جهان با تو زیباتر است

نخستین دلتنگی پدرانه!

دلبند عزیزمان آروشا جان!

فردا تو دویست روزه می‌شوی! این روزهای زیبای با تو بودن چقدر زود می‌گذرند؛ به قول دوستی نمی‌دانم هر روز که سپری می‌شود یک روز از با تو بودن‌م کم می‌شود یا یک روز به آن افزون می‌گردد؟! اما با تو بودن و به تو فکر کردن مفهوم زمان را نیز در خود فرو می‌ریزد. وقتی که با تو هستم به تنها چیزی که نمی‌اندیشم زمان و وقت است. و درست وقتی که تو را نمی‌بینم دقایق و ساعات طولانی می‌شوند، سخت و کند می‌گذرند و هر کاری می‌کنم بار زمان سنگینی‌اش را از دوشم بر نمی‌دارد. مثل همین لحظاتی که دارم می‌نویسم و چهره‌ی زیبای تو در برابرم می‌آید و می‌رود؛ و من منگ و گیج حتی در جستجوی واژگان با خود کلنجار می‌روم. می‌دانم که در کنار مادر بی‌همتای عزیز و عاشقت، پدربزرگ و مادربزرگ مهربانت و عمه و عموی دوست‌داشتنی‌ات به تو خوش می‌گذرد. می‌دانم که نمی‌دانی به یاد آوردن یعنی چه ولی اگر مرا به یاد آوردی، از همان لبخندهای دلبرانه‌ات نثارشان کن و بدان که تا ساعاتی دیگر در آغوشت خواهم کشید و دوباره گرمای وجودت را بر قلب بی‌تاب‌م از نزدیک حس خواهم کرد.

با همه وجودم تو را دوست دارم!

+ نوشته شده در ٢٧ آبان ۱۳٩٠ ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

بیست و هشت هفتگی

آروشا خانوم ما این جمعه آینده (بیست و هشت آبان ماه) دویست روزه می​شه. خیلی داره زود می​گذره؛ فکر کنم چشم به هم بذارم یک​ساله شده. پارسال این موقع​ها هفته​ی شانزدهم حاملگی رو می​گذروندم و مشغول کارهای پایان​نامه بودم. آروشا این روزها خیلی بامزه شده، تا جایی که بتونم باهاش بازی می​کنم و با بازی و خنده به​ش غذا می​دم و حموم​ش می​کنم. کلاً دارم یه​جورایی سعی می​کنم نهایت لذت رو از این روزها ببرم با وجود خستگی​هایی که دارم. خدا رو شکر خواب شب​ش بهتر شده و کمتر بیدار می​شه. همین باعث شده خودم هم حالم بهتر باشه. سوپ هم به غذاش اضافه شده که بعدازظهرها می​خوره. حسابی شیطون شده و می​خواد تا آخرین لحظه قبل از خواب بازی کنه. وقتی کاملاً انرژی​ش تخلیه شد می​خوابه.

هفته​ی گذشته هم به خوبی سپری شد و آروشا اولین برف زندگی​ش رو تجربه کرد. هوا خیلی سرد شد و مجبور بودیم بیرون که می​ریم حسابی لباس گرم تنش کنیم؛ از این بابت خیلی عصبانی می​شه و دوست نداره زیاد لباس بپوشه. دوشنبه هم تعطیل بود و به همین خاطر یکشنبه شب با دوتا از دوست​های گلمون رفتیم شام بیرون (رستوران ایتالیایی ژوانی) و بعد از اون هم آروشا رو برداشتیم اومدیم خونه​ی ما و تا نصف شب گفتیم و خندیدیم. واقعاً خوش گذشت. پنجشنبه شب هم عمو حسین و خاله سارا رو دعوت کردیم به همراه عمه بهنوش اومدن پیشمون و از اونجایی که جو گیر شده بودم شام پاستای تورینو با سالاد سیزر و نون سیر و استیک درست کردم که نتیجه​ی کار رضایت بخش بود و شب خوبی رو کنارشون گذروندیم.

مامان و بابای علی حسابی دلشون برای آروشا تنگ شده و به همین خاطر فردا دارم با بهنوش و آروشا می​رم شیراز و تا آخر هفته می​مونم. علی می​گه نمی​دونم می​تونم دوری آروشا رو تحمل کنم یا نه. خودم هم یه کم استرس دارم و اولین باره آروشا رو از باباش اینقدر دور می​کنم. امروز هم مامان از صبح اومد خونه​مون که آروشا رو نگه داره تا چمدون ببندم. چقدر یه بچه وسایل لازم داره برای مسافرت رفتن! من همیشه وقتی می​رم مسافرت کلی برای خودم لباس و ... برمی​دارم؛ اما از وقتی بچه​دار شدم دیگه جایی برای خودم نمونده. مخصوصاً اینکه علی هم نیست و من و بهنوش می​مونیم و چمدون​ها. امشب هم تولد بهنوشه که قرارشد شیراز بگیریم. تا الآن تو این ده ساله بدون علی شیراز نرفتم و مرتب بهنوش من رو اذیت میکنه و می گه قراره معنی واقعی خواهر شوهر و مادر شوهر رو بهت نشون بدیم. شیطان

پس تا گزارش سفرنامه​ی شیراز بای بای

+ نوشته شده در ٢۱ آبان ۱۳٩٠ ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

نیم سالگی

دیروز پنجشنبه دوازدهم آبان ماه آروشا خانوم ما شش ماهه شد. دیگه عروسکم می​تونه غذا بخوره و دو سه روزه از لعاب برنج شروع کرده و از دیشب حریره بادام هم اضافه شده. چون ماه​های اولیه​ی تولد آروشا سی ویک روزه بود، سه​شنبه واکسن شش ماهگی رو زدیم و خدا رو شکر خیلی سخت نگذشت ولی این​بار موقع زدن واکسن بیشتر از دفعه​ی قبل گریه کرد و من هم طبق معمول از اتاق اومده بودم بیرون. شب رو خونه​ی مامان اینا خوابیدم و چهارشنبه شب اومدیم خونه. دیشب هم برای آروشا تولد گرفتیم. آروشا حسابی شیطون شده و مرتب سوژه​ی جدید می​خواد، وقتی از رو زمین بلندش می​کنیم یه اسباب​بازی با خودش برمی​داره که موقعی که داره تو خونه می​چرخه با اون مشغول باشه. انگشت​های دستش رو مرتب باز و بسته می​کنه و همه چیز رو می​گیره. دوست داره زیر بغلش رو بگیریم راه بره. جدیداً یاد گرفته بای​بای می​کنه البته از هر ده باری که می گیم آروشا بای​بای کن، یکی دو بارش رو انجام می​ده. خیلی تلاش می​کنه چهار دست و پا راه بره. حسابی قِل می​خوره طوری که اگه ولش کنیم از زیر میز و رو سنگ​ها سر در میاره. بدون کمک برای چند لحظه می​شینه ولی بعدش از یه طرف غش می​کنه ولی با بالش راحت می​شینه.  همچنان درس​هاش رو می خونه و از این بابت مامان و باباش ازش راضی هستن. درست روز تولد شش ماهگیش موش شد و آنقدر بامزه لب​هاش رو جمع می​کنه و رو بینیش چین میندازه و تند تند نفس می​کشه، که صد بار بهش گفتیم آروشا موش شو. وقتی کیک تولدش رو دید چنگ زد تو کیکش و ما هم گذاشتیم هر کاری دوست داره با کیکش بکنه و بعد از اون کیک له شده توسط آروشا رو خوردیم. بابا می​گفت اون قسمتی رو که آروشا چنگ زده به من بده چون خوشمزه​تره. کلاً چند روزه خیلی بهانه​گیر شده و مرتب نق می​زنه، حتی وقتی بغلش می​کنیم هم نق می​زنه. دفعه​ی پیش هم که واکسن زده بودیم تا چند روز همین طوری بود. خواب شبش هم خیلی خوب نیست و تا صبح بیست بار پا می​شه. صبح که از خواب پا می​شم احساس می​کنم کتک خوردم و تمام بدنم خُرد شده. انگشت​های دستم هم درد می​کنه و بعضی وقت​ها واقعاً قدرت بغل کردن آروشا رو ندارم. تازه خوبه این همه کمک دارم وگرنه نمی​دونم چه​کار می​کردم. شاید یه پرستار برای سه روز هفته بگیرم که تو خونه کمکم باشه و سه روز دیگه هم یا خونه ی مامان و بابا هستم ویا علی خونه​ست. من نخوابیدن شب خیلی اذیتم می​کنه. اگه روزی برسه که آروشا شب تا صبح بخوابه فکر کنم خیلی بچه​داری برام راحت​تر بشه. خلاصه این مدت حسابی مشغول بودم و نرسیدم پست جدید بذارم.

مامان و عمه سرور از سفر ترکیه برگشتند و حسابی بهشون خوش گذشته بود. مامان می​گفت بچه​ی کوچک​تر از آروشا رو هم آورده بودند و تو هم می​تونستی بیای. ولی آخه به نظر من آدم مجبور که نیست، می​دونم با بچه خیلی سخته به​خصوص که علی هم نباشه. یک هفته​ای که خونه​ی مامان اینا بودم برعکس تصورم اصلاً حوصله ام سر نرفت و هر شب یا ایمان و شادی اونجا بودن یا شقایق و سعید و پانیذ یا علی و عادل پسر عمه​هام. در کل بد نگذشت و روزهایی که بابا خونه بود از آروشا نگهداری می​کرد. یه شب رفتیم خونه​ی دایی سعید اینا، یه شب هم رفتیم بیرون. پنج​شنبه شبش هم تو یه ظرف مسی قدیمی آبگوشت با گوشت تازه درست کردم و گذاشتم تا ظهر فرداش با حرارت کم پخت. هوا هم بارونی بود، شقایق و سعید و پانیذ هم اومدن، علی و آروشا هم رفتن نون سنگک تازه خریدن، تو ظرف چینی بزرگ هم دوغ ریختم با سبزی​های عطری. جای همه​ی دوستان خالی بود و از همه بیشتر جای مامانم. روز دومی که مامان رفته بود بابا می​گه نازنین مامانت چند روزه رفته میگم بابا دیروز صبح زود رفتند. میگه احساس می کنم صد ساله رفته. گفتم حالا که دلت برای مامان تنگ شده پاشو با هم ویترین پذیرایی رو تمیز کنیم که مامان خیلی وقته می​خواد تمیز کنه وقت نمی​شه. خلاصه همه​ی ویترین رو خالی کردم و ظرف​هاش رو شستم بابا هم شیشه​هاش رو حسابی تمیز کرد و چیدیم. بعد هم یه روز دیگه یخچال رو خالی کردم و حسابی تمیز کردم. به این ترتیب هر روز یکی از اتاق خواب​ها و در نهایت روز قبل از اومدن مامان شادی جون زحمت کشید کارگرشون رو فرستاد و خودش هم اومد کمک. شقایق هم آروشا رو نگه داشت و تا شب همه​ی خونه رو تمیز کردیم. یه چیزی در حد خونه تکونی شد. یکشنبه هم علی کیک خرید، شقایق شام درست کرد و آورد. بابا هم رفت گل خرید، می گم بابا گل مریم بخر با رزهای نباتی، می​گه بهتره گل زرد بخرم که نشانه​ی عشقه، می​گم بابا گل قرمز نشانه​ی عشقه نه زرد ولی شما رزهای نباتی بخر. وقتی برگشت خونه می​بینم مریم خریده با رزهای قرمز. می​گم خوبه کلی تأکید کردم هر گلی می​خری رنگ​وارنگ نباشه. می​گه خودت گفتی رز قرمز نشونه​ی عشقه منم برای مامانت رز قرمز خریدم. من که دیگه از خنده غش کرده بودم و بابا می​گفت اصلاً زن خودمه خودم می دونم چه گلی باید بخرم. بعد هم که علی اومد خونه بابا گفت علی خدا به دادت برسه تو چطوری با نازنین زندگی می​کنی، ولی زود حرفش رو پس گرفت و گفت می​خوام دخترم رو پس بگیرم این مدت خیلی به من خوش گذشته. خلاصه مامان اومد و حسابی از دیدن خونه​ای که برق می​زنه خوشحال شد. مامان نگران بود که من یک هفته بدون کمکش با آروشا چکار می​کنم و قبل از رفتن مرتب به شقایق و بابا سفارش می​کرد و به خاطر همین اصلاً انتظار تمیزکاری نداشت.  عمه سرور هم به علی و عادل می​گفت شما خونه رو مرتب کردید یا نه. اونها هم که یک هفته خورده بودن و ریخته بودن، می​خندیدن و علی می​گفت عادل نیومد تمیز کنیم عادل هم می​گفت علی به هم ریخته. طبق معمول مامان کلی سوغاتی آورده بود و این​بار چون تنها رفته بود بیشتر سوغاتی​ها برای بابا بود. به بابا می​گم اون دفعه که خودت هم رفته بودی آن​قدر خرید نکرده بودی اون هم مارک​دار. آروشا هم که حسابی خوش به حالش شد.

جمعه هفته​ی پیش دوست​های دوره​ی لیسانسم که اتفاقاً هر دو زوج تو دانشگاه با هم آشنا شده بودن و عروسی کرده بودن، اومدن دیدن آروشا. کلی یاد اون روزها گفتیم و خندیدیم. تقریباً همه​ی بچه​هامون خارج از کشور بودن و مشغول خوندن دکترا. یکی از پسر​هامون گفت تو و علی شادتر از قبل به نظر می​آیید. خیلی این حرفش به دلم نشست که با این که این همه خسته می​شیم و مثل گذشته وقت برای خودمون نداریم ولی از دید بقیه اینطوری به نظر می​آییم، پس حتماً همین طوریه. دوست​هام گفتند که با قبل از حاملگی هیچ فرقی نکردم و همین کلی خوشحالم کرد. شام هم از بیرون گرفتیم ولی اصلاً راضی نبودم. قرار شد به دوره​هامون ادامه بدیم و بیشتر همدیگه رو ببینیم. کلی هم آروشا رو بغل کردن و دوستش داشتند. جالبه همه می​گفتن شبیه خودته.

دیگه اینکه دوشنبه شب خونه​ی ایمان و شادی دعوت داشتیم، چند وقت بود رفته بودن خونه​ی جدیدشون و رفتیم دیدنشون. شادی جون با سلیقه​ی بی​نظیرش خونه رو عالی دیزاین کرده بود و کلی هم غذاهای خوشمزه پخته بود. شب خیلی خوبی بود و خوش گذشت. تولد هدیه دختر عموم هم همون شب بود،که همون​جا جشن گرفتیم ولی جای زن عموم این​بار از همیشه خالی​تر بود.  

سه​شنبه هم بعد از دو هفته رفتم استخر و چند تا از دوستام رو دیدم. آزمایش رویان رو هم که باید شش​ماه بعد از زایمان تکرار می​شد دادم. وقتی رو صندلی خون​گیری نشستم تمام دوران حاملگی از اولین آزمایش خون تا آخر برام مرور شد. همون خانومی ازم خون گرفت که دفعه​ی اول که فهمیدم نی​نی دارم ازم گرفته بود. خوب که فکر کردم دیدم اصلاً حاضر نیستم اون روزها برام تکرار بشه و از اول برای یه بچه​ی دیگه همه​ی آزمایش​ها و سونوها و زایمان و ... رو تجربه کنم. واقعاً به نظرم یه بچه کافیه. فکر کنم اونهایی که دومی رو میارن یادشون می​ره چه روزهایی رو گذروندن. یکی از بچه های آکوا اون روز تو استخر می​گفت من اولی یک سالش بشه دومی رو میارم. من چشم​هام چهار تا شده بود. گفتم حوصله داری بیاری؟ گفت تازه تجربه پیدا کردم ودومی برام آسون​تره. من هنوز در گیر دو کیلو وزن باقی​مونده از زایمانم اون وقت بعضی​ها چقدر زندگی رو راحت می​گیرن. نمی دونم شاید یک روز من هم گول خوردم و دومی رو هم آوردم ولی این رو می​دونم که حافظه​ی قوی دارم و به این راحتی​ها یادم نمی​ره.نیشخند

 

 

+ نوشته شده در ۱۳ آبان ۱۳٩٠ ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()