جهان با تو زیباتر است

111روزگی آروشا

خوشگل ناز مامان و بابا امروز 30 امرداد 1390، 111 روزه شد. روزی که یه دونه یک دیگه اضافه بشه حدود سه سالته و کلی واسه‌ی خودت خانوم شدی. این روزها به سرعت برق می‌گذره و من دارم نهایت تلاشم رو می‌کنم که حسابی قدرش رو بدونم و لذت ببرم. وقتی موقع شیر خوردن انگشتم رو محکم می‌گیری و تو چشمام نگاه می‌کنی و در حالی که شیشه تو دهنته از خودت صدا در میاری می‌خوام رو ابرها پرواز کنم و از خدای خودم برای این همه عشق تشکر کنم. وقتی برای اینکه بیای بغلم دست‌های کوچولوی نازت رو به سمت من باز می‌کنی، فقط در آغوش گرفتنت وجودم رو آروم می‌کنه. وقتی موقع خواب در حالی که بابا علی خوابیده با من حرف می‌زنی و تازه دلت می‌خواد بازی کنی تمام خستگی روزم رو فراموش می‌کنم و با انرژی تمام باهات بازی می‌کنم و اون‌قدر دوتایی می‌خندیم که بابا علی از صدای ما بیدار می‌شه و به جمعمون اضافه می‌شه. به علی می‌گم دلم می‌خواد از بویی که این روزها تو خونه‌مونه و بوی شیر و پودر و بدن دخترمونه، یه عطر درست می‌کردیم و یادگاری نگه می‌داشتیم تا هر وقت دل‌مون برای این روزها تنگ شد عطر رو بو می‌کردیم وهمه‌ی خاطره‌ها زنده می‌شد.

جمعه شب تولد عزیزترین و شیرین‌ترین و نازترین مامان دنیا، مامان فلور بود که دور هم یه جشن کوچولو گرفتیم. امیدوارم همیشه با تن سلامت سایه‌ش رو سرمون باشه.

بابا فرشید برای یه سفر کاری دوشنبه شب داره می‌ره چین و به همین خاطر ما کوچ می‌کنیم خونه‌شون و تو این مدت دوازده روزه، کلی کار دارم که باید انجام بدم.

ماشین هم امروز حاضر می‌شه که بابا علی سر راه می‌ره می‌گیره.

شب هم خونه‌ی مامانی دعوتیم که قراره برای بابا محمود نذری درست کنند.

آروشا هم الآن بیدار شد وتو بغلم نشسته و دستش رو به سمت کیبورد دراز می‌کنه.

+ نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

مامان نگران

آروشا کوچولوی ما اولین بیماری​ش رو تجربه کرد و حدود ده روز اسهال ویروسی داشت؛ ولی خدا رو شکر از اون جایی که تب نداشت و شیرش رو مرتب می​خورد و در کنار اون مایعات هم می​خورد و در کل حال عمومی​ش خوب بود، به خیر گذشت. تو سه ماه قبلش شاید من انگشت شمار آروشا رو بعد از پی​پی شسته بودم ولی تو این ده روز حسابی تلافی​ش در اومد و اون​قدر بچه شستم که حسابی استاد شدم. هر روز با دکترش تلفنی صحبت می​کردم وگزارش حال آروشا رو می​دادم. خدا رو شکر دکترش خیلی به آدم آرامش می​ده و کلاً یه مریضی کوچک رو بزرگ جلوه نمی​ده. لپ​های خوشگل دخترم یه کوچولو آب شده و حالا داریم حسابی تلاش می​کنیم که جبران کنیم. تا بچه بیاد یه کم رو به راه بشه باید ببریمش برای واکسن چهار ماهگی که باید دوازدهم شهریور بزنیم و دو سه روز درگیر پادرد و تب و... باشیم. فکر کنم این دفعه سخت​تر باشه چون بزرگ​تر شده و بیش​تر می​فهمه. از الآن هول واکسن دارم و همه​ش بهش فکر می​کنم .خدا به خیر بگذرونه.

این روز ها آروشا دوست داره همش تو بغل باشه و حسابی بگرده و دنیا رو کشف کنه و به خاطر همین بازی​گوشی​هاش شیر خوردن​ش سخت​تر شده و از اون سخت​تر خوابیدن​شه. موقع خواب می​خواد تا آخرین توان​ش بازی کنه و تو خونه بچرخه و خلاصه موقعی که داره از خواب غش می​کنه و چشم​هاش به زور بازه با جیغ و گریه می​خوابه. دکترش می​گه همه​ی این کارها طبیعیه و اگه فعالیت نداشته باشه باید نگران باشید.

از اول ماه رمضون علی زودتر از شرکت میاد خونه و به همین خاطر به غیر از روزهایی که استخر دارم خودم آروشا رو نگه می​دارم. وقتی علی میاد خونه کمک​م می​کنه و بعد از استراحت علی، یه لباس خوشگل تن آروشا می​کنیم و می​ریم خونه​ی مامان اینا. دیگه اونجا همه کمک می​کنند و ما استراحت می​کنیم. خلاصه اینکه حسابی خسته​ام و احساس می​کنم اگه صد سال هم بخوابم این خستگی از تن​م بیرون نمی​ره.

نمی​دونم ولی احساس می​کنم شاید بچه​داری تو ایران این​قدر سخته و کاش قبل از اینکه بچه​دار می​شدیم از ایران رفته بودیم. دوست داری بچه​ات رو ببری بیرون ولی نمی​دونی کجا بری که هوا آلوده نباشه و بچه مریض نشه. برای خرید یه بسته پمبرز اورجینال باید ده تا داروخانه رو تو این ترافیک بگردی تازه آخر سر با خرید عربی و ترکی​ش ذوق کنی بیایی خونه. باید کل تهران رو بگردی تا یه دست لباس درست حسابی برای بچه​ات پیدا کنی و تازه وقتی پیدا کردی باید سه برابر قیمت واقعی​اش پول بدی بخری. تازه الآن آروشا کوچیکه و من این همه احساس خفگی می​کنم خدا می​دونه برای کلاس​های آموزشی و ... چه​قدر باید زجر بکشم. اصلاً دوست ندارم آروشا این​جا درس بخونه ومدرسه بره چون خودم اون​قدر سختی کشیدم می​فهمم درس خوندن تو ایران یعنی چی. خلاصه اینکه این روزها اصلاً از نظر روحی حالم خوب نیست و همه​ش فکر می​کنم، فکر می​کنم، فکر می​کنم. بعضی​ها می​گن بابا حالا بچه​ت کوچیکه تا اون موقع هم خدا بزرگه خودش کمک می​کنه؛ این جمله برای من مساوی با فحشه که آدم​ها این​قدر راحت از مسئولیت​هاشون رو در قبال بچه​هاشون با یه جمله شونه خالی می​کنند.

توی چند روز گذشته عکس​های آروشا رو از آتلیه گرفتیم. یه شب با آذین دختر دایی​م و دایی سعید و پانیذ و شقایق رفتیم شام بیرون و سینما فیلم جدایی نادر از سیمین رو که مدت​ها بود می خواستیم بریم و فرصت نکرده بودیم. بالاخره رفتیم وخیلی خوشمون اومد. دو بار هم دوتایی تنهایی رفتیم شام بیرون و حسابی خودمون رو تحویل گرفتیم و یه ست جدید ساعت گرفتیم. جالبه که فروشنده​ها فکر می​کردند ما عروس و دامادیم و ما هم کلی می​خندیدیم. چهارشنبه هم رفتیم فیلم ورود آقایان ممنوع، خیلی قشنگ بود ولی قبلش که می​خواستیم بریم آروشا رو بذاریم خونه​ی مامان اینا یه دختره با MVM محکم کوبید به ماشین و یه تکون اساسی به ما داد. تازه می گفت شما مقصرید و شما به من زدید، هر ماشینی هم که رد می​شد می​گفت که ما مقصریم؛ حتی یه آقاهه که رد شد به علی گفت آقا من کارشناس بیمه هستم و شما مقصرید ولی همچنان علی مصمم می​گفت من مقصر نیستم و وقتی برای من توضیح داد دیدم علی راست می​گه. خلاصه وقتی افسر اومد خانومه رو مقصر دونست و یک​بار دیگه بابا علی نشون داد که از همه باهوش​تره. کلاً علی تو این اتفاقات خیلی ریلکسه و فقط گفت فدای سر آروشا. آروشا هم این وسط واسه​ی خودش خوشحال به اطراف نگاه می​کرد و از این​که از ماشین پیاده شده بود ذوق می​کرد. خلاصه با این حال، ما هم شام بیرون​مون رو رفتیم و هم سینما رو.

آروشا این روزها مرتب دست​هاش رو می خوره و اون​قدر خوش​مزه می​خوره که من و علی به​ش می​گیم  یه گاز هم به ما بده! دست​مون رو می​گیره و می​کشه سمت دهن​ش. توجه​ش به اطراف خیلی بیش​تر شده و با دیدن چهره​های ناآشنا بغض می​کنه. وقتی به پشت می​خوابونیم​ش سرش رو بالا میاره و با قدرت تمام خودش رو به سمت جلو می​کشه. جدیداً با خودکار نقاشی می​کشه و حسابی به خط​هایی که کشیده خیره می​شه که این​جور وقت​ها فقط باید خوردش! احتمالاً راست دست باشه و بنابراین در این مورد هم به من نرفته. زیر بغل​ش رو می​گیریم تاتی می​کنه و دوست داره از الآن راه بره. داره تلاش می​کنه شیشه شیرش رو خودش بگیره. تا جایی که می​تونه وقتی باهاش حرف می​زنیم از خودش صدا در میاره. با دیدن پسرها کلی ذوق می کنه که از این بابت من و باباش رو به فکر انداخته!!!

این روزها دائم به پارسال فکر می​کنم و نمی​دونم چرا به جای این​که تو حال زندگی کنم بیشتر تو گذشته​ام. پارسال این روزها اولین روزهای حاملگی​م رو می​گذروندم بدون اینکه خبر داشته باشم که تو دلم یه فرشته کوچولو داره رشد می​کنه و امسال خوشگلک​م رو در آغوش دارم که تو بغل​م نشسته و داره به مانیتور نگاه می​کنه.   

الآن هم علی جون​م از در اومد وما رو هزار تا خوشحال کرد.

این هم دو تا از عکسهای آتلیه آروشا:

 

 

+ نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

صدمین روز تولد

این روزها – روزهای پس از پا به جهان نهادن‌ت را می‌گویم – عجیب به شمردن روزها و ساعت‌ها عادت کرده‌ام. وقتی کسی از من سن تو را می‌پرسد ناخودآگاه ذهن‌م مبدأ زمانی خویش را بر ساعت چهار عصر روز دوشنبه دوازهم اردی‌بهشت میزان می‌کند و باز هم ناخودآگاه – چون زمان‌سنجی خودکار – عقربه زمان را می‌لغزاند تا من سن تو را به دقیقه و در لحظه حساب کنم و بر زبان جاری سازم. بعد پنداری بیدار از خلسه‌ای یا هشیار از نشئه‌ای احساس پدرانه‌ام جایش را دوباره به منطق پدر بودن‌ام می‌دهد و می‌مانم با این همه لحظه‌ی شاد با تو بودن چه بسیار شادی‌ها که کرده‌ام و چه بسیار شادی‌ها که در کنار تو نبودن‌ام از کف داده‌ام.

امروز که این عقربه‌های زمان خودساخته‌ی آدمیان بر ساعت چهار عصر می‌گذشتند دیگر باره قلب‌م حس ناب بودن‌ت را بر ذهن تلنگر زد. امروز تو یک‌صدمین روز را گذراندی بی آن که هنوز بدانی روز و ماه و سال چه مفهومی دارند؛ و من به حال و روز تو غبطه می‌خورم! مرا با خاطره نگاری‌های تو کاری نیست که آنها را مادرت با قلب مهربان و عاشق‌ش تمام و کمال می‌نویسد. من لحظه لحظه خاطره‌های تو را در مقابل دیدگانم می‌گذرانم و یاد تو را تا لحظه‌ای که به یاد می‌توانم آورد می‌گسترم بر تمامی دوران زندگی‌ام و ایمان دارم که زیباترین فرش‌های تاریخ هنر جهان این چنین شاعرانه نمی‌گسترده‌اند. من پرده پرده چشم‌های عریان و بی‌ریایت را پیش خود مرور می‌کنم و باور دارم که دردانه‌های غلتان برنشسته بر دیهیم مغرورترین پادشاهان جهان آرزو می‌کرده‌اند پرتویی از برق چشمان تو را به عاریت می‌توانستند بُرد. من نفس نفس لب‌خنده‌های پاک و بی‌آلایش‌ت را به یاد می‌آورم و سوگند می‌خورم که آن روز که خدا بر آفرینش خود آوای تبارک می‌خواند هنوز لبخند تو را ندیده بود.

آروشا! دختر عزیزتر از جانم! یک‌صدمین روز آذین بستن زندگی‌مان به حضور بی‌نظیرت را صمیمانه گرامی می‌دارم.

+ نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

آروشا سه‌ماهه می‌شود

بله آروشا خانوم ما دوازدهم مرداد سه ماهه شد. شب قبلش همگی خونه‌ی مامان و بابا بودیم و به همین مناسبت با یه کیک کوچولو تولد خوشگلک‌مون رو جشن گرفتیم. هر ماه که من و علی به‌جای آروشا شمع تولدش رو فوت می‌کنیم با تمام وجود آرزو می‌کنم کاش زودتر خود آروشا اون لب‌های خوردنیش رو غنچه کنه و شمعش رو فوت کنه. این روزها دخترمون حسابی شیطونی می‌کنه ودل مامان و باباش رو می‌بره. وقتی باهاش حرف می‌زنیم شروع می‌کنه به جواب دادن وتا جایی که توان داره از خودش صدا در میاره. قربون صداش بشم من.  چند شب پیش از خونه‌ی مامان و بابا اومده بودیم خونه خودمون و آروشا رو گذاشته بودیم تو تختش تا لباس خواب بپوشیم و وسایل آروشا رو مرتب کنیم، وقتی اومدیم ببریمش تو اتاق خودمون دیدیم دخترک چرخیده و داره گوشه ی بالش رو می‌خوره. من و علی از خوشحالی همدیگر رو بغل کرده بودیم و ذوق می‌کردیم انگار آروشا رتبه‌ی یک کنکور شده. خلاصه از فرداش شروع کرد به برگشتن و دیگه نمی‌شه یک لحظه هم تنهاش گذاشت. دیگه هر مدلی که خودش دوست داره لا لا می‌کنه. جدیداً با دیدن غریبه‌ها اول یه کم بغض می‌کنه و بعد از بررسی چهره می‌خنده و دیگه دوست می شه. صبح‌ها وقتی بیدار می‌شه و بهش می‌گم سلام مامی صبحت به خیر، جیغ می‌زنه و می‌خنده و دست و پا می‌زنه و می‌خواد سرش رو از روی بالش بلند کنه. اول یه کم پاهاش رو ورزش میدم و میارمش از اتاق بیرون. خیلی دوست داره جلوش لباس عوض کنیم و براش توضیح بدیم که داریم کجا می ریم و ... همچنان هر روز حموم می‌کنه ویک ربع تو وانش دست وپا می زنه، بهش میگم آروشا اینجوری ادامه بدی می‌تونی استخدام استخر نوزادان بشی ودوست‌هات رو نجات بدی و تازه حقوق هم بگیری. نیشخند

روزهای تعطیل دو سه ساعتی رو تختمون بین من و علی می‌خوابه و حسابی ذوق می‌کنه ولی بقیه‌ی مواقع تو تخت خودش کنار تختمون می‌خوابه. نمی‌خوام عادت کنه پیش ما بخوابه. دوست دارم تا چند ماه دیگه ببرمش تو اتاق خودش چون یه جا یه مطلبی خوندم نوشته بود اگه بچه تا 16 ماهگی نره اتاق خودش بخوابه دیگه تا 10 سالگی نمی‌شه جداش کرد و من دوست ندارم این طوری بشه. کلاً دوست ندارم یه بچه‌ی خیلی وابسته و حساس بزرگ کنم.

 درست از روزی که وارد سه ماهگی شده آموزش رو به طور جدی شروع کردیم. هر روز دو بار DVDهای Your Baby Can Read رو می‌بینه و تصاویر کتاب‌های افزایش هوش نوزادان رو هم نشونش می‌دم. به قول پانیذ تعطیلات تابستانی آروشا تموم شد و درس و مشق شروع شد. اطلاً نمی‌ذارم وقفه بیفته طوری که اگه دوازده شب هم بیاییم خونه و آروشا بیدار باشه اول DVDش رو می بینه بعد می‌خوابونیمش.

هفته‌ی گذشته وقت چکاپ ماهانه‌ی آروشا بود. دکترش ازش راضی بود و گفت همه چیز نرماله و یه قطره‌ی ضد نفخ بلژیکی هم به آروشا هدیه داد و آروشا هم سوغاتی شیراز که مامان و عمه نونوش زحمت کشیده بودند و برای دکتر آروشا خریده بودند رو به دکتر داد و دکتر حسابی سورپرایز شد. دو سه تا از دوست‌های دوران بارداری رو دیدم که زایمان کرده بودند وبا نی‌نی‌هاشون اومده بودند. کلی ذوق کرده بودم و قربون صدقه‌ی نی‌نی‌هاشون می‌رفتم.

دختر داییم آذین از کانادا اومده ایران و دوشنبه خونه‌ی مامانی برای اولین بار آروشا رو دید. کلی براش سوغاتی آورده بود. مرسی آذین جونم خیلی زحمت کشیدید. پنج‌شنبه هم خونه‌ی یکی از دوست‌های گلمون دعوت داشتیم که آروشا رو گذاشتیم خونه‌ی مامان و بابا و دوتایی رفتیم مهمونی. حسابی خوش گذشت. ساعت 2 شب هم رفتیم آروشا رو برداشتیم اومدیم خونه.

نمونه‌ی عکس های آتلیه رو هم هفته‌ی پیش رفتیم دیدیم و سفارش دادیم. هر وقت حاضر شد چند تا می‌ذارم.

فعلاً این دو تا عکس آماتوری رو داشته باشین:

+ نوشته شده در ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()