانم پسر عمه‌ام که متخصص زنان و زایمانه تماس گرفت و شرایطم رو توضیح داد. خلاصه با راهنمایی‌های مهناز جون و گرم کردن دنده‌ی ضرب دیده و... تا آخر شب حالم بهتر شد. از همه بدتر اینکه برای جمعه بعد از ظهر وقت آتلیه‌ی بارداری داشتم و نگران بودم نتونم برم عکس بگیرم ولی خدا رو شکر تا جمعه بهتر شدم و با وجود کمی درد از رو نرفتم و پا شدم با علی جون و یک سری از وسایل آروشا جون راهی آتلیه شدم. خیلی محیط اونجا رو دوست داشتم و کلی عکس‌های خانوادگی و تکی گرفتیم. جمعه قراره برم نمونه‌ها رو ببینم و انتخاب کنم. جالب اینکه عکاس هر از گاهی به علی می‌گفت آقای داماد و علی در جواب می‌گفت من داماد 10 سال پیش هستم به من بگید آقای پدر. آروشا جون هم با توجه به فلاش‌ها ونورهای قوی اونجا مخصوصاً تو عکس‌هایی که شکمم لخت بود حسابی تکون می‌خورد و من و علی از خنده نمی‌تونستیم عکس بگیریم. خلاصه اون روز هم خاطره‌ای شد برای خودش.

چکاپ و آزمایش‌های هفته‌ی گذشته انجام شد ولی بعد از خون‌گیری کمی حالم بد شد و فشارم افتاد که با کمک پرستار و خوردن شکلات بهتر شدم. خیلی سال بود این حال به من دست نداده بود. وقتی از آزمایشگاه بیمارستان اومدم بیرون دو تا از دوستای آکوا رو دیدم که زایمان کرده بودند وخبر دادند که دوست صمیمی‌م هم زایمان کرده و الان بالا تو بخشه. بلافاصله رفتم بالا و دوستم و نی‌نی خوشگلش رو دیدم. باورم نمی‌شد که من هم تا کمتر از یک ماه دیگه یه نی‌نی دارم. دوستم طبیعی زایمان کرده بود وحالش خوب بود. دو تا از بچه‌ها هم سزارین شده بودند و اونها هم حالشون خوب بود. ولی من هنوز معلوم نیست که چه کار کنم.

یک‌شنبه هم وقت چکاپ هفتگی داشتم و دکتر گفت خدا رو شکر همه چیز نرماله. بعد از دکتر رفتم نهار خوردم و یک ساعت بعد استخر و آکوا. حسابی مشتری کباب برگ‌های بیمارستان شدم. یکشنبه هم از صبح تا بعد از ظهر بیمارستان بودم. شنبه‌ی هفته‌ی آینده وقت سونو دارم که قراره اول برم استخر بعد سونو و بعد از سونو هم وقت دکتر دارم که باید جواب سونو رو نشون بدم تا نوع زایمان مشخص بشه. برنامه‌ی بیمارستان رفتن‌هام رو سعی می‌کنم طوری هماهنگ کنم که وقتی می‌رم چند تا کار رو با هم انجام بدم. دیگه از نگهبانی بیمارستان تا صندوق و داروخانه و رستوران و کتاب فروشی و... همه من رو می‌شناسند و یک جورایی وقتی می‌رم بیمارستان احساس خونه می‌کنم.

راستی خوشحالم که گوجه سبز اومده هر چند من بیشتر شکلات و شیرینی دوست دارم. ولی چاغاله وگوجه سبز و هندونه جای خودش رو داره.

 دیشب قبل از خواب آروشای ما حسابی شیطونی می‌کرد و دست علی رو شکمم بود و بعد از کلی حرف زدن با نی‌نی علی گفت بابایی دیگه لالا کن که من صبح باید برم سر کار. نی‌نی جون ما به حرف بابا جونش گوش کرد وهمون موقع دیگه تکون نخورد ولالا کرد. الهی من فدای این دخمل خانوم گل برم که این قدر بامزه شده. پاشم برم یک عدد کیت کت بخورم که از ساعت کیت کتم گذشته وفکرم رو حسابی به خودش مشغول کرده.

+ نوشته شده در ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

ماه نهم و نی‌نی

 آروشا خانم ما دهم فروردین وارد ماه نهم شد. امروز درست 36 هفته و 3 روزمه. دیگه شمارش معکوس داره شروع می‌شه ولی من هنوز باورم نمی‌شه که دارم نی‌نی‌دار می‌شم. هفته‌ی دوم عید به شدت سرما خوردم و اونقدر سرفه کردم که کارم به اورژانس بیمارستان صارم کشید ولی خدا روشکر همه چیز نی‌نی خوب بود. بعد از من هم علی جون سرما خورد که هنوزم کاملاً خوب نشده. من نمی‌دونم این چه نوع سرما خوردگیه که هر کی می گیره دو هفته طول می‌کشه تا خوب بشه. اگه این مدت تأخیر داشتم برای این بود که به شدت مشغول مریضی بودم. عید دیدنی هم تقریباً هیچ کجا نرفتیم. کلاً از روزی که وارد ماه نهم شدم احساس سنگینی می‌کنم با اینکه همه می‌گن از نظر ظاهری فقط شکمت بزرگ شده ولی تا امروز 12 کیلو اضافه کردم که با توجه به وزن قبلی خودم خیلی احساس سنگینی می‌کنم. با اینکه هفته‌ای سه روز می‌رم کلاس‌های آکوا ولی صبح فرداش کف و مچ پام درد می‌کنه. خوابم هم حسابی متغیره یه شب خوب می‌خوابم و شب دیگه تا صبح بیدارم. نی‌نی جون هم بزرگ شده و دیگه براش تو شکم مامانش جایی نمونده به خاطر همین مرتب به دنده‌هام پا می‌زنه. مخصوصاً دنده‌ی آخر طرف راست بدنم که درست جای پاهای خوشگلشه. این درد دنده خیلی اذیتم می‌کنه. بعد از عید دو بار وقت چکاپ هفتگی داشتم که همه چیز نرمال بود. دیگه دارم کارهای زایمان رو انجام می‌دم. آزمایش‌های رویان رو دادم و منتظر جواب هستم که بعد از اون  علی بره برای قرارداد. فردا صبح هم باید آزمایش های قند وانعقاد خون و ... رو بدم و بعد از اون برم برای اکوی قلب و در نهایت مشاوره‌ی روانشناسی قبل از زایمان، نهار رو بیمارستان می‌خورم و ساعت 2 هم می‌رم آکوا و استخر. فردا از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر بیمارستانم. چه روزی بشه فردا. یکشنبه دکتر معاینه‌ی لگن انجام داد و گفت اگه دور سر بچه از محدوده‌ی خاصی بالاتر نباشه می‌تونم طبیعی زایمان کنم. شنبه دو هفته‌ی دیگه وقت سونوی 38 هفته دارم که اونجا دقیقاً نوع زایمان مشخص می‌شه. خودم نمی‌تونم تصمیم بگیرم و هر روز یه چیزی می‌گم به خاطر همین همه رو سپردم دست دکترم تا هر کاری که خودش صلاح می دونه انجام بده.

هنوز ساک بیمارستان رو نبستم و احساس می‌کنم هنوز فرصت دارم ولی همه می‌گن زودتر آماده کن که اگه یه وقت زودتر شد هول نشی و آماده باشی. باید لباس‌های نی‌نی رو بشورم و اتو کنم و وسایل ضروریم رو بردارم. اصل کار بستن چمدون خونه‌ی مامان ایناست که بعد از زایمان می‌خوام برم. کلی وسایل لازم دارم که باید با خودم ببرم. تازه وسایل نی‌نی هم باید جمع و جور کنم و با خودم ببرم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم بهتره بمونم خونه و مامان بابا بیان خونمون ولی فکر نکنم راضی بشن. کلی برای نی‌نی اتاق درست کردن و ذوق می‌کنند.

ویار ماه نهم بستنی و توت فرنگی به علاوه‌ی چاغاله بادوم. کاش زودتر گوجه سبز هم بیاد. هندونه هم خیلی دوست دارم و کیت کت هم خیلی بهم مزه می‌ده ولی با عذاب وجدان می‌خورم چون می‌ترسم الکی چاق بشم. 

 

این روزها علی جون حسابی من رو شرمنده کرده و خیلی بیشتر از قبل هوامو داره و از هیچ کاری برای خوشحالی من دریغ نمی‌کنه. هر شب برای نی‌نی طبق روال گذشته شعر می‌خونه و کلی با جوجومون بازی می‌کنه و از جون  ودل قربون صدقمون می‌ره. شب تا صبح با کوچکترین تکون من بیدار می‌شه وسوال می‌کنه چیزی لازم ندارم. روزی چند بار برام عرق کاسنی و شربت به‌لیمو (که مامان جون زحمت کشیدند و رفتیم شیراز برامون تهیه کردند) درست می‌کنه که جوجو زردی نگیره. هر روز از در خونه که میاد تو ذوق اتاق نی‌نی رو می‌کنه و از همه مهمتر مرتب به من یادآوری می‌کنه که از نظر ظاهری فرقی نکردم و از نظر خودش خیلی خوشگل شدم و بیشتر از قبل دوستم داره. خودم می‌دونم قبلاً بهتر بودم ولی همین حرف برام کلی ارزش داره. ممنونم علی جونم که شیرین‌ترین همسر و فهمیده‌ترین بابای دنیایی.

 آروشا جونم این روزها همه دارند برای اومدنت روزشماری می‌کنند و ذوق می‌کنند. بی‌صبرانه منتظر قدم‌های خوشگلت تو زندگیمون هستیم. دختر نازم شما حاصل  عشق ده ساله‌ی مامان و بابا هستی ولی از روزی که پا تو دلم گذاشتی من و بابا علی داریم جلوه‌ی جدیدی از عشق رو تجربه می‌کنیم. خیلی دوستت دارم ودلم برای دیدن صورت ماهت پر می‌کشه. هر چند می‌دونم که دلم برای این روزهای با هم بودن تنگ می‌شه، اینکه همیشه با همیم و هم‌نفس.

+ نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سال نود و نی‌نی

سال نو همه‌ی دوستان مبارک باشه.
امسال برای من و علی‌جون اولین نوروز سه نفره شدن‌مون بود و این دخمل خانوم کلی هیجان و شادی با خودش برای ما آورده. همه‌ش دارم فکر می‌کنم که آروشا سال دیگه این موقع داره چی‌کار می‌کنه و ...
دختر نازم بی صبرانه منتظر روز تولدت هستیم و برای درآغوش گرفتن‌ت روز شماری می‌کنیم. خوب رشد کن و تپل‌مپل شو و سالم بیا بغلمون.
آروشا خانوم ما چهارمین مسافرت‌شون رو هم تشریف بردند و برگشتند. اولین بار نمی‌دونستم که نی‌نی دارم و شهریور ماه بود که رفتیم شمال، سفر دوم و سوم شیراز و دبی بود و سفر چهارم هم به همراه مامان فلور و بابا فرشید ودایی سعید و شقایق و پانیذ و البته مامانی رفتیم شمال. جای بابا محمود خیلی خالی بود و نبودش همه‌جا حس می‌شد؛ بابا محمود برای ساخت این ویلا خیلی زحمت کشیده بود. بنابراین هفته‌ی 33 بارداری همزمان با شروع سال نو در شمال گذشت. تمام مدت همه حواسشون به من بود و حسابی تنبل بازی بود. از اونجا که مدتی بود کسی شمال نرفته بود خونه حسابی سرد بود و تا گرم بشه دو روزی طول کشید و از روزی که برگشتیم تهران سرما خوردم. تمام مدت بارداری متعجب بودم که چطور من امسال سرما نخوردم با وجودی که مرتب دانشگاه می‌رفتم. در نهایت خودم خودم رو چشم زدم و سرما خوردم. الان کمی بهترم ولی هنوز خوب خوب نشدم. چند روزه که احساس سنگینی می کنم، انگار یکدفعه سنگین شدم و ورم کردم، موندم تا 40 روز دیگه می خوام چکار کنم. خیلی زود خسته می شم و قدرت جسمی‌م کم شده. خدا کنه کلاس‌های آکوا زودتر شروع شه، ورزش که می‌کنم خیلی سرحال ترم.
راستی آروشا خانوم ما امسال عید از همه عیدی گرفت و ذوق کرد. نی‌نی ما دیگه هر کسی براش چشم چشم دو ابرو بخونه عکس العمل نشون می‌ده و پا می‌زنه. پانیذ که هر وقت بیکار می‌شد میومد سراغ شکم من و با آروشا بازی می‌کرد. ضربات جوجوی ما این روزها محکم‌تر شده و بعضی وقت‌ها با درد همراهه، مخصوصاً وقتی پاهای خوشگلش رو فشار می‌ده و قشنگ تو دستم حس می‌کنم. قربونت برم مامی جون که شیطون شدی و با کارهات من و بابا علی رو از اعماق وجود خوشحال می‌کنی.
+ نوشته شده در ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()