|
ما برگشتیم و الان از تهران در خدمت دوستان گلمون هستیم. یکشنبه شش صبح پرواز بود و آروشا از تو خونه بیدار بود و بازی میکرد. برعکس همیشه که وقتی صبح زود پرواز بود تمام مدت میخوابید این دفعه از چهار صبح بیدار بود. علی ما رو برد فرودگاه و تا لحظهی آخر پیشمون بود. با توجه به اینکه روز قبلش برف اومده بود هوا حسابی سرد و روی باند فرودگاه مهآلود بود. با اینکه آروشا لباس اسکی تنش بود ولی باز روش یه پتو انداخته بودیم. شیطونک میخواست از اون زیر بیاد بیرون و تماشا کنه. با تعجب به بخارهایی که از دهان من و بهنوش بیرون میومد نگاه میکرد. اون چند لحظهای که از پلهها بریم بالا و سوار هواپیما بشیم واقعاً سرد بود و با تمام وجود میلرزیدیم. هوا حدود ده درجه زیر صفر بود. به همین خاطر باید بالهای هواپیما رو ضد یخ میزدن. حدود یک ساعت تأخیر داشتیم. آروشا هم بعد از اینکه یه صد باری پشتی صندلی رو باز و بسته کرد خوابید و شیراز بیدار شد. صندلی پشت سر من یه بچهی حدوداً یک ساله بود که تا من میخواستم سرم رو تکیه بدم به شیشه و بخوابم، از پشت با تمام قوا موهای من رو میکشید و ول نمیکرد. جالبه مامانه کوچکترین عکسالعملی نشون نمیداد. خلاصه رسیدیم و رسماً مسافرتمون شروع شد. هوای شیراز خیلی تمیز و صاف بود؛ این رو کاملاً از رنگ آبی آسمون میشد فهمید. مثل زمستون هر سال با گل نرگس استقبال شدیم و آروشا هم خیلی بامزه تا مامان و بابا رو دید دست داد و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرمیکردم صمیمی شد. به نظر مامان اینا خیلی تو این مدت پیشرفت کرده بود. از بعدازظهر همون روز من و بهنوش گشت و گذار رو شروع کردیم و تو این مدت تقریباً همه جا رفتیم. یه شب هم با دوستهای بهنوش رفتیم شام بیرون و به قول دوست بهنوش برای دسر اومدیم خونه، آروشا رو بخوریم. سهشنبه ظهر هم علی اومد و حسابی تو این مدت با عمو رضا کمک کردن. دو شب هم با علی و عمو رضا و بهنوش و آروشا رفتیم شام بیرون و یه شب هم خونهی دختر دایی علی بودیم. نهار پنجشنبه همگی رفتیم شاطر عباس و جای همهی دوستان رو خالی کردیم. بعد از غذا هم حلوای شاطر رو دسر خوردیم و از اونجایی که خیلی خوشمزه بود وسوسه شدیم یه کوچولو هم به آروشا بدیم. حالا مرتب مامان تأکید میکرد که نباید بدید و ما هم اصرار که هیچ اشکالی نداره و اتفاقی نمیافته. خلاصه مامان نتونست حریف ما بشه و یه کوچولو از حلوا رو گذاشتیم دهن آروشا. چشمتون روز بد نبینه که کمتر از دو ثانیه بچهم همهی نهارش رو بالا آورد در حدی که فکر کنم شاطر باید اون تشک روی نیمکتش رو بندازه دور و شاید هم دیگه ما رو راه نده اونجا؛ حتی با اینکه بابای علی حدود ده پونزده ساله مشتری دائم شاطره و تقریباً غیر از اونجا هیچجا نمیره و وقتی از در می ریم تو همه بابا رو میشناسن. نتیجهی اخلاقی اینکه اولاً نباید به بچهی زیر یکسال غذای خیلی چرب و شیرین بدید و از اون مهمتر دوم اینکه تحت هر شرایطی به حرف مامان شوهرتون گوش کنید و فکر نکنید عقل کل هستید. هر چی باشه اونها چند تا پیرهن از ما بیشتر پاره کردن و تجربه شون بیشتره. سوم اینکه اگر هم شیراز رفتید و گذرتون به شاطر عباس خیابان خاکشناسی افتاد طبقهی دوم تو جایگاه اختصاصی نشینید که با بوی ترشیدگی پذیرایی میشوید.
اولین روز درختکاری آروشا اسفند امساله که قرار شد بابا زحمتش رو بکشن و سفارش یه سرو بدن که برای آروشا بکارن تا هر موقع که آروشا میره شیراز خونهی پدریش شاهد بزرگ شدن درختی باشه که از سال اول تولدش کاشته شده و همزمان با خودش قد میکشه. ممنونم بابا محمد مهربون 
جمعه برگشتیم تهران. مثل همیشه مامان و بابا با اشک خداحافظی کردن و من هم که تا جایی که بتونم خودم رو کنترل میکنم ولی تا میشینم تو ماشین و میبینم که بابا تا آخرین لحظه که ماشین از کوچه بره بیرون داره با نگاهش ما رو دنبال میکنه دیگه اشکهام از کنترلم خارج میشه.
خدا رو شکر تأخیر هم نداشتیم و آروشا هم با اینکه بیدار بود یا بازی میکرد و یا تو بغل مهماندارها میچرخید. جالبه اصلاً غریبی نمیکرد انگار فهمیده بود که اگه میخواد بچرخه باید بره بغلشون وگرنه مامان و باباش نمیتونن بغلش کنن و راه ببرنش. کلی هم جایزه گرفت. ماشین رو هم علی گذاشته بود فرودگاه و بدون معطلی سریع اومدیم بیرون و مستقیم رفتیم خونهی مامان اینا که دلشون برای آروشا یه ذره شده بود. خدا رو شکر مثل همیشه مسافرت خوبی بود و به لطف کمکهای همه تو نگهداری از آروشا و یه عمه نونوش پا برای خوشگذرونی خوبتر هم شد.
چهارشنبه تولد نُه ماهگی آروشا خانومه و چون بابا علی برای یه سفر کاری داره میره دوبی، دوشنبه میگیریم که بابا جونش هم باشه. قرار بود ما هم بریم که هنوز پاسپورت آروشا نیومده. خیلی دوست داشتم برم و از اینکه چرا زودتر برای پاسپورت اقدام نکردم ناراحتم. بنابراین از دوشنبه کوچ میکنیم خونه ی مامان اینا و تا جمعه اونجا هستیم.


|