جهان با تو زیباتر است

من و علی و نی‌نی

با سلام به همه‌ی دوستان گلم

از پیام‌های زیبای همگی ممنونم. من و نی‌نی و بابای نی‌نی خوب هستیم و داریم اولین تجربه‌های بچه‌داری رو به دست می‌آریم. البته هنوز خونه‌ی مامان و بابا هستیم و خوش می‌گذرونیم تا بعد که بیایم خونه‌ی خودمون. آروشا جون ما با تمام تلاش‌های که کردیم فقط حدود یک هفته شیر مادر خورد و به دلیل کمبود شیر و عدم علاقه‌ی دخملک و زردی خفیفی که گرفت با نظر دکتر شیرخشک می‌خوره و از این بابت خیلی راضی‌تر از قبل به نظر می‌رسه. آروشای ما دختر خوبیه و نهایت همکاری رو با مامان و باباش می‌کنه. این روزها بیشتر کارهاش رو مامانم انجام می‌ده و من هنوز نه شستمش و نه حمومش کردم ولی علی‌جون در زمینه‌ی بچه‌داری باتجربه‌تر از منه و البته باجرأت‌تر چون از روز اول خیلی راحت آروشا جون رو شست. کلاً زمانی که خونه می‌رسه تمام وقت به آروشا جون می‌رسه. من هم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که زودتر روال زندگی به قبل برگرده و بتونم تو خونه‌ی خودمون از نی‌نی نگهداری کنم. حال خودم هم داره بهتر می‌شه و یواش یواش دارم نازنین قبلی می‌شم. از نظر وزنی هم خدا رو شکر در دوازده روز اول دوازده کیلو کم کردم و الآن فقط 4 کیلو با قبل از حاملگی فرق دارم.

 همون طور که از تاریخ پست آخر قبل از زایمان پیداست ساعتی بعد از آخرین پست، آروشا جون ما تصمیم گرفت دنیا بیاد و یک دنیا شادی برای مامان و باباش هدیه بیاره. لحظه‌ی تولد آروشا برای من و علی جون جاودانه‌ترین لحظه‌ی زندگیمون باقی خواهد موند. لحظه‌ای که هر دو فقط اشک می‌ریختیم و به نوزادی که بعد از ده سال قدم به خونه‌ی عشقمون گذاشته بود عاشقانه نگاه می‌کردیم.

 آروشای گلم، دختر نازم، ازت ممنونم که من و علی جون رو به عنوان مادر و پدرت انتخاب کردی و ما رو لایق دونستی. خوشگلکم اگه من می‌دونستم که شما قراره نی‌نی ما باشی نمی‌دونستم چطوری این نه ماه رو به انتظار زیباترین فرشته‌ی الهی بشینم. من و علی چطوری تونستیم بدون وجود شما این همه سال طعم خوشبختی رو بچشیم. الآن که خوب فکر می کنم خوشبختی رو در وجود تو نازنینم که حاصل عشقی جاودانه هستی پیدا می‌کنم و بس.

دوست داشتم قبل از زایمان آخرین پستم تشکر و قدردانی از عزیزانم باشه که فرصت نشد ولی دوست دارم از علی گلم، همسر همیشه مهربونم بابت همه‌ی صبوری‌هاش، محبت‌های خالصانه‌ش و عشقی که در این دوران با تمام وجودش هدیه داد تشکر کنم. علی جونم زیباترین واژه‌های دنیا توانایی بیان احساساتم رو ندارند و فقط خودت می دونی که چقدر دوستت دارم. از مامان و بابای مهربونم تشکر می‌کنم که پروانه‌وار نه تنها در این دوران بلکه در تمام مراحل زندگی به من عشق دادند و از من حمایت کردند و لحظه‌ای خنده از لبانشون پاک نشد. از مامان و بابای علی جون که با وجود دوری راه لحظه‌ای از حال من غافل نشدند و با تمام وجود پاکشون به من و علی و آروشا جون محبت کردند و از همه ی اقوام دور ونزدیک ودوست‌های گلم و همه و همه تشکر می‌کنم.   

پست بعدی خاطرات زایمان

+ نوشته شده در ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

دوازدهم اردی‌بهشت: روز تولد دلبند ما

سرانجام انتظار نه ماهه به سر آمد و پس از سیزده و نیم ساعت انتظار برای تولد طبیعی آروشا خانم زیبای ما در پی پارگی کیسه آب مامان، دلبند ما در ساعت 16:00 روز 12/02/1390 با عمل سزارین پزشک کم‌نظیر سرکار خانم دکتر فریبا شاه‌حسینی و مراقبت‌ها و همکاری‌های مثال‌زدنی پرسنل بیمارستان صارم پا به عرصه‌ی جهان نهاد. جهت استحضار علاقه‌مندان به اعداد و ارقام (از جمله خودم – بابای آروشا) وزن و قد در بدو تولد به ترتیب 3220 گرم و 505 میلیمتر ثبت گردید.

حال نوزاد و مادر عزیزش بسیار خوب است.

به دلیل فشردگی امور جاری (!!!) اخبار تکمیلی و عکس‌ها متعاقباً ارسال خواهد شد!

+ نوشته شده در ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هفته‌ی پایانی

شنبه دوباره معاینه لگن و سونوگرافی انجام شد و قرار شد اگر تا یک‌شنبه آینده (هجده اردیبهشت) درد شروع نشد، همون روز صبح ناشتا برم بیمارستان که بعد از معاینه اگر نشانه ای از زایمان مشاهده نشد دکتر همون روز سزارین انجام بده. اگه این طوری باشه یعنی یک روز بعد از زمانی که روز اول برای زایمان طبیعی داده بودند آروشا خانوم دنیا میاد. چون زمان زایمان زایمان رو 17 اردیبهشت تخمین زده بودند و از این بابت خوشحالم که اگه حتی سزارین هم بشم جوجو مون رو زودتر از زمان 40 هفتگی به دنیا نیاوردیم و رشد مورد نظر رو انجام داده. شاید هم شنبه رفتم و دکتر گفت صبر کن تا دردهات شروع بشه. دکتر فقط نگران دور سر بچه و وزنش با توجه به جثه‌ی کوچک منه وگرنه از نظر زایمان بیشتر موافق زایمان طبیعیه البته از نوع بدون درد تا سزارین. حالا ببینیم تا خدا چی می‌خواد.

جمعه همزمان با عروسی سلطنتی من و علی جون خونه رو حسابی تمیز کردیم و البته علی جون همه‌ی زحمت ها رو کشید و چمدون خونه‌ی مامان اینا رو بستیم و ساک آروشا جون رو هم برای بیمارستان آماده کردیم. وسط کارهامون هم می‌نشستیم وعروسی می‌دیدیم. پنج‌شنبه هم لباس‌های نی‌نی رو شستیم و اتو کردیم. دیدنی بود لباس‌های کوچولوی شسته‌شده روی بند رخت. علی که از در اومد لباس ها رو دید کلی غش و ضعف رفت و یه عکس یادگاری از اولین باری که لباس‌های جوجه‌مون رو شستیم گرفت. امروز هم رفتیم عکس‌ها وگیفت‌هامون رو گرفتیم. کارواش هم رفتیم و ماشین هم حسابی تمیز شد. علی جون هم رفت موهاشو سر وسامون داد وحسابی بابای خوشگل شد. (البته بود) دوربین عکاسی و فیلمبرداری هم آماده‌ست. کلمن رویان هم با مدارک دم دست گذاشتیم تا اگه یک دفعه درد اومد فراموش نشه. فقط مونده چند تا بادکنک هالوژنی برای تزیین خونه ی مامان اینا که می ترسم از الان بخرم تا روز زایمان بادش خالی بشه که فکر کنم هر چی دیرتر بخرم بهتر باشه.

وزنم تو این روزهای آخر شده 64 کیلو که اصلاً هیچ وقت تو زندگیم باورم نمی‌شد به این وزن برسم. امیدوارم در کمترین زمان ممکن به وزن قبلی برگردم. الهی آمین.

شب‌ها خوب می خوابم و خدا رو شکر مشکلی از این بابت ندارم. کلاس های استخر و آکوای بیمارستان رو هم همچنان مرتب شرکت می‌کنم در حدی که اسمم رو گذاشتند حامله‌ی نمونه.

این هم عکس اتاق آروشا خانوم و گیفت‌هایی که قراره از طرف خانومی به عزیزاش هدیه داده بشه.

+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

برای تو!

این روز‌ها خودم هم دارم حس می‌کنم حال و هوایم در حال دگردیسی است. اگر می‌توانستم دوران جنینی و لحظه‌ی تولدم را به خاطر بیاورم – یعنی همان وقتی از حیاتم را که اکنون لحظه‌ی پدیداری‌اش را در وجود بی‌بدیل تو گل به انتظاری ناب در نشسته‌ام – شاید شمه‌ای از این حال را می‌توانستم شبیه‌سازی کنم. پدر شدن از منظر طبیعی و زیست‌شناختی خود به قدر کفایت شگفت و حیرت‌آور است؛ اما از دید احساسی و روان‌شناختی به آن اندازه موسع و وصف‌ناپذیر است که شگفتی نخست را در بند حقارت خویش فرو می‌غلتاند.

این روزها در حال کار، محاوره با همکاران و مذاکره با مشتریان، رانندگی، تماشای فیلم و تلویزیون، مطالعه و وب‌گردی، و حتی در خواب هم به تو دختر عزیزم می‌اندیشم. چنان‌که مسحور جادوی حضور شادی‌آفرین‌ت، گاه پلک زدن را هم از یاد می‌برم.

دیری‌ست برای تو دست به نوشتن نبرده‌ام اما هر شب که غزل زیبای حافظ را زیر گوش‌ات زمزمه می‌کنم و تو چنان در بطن مادر مهربان‌ت ساکن می‌شوی که حس گوش سپردن را به من القا می‌کنی آن سان شور و شعف را در وجودم می‌پراکنی که گویی سلول‌هایم را از نو می‌آفرینی! از این‌که لیاقت پدر و مادر شدن را به من و نازنین‌جان بخشیده‌ای به خود می‌بالم. تولد شیرین‌ت را به انتظار نشسته‌ام آروشا!

و این هم همان غزلی که هر شب برای تو چونان شعری تازه بر می‌خوانم:

تا ز می‌خانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حلقه‌ی پیر مغان‌م ز ازل در گوش است

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

ترک عاشق‌کُش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

بر زمینی که نشان کف پای تو بود

سال‌ها سجده‌ی صاحب‌نظران خواهد بود

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد

تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود

بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد

زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

+ نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هفته‌ی 38

شنبه وقت چکاپ هفتگی بود که همراه مامان و بابا راهی بیمارستان شدم. اول سونوگرافی انجام شد که خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و دکتر سونوگرافیست گفت از نظر من مشکلی برای زایمان طبیعی وجود نداره. آروشا جون هم حسابی شیطونی کرد و اجازه نداد صورت ماهش رو ببینیم. بعد با دکتر خودم وقت داشتم که جواب سونو رو دید وگفت دو هفته وقت می‌دیم برای زایمان طبیعی و تو این فاصله راه برو و ورزش و استخر بیمارستان رو هم مرتب شرکت کن. البته قراره شنبه دوباره خود دکتر هم معاینه‌ی لگن رو انجام بده وهم سونوگرافی کنه که درست‌ترین تصمیم رو بتونیم بگیریم. راستش خودم دوست دارم شانسم رو برای زایمان طبیعی امتحان کنم. دکترم گفت هر زمان احساس کردی دردهات شروع شده هر ساعتی که بود به من زنگ بزن و برو بیمارستان. وزنم هم 63 کیلو شده بود یعنی تا این هفته 15 کیلو اضافه وزن. سنگین شدم ومرتب کف پام درد می کنه. ورم اصلی هم تو پام متمرکز شده.

قرارداد رویان هم علی جون زحمت کشید و انجام داد و از این بابت خیالمون راحت شد.

جمعه با علی جون رفتیم نمونه ی عکس های آتلیه رو دیدیم و تقریباً همه رو سفارش دادیم. چند تا هم سایز کوچکتر رو تخته شاسی برای مامان-باباها و اقوام نزدیک سفارش دادیم. یک سری هم گیفت سفارش داده بودیم که از طرف نی‌نی به عزیزانی که میان دیدنش هدیه داده بشه که وسط هفته حاضر می‌شه. عکس اتاق آروشا خانم رو با گیفتاش با هم می‌ذارم.

پنج‌شنبه هم عمو حسین و سارا جون اومدن خونمون که کلی با هم خوش گذروندیم و وسایل نی نی رو هم دیدند. شب خوبی بود ودیداری تازه کردیم.

 دیگه من و علی جون دلمون آب شده برای دیدن روی ماه خوشگلکمون. آروشای مامان تمام آرزوم اینه که سالم شما رو تو بغلم بذارند. این روزها احساسات عجیبی دارم .همش فکر می‌کنم چقدر دلم برای این با هم بودن تنگ می‌شه، برای حرکات نازت، عکس‌العمل‌های هوشیارانه‌ت، شکم بزرگی که توش یه فرشته خوابیده و ... حسابی به شما عادت کردم و باور نمی‌کنم که زمان با این سرعت گذشته و این روزها دارند تموم می‌شن.

 

خبر بد اینکه متأسفانه پریشب به ما خبر دادند که زن عموم حالش بد شده و تو راه بیمارستان فوت کردند. اصلاً نمی تونم باور کنم. برام خیلی سخته تحمل این اتفاق ولی من باید برای سلامتی بچه‌م روحیه‌ام رو حفظ کنم و خودم رو برای زایمان آماده کنم. برام دعا کنید.

+ نوشته شده در ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()