جهان با تو زیباتر است

شروع بیست و نه سالگی

روز تولدم آروشا با عطسه و سرفه از خواب بیدار شد. بعد از تماس با دکترش و گرفتن دستورات لازم نزدیک ظهر بود که به سرماخوردگی اسهال هم اضافه شد. بچه​م حسابی بی​حال شده بود. از یه طرف مامان​م برای شب مهمون دعوت کرده بود از یه طرف خودم اصلاً حوصله​ی تولد بازی نداشتم. هر مدلی بود تا بعدازظهر به همراه بهنوش از آروشا نگهداری کردیم و کم کم حالش بهتر شد. دیگه حاضر شدیم و رفتیم خونه​ی مامان اینا. علی جون زحمت کشیده بود و برام کیک مورد علاقه​م رو از پوپک گرفته بود به همراه گل و کادو. حدودپونزده نفر مهمون داشتیم و مامان حسابی تو زحمت افتاده بود. کادو هم همه برام پول آورده بودند. با اینکه روز سختی رو گذرنده بودم ولی شب خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت.امسال اولین تولد سه نفری بود. البته پارسال آروشا تو شکمم بود وحدود یک سانت بود. فردای اون روز هم آروشا اسهال داشت و دیگه رفتیم دکتر و آزمایش تا اینکه خیالمون راحت بشه که مشکلی نیست. پنج​شنبه شب هم با دو تا از دوستای قدیمی​مون قرار داشتیم که تا ساعت دو شب با هاشون بودیم. 

آروشا این روزها خیلی شیطون شده و از صبح تا شب بازی می​خواد. وقتی باباش خونه باشه یک لحظه نمی​خواد از باباش دور باشه و همه​ش دوست داره با علی باشه. خلاصه هوویی شده برای خودش. باباش هم که از صبح تا شب قربون صدقش می​ره.

مامان به همراه عمه سرور یکشنبه دارند می​رن مسافرت و ما دوباره کوچ می کنیم خونه​ی مامان و بابا. همیشه هر وقت مامان اینا میرن مسافرت من اولش می​گم من چیزی لازم ندارم و فقط خوش بگذرونید ولی روزی می​خوان برن لیست من از همه طولانی​تره. الآن هم که دیگه آروشا اومده و بیشتر خریدها برای آروشا خانومه. نیشخند

خلاصه اینکه حدودیک هفته​ای خونه نیستیم و می​ریم که بابا تنها نباشه. فکر کنم تا مامان برگرده حسابی حوصله​م سر بره ولی شقایق قول داده هر روز بیاد. شادی و ایمان هم میان پیشمون و بهمون سر می​زنن. احتمالاً یکی دو جا هم دعوت بشیم. بقیه مواقع هم یا از بیرون غذا می​گیریم یا آشپزی می کنم. مامان کلی فریزر برامون پر کرده که همه چیز آماده باشه.

  از دوست​های گلم بابت تبریکاشون خیلی ممنونم.

علی عزیزم! ممنونتم برای همه​ی مهربونی​هات. ماچ

+ نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سال‌روز تولد "مامان نازنین"

این روزها در دل‌م حال و هوای تولدت دیگر گونه است. این روزها، ناخودآگاه مرا به یاد شب‌های بی‌دریغ بیداری‌ات می‌اندازد و به ذهن‌م تلنگر می‌زند که خودت نیز بیست و هشت سال پیش با آمدن زیبای‌ت تمامی این روزها و شب‌ها را با تمام شیرینی و زحمت‌ش به مادر و پدر عزیزت بخشیدی.

افسوس که در تقلید مهربانی‌ت به گرد پای طوطیان تقلبی هم نمی‌رسم. بدان که با تمام سختی‌هایی که در بذل عشق سرشار این روزهای‌ت به دلبندمان در شب‌زنده‌داری‌ها و روزخسته‌ماندن‌ها تحمل می‌کنی زیباترین و به‌یادماندنی‌ترین سال‌روز تولدت را جشن می‌گیری؛ چون من عاشقانه‌تر از هر سال دوست‌ت دارم و خاضعانه‌تر از همیشه دست مهرآفرین‌ت را بوسه می‌زنم.

امسال از خودم شعری برای‌ت نگفته‌ام؛ اما یکی از زیباترین عاشقانه‌های سعدی بزرگ را نثارت می‌کنم:

بگـــذار تا مُـــقـــابل روی تــــو بــــــگذریم        دزدیـــده در شـــمایل خـوب تو بنـــگریــم

شوق‌ست در جــدایی و جـورست در نظر       هم جــور به، که طاقت شـوق‌ت نیاوریــم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست      بازآ کــه روی در قـــدمــان‌ت بگــــستریـــم

ما را سری‌ست با تو که گر خلــــق روزگار      دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریــم

گـــفتی ز خاک بیش‌ترند اهل عـــشق من     از خاک بیش‌تر نه کــه از خاک کــــم‌تریــم

ما با توایم و با تـو نه‌ایم، اینت بوالعــجـــب      در حلقه‌ایم با تو و چـــون حلـــقه بر دریــم

نه بوی مهر می‌شــــنویم از تو ای عـجـب     نـه روی آن کــه مـهــر دگـر کـس بپــروریـم

از دشمنان برند شکــایت به دوســـــــتـان     چون دوست دشمن‌ست شکایت کجا بریم

ما خـــود نمـــی‌رویم دوان در قفــــای کس    آن مـــی‌برد که مــــا به کمند وی انــــدریم

سعدی تو کیـــستی که در این حلقه کمند   چـــندان فــــتاده‌اند که ما صـــــید لاغـــریم

نازنین عزیزتر از جان‌م، تولدت مبارک

+ نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

"جهان با تو زیباتر است" یک‌ساله می‌شود

امروز دوازدهم مهرماه تولد یک‌سالگی وبلاگ آروشا جونه که درست مصادف شد با تولد پنج ماهگی دخملک. پارسال این روزها چه حال و هوایی داشتم. هنوز تو شوک حاملگی بودم و باور نی‌نی‌دار شدن برام سخت بود و امسال نی‌نی پنج ماهه تو بغلم دارم. این روزها خیلی به پارسال همین موقع‌ها فکر می‌کنم و به نظرم با این‌که حاملگی روزهای سختیه ولی شیرینی خاص خودش رو داره و وقتی تموم می‌شه تازه آدم فکر می‌کنه کاش قدر اون روزها رو بیشتر می‌دونست.خلاصه یک سال گذشت؛ یک سال پر از هیجان همراه با استرس و خوشحالی. امشب قراره برای آروشا خانوم تولد پنج ماهگی بگیریم و خونه‌ی مامان اینا جمع بشیم.

آروشا خانوم دومین مسافرت‌ش رو هم به خوبی تجربه کرد و برامون خاطره‌ای خوب به جا گذاشت. چهارشنبه ساعت پنج صبح حرکت کردیم و ساعت ده صبح رسیدیم و چون آروشا تمام مدت خواب بود و عمه بهنوش عقب نشسته بود و مواظب آروشا بود من و علی تونستیم کلی از هوای ابری و مه‌آلود جاده لذت ببریم و انرژی بگیریم. قبل از رفتن قرار گذاشته بودیم که از چند تا داروخانه تو شمال برای پمپرز آلمانی سوال کنیم که شاید از قبل داشته باشند. بعد از خوردن صبحانه بابا علی تمام داروخانه‌های بین چالوس تا رامسر رو سوال کرد و به این ترتیب تمام پمپرزهای موجود در مسیر خریداری شد و آروشا حداقل تا سه‌ماه دیگه پمپرز آلمانی داره. با یه ماشین پر از پمپرز خوشحال و با افتخار رسیدیم. آروشا دیگه بیدار شده بود و با هیجان اطرافش رو نگاه می‌کرد و ذوق می‌کرد. بابام هم دم در بود تا زودتر آروشا رو ببینه و بغل کنه. آروشا با قدرت تمام هر چی برگ و گل و پرتغال به درخت‌ها بود می‌کشید و سعی می‌کرد بخوره. فهمیده بود بیرون خیلی قشنگه تو خونه نمی‌موند و دوست داشت همه‌ش تو حیاط بچرخه. بچه‌م کلی ذوق کرده بود .

سر کوچه یه آتلیه باز شده بود و فرداش که علی رفته بود آروشا رو بیرون بگردونه با عکاسه صحبت کرده بود تا از آروشا تو فضای باز عکس بگیره. ساعت سه بعد از ظهر رفتیم عکاس رو برداشتیم و به همراه بهنوش و چند دست لباس راهی شدیم. اول چند تا تو حیاط گرفتیم و بعد رفتیم لب دریا ولی چون هوا بارونی شد عکس‌ها کمی تاریک شد اما در کل تونستیم حدود شصت تا عکس از آروشا بگیریم. موقع تعویض لباس آروشا و آماده کردنش، عکاس مرتب عکس می‌گرفت که باعث می‌شد عکس‌ها خیلی طبیعی باشند. آخر سر هم فایل دیجیتال همه‌ی عکس‌ها رو بهمون داد. حالا اگه تهران بود خدا تومن باید می دادی تا طرف با ناز فایل دیجیتال دو سه تا از عکس ها رو بهمون می‌داد. قرار شد از این به بعد هر دفعه ببریمش.

بعدازظهرها هم من و بهنوش و علی می‌رفتیم بیرون می‌گشتیم و در کل با اینکه مسافرت کوتاهی بود ولی مثبت بود. موقع برگشتن ساعت ده صبح  حرکت کردیم وچون تازه آروشا از خواب بیدار شده بود می‌خواست بازی کنه و تو ماشین بهانه‌گیری می‌کرد و مجبور بودیم مرتب وایستیم و آروشا رو ببریم بیرون و دوباره راه بیفتیم. این باعث شد کمی خسته بشیم. فکر کنم علی تا تهران بیش از صد بار برای آروشا غزل سعدی رو که دوست داره خوند که آروشا گریه نکنه. تا علی ساکت می‌شد آروشا شروع می‌کرد. دیگه من و بهنوش هم همراهی می کردیم تا علی خسته نشه. پنج‌شنبه هم به مناسبت روز دختر براش یه بلوز شلوار تو خونه‌ای از ایران کتان خریدیم، که وقتی اومدیم خونه همه گفتند این که پسرونه ست.

امروزهم بابا اومد آروشا رو برد تا بتونم برم استخر. چند تا از دوستام نیومده بودن ولی در کل بد نبود. وزنم هم رو 51 کیلو مونده وپایین نمیاد. انگار باید این دو کیلو رو به عنوان خاطره‌ی زایمان با خودم یدک بکشم. باید یه کم کمتر بخورم.

پانیذ اینا هم از مالزی برگشتند وکلی برای آروشا سوغاتی‌های خوشگل آوردند. شوهر عمه‌ام هم از کانادا اومده و باز خوش به حال آروشا شد.

این هم چند تا عکس از اتاق آروشا برای دوستان گلی که درخواست کرده بودند:

+ نوشته شده در ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

مامان نازنین فوق لیسانس می‌شود!

عنوانم مثل فیلم‌های صمد شد. مثلاً صمد آرتیست می‌شود. صمد به مدرسه می رود و ... حالا مامان نازنین  فوق لیسانس می‌شود. بگذریم، شنبه‌ی هفته‌ی گذشته وقتی بابا اومد آروشا رو برد، یک‌دفعه تصمیم گرفتم برم دنبال مدرکم. سریع حاضر شدم زنگ زدم آژانس و اول رفتم ساختمون مرکزی دانشگاه آزاد و مدرک فوق لیسانسم رو گرفتم و گواهی موقت تحصیلی لیسانسم رو که تو پرونده جا مونده بود رو هم گرفتم و از اونجا مستقیم رفتم دانشگاه تهران که لیسانسم رو هم بگیرم دیدم ساختمان ستادی بسته‌س و رو درش زده منتقل شده کنار سینما بهمن. از اونجا سریع رفتم ساختمان جدید و دیدم دارند اسباب کشی می‌کنند و حسابی به هم ریخته‌س. خلاصه بعد از کلی معطلی مدرک لیسانسم رو که چهار سال بود آماده بود، ولی چون گواهی موقت‌م دست دانشگاه آزاد بود نتونسته بودم بگیرم، گرفتم و در عرض یک ساعت من هم لیسانس گرفتم و هم فوق لیسانس. وقتی اومدم خونه احساس می کردم یه بار سنگین از رو دوشم برداشتند و پیش خودم گفتم من تازه الآن باید حامله می‌شدم که هیچ کاری ندارم نه پارسال که دائم نگرانی پایان‌نامه و برو و بیای دانشگاه و پالایشگاه داشتم. بعد از ظهر که علی اومد خونه کلی خوشحال شد و تبریک گفت. چهارشنبه شب هم مامان و بابا و دایی سعید اینا رو دعوت کردیم شام بیرون و سور دادیم. بعضی از دوستام می‌گن نازنین ناراحت نیستی با فوق لیسانس نشستی تو خونه و بچه‌داری می‌کنی! باید بگم من افتخار می کنم که الآن تمام وقتم رو در اختیار بچه‌م میذارم و برای من هیچ حقوق و دستمزدی باارزش‌تر از این نیست که بتونم سوادم رو در اختیار دخترم بذارم و از درکنارش بودن لذت ببرم. مشاورم می گفت ما معتقدیم که اگر مادر متخصص هم باشه باید 5 سال کارش رو تعطیل کنه و در کنار فرزندش باشه. چون می‌تونه نبود مادر صدمات جبران ناپذیری رو به روح و روان بچه بزنه که تو بزرگسالی خودش رو نشون می‌ده. این روزها که آروشا من رو بیشتر می‌شناسه سعی می‌کنم بیشتر در کنارش باشم و به‌جز مواقعی که کار ضروری دارم خونه‌ی خودمونه. صبح تا هر ساعتی که دوست داره می‌خوابه و وقتی بیدار می‌شه با دیدن من از خوشحالی جیغ می‌زنه. اول می‌برمش دستشویی صورت و دست و پاهاش رو می‌شورم و به‌ش صبح‌به‌خیر می‌گم. بعد لباس‌هاش رو عوض می‌کنم و دیگه تا بعدازظهر حسابی باهاش بازی می‌کنم. سعی می‌کنیم تا جای ممکن تو خونه انگلیسی صحبت کنیم که گوش دخترک به زبان انگلیسی آشنا بشه. بابا علی همچنان مرتب برای آروشا غزل سعدی و حافظ می‌خونه و لالایی‌های دخترم یا این اشعاره و یا شعرهای کلاسیک انگلیسی. جالبه که حسابی هر دو رو دوست داره و با شنیدن‌شون آروم می‌شه.

آروشا این روزها خیلی بامزه شده و دوست داره با زبون خودش جوابمون رو بده. وقتی می‌ذارمش تو تختش در عرض دو دقیقه تمام تختش رو به هم می‌ریزه. مرتب دوتا پاهاش رو تا جایی که می‌تونه میاره بالا و محکم می‌زنه زمین و از این‌کارش ذوق می‌کنه. هر وقت نگاهش می کنم به من می‌خنده. عاشق اینه که در کمد لباش‌هاش رو باز کنم و ببرمش وسط لباس‌ها تا دونه دونه اون‌ها رو بکشه و نگاه کنه. هر وقت می‌خوایم بریم بیرون می‌برمش تو کمدش و ازش می‌پرسم چی دوست داره بپوشه، با این‌که قراره خودم لباسش رو انتخاب کنم. لپ‌هاش رو باد می‌کنه و با فشار و صدا بادش رو خالی می‌کنه. هر چیزی که دستش می‌دیم اول می‌کنه تو دهان‌ش. جدیداً موقع غذا خوردن به ما حسابی دقت می‌کنه و آب دهنش رو قورت می‌ده. بعضی وقت‌ها جیغ می‌زنه و از غذای ما می‌خواد. دیگه یواشکی غذا می‌خوریم که بچه‌م دلش نخواد.

چهارشنبه وقت چکاپ ماهانه آروشا بود و به همراه بابا رفتیم دکتر و همه چیز نرمال بود . دکتر گفت می‌تونیم روزی چند تا قاشق آب سیب بهش بدیم. این دخمل شکموی ما هم عاشق سیب شده و حسابی با ملچ و مولوچ می‌خوره.

من هم که صبح تا شب مشغول آروشا هستم و مرتب کردن لباس‌هاش و... تمام لباس‌های آروشا رو اتو می‌کنم حتی پیش‌بندها وجوراب‌ها و لباس-تو-خونه‌ای‌ها. روزی چند بار شیشه شیرها حسابی استریل می‌شه. با این حال سعی می کنم تا جای ممکن روال زندگی مثل قبل باشه. همیشه خونه مرتب باشه، به خودم برسم، به علی برسم، و...

برای اینکه بچه‌ی خوشحال و سرحالی داشته باشم اول باید خودم خوشحال باشم و برای همین منظور باید بعضی روزها برای خودم وقت بذارم و به علایق شخصی‌م برسم که از جمله‌ی اونها ورزش کردنه. بعضی وقت ها هم دوست دارم فقط رو کاناپه‌ی جلوی تلویزیون بخوابم و بی‌هدف کانال عوض کنم، یا بشینم لاک بزنم و... همه‌ی این‌ها رو مدیون مامان و بابام هستم که به من کمک می‌کنند. دست‌شون رو می‌بوسم.

تابستان تموم شد و وارد پاییز شدیم. هوا هوای مهر و مدرسه ست. خیلی خودم رو از اون روزها دور نمی‌بینم، که چند روز مونده بود مدرسه‌ها باز شه هر روز روپوش نوی مدرسه رو می‌پوشیدم و کیفم رو می‌انداختم و روزی صد بار جامدادی ودفترهام رو نگاه می‌کردم. همیشه من یک درس از همه‌ی کتاب‌ها رو می‌خوندم ومامان ازم می‌پرسید که از روز اول از همه‌ی بچه‌ها جلوتر باشم و همه بدونند شاگرد اول کلاس منم. چه حال و هوایی داشت اون روزها و چه‌قدر مامان مشوق من بود و همیشه ازم تعریف می‌کرد که نازنین همه چیزش اوله و ... من هم باورم می‌شد و دائم در حال تلاش کردن بودم. سالی سه چهار بار مامان جلد همه‌ی کتاب‌هام رو عوض می‌کرد و برام پروانه درست می‌کرد و رو کتاب‌هام می‌چسبوند. من خیلی شاگرد تیزهوشی نبودم ولی اون‌قدر مامانم و بابام به من اعتماد به نفس می‌دادند و بزرگم می‌کردند که باورم شده بود فقط من می‌تونم شاگرد اول مدرسه باشم.

 مهر ماه منه. توی مهر ماه متولد شدم و توی مهر ماه برای اولین بار عشق زندگی‌م رو دیدم و عاشق شدم. این روزها دلم می خواد چشمم رو ببندم و به دوازده سیزده سال پیش برگردم و دانش‌آموز باشم و بچگی کنم و ...

مامان و بابا رفتند شمال و قراره من و علی و آروشا به همراه عمه نونوش آخر هفته بریم و تجربه‌ای از سفر با آروشا البته با ماشین داشته باشیم. این چند روز تعطیلی گذشته رو هم یک شب خونه‌ی عمه سرور دعوت داشتیم و همه جمع بودیم و کلی خوش گذشت ولی اون‌قدر جای زن عموم خالی بود که احساس می‌کردم دارند من رو خفه می‌کنند؛ وقتی به پارسال همین موقع فکر می کردم که زن عموم مرتب به من می گفت چی بخورم و مواظب خودم باشم. خیلی به نبودش فکر می‌کنم. یک شب هم با مامان و بابا و آروشا رفتیم بیرون. یک شب هم خونه‌ی مامان اینا بودیم.

پنج‌شنبه با علی رفتیم برای آروشا حساب بانکی باز کردیم، حدود ده میلیون تومان براش کادویی جمع شده بود. با پول سالانه که قراره براش بریزیم، پنج سالگی چهل میلیون تومان پول و وام داره که اگه بشه اون موقع یه پولی هم بزاریم روش براش زمین بخریم. شاید هم پول‌هاش رو داد به مامان باباش.

به یاد سه ماه پیش چند عکس از دو ماهگی آروشا ...

 

 

 

+ نوشته شده در ٥ مهر ۱۳٩٠ ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()