جهان با تو زیباتر است

آنچه گذشت ...

ما برگشتیم بعد از کلی تأخیر. دوازده روزی که خونه ی مامان وبابا بودم حسابی مشغول بودم.  تمام مدت مامان از آروشا نگهداری می​کرد و کمکم بود .بعضی روزها هم شقایق و پانیذ می​اومدند و کمک می​کردند. یه روز با مامان آروشا رو بردیم دکتر برای چکاپ ماهانه و خدا رو شکر همه چیز نرمال بود. آروشا عینک دکتر رو از جیبش در آورد و دکترش از خنده غش کرده بود و در جواب من که ازش پرسیدم آیا تو این سن احتیاج به بینایی​سنجی هست یا نه دکتر گفت: خانوم این دخترت اگه مشکل بینایی داشت اینطوری جیب من رو نمی​زد. یک شب با مامانی و مامان و علی و آروشا رفتیم شام بیرون و آروشا خیلی دختر خوبی بود. یک شب رفتیم خونه​ی دایی سعید اینا شام. یک شب هم با علی رفتیم بیبی بنتون (Baby Beneton) و برای آروشا لباس​های خوشمل خریدیم. به مناسبت اینکه هفدهم شهریور عروسی عمو حسین و خاله سارا بود یک شب هم رفتیم تندیس و برای من لباس خریدیم و خیلی جالب بود کل خرید من در کمتر از یک ساعت انجام شد. علی هم که حسابی از پیر کاردین دبی خرید کرده بود و لباس نو داشت. از حراج 50 درصدی بنتون هم استفاده کردم و دو جفت هم کفش خریدم. دوبار ایمان و شادی اومدن پیشمون و کلی خوشحالمون کردند. از همه مهمتر اینکه واکسن چهار ماهگی آروشا رو تو همین مدت زدیم و خدا رو شکر این​بار راحت​تر از دفعه​ی قبل بود. تولد چهارماهگی آروشا رو هم خونه​ی مامان اینا گرفتیم و بچه​م وارد ماه پنجم زندگیش شد. رستوران جام جم رو هم که خیلی وقت بود می خواستیم بریم و فرصت نشده بود با مامان و علی و آروشا رفتیم ولی آروشا مرتب می خواست بچرخه وتماشا کنه؛ تمام مدت علی با کالسکه دور می​زد و موقع برگشتن  تو ماشین خوابش برد. بابا فرشید هم از چین برگشتند و با این​که هر روز پای تلفن صدای آروشا رو می​شنید حسابی دلتنگ شده بود و آروشا هم وقتی بابا رو دید دست​هاش رو باز کرد بره بغل بابا. آروشا خانوم سوغاتی هم گرفتند.

دیگه اینکه با توجه به اینکه عروسی بود و من از شیراز مهمون داشتم دو سه روز آخر رو مشغول کارهام بودم. یه روز اومدیم خونه و حسابی با علی تمیز کاری کردیم. یه شب رفتیم هایپراستار خرید کردیم و شب آخر هم سفارش میوه دادیم و نون و ماست و شیر و... خریدیم. روزآخر هم من اومدم خونه و به خرده​کاری​هام رسیدم مثل شستن میوه​ها و درست کردن سالاد برای سه روز و پر کردن ظرف مرباها و ... می​خواستم همه چیز حسابی مرتب باشه که وقتی مامان و بابا و بهنوش و رضا اومدن بیشتر بشینیم و راحت باشیم تا تو آشپزخانه. حتی ماهیچه​ی نهار روز بعد رو هم پختم. برعکس دفعه​ی قبل که همه​ی غذاها رو از بیرون گرفتیم، این بار به خواست پدر شوهر گلم، همه​ی غذاها رو خودم پختم و از انصاف نگذریم یکی از یکی بهتر می شد. (البته اینطور می​گفتن)

یه شب با مامان اینا رفتیم شام بیرون و یه گشتی هم هایپراستار زدیم و دسرمون رو قهوه​دانه خوردیم و اومدیم خونه. یه شب من و مامان و بهنوش رفتیم خونه​ی سارا جون و عمو حسین و جهیزیه​شون رو دیدیم. روز پنج​شنبه هم آروشا رو گذاشتیم پیش شقایق و رفتیم آرایشگاه برای موهامون و اومدیم خونه آرایش کردیم و حاضر شدیم. عمو حسین و خاله سارا با یه جشن خودمونی زندگی مشترک​شون رو زیر یک سقف شروع کردند. امیدواریم همه​ی شب​های زندگی​شون شاد وپر خنده باشه. این چند روزه که مامان اینا پیش ما بودند واقعاً خوش گذشت و کلی از دست عمو رضا خندیدیم. آروشا هم مرتب تو بغل می​چرخید و روزی دوبار تو بغل بابا محمدش CDهاش رو می​دید.

 خبر خوب اینکه عمه نونوش درس​خون و زرنگ فوق لیسانس دانشگاه شهید بهشتی روزانه قبول شده و به​زودی میاد تهران و ما رو یک دنیا خوشحال می​کنه. بهش می​گم تو این مدت کلی هم بچه​داری یاد می​گیری و همین طور نکات خانه​داری. البته دوست داره بره خوابگاه ولی هر چی باشه بیشتر می​بینمش. مامان اینا جمعه برگشتند شیراز و این بار جدا شدن از آروشا براشون سخت​تر بود. جاشون حسابی تو خونه​ی ما خالیه.

اما... از همه مهمتر اینکه سه​شنبه پانزدهم شهریور ماه دهمین سالگرد عقدمون بود و علی جون با خرید ده شاخه گل مریم و یک عدد کیک خوشمزه با شمع ده و کادو، سورپرایزمون کرد. اون شب رو با مهمون​های شیرازی​مون جشن گرفتیم و کلی کادو گیرمون اومد. علی هم مرتب می​گفت نازنین ممنونم که با من عروسی کردی و وقتی فرادش از تو سمینار زنگ زد دوباره گفت ممنونم که با من عروسی کردی! دیگه شدیم بودیم سوژه​ی بابای علی و حسابی از این بابت خندیدیم. بابا می گفت دلم برای اونایی که دارند تو سمینار به سخنرانی علی گوش می​دن می​سوزه. امسال سالگرد عقدمون با حضور دختر عزیزمون رنگ و بوی دیگه​ای داشت. شمع​مون رو هم با آروشا فوت کردیم. پارسال همون روز فهمیده بودم حامله​م و اون چند روز مرتب یاد پارسال می​کردیم.

یکشنبه ودوشنبه هم مشغول خونه​تکونی بودم و از اونجایی که کارگر همیشگی نیومد حسابی کُزِت شده بودم و برای اولین بار کف آشپزخونه رو هم خودم شستم. سرایدارمون اومد شیشه​ها رو تمیز کرد و مبل حال رو هم دادم با دستگاه شستند. من همیشه دوبار در سال خونه​تکونی می کنم یک​بار برای عید و یک​بار برای مهر ولی این​بار بیشتر کارها رو خودم کردم. به علی می​گفتم اندازه​ی آقا شعبان کار کردم. الآن همه​ی خونه برق می​زنه. به​خصوص اتاق خوشگلک.

سه​شنبه بعد از دو هفته رفتم استخر و ورزش و حسابی کالری سوزوندم و کلی با دوست​های گلم گفتیم و خندیدیم. دلم براشون تنگ شده بود.

دایی سعید وشقایق و پانیذ رفتند مالزی و جاشون خالیه. اونقدر که همه​ش فکر می​کنم وقتی کارشون درست شد و رفتند کانادا من چه​کار کنم. هر شب وقتی از در خونشون رد می​شیم و برق​هاشون خاموشه، دلم می​گیره.

دیشب توی بی​بی​سی دیدیم که کالسکه​ی آروشا برنده​ی بهترین طراحی تو سال گذشته شده و به​عنوان نسل جدیدی از کالسکه به بازار معرفی شده و از این بابت کلی ذوق کردیم که اگه برای خریدش خیلی وسواس به​خرج دادیم ولی انتخابمون درست بوده.

 

+ نوشته شده در ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()