|
آروشا خانم ما دهم فروردین وارد ماه نهم شد. امروز درست 36 هفته و 3 روزمه. دیگه شمارش معکوس داره شروع میشه ولی من هنوز باورم نمیشه که دارم نینیدار میشم. هفتهی دوم عید به شدت سرما خوردم و اونقدر سرفه کردم که کارم به اورژانس بیمارستان صارم کشید ولی خدا روشکر همه چیز نینی خوب بود. بعد از من هم علی جون سرما خورد که هنوزم کاملاً خوب نشده. من نمیدونم این چه نوع سرما خوردگیه که هر کی می گیره دو هفته طول میکشه تا خوب بشه. اگه این مدت تأخیر داشتم برای این بود که به شدت مشغول مریضی بودم. عید دیدنی هم تقریباً هیچ کجا نرفتیم. کلاً از روزی که وارد ماه نهم شدم احساس سنگینی میکنم با اینکه همه میگن از نظر ظاهری فقط شکمت بزرگ شده ولی تا امروز 12 کیلو اضافه کردم که با توجه به وزن قبلی خودم خیلی احساس سنگینی میکنم. با اینکه هفتهای سه روز میرم کلاسهای آکوا ولی صبح فرداش کف و مچ پام درد میکنه. خوابم هم حسابی متغیره یه شب خوب میخوابم و شب دیگه تا صبح بیدارم. نینی جون هم بزرگ شده و دیگه براش تو شکم مامانش جایی نمونده به خاطر همین مرتب به دندههام پا میزنه. مخصوصاً دندهی آخر طرف راست بدنم که درست جای پاهای خوشگلشه. این درد دنده خیلی اذیتم میکنه. بعد از عید دو بار وقت چکاپ هفتگی داشتم که همه چیز نرمال بود. دیگه دارم کارهای زایمان رو انجام میدم. آزمایشهای رویان رو دادم و منتظر جواب هستم که بعد از اون علی بره برای قرارداد. فردا صبح هم باید آزمایش های قند وانعقاد خون و ... رو بدم و بعد از اون برم برای اکوی قلب و در نهایت مشاورهی روانشناسی قبل از زایمان، نهار رو بیمارستان میخورم و ساعت 2 هم میرم آکوا و استخر. فردا از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر بیمارستانم. چه روزی بشه فردا. یکشنبه دکتر معاینهی لگن انجام داد و گفت اگه دور سر بچه از محدودهی خاصی بالاتر نباشه میتونم طبیعی زایمان کنم. شنبه دو هفتهی دیگه وقت سونوی 38 هفته دارم که اونجا دقیقاً نوع زایمان مشخص میشه. خودم نمیتونم تصمیم بگیرم و هر روز یه چیزی میگم به خاطر همین همه رو سپردم دست دکترم تا هر کاری که خودش صلاح می دونه انجام بده.
هنوز ساک بیمارستان رو نبستم و احساس میکنم هنوز فرصت دارم ولی همه میگن زودتر آماده کن که اگه یه وقت زودتر شد هول نشی و آماده باشی. باید لباسهای نینی رو بشورم و اتو کنم و وسایل ضروریم رو بردارم. اصل کار بستن چمدون خونهی مامان ایناست که بعد از زایمان میخوام برم. کلی وسایل لازم دارم که باید با خودم ببرم. تازه وسایل نینی هم باید جمع و جور کنم و با خودم ببرم. بعضی وقتها فکر میکنم بهتره بمونم خونه و مامان بابا بیان خونمون ولی فکر نکنم راضی بشن. کلی برای نینی اتاق درست کردن و ذوق میکنند.
ویار ماه نهم بستنی و توت فرنگی به علاوهی چاغاله بادوم. کاش زودتر گوجه سبز هم بیاد. هندونه هم خیلی دوست دارم و کیت کت هم خیلی بهم مزه میده ولی با عذاب وجدان میخورم چون میترسم الکی چاق بشم.
این روزها علی جون حسابی من رو شرمنده کرده و خیلی بیشتر از قبل هوامو داره و از هیچ کاری برای خوشحالی من دریغ نمیکنه. هر شب برای نینی طبق روال گذشته شعر میخونه و کلی با جوجومون بازی میکنه و از جون ودل قربون صدقمون میره. شب تا صبح با کوچکترین تکون من بیدار میشه وسوال میکنه چیزی لازم ندارم. روزی چند بار برام عرق کاسنی و شربت بهلیمو (که مامان جون زحمت کشیدند و رفتیم شیراز برامون تهیه کردند) درست میکنه که جوجو زردی نگیره. هر روز از در خونه که میاد تو ذوق اتاق نینی رو میکنه و از همه مهمتر مرتب به من یادآوری میکنه که از نظر ظاهری فرقی نکردم و از نظر خودش خیلی خوشگل شدم و بیشتر از قبل دوستم داره. خودم میدونم قبلاً بهتر بودم ولی همین حرف برام کلی ارزش داره. ممنونم علی جونم که شیرینترین همسر و فهمیدهترین بابای دنیایی.
آروشا جونم این روزها همه دارند برای اومدنت روزشماری میکنند و ذوق میکنند. بیصبرانه منتظر قدمهای خوشگلت تو زندگیمون هستیم. دختر نازم شما حاصل عشق ده سالهی مامان و بابا هستی ولی از روزی که پا تو دلم گذاشتی من و بابا علی داریم جلوهی جدیدی از عشق رو تجربه میکنیم. خیلی دوستت دارم ودلم برای دیدن صورت ماهت پر میکشه. هر چند میدونم که دلم برای این روزهای با هم بودن تنگ میشه، اینکه همیشه با همیم و همنفس.
|