جهان با تو زیباتر است

خداحافظ نود!

سه​شنبه​ی هفته​ی گذشته با گلودرد وحشتناک ازخواب بیدار شدم و دیدم نفس نمی​تونم بکشم. تو داروهامون هم اثری از یه قرص آموکسی نبود. اول به مامان اینا زنگ زدم وگفتم به من یه قرص برسونید و آروشا رو ببرید. قرص رو خوردم و گرفتم خوابیدم مثلاً قرار بود کارهای کابینت رو انجام بدم ولی اصلاً تکون نمی​تونستم بخورم از بس که حال​م بد بود. بعدازظهر با علی رفتم دکتر و دوتا آمپول وحشتناک دردناک زدم و رفتم خونه​ی مامان اینا تا آخرشب یه کم حال​م بهتر شد. آروشا رو برداشتیم اومدیم خونه. چهارشنبه مامان اومد پیش​م و آروشا رو نگه داشت و تونستم یه کم کار کنم و پنج​شنبه هم آروشا رو بردیم خونه​ی مامان اینا و تا آخر شب مشغول بودیم و همین طور جمعه. تا نهایتاً باکمک علی تونستم همه​ی کارهام رو انجام بدم. کارگرمون هم اومد و تمام دیوارها و شیشه​ها و پرده​ها و ... رو شست؛ طفلک تا ساعت نه شب حتی در ورودی رو هم پارافین زد و بعد رفت. خلاصه این طوری شد که امسال هم تونستیم تمیز کاری عید رو به نحو احسن انجام بدیم و الآن همه جا به معنای واقعی برق می​زنه و ما هم داریم کیف​ش رو می​بریم.خوشمزه

اهل خرید عید هم نیستم و کلاً ازاینکه تو شلوغی شب عید بخوام برم بیرون و خرید کنم خوش​م نمیاد. آروشا هم که کلی لباس نو داره که نپوشیده و چیزی لازم نداره. فقط یه کفش ورنی مشکی می​خواد که اگه تونستم تو عید براش می​خرم.

تقویم​های آروشا هم حاضر شد و تحویل گرفتیم. خیلی خیلی خوش​م اومد. کیفیت عکس​ها بی​نظیر بود به​خصوص اون​هایی رو که نفیس سفارش داده بودیم. چون همه​ی عکس​های تقویم آتلیه​ای بود و من هم زمینه​ی تقویم رو کلاً سفید کرده بودم درست عین ژورنال شدن و خیلی راضی بودیم. از همه ی دوستان گل​م بابت راهنمایی​شون ممنون​م.

یک​شنبه هم عروسی بودیم. ظهر آروشا رو گذاشتم پیش مامان و رفتم آرایشگاه. چون یکشنبه بود خیلی زود نوبت​م شد و ساعت چهار حاضر شدم از کارشون راضی بودم و با این که می​خواستم موهام خیلی ساده باشه ولی لحظه​ی آخر تغییر عقیده دادم و گفتم همه​ی موهام رو فر کنه و ازیه طرف بریزه. در کل خیلی بامزه شد و با لباس​م هماهنگ بود. عروسی هم خیلی خوب بود و فقط سرمای هوا یه کم اذیت می​کرد. با وجود اینکه پالتوی بلند پوشیده بودم ولی تا بریم و برگردیم پاهام یخ زده بود. عروس که خودش خوشگل بود و با لباس و آرایش شیک​ی که داشت خیلی اروپایی شده بود و من خیلی خوشم اومد. من و علی از اول تا آخر داشتیم می​رقصیدیم و خیلی خوش گذشت. همه احوال آروشا رو می​پرسیدن و بعضی از اقوام که من رو از قبل از حاملگی ندیده بودن می​گفتن هیچ فرقی باقبل نکردم و من هم از این تعاریف بسی خرسند.خیال باطل

چهارشنبه سوری هم خونه​ی مامانی بودیم وتو راه تا برسیم بچه​م آتش ها رو نشون می​داد و می​گفت جیزه. رفتیم تو حیاط فانوس هوا کردیم و ... ولی آتش نداشتیم که از روش بپریم من هم دوست دارم حتماً از رو آتش بپرم و گرنه چهارشنبه سوری برام فایده نداره. آخر شب که برگشتیم خونه دیدم سرکوچه مون حسابی شلوغ​ه و چند تا هم آتش هست دیگه پیاده شدیم و علی آروشا رو بغل کردو سه​تایی سه​بار از روی آتش پریدیم؛ البته قسمت کوتاه​ش و گفتیم "زردی من از تو، سرخی تو از من". به این شکل اولین چهارشنبه سوری آروشا خانوم هم گذشت.

آروشا این روزها عاشق شعر حسنی نگو بلا بگو شده و آنقدر این شعر رو می​خونم که چند روز پیش خواب حسنی رو دیدم. آهنگ ملودی رو هم خیلی دوست داره و باهاش نانای می​کنه. یاد گرفته می​گه در و وقتی می​گیم Toes سریع انگشت​های پاش رو می​گیره. سرما​خوردگی و آب​ریزش بینی​ش خیلی طولانی شده و خسته​م کرده. می​خوام دوباره ببرم​ش دکتر.

برنامه​ی مسافرت​مون هم بالاخره مشخص شد؛ هفته​ی اول شمال و هفته​ی دوم شیراز هستیم. قراره مامان اینا زودتر برن و خونه رو گرم کنن که مثل پارسال مریض نشیم. من و علی می​خوایم صبح خیلی زود راه بیفتیم که آروشا خواب باشه و راه اذیت​ش نکنه. احتمالاً تا جمعه می​مونیم و اواسط هفته​ی دوم هم می​ریم شیراز. بنابراین تولد یازده ماهگی آروشا شیراز خواهیم بود. خوش به سعادت آروشا ...هورا

بابا محمد هم زحمت کشیدن و به مناسبت روز درختکاری برای آروشا به جای یه سرو چهل تا سروکاشتن. به بابا می​گم اگه برای هر کدوم نوه ها که به دنیا بیان چهل تا سرو بکارین در آینده تأثیر بسزایی در آب و هوای شیراز خواهید داشت.نیشخند

سال نود به تیزی و زرنگی خرگوش گذشت و کمتر از یک هفته​ی دیگه به پایان می​رسه. سال گذشته نقطه​ی عطف زندگی من بود و به راحتی میتونم بگم سالی که از من یه نازنین دیگه ساخت و طعم شیرین مادر شدن رو به من چشوند. درکل سال خوبی بود و خاطرات​ش تا ابد تو ذهن​م حک شد. سالی که حاصل عشق ده سال مون روتو آغوش گرفتیم و شیرینی داشتن آروشا رو تو تمام لحظات​ش حس کردیم. یکی​یه​دونه​ی زندگی​مون خیلی از اولین​هاش رو تو این سال تجربه کرد و بالید. نود برای من سالی تکرار نشدنی خواهد ماند. خداحافظی از نود برام سخته و بستن دفتر خاطرات​ش سخت​تر. با یک دنیا امید و آرزوی سلامتی برای دختر نازنین​م و همسر مهربان​م و همه​ی عزیزان​م و دوست​های گلم به استقبال سال جدید می رویم.قلب


+ نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

جشن دندونی آروشا خانوم

هم​زمان با تولد ده​ماهگی جشن دندونی آروشا رو گرفتیم؛ جای همه​ی دوست​های گل​م خالی ... یه مهمونی خودمونی بود. حدود پونزده نفر بودیم که اول سر ساعت همه اومدن رستوران برای شام و بعد هم اومدیم خونه​ی مامان اینا برای کیک و آش که البته چون تازه شام خورده بودیم آش​ها رو کشیدیم تو ظرف برای بردن. مامان فرش​هاش رو داده بود قالی​شویی و از این بابت ناراحت بود ولی با این حال گفت تو خونه​ی خودت سخت​تره با بچه. در کل همه چیزخوب بود ولی علی جون سر درد داشت و نتونست اون جور که باید ازمهمونی لذت ببره. آروشا هم چون موقع برگشتن تو ماشین خوابیده بود و خونه بیدار شد بداخلاق شده بود و اول​ش همه​ش گریه می​کرد ولی یواش یواش بهتر شد. همه کلی زحمت کشیده بودن و برای آروشا کادو آورده بودن. خیلی خوب میشد اگه برای تک​تک دندون​هاش جشن دندونی می​گرفتیم.چشمک

 موندم وقتی برای یه جشن کوچولو این​قدر باید بدو بدو کرد برای تولد که باید یه ماه وقت بذارم. بابام می​گه اونی که تو می​خوای بگیری تولد نیست نامزدی​ه و ... ولی من هم​چنان رو حرف​م هستم یا اصلاً نمی​گیرم یا اگه بگیرم خوب​ش رو می​گیرم. کلاً این اخلاق بد یا خوب من​ه که یا کاری رو انجام نمی​دم یا باید حتماً بهترین باشه و گرنه برام با نکردن​ش هیچ فرقی نداره.

آروشا این روزها یاد گرفته میگه پا و پاش رو نشون می​ده. می​گیم آروشاTouch Your Nose  دماغ​ش رو با یه انگشت نشون می​ده. بوس فرستادن رو هم یاد گرفته؛ فقط بعضی وقت‌ها پشت دست‌ش رو بوس می‌کنه و می‌فرسته. دیگه نمی​ذاره ناخن​هاش رو بگیرم و تا ناخن گیر رو می​بینه می​خواد دست خودش باشه و اون ناخن​های من رو بگیره. تا می​گم بابا فرشید بیا آروشا رو ببر دد، سریع آیفون رو نگاه می​کنه که بابام بیاد. وقتی زنگ در رو میزنن  هرجا باشه باید بره دم در و تا آسانسور بیاد بالا بچه​م دل​ش آب می​شه.

پنج​شنبه شب هم خونه​ی مامانی اینا مراسم سال بابا محمود بود. به این سرعت یک​سال گذشت . روح بزرگ​ش شاد!

شنبه  هم خونه بودم  و با آروشا داشتم رو تخت بازی می​کردم که بعد از خوردن قطره​ی آیرون​ش بالا آورد و تخت خواب​مون رو معطر کرد. لباس​هاش رو عوض کردم و زنگ زدم مامان اینا اومدن بردن​ش و مشغول شستن شدم. کل تخت رو انداختم ماشین و بعد هم که دیدم وقت دارم رفتم سراغ اولین قسمت خونه تکونی یعنی کمد تمیز کردن. اول کمدها رو خالی کردم و دیوارهاش رو شستم و بعد شروع کردم به تمیزکردن لوازم تو کمد خلاصه تا جعبه​ی سوزن نخ رو ریختم بیرون و مرتب کردم و چیدم. با این که اصلاً لباس​هایی رو که نپوشیم نگه نمی​دارم باز چهار تا کیسه​ی گنده گذاشتم کنار برای کارگرمون. حسابی کمدها عالی شد و مامان​م هم دوشنبه کارش تموم می​شه و قراره سه​شنبه و چهارشنبه کابینت​هام رو تمیزکنم و پنج​شنبه و جمعه کارگر بیاد و دیوار و پرده و ... تا به این ترتیب امسال هم خونه رو اساسی تکونده باشیم تا سال دیگه ببینیم خدا چی می​خواد.  

یک​شنبه صبح آروشا با چند تا عطسه ازخواب پاشد و ازاون روز آبریزش بینی داره و دائم مشغول دادن سرم خوراکی و قطره​ی بینی و کرم ویتامین آ و ... هستم. زودتر این زمستون تموم بشه تا ازشر این ویروس ها خلاص بشیم. کلاً من با این که پاییز دنیا اومدم ولی عاشق تابستون و گرما هستم و وقتی هوا گرمه خوشحال​ترم. به علی می​گم اگه یه روزخواستیم مهاجرت کنیم یه جای سرد نریم چون من دق می کنم بریم یه جایی که هم نزدیک باشه و هم گرم. برعکس من علی عاشق زمستون و سرما و هوای خنک​ه و تو هوای گرم خوشحال نیست.متفکر

یک​شنبه​ی هفته​ی دیگه هم عروسی دعوتیم. با عروس از دوران بچگی هزار تا خاطره دارم. قراره آروشا رو شقایق نگه داره و ما بریم عروسی. آرایشگاه چهره​ها وقت گرفتم برای مو و گفته ساعت 11 اونجا باشم تا نوبت​م بشه گفتم بابا من بچه​ی کوچولو دارم و ... خلاصه رضایت داد ساعت یک برم. آرایش​م رو هم میام خونه می​کنم. واقعاً دلم یه جشن می​خواست که بدون بچه با علی از اول تا آخر شب برقصیم و خوش باشیم. قسمت سخت​ش اینه که قبلاً می​اومدیم و تا ظهر فردا می​خوابیدیم ولی الآن باید برگردیم و بچه رو تحویل بگیریم و تا صبح صد بار پاشیم. خوبه من ده سال پیش بچه​دار نشدم وگرنه سرنوشت اون طفل معصوم نامعلوم بود.شیطان

این هم عکس‌های جشن دندونی پرنسس خونه‌ی ما:

شعر روی گیفت:

آروشا داره یه دندون      قند می​خوره از قندون

فرشته​ای مهربون         براش آورده دندون

آش بخورید نوش جون    آش دندون آروشا جون


+ نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

مروارید سفید آروشا

بالاخره دختر ما از نی​نی بودن دراومد و الان دو تا جوونه​ی سفید دندونی داره و دیگه خانومی شده برای خودش. کلا خیلی سخت دندون در آورد و حسابی اذیت شد و اذیت کرد. چند شب بود که تا صبح نا آروم بود و مرتب گریه می​کرد. وضعیت غذا خوردن​ش هم به هم ریخته بود و به زور چند تا قاشق غذا می​خورد. تا زمانی که دندون از تو لثه زد بیرون یواش یواش بهتر شد. دکترش یه ژل داده که به لثه​هاش بزنیم تا دردش رو آروم کنه و واقعاً موثر بود. وقتی تو لیوان آب می​خوره یا قاشق فلزی باشه دندون​ش تق​تق صدا می​ده و خیلی خنده داره برام. دختر ما حسابی دختر باباش شده: وزن زمان تولدش درست مثل باباش بود و مثل بابا جون​ش هم تو ده ماهگی دندون درآورد. خدا کنه هوش و استعدادش هم به بابا علی​ش بره و رتبه​ی تک رقمی کنکور سراسری بشه. از هفته​ی پیش دیگه چهار دست و پا رفتن​ش سرعت گرفته و همه جا می​ره و سرک می​کشه و حسابی فضولی می​کنه. خیلی سخت شده چون دائم باید دنبال​ش باشیم که چیزی نخوره یا نیفته و ... یه جورایی از کنترل​م خارج شده. جدیداً یاد گرفته بشکن می​زنه و دست​هاش رو میاره بالا و نانای می​کنه. لبه​ی میز رو می​گیره بلند می​شه و با نوک پا سعی می​کنه تا جایی که دست​ش می رسه رو میز رو خالی کنه. کار بدی که یاد گرفته اینه که در ماشین رو باز می کنه و باید تا می​شینیم تو ماشین در رو فقل کنیم و گرنه... عاشق بستنی​ه و اگه ببینه باید بدیم دست​ش که همه رو می​خوره. سِرلاک هم این روزها به​ش می​دم البته با آب بادام قاطی می​کنم و خیلی دوست داره. گل یا پوچ، بازی این روزهای من و آروشاست که با یه خرس کوچولو بازی می​کنیم و خیلی براش جالبه و تا حواس​پرت یه بازی دیگه نشه ول کن نیست.

هفته​ی پیش مامانی عمل پف چشم کرده بود و کل هفته رو هر شب اونجا بودیم و آروشا هم که عاشق پانیذ و شقایق​ه حسابی بازی می​کرد. من و پانیذ هم تو خونه والیبال بازی می​کردیم و یا روی دوچرخه​ی ثابت مامانی ورزش می​کردیم و خیلی خوب بود. کلاً بچه​داری وقتی دور آدم شلوغ باشه خیلی راحت​ه. به مامان اینا می​گفتم کاش مثل قدیمی​ها زندگی می​کردیم و تو یه حیاط بزرگ هر کدوم یه اتاق داشتیم و آخر شب​ها می​رفتیم می​خوابیدیم و کل روز رو به هم کمک می​کردیم. البته بقیه به من در امر بچه​داری. نیشخند

آخر هفته عمه نونوش اومد پیش​مون و شام رفتیم بیرون و البته آروشا رو گذاشتیم خونه​ی مامان اینا و سه تایی رفتیم و خیلی به​مون خوش گذشت ولی اون شب تا صبح آروشا از درد دندون نذاشت بخوابیم و خودم هم دل​درد شدید گرفته بودم و یه جورایی از دماغ​مون در اومد. طوری که صبح آروشا بردیم گذاشتیم خونه​ی مامان اینا و اومدیم خوابیدیم تا بعدازظهر. دل​دردم ادامه داشت و طوری شد که آخر شب رفتم دکتر و دو تا آمپول جانانه خوردم و گیج خواب برگشتم خونه. دکتر گفت ویروسه که رو گوش و روده​ها می​شینه. شانس آوردم آروشا اون شب رو خوب خوابید وگرنه خیلی سخت می​شد. چون من کلاً دارو نمی خورم با خوردن یه نصفه قرص سرماخوردگی غش می کنم حالا چه برسه به تزریق.خمیازه

عکس​های آروشا رو هم بالاخره گرفتیم و قراره هر چه زودتر سفارش تقویم بدیم براش. با کمک دوست​های گلم تونستم اون طرحی رو که می​خوام توی همون عکس پرینت درست کنم. چون عکس​های روی تقویم​ش همه آتلیه​ای بودن نمی​خواستم طرح کارتونی و... کنارش باشه. که در نهایت همون چیزی شد که می​خواستم.از خود راضی

سال نود خیلی زود گذشت. اصلاً باورم نمی​شه نزدیک عیده و یک سال دیگه گذشت. فعلاً که من هیچ کاری نکردم؛ نه خونه تکونی و نه برنامه​ریزی مسافرت عید. انگار دارم خواب می​بینم که سه هفته دیگه تا پایان سال مونده. باید اول کارهای مامان​م تموم بشه تا بتونم آروشا رو بذارم و به کارهای خودم برسم. کلاً نمی​خوام خیلی همه رو تمیز کنم و از جون​م مایه بذارم چون قراره تابستون خونه​مون رو عوض کنیم و زیادی تمیز کردن کار بی​خوده. حالا این رو می​گم ولی می​دونم از همیشه بیشتر تمیز می​کنم.

به مناسبت دندون​دار شدن آروشا خانوم همزمان با تولد ده ماهگی ش قراره فردا یه جشن کوچولوی دندونی براش بگیریم. شام رو می​ریم بیرون و برای کیک و چای میایم خونه.هورا

این هم چندتا از عکسهای جدید آروشا:


+ نوشته شده در ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()