جهان با تو زیباتر است

تولد بابا علی

دیروز جمعه 23 دی​ماه تولد بابا علی، شیرین​ترین بابای دنیا بود و از اون​جایی که تولد شادی جون هم یک روز قبل​ش بود، جمعه شب تولدشون رو با هم گرفتیم. اول دست جمعی رفتیم شام بیرون و بعد به صرف کیک اومدیم خونه​ی مامان اینا. عروس و دامادِ مامان و بابام تولدشون یک روز با هم فرق داره؛ البته شادی جون هفت سال کوچک​تره. اکثراً تولدشون رو تو یک شب جشن می​گیریم​. عمه نونوش هم با این که وسط امتحانات​ش بود زحمت کشید و اومد پیش​مون و دیگه جمع​مون، جمع بود. شب خیلی خوبی بود و واقعاً خوش گذشت. یاد پارسال این موقع​ها می​افتم که تولد علی رو شیراز گرفتیم و من حامله بودم. امسال آروشا جون هم به جمع​مون اضافه شده و به همین مناسبت تو کادوی مامان​ش شریک شد و به بابا جون​ش هدیه داد. علی عزیزم، همسر و همدم و همراه همیشگی زندگی من تولد زیبات رو تبریک می​گم و امیدوارم سایه​ت همیشه بالای سر من و دخترمون باشه.

آروشا این روزها هر روز با یه کلمه​ی جدید ما رو خوشحال می​کنه. علاوه بر دَدَ یاد گرفته می​گه ماما، بابا، نانا و عمّا. اولین باری که گفت ماما باورم نشد که منظورش من باشم ولی وقتی دیدم از تو بغل باباش به من نگاه می​کنه و می​گه ماما و می​خواد بیاد تو بغل​م تازه باورم شد که با منظور داره می​گه. قند تو دلم آب شد و تازه باورم شد مامان شدم. علی هم که تا آروشا می​گه بابا انگار تو آسمون​ها سیر می​کنه و خنده از رو لب​ش پاک نمی​شه. الهی من فدای اون صدای بامزه و نازت بشم که دل همه رو آب کردی فرشته​ی من.

هفته​ی پیش دوشنبه رفتیم هایپر، خرید و شام. آروشا هم خونه​ی شادی بازی کرد. سه​شنبه هم دنبال کارهای پاسپورت آروشا بودم. بعد از گرفتن عکس و پر کردن فرم و تعهد محضری و ... که از قبل آماده کرده بودیم، باید صبح زود می رفتیم نوبت می​گرفتیم که شاید نزدیک ظهر نوبت​مون بشه. علی صبح زود رفت نوبت گرفت و به من گفت حدود یازده اونجا باشم و بعد از یک ساعت معطلی تازه ساعت دوازده رفتم داخل مدارک رو تحویل بدم که خانومه می​گه پس بچه کو؟ می​گم مگه باید بچه رو هم بیارم؟! خوب زودتر بگین! قبلاً که اینطوری نبود! خلاصه سریع اومدم خونه با مامان آروشا رو برداشتم بردم. بعد از تحویل مدارک دو ساعت نشستم تا رسید پست رو تحویل​م بدن. تا اومدم خونه شد سه بعدازظهر. تازه گفتن حدود بیست روز طول می​کشه تا برسه به دست​تون؛ اگر سفر فوری دارین بعد از چهار روز با بلیت مامان و بابای بچه باید برین مرکز بگیرین. خلاصه به استخر و ورزش سه​شنبه​هام نرسیدم. به علی می​گم فکر کن چند روزه درگیره فقط یه پاسپورت بچه شدیم. عوض این​که پیشرفت کنیم روز به روز بی​قانون​تر و بی​برنامه​تر می​شیم. خدا رحم کنه چون که گواهینامه​هامون هم پنج-شش ماه بیشتر اعتبار نداره و باید دوباره ...

برای تعطیلی هفته​ی بعد برنامه​ی مسافرت داریم و قراره بریم شیراز. من و عمه نونوش و آروشا یک​شنبه صبح می​ریم و بابا علی سه​شنبه صبح میاد پیش​مون. دلم برای مامان و بابا و عمو رضا و شیراز و تفریحات​ش تنگ شده.


+ نوشته شده در ٢٥ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هشت ماهگی

آروشا خانوم ما وارد نه ماهگی شد؛ روز به روز شیرین​تر از روز قبل می​شه و با کارهای جدیدش ما رو سورپرایز می​کنه. این روزها از صبح تا شب نانای می​کنه و حتی با صدای جیر جیر تاب عروسک​ش، صدای دوش آب تو حموم، تبلیغ​های تلویزیون و... می​رقصه. درست از روزی که هشت ماهه شده یاد گرفته می​گه دَدَ! موقعی که حاضر شدیم از خونه بریم بیرون می​گه دَدَ و با خونه بای بای می​کنه بعد می​ره بیرون. دیگه موقع کاپشن پوشیدن گریه نمی​کنه و می​دونه برای بیرون رفتن داریم حاضرش می​کنیم و مرتب می​گه دد تا بریم بیرون. دوست داره خودش کلید روشن و خاموش شدن لامپ​ها رو بزنه و تا می​ریم تو اتاق می​گم آروشا برق رو بزن و آروشا سریع کلید رو پیدا می​کنه و چراغ رو روشن می​کنه. عاشق تبلیغ هتل Rose Rotanaی دبی که از کانال فارسی1پخش می​شه و تا این تبلیغ شروع می​شه هر کاری داشته باشه و هر جای خونه باشه باید تا آخرش رو ببینه. روی روروک​ش یه کلید داره که صدای گربه می​ده به​ش می​گم آروشا میو رو بزن! سریع میو رو می​زنه و باهاش می​رقصه. همچنان با همه دست می​ده ولی بعضی وقت​ها تا به​ش می​گم دست بده اشتباهی دست دستی می​کنه. بعد زود متوجه می​شه و دست​ش رو میاره جلو. تا باباش براش حافظ می​خونه بعداز خوندن باباش شروع می کنه از خودش صدا در آوردن که مثلاً داره شعر می​خونه. یه عروسک کوچولو داره که اسمش نلی​ه و با خودمون می​بریمش حموم و می​شوریم​ش. جالبه وقتی میاییم بیرون دوست نداره لباس​های نلی رو تنش کنیم درست همون جوری که دوست نداره لباس​های خودش رو تنش کنیم، به همه می​گم این هم نوه ی منه و دختر آروشا خانومه. ناخن​گیرش رو می​دم دستش تا بازی کنه می​بینم ناخن​گیر رو آورده چسبونده به ناخن شصتش و می​خواد ناخن​ش رو بگیره. حسابی از این کارش سورپرایز می​شم و پیش خودم فکر می کنم بچه ها چقدر زود بزرگ می​شن. خلاصه خیلی بامزه شده و خدا رو شکر بچه​ی خوشحالی​ه و بیشتر دوست داره شاد باشه و نانای کنه تا گریه. همچنان لثه​هاش اذیت​ش می​کنه و هنوز مرواریدش در نیومده و دائم دوست داره همه چیز رو گاز بزنه. مدتی​ه که بدون کمک می​شینه و حتی وقتی میوفته دوباره بلند می​شه و بازی می​کنه ولی هنوز چهار دست و پا راه نمیره و از این بابت به نظرم داره تنبلی می​کنه. جالبه که دوست داره راه بره ولی دوست نداره چهار دست و پا بره. از صبح تا شب ده بار به آیفون نگاه می​کنه و دوست داره بیان دنبالش. کلاً دخترم مهمون​نواز نیست و از این​که کسی بیاد خونه​مون بمونه خیلی خوشحال نمی​شه و دوست داره بیان ببرن​ش بیرون. چند روز پیش بردیم​ش آتلیه عکس برای پاسپورت​ش بگیریم اون​قدر ذوق کرد و خوش​ش اومده بود که از اون موقع تا می​پرسم رفتی عکس گرفتی؟ می​خنده و ذوق می​کنه.

هفته​ی پیش به روال همیشه گذشت. سه​شنبه رفتم استخر و شب​ش هم با علی رفتیم بیرون. پنج​شنبه هم تولد آروشا بود که به جای اینکه از بیرون غذا بگیرم رفتیم بیرون شام خوردیم و برای کیک و چای اومدیم خونه. همه کلی شرمنده مون کردن و آروشا خانوم کادو هم گرفت. مامانی و مامان و بابا پول دادن و شقایق و دایی سعید و پانیذ هم یه یکسره​ی مادرکر خیلی خوشگل براش خریده بودن. هر چی می​گم بابا این کار رو نکنین من برای دل خودم براش تولد می​گیرم ولی باز ماه بعد ما رو شرمنده می​کنن. به علی می گم خوبه بعد از یک​سالگی هم به همین روند تولد ادامه بدیم.نیشخند

آروشا هم خدارو شکر بهتر شده ولی هنوز تک سرفه داره و دکترش یه شربت جدید داد و گفت روزی دو بار به​ش بدیم که از روزی که اون رو می​خوره خیلی بهتر شده. یکی از دوستان گفته بود چرا قد و وزن آروشا رو هر ماه نمی​ذاری. راستش براش تو کتاب ش یادداشت می کنم ولی برای دوستداران آروشا باید بگم آروشا خانوم پایان هفت​ماهگی 9 کیلو  وزن​ش بود و قد خانومی هم 74 سانت بود.


+ نوشته شده در ۱۸ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

پرستاری

باسلام به همه​ی دوست​های گل​م. از پیام​های سرشار از محبت همه دوستان خیلی خیلی ممنون​م. ما اومدیم بعد از چند روز تأخیر و با خبرهای روزهای گذشته در خدمت​یم.

بعد ازشب یلدا جمعه شب عمه نونوش اومد خونه​مون و با هم رفتیم بیرون شام. شنبه شب هم خونه​ی مامان اینا. یکشنبه شب هم  عمو رضا که برای سمینار یک روزه اومده بود تهران ما رو کلی خوشحال کرد و اومد خونه​مون. همون شب علی از سر شام شروع کرد به سرفه کردن. اون​قدر سرفه کرد که نتونست شام​ش رو تموم کنه و گفت نازنین از آلودگی هوا اینطوری شدم. با این حال من به​ش یه لیوان آب جوشیده و عسل و لیمو دادم به​علاوه ویتامین C و آخرشب هم شربت سینه​ی گیاهی خورد و خوابید. صبح رفت سر کار ولی بعد ازظهر با حال خراب اومد خونه و رفتیم دکتر و دیدیم بله آنفولانزا گریبان​گیرمون شده. اولین کاری که کردیم اتاق علی رو جدا کردیم و سعی کردیم تا جای ممکن ازآروشا دور باشه ولی صبح سه​شنبه با سرفه​های آروشا از خواب بیدار شدم و حسابی حالم گرفته شد. اول درجه گذاشتم دیدم یه کم تب داره و آروشا هم گرفته. وقتی بیدار شد بی​حال بود و  بعد ازخوردن صبحونه​ش همه رو بالا آورد. بچه​م ناله می​کرد. بلافاصله با دکترش تماس گرفتم. گفت فقط مواظب تب​ش باش و بعد ازظهر بیارش مطب. خلاصه بگم از دوشنبه تا همین الآن مشغول پرستاری ازپدر و دختر بودم و اگه کمک​های مامان و بابا و شقایق نبود نمی​دونستم باید چه​کار می​کردم. پنج​شنبه یه کم حال علی و آروشا بهتر شده بود که فهمیدم بابام و شقایق هم مریض شدن و یکی از یکی بدتر افتادن خوابیدن. خیلی ناراحت شده بودم. خستگی مریض​داری ازیک طرف و این موضوع که اون​ها به خاطر کمک کردن به من مریض شدن بیشتر ناراحت​م می​کرد. الآن خدارو شکر همه رو به بهبود هستن و امیدوارم دیگه این ویروس​ها در خونه مون رو نزنند.

تا قبل از این مریضی بدترین سختی آروشا واکسن​هاش بود که هیچ کدوم​ش خیلی اذیت​ش نکرد. حتی آروشا تب​ش هم از 37 درجه بالاتر نمی​رفت. طوری که من می​گفتم این همه می​گن بچه فقط مریضی​ش سخته، اون​قدرها هم سخت نیست! این بار تازه فهمیدم بچه​ی مریض یعنی چی و حسابی تن​م لرزید. جیگرم آتش می​گرفت وقتی می​دیدم جگرگوشه​م داره ازتب ناله می​کنه و لپ​های صورتی​ش مثل لبو قرمز شدن و هیچ علاقه​ای به بازی و شیطونی نداره. به مامان​م می​گفتم فقط بچه سالم باشه دیگه هیچ چیز مهم نیست. مامان و بابا کلی از مریضی آروشا غصه خوردن؛ بابام می​گفت من از ناراحتی مریض شدم. سختی کار برای من این بود که خود علی هم مریض و بی​حال خوابیده بود تو یه اتاق دیگه و حمایت و دلگرمی علی رو هم نداشتم. خدا رو شکر به خیر گذشت و الآن ازاون مریضی تک سرفه و یه کم آب​ریزش بینی براش مونده که خدا کنه اون هم زودتر خوب بشه.

دوشنبه تولد هشت ماهگی عروسک​مونه و می​خوام این ماه رو خونه​ی خودمون بگیرم .چون همه مریض هستن قرار شد به جای دوشنبه، پنج​شنبه بگیرم تا یه کم روبه​راه​تر بشن. قصد غذا پختن ندارم و از بیرون می​گیرم ولی دوست دارم حال و هوام عوض بشه.

هفته گذشته نتونستم برم ورزش و فقط دندانپزشکی​م رو رفتم. امیدوارم این هفته بتونم به برنامه​هام برسم و یه کم خودم رو تحویل بگیرم. چند وقته می​خوام برم چتری​هام رو بزنم وقت نکردم. راستی نتیجه​ی رژیم ماه گذشته این شد که تونستم تو یک ماه یک کیلو کم کنم! تازه اون​جور که خودم تو برنامه​م بود رعایت نکردم و شاید نصف ورزشی رو که باید می​کردم انجام ندادم. ولی بابت این یک کیلو خیلی خوشحال​م. فقط یک کیلو​ی دیگه مونده تابه قبل ازحاملگی برسم. YEEEEEEEEEEEEEES


+ نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

دو هفته گذشته ...

آروشا تو هفته​ی گذشته کلی کارهای جدید یاد گرفته و تقریباً هر روز ما رو سورپرایز می​کنه. براش اتل متل رو که می​خونیم یه پاش رو ور می​چینه؛ بچه​م منتظر نمی​مونه تا ببینه سوخته یا نه، تا می​گیم آروشا اتل متل توتوله سریع یه پاش رو بر می​داره. از پنج​شنبه نانای می​کنه و مرتب چپ و راست می​ره. هر وقت خودش خیلی خوشحال باشه می​رقصه و خیلی به موزیک کاری نداره. کار جدیدش هم اینه که دست می​ده و تا می​گم آروشا دست بده دست​ش رو با خوشحالی میاره جلو. من هم دست می​دم و به​ش می​گم نازنین هستم و از آشنایی​تون خوش وقتم. خلاصه این​که خیلی بامزه شده. چند ساعت نبینم​ش دل​م حسابی براش تنگ می​شه. به چرخ​های کالسکه​ش خیلی دقت می​کنه، تا کمر خم می​شه که حرکت چرخ​ها رو تماشا کنه. بعضی وقت​ها حدود یک ربعی محو چرخ​ها می​شه. عاشق سشواره و تا من موهامو خشک کنم و سشوار بکشم صداش در نمیاد؛ منتظر می​شینه که گاهی من از دور سشوار رو به موهاش بگیرم و کلی ذوق می​کنه. دندون​هاش خیلی اذیت​ش می​کنه و بیشتر مواقع داره غر می​زنه. خدا کنه زودتر این مروارید کوچولوش در بیاد تا هم خودش راحت بشه هم ما. از نظر غذا خوردن هم خدا رو شکر خوبه و اگه گرسنه​ش باشه راحت غذا می​خوره. اما وقتی هم سیر باشه به زور به​ش غذا نمی​دیم. البته ما هم از اول هیچ وقت برای غذا خوردن تشویق​ش نکردیم و هورا نگفتیم و به همین خاطر آروشا فهمیده که برای خودش غذا می​خوره نه برای خوشحالی ما. 

هفته​ی گذشته حسابی سرمون شلوغ بود. دوشنبه که به مناسبت سالگرد ازدواج با مامان و بابا وبهنوش رفتیم خانه​ی استیک و آروشا هم حسابی همکاری کرد. تو راه هم علی برامون آهنگ عروسی گذاشت. هر سال سالگرد عروسی​مون لباسم رو می​پوشیدم و یه چرخی تو خونه می​زدم ولی پارسال که حامله بودم و امسال هم وقت نشد بپوشم. حالا تا سال دیگه ببینیم چی می​شه. طبق معمول هر سال مامان وبابا کلی شرمنده​مون کردن و علی هم که دیگه جای خود.

سه​شنبه رفتم استخر. چهارشنبه هم یکی از دوست​های دوران دبیرستان​مون همه​ی بچه​های کلاس سوم و پیش​دانشگاهی که خیلی با هم دوست بودیم رو دعوت کرده بود. حدود دوازده نفر بودیم. خیلی برام جالب بود. یکی از دوست​هام دوتا بچه داشت، یکی دیگه هنوز ازدواج نکرده بود، یکی حامله بود و ... با این​که خیلی گفتیم و خندیدیم ولی نمی​شد اون صمیمیت سابق رو تو چشم​های بچه​ها دید . یه جورایی همه دنبال این بودن که ببین شوهرهاشون چه کاره هستن و وضع مالی​شون چه​طوریه و  کی چه​قدر تحصیل کرده و ... با همه​ی این​ها برای من بعدازظهر جالبی بود. شب هم یکی از دوست های گل علی با خانوم و دخترش از شیراز اومده بودن که با هم رفتیم شام بیرون و از دیدن​شون خوشحال شدیم. دخترشون یک سال از آروشا بزرگ​تره و با دیدن​ش سال دیگه​ی آروشا برام تصور می​شه. آروشا هم خیلی دختر خوبی بود. واقعاً من و علی به​ش افتخار کردیم؛ این موضوع رو وقتی اومدیم تو ماشین به خودش هم گفتیم. هر وقت می​ریم بیرون و آروشا رو می​بریم به آروشا می​گم از بابا علی تشکر کن که شما رو آورده گردش و ... ولی این بار ما به​ش گفتیم که دختر خیلی خوبی بوده و تشویق​ش کردیم. نیشخند

پنج​شنبه هم بابا برای یه سفر کاری سه روزه رفت ارمنستان و ما هم طبق معمول کوچیدیم خونه​ی مامان اینا. از اونجایی که آروشا همه​ش دوست داره رو پا باشه و زیر بغلش رو بگیریم راه بره. روروک یکی از دوستامون رو چند روز قرض گرفتیم تا ببینیم عکس العمل آروشا چه​طوریه که دیدیم خیلی دوست داره و خیلی راحت باهاش همه جا می​ره. بنابراین با مشورت با دکترش رفتیم و یه دونه خریدیم. آخه شنیده بودم که رد پزشکی​ه و بهتره بچه توش نشینه؛ ولی دکترش گفت برای بچه​ای که از این سن دوست داره راه بره و از نظر قدی هم مشکلی نداره می​تونید بخرید. بنابراین جمعه از صبح تا ظهر با علی تو خیابون بهار بالا پایین می​رفتیم.

شنبه شب هم با مامان آروشا رو بردیم هایپر و کلی بازی کرد و شام خوردیم برگشتیم خونه. یه خانومی هم با یه پسر کوچولو اومد کنار میزمون و گفت اومدیم از دخترتون خواستگاری کنیم. من هم گفتم به نظر میاد پسر شما از دختر ما کوچکتره ولی مامان داماد گفت که مهم تفاهمه و کلی خندیدیم. اسم نی​نی آراسب بود و خیلی بامزه بود. آروشا هم تمام مدت داشت با کچاپی که داده بودیم دستش بازی می کرد و اون رو می​جوید.

بابا هم آخر شب برگشت. به سفارش مامان برامون از ارمنستان شیرینی آورده بود که واقعاً خوشمزه بود و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه دل سیر شیرینی خوردم. دوشنبه هم از صبح مشغول تمیزکاری بودم و کلی کار کردم. سه​شنبه هم رفتم آکوا و کلی ورزش واستخر و ...،  به قول مامانم سه​شنبه​ها روز مرخصی نازنین​ه ولی بعضی وقت​ها تا دو سه روز هم اضافه می​شه. چشمک چهارشنبه شب هم که شب یلدا بود و ما خونه​ی دایی سعید اینا دعوت داشتیم و اولین شب یلدای آروشا خانوم رو جشن گرفتیم. البته پارسال آروشا شب یلدا تو هفته ی بیست حاملگی تو شکم مامان​ش بود. این هم فال حافظ  آروشا که بابا جون​ش براش نیت کرد و گرفت.

خوش خبر باشی ای نسیم شمال   که به ما می‌رسد زمان وصال

قصه العشق لا انفصام لها               فصمت‌ها هنا لسان القال

مالسلمی و من بذی سلم              این جیراننا و کیف الحال

عفت الدار بعد عافیه                      فاسالوا حالها عن الاطلال

فی جمال الکمال نلت منی             صرف الله عنک عین کمال

یا برید الحمی حماک الله                مرحبا مرحبا تعال تعال

عرصه بزمگاه خالی ماند                 از حریفان و جام مالامال

سایه افکند حالیا شب هجر            تا چه بازند شب روان خیال

ترک ما سوی کس نمی‌نگرد           آه از این کبریا و جاه و جلال

حافظا عشق و صابری تا چند         ناله عاشقان خوش است بنال


+ نوشته شده در ۱ دی ۱۳٩٠ ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()