جهان با تو زیباتر است

222 روزگی و ...

امروز آروشای ما در حالی که دو روز مونده به نهمین سالگرد جشن عروسی مامان و باباش 222 روزه شد یا بهتره بگم هفت ماه و هفت روزه شد. این روزها لثه​های آروشا خیلی اذیتش می​کنه و بعضی وقت​ها حتی تو خواب هم سر شیشه​ش رو گاز می​گیره. حرف مورد علاقه​ش گ هست و کلمه​هایی که می​گه اگی، اگا، گ گ و ... هستش. وقتی خیلی هیجان​زده می​شه یه مدل خاص خودش تندتند نفس می​کشه و بعدش با لب​هاش صدا در میاره. همچنان دوست داره زیر بغل​ش رو بگیریم راه بره. اجتماعی​تر از قبل شده و خیلی با دیدن غریبه​ها ناراحت نمی​شه. نزدیک​ها رو با اسم می​شناسه، مثلاً وقتی می گیم پانیذ برمی​گرده پانیذ رو نگاه می​کنه. کاپشن و لباس زمستونی رو دوست نداره و وقتی می​خواد لباس گرم بپوشه مقاومت می​کنه.  آویز بالای تختش رو با قدرت تمام می​کشه و روزی چند بار باید محکم​ش کنم. تخم​مرغ هم به غذاهاش اضافه شده که البته باید فقط زرده​ش رو بخوره؛ من با هماهنگی دکتر بهش تخم بلدرچین می​دم. خواب شب​ش کمی بهتر شده ولی همچنان تا صبح چند بار بیدار می​شه. جدیداً قبل از خواب شب​ش فقط من رو می​خواد وحتی اگه از اتاق بیرون برم شروع می​کنه به گریه کردن و وقتی بغلش می​کنم آروم می​شه و چه احساس عجیب و شیرینی​ه این وابستگی. این جور وقت​ها تازه باورم می​شه مامان شدم. همچنان بغلیه و تو بغل بودن به هر جای دیگه​ای براش ترجیح داره. آینه رو دوست داره و هر جا آینه باشه از تو آینه پیدامون می​کنه. مامانم رو از همه بیشتر دوست داره و براش فرقی نداره با من باشه یا مامان​م.

هفته​ی گذشته که دو روزش تعطیل بود علی جون حسابی به من کمک کرد. آنقدر راحت بودم که گفتم علی کاش هر روز خونه بودی و با هم آروشا رو نگه می​داشتیم. شب​ها هم که هر شب خونه​ی مامان اینا جمع بودیم. چهارشنبه صبح هم وقت دندانپزشکی داشتم و از اونجایی که تندتند حاضر شدم و صبحونه نخوردم و با عجله رسیدم دندانپزشکی، به محض اینکه دکتر داروی بی​حسی رو زد نصف سرم بی​حس شد و وقتی چشمم رو باز کردم دیدم چشم راستم دید نداره و نمی تونه تصویر رو فوکوس کنه. داشتم سکته می​کردم، پیش خودم گفتم کور شدم رفت. قلب​م هم تندتند می​زد. دکتر سریع فشارم رو گرفت و گفت ده رو شش. برام آب قند آوردن و بعد از یک ربع یواش یواش حال​م جا اومد. خلاصه به​خیر گذشت و دکتر گفت چون وزنت پایینه و شکم خالی اومدی اینطوری شدی و کلی نصیحتم کرد که دیگه این کار رو نکنم. متأسفانه خبردار شدیم که مامان علی هم براشون به کسالت پیش اومده که دکتر بهشون فعلاً استراحت کامل داده؛ همگی براشون دعا می‌کنیم که هرچه زودتر خوب خوب بشن. بعداز ظهر چهارشنبه با علی آروشا رو بردیم دکتر چکاپ ماهانه و خداروشکر همه چیز خوب و نرمال بود. شب هم می​خواستیم آروشا رو ببریم هایپر بازی کنه که وقتی رسیدیم دیدیم خیلی شلوغه و رفتیم سوپر استار. یه سری هم به ارمغان کودک زدیم و یه لباس پلنگی که خیلی وقت بود می خواستم و پیدا نکرده بودم براش خریدم. پنج​شنبه هم با علی رفتیم رویان و جواب آزمایش شش ماه بعد از بارداری رو بردیم تا کارت فریز رو بهمون بدن و خون بند ناف به بانک اصلی منتقل بشه. از اونجایی که دنیا خیلی کوچیکه خواهر یکی از دوست​های دانشگاهی​م که دو هفته پیش خونه​شون دعوت داشتیم رو دیدیم، که اونجا داشت روی پروژه​ی پایان​نامه​ش کار می​کرد و کلی خوشحال شدیم. شب​ش هم با دوست​های گلمون قرار داشتیم که اول رفتیم شام رستوران ایتالیایی پونته و بعدش هم رفتیم خونه​شون تا دیر وقت اونجا بودیم؛ واقعاً خوش گذشت. آروشا رو برداشتیم اومدیم خونه تا خوابیدیم شد سه صبح. جمعه هم فوتبال دیدیم و علی از اینکه تیم​ش برد کلی ذوق کرد و من هم که اصلاً برام فرقی نمی​کرد با این​که پرسپولیسی هستم ولی ترجیح می​دم استقلال ببره که علی ذوق کنه. شب هم با عمه سرور و مامان و بابا و مامانی و دایی سعید اینا همگی رفتیم شام بیرون و به این ترتیب سه شب پشت سر هم غذای بیرون خوردیم و این​جانب حسابی عذاب وجدان دارم که اون همه قول و قراری که با خودم گذاشته بودم برای رژیم چی شد. دو روز هم هست دراز-نشست نرفتم و حسابی درگیرم. دیگه از امروز هیچی نمی​خورم. علی که همه​ش می​خنده و می​گه می​خوای استخون بشی و من رو تشویق به خوردن می​کنه ولی من واقعاً دوست دارم به استخون برسم و حتی از قبل از حاملگی هم لاغرتر بشم.

نه سال پیش امروز رفته بودم یه سر به خونه​ی تازه جهاز چیده​مون بزنم تا همه چیز کامل باشه برای جهاز دیدن مامان اینای علی که همون شب قرار بود از شیراز بیان.  یادمه اصلاً دوست نداشتم همه فامیل با هم بیان. به خاطر همین هر شب یکی میومد. یه شب عمو اینا، یه شب مامانی اینا و... هر کی قرار بود بیاد من و علی زودتر می​رفتیم خونه و آباژور رو روشن می​کردیم و آهنگ I’m Your Man لئونارد کوهن رو می​ذاشتیم و تا صدای آسانسور میومد آهنگ رو Play می​کردیم و دو تایی در خونه​مون رو باز می​کردیم. یادمه بابام می​گفت نازنین یه برق روشن کن و من دوست داشتم خونه کم نور باشه و کلی ماجرا داشتیم. خونه​مون رو خیلی دوست داشتیم. یه آپارتمان 130متری نوساز بود و خیلی شیک بود. برای دکور کردن​ش هم کلی با اون سن کمی که داشتم سلیقه به خرج داده بودم و زندگی​ای چیدم که هنوز بعد از گذشت نه سال از تک تک وسایل​م لذت می​برم و از خرید هیچ کدوم​شون پشیمون نیستم. یه خونه​ی دیزاین شده به سبک کلاسیک با رنگ​آمیزی کرم روشن و قهوه​ای سوخته. یادش به​خیر! یه ظرف بزرگ هم میوه گذاشته بودم که توش یه آناناس، یه نارگیل، انبه، کیوی و موز بود. هر وقت موزهاش تیره می​شد دوباره موز می​خریدم می​بردم و جالب اینکه از میوه​ی چیده شده تعارف هم نمی​کردم که دکورش به هم نخوره. الآن که فکرش رو می​کنم خودم به بچگی خودم می​خندم. از همه دیدنی​تر یخچال فریزرم بود که مامان​م واقعاً سلیقه به خرج داده بود و فریزری برای من پر کرده بود که تا شش ماه بعد از عروسی من هیچ کاری نداشتم. طفلک ده مدل مربا برام درست کرده بود و انواع ترشی​ها و ... فقط جای عکس عروسی روی دیوار خالی بود که حتی قاب​هاش رو هم از قبل خودم به فیلم​بردارمون داده بودم که هم​رنگ و مدل چوب مبلمان​م باشه و به​ش گفته بودم عکسی که سر مجلس میاری چه زمینه با چه رنگی داشته باشه که به خونه بیاد. دل تو دل​م نبود که روز عروسی با اون لباس دکولته با دامن اسکارلتی که همیشه آرزو داشتم بپوشم چه شکلی می​شم. یادمه بابام همه​ش غر می​زد که لباس​ت خیلی لخته و می​شد یه کم دکولته​ش پوشیده​تر باشه و ... علی هم به من چشمک می​زد که ناراحت نباش من که خیلی دوست دارم.چشمک تو کارهای عروسی از همه جالب تر کارت عروسی​مون بود که به سبک دخترهای زمان قاجار گریم شده بودم و نقاشی​م رو دیوار کاخ بود و علی تو خیال​ش به من گل می​داد و متن کارت هم قدیمی بود و شعر پشت کارت رو هم خود علی گفته بود و یه موسسه​ی هنری تو تجریش برامون انجام داده بود که بعد ها دختر شریفی​نیا هم کارت عروسی​ش رو همون طوری سفارش داده بود به همون جا و با کمال پررویی تو مجله گفته بود برای اولین بار تو ایران این کار رو کرده!!!

روز عروسی از ساعت شش صبح رفتم آرایشگاه و اون روز نه تا عروس بودیم و من دومی بودم.  از ساعت یک تا شش بعدازظهر تو باغ و آتلیه بودیم و اون روز هم هوا برفی بود و از صبح برف اومد و از شانس​مون دو ساعت بعدازظهر آفتابی شد و تونستیم عکس و فیلم تو باغمون رو، تو برف بگیریم. داشتم از سرما می​مردم و انگشت​های پام بی​حس شده بود. ولی همچنان با انرژی ادامه می​دادیم. حدود یک ساعت دیر رسیدیم سر عقد و انتظار داشتم بابام تا من رو ببینه بگه چرا دیر کردین و ... ولی بابام که همراه بابای علی دم در هتل منتظر ما بودن تا من رو دید گفت چه خوشگل شدی و کمک​م کرد از ماشین پیاده بشم. همه​ی آدم​هایی که تو لابی بودن اومده بودن ما رو تماشا می​کردن و خلاصه بعد از یه عقد فرمالیته و رد و بدل شدن کادوها و ... عروسی شروع شد و بعد از رقص​ها و بریدن کیک و رقص تانگو شام خورده شد و بعدش هم فیلم​بردارمون عکس​های سر مجلس و عکس​های مهمون​ها رو داد و فیلم ویدئوپروجکشن​مون رو پخش کرد و آخر سر هم گیفت​های سر سفره​ی عقد رو به مهمون​ها دادیم و عروسی تموم شد. خدا رو شکر همه چیز شیک و عالی برگزار شد. چون ما اصلاً دوست نداشتیم تو خیابون​ها بوق بوق کنیم؛ به قول علی مردم​آزاریه. شب رو هتل موندیم و فردا ظهرش اومدیم خونه. آخر شب عروسی از همه​ی غذاها برامون آوردن و تو اتاقمون برامون چیدن و ما هم گفتیم همه رو ببرید و برامون دوتا سوپ بیارین و تو اون سرما پشت پنجره​ی طبقه​ی بیستم رو به برف با منظره​ی کوه بهترین سوپ زندگی​مون رو خوردیم. این بود خاطره​ی قشنگترین شب زندگی​مون. اولین باری بود که خاطرات عروسیم رو می نوشتم و چون قصدش رو نداشتم پُرچونگی کردم. یه جورایی رفتم تو اون زمان. امیدوارم روزی آروشا خانوم هم از خوندن خاطرات عروسی مامان و باباش لذت ببره و ما هم بتونم مثل مامان و بابای گل​م برای آروشا بهترین​ها رو انجام بدیم.

+ نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هفت ماهگی

امروز دوازدهم آذرماه ساعت چهار بعد از ظهر آروشا خانوم ما هفت ماهه شد. این روزها آروشا خیلی بامزه شده و تغییرات‌ش کاملاً محسوسه. دیگه خیلی کمتر غریبی می‌کنه و درک‌ش از محیط خیلی بیشتر شده. تا به‌ش می‌گیم "آروشا! کلاغه می‌گه قار قار..." لب‌هاش رو باز می‌کنه و می‌خواد صورت‌مون رو بخوره. وقتی هم بهش می‌گیم "آروشا! بوس کن!" همین کار رو می‌کنه و دل همه رو می‌بره. به‌ش می‌گیم "آروشا! اتل متل توتوله..." سرش رو می‌ندازه پایین و خجالت می‌کشه. این کارش از شبی شروع شد که همه خونه‌ی مامان اینا جمع بودن و عمه سرور بهش گفت اتل متل توتوله و همون موقع اتفاقی سرش رو انداخت پایین و همه خندیدن. دیگه از این‌که همه خندیدن خوشش اومد و مرتب این حرکت رو تکرار می‌کنه. از وقتی خیلی کوچولو بود مرتب بهش می‌گفتیم Arms Up و Arms Down و حرکت‌ش رو هم انجا می‌دادیم به این امید که یاد بگیره؛ ولی الان وقتی بهش می‌گیم فکر می‌کنه بازیه و غش‌غش می‌خنده. جدیداً عادت کرده فقط تو کالسکه می‌خوابه که به نظر من این‌طوری خوابوندن‌ش خیلی راحت‌تره. وقتی زنگ در رو می‌زنند کلی ذوق می‌کنه و فکر می‌کنه مامان و بابا اومدن دنبال‌ش و یا باباش اومده. عاشق کی‌بورده و با هیجان تایپ می‌کنه؛ دست دیگه‌ش رو هم می‌ذاره روی ماوس و مرتب هم به مانیتور نگاه می‌کنه. وقتی کنترل رو می‌دیم دستش مرتب به تلویزیزن نگاه می‌کنه و دکمه‌های کنترل رو می‌زنه. کلاً دنبال تکنولوژی و وسایل برقی‌ه. غذا خوردن‌ش هم بهتر شده. صبح‌ها حریره‌ی بادوم و آرد برنج می‌خوره و بعدازظهرها مامان اینا براش فیله کباب می‌کنند و می‌ذارن تو یه ظرف در دار تا آب بندازه و وقتی آب کباب رو خورد گوشتش رو می‌دیم دست‌ش تا بکشه به لثه‌هاش. عاشق کبابه درست مثل وقتی که من حامله بودم و مرتب فیله کباب دلم می‌خواست و وقتی  بوش در می‌اومد آروشا شروع می‌کرد به تکون خوردن. موقع شام خوردن خودمون هم سوپ‌ش رو می‌خوره که یا با مرغ‌ه یا ماهیچه ولی کلاً خیلی مرغ دوست نداره و دفعه‌ی اول که اصلاً نخورد. بین وعده‌ها هم شیر می‌خوره. موهاش داره پر و بلند می‌شه. دخترمون از کچلی در اومده، جالبه ریشه‌ی موهای جدیدی که داره در میاره حسابی روشن‌ه و درست مثل بچگی‌های خودم. همه می‌گن چشم هاش به علی و بوری و سفیدی‌ش به خودت رفته.

خوشحال‌م که هفت ماه از سخت‌ترین روزهای بچه‌داری رو پشت سر گذاشتم. کلاً هر چی آروشا بزرگ‌تر می‌شه خوشحال‌تر می‌شم؛ هرچند می‌دونم دلم برای این روزهاش خیلی تنگ می‌شه. بچه‌ها خیلی شیرین و بامزه‌ن. با وجود سختی‌هایی که بچه‌داری داره ولی شیرینی‌ش اون‌قدر زیاده که خستگی‌ها رو از تن آدم در میاره و حسابی به آدم انرژی می‌ده. منی که تا ظهر می‌خوابیدم الان از ساعتی که آروشا بیدار می‌شه با جون و دل در خدمت‌ش هستم و انگار نه انگار تا صبح ده بار بیدار شدم.

 سه‌شنبه رفتم استخر و چون هیچ کدوم از بچه‌ها نیومده بودن مربی خصوصی داشتم. حسابی ورزش کردم و واقعاً کیف کردم. یک سری تمرین هم برای تو خونه دارم که انجام می‌دم. آروشا رو می‌ذارم  تو کالسکه و دراز نشست می‌رم و آروشا می‌خنده و خوشش میاد. غذا خوردن‌م هم خیلی کنترل شده‌س. شیرینی و نوشابه رو کلاً فاکتور گرفتم و برنج و نون هم خیلی کم می‌خورم. همه می‌گن تو دیوونه‌ای ولی خودم این‌طوری احساس بهتری دارم. می‌خوام تا آخر آذر رژیم‌م رو نگه دارم ببینم چقدر تغییر می‌کنم. این دو کیلو رو کم کنم دیگه خیالم راحت می‌شه.

سه‌شنبه شب آروشا رو دوباره بردیم هایپر و خانه‌ی شادی بازی کرد و شام خوردیم و اومدیم. چهارشنبه وقت دکتر پوست داشتم. صبح آروشا رو گذاشتم خونه‌ی مامان اینا و رفتم. بعدازظهر هم دندانپزشکی برای چکاپ وقت داشتم که دو تا از دندون‌هام پر کردن می‌خواست. خوب شد رفتم وگرنه داشت به عصب نزدیک می‌شد. پنج‌شنیه شب هم خونه‌ی عمه سرور دعوت داشتیم و عمو اینا هم بودن. خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود. من هم باید در اولین فرصت یه شب همه رو دعوت کنم. دوران حاملگی که کلاً مهمون بازی کنسل بود. بعدش هم که بچه‌ی کوچولو داشتم. الآن دیگه وقت‌شه. دیشب هم برای آروشا یه تولد کوچولو گرفتیم؛ مثل همیشه شمع‌ش رو من وعلی فوت کردیم.

فردا هم بابا علی داره می​ره یه سفر کاری یک روزه. من و آروشا امشب خونه​ی مامان اینا می​خوابیم.

+ نوشته شده در ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

دومین سفرنامه شیراز

یکشنبه 6 صبح پرواز داشتیم و این باعث شد به غیر از یک ساعت تو فرودگاه بقیه‌ی راه رو آروشا خواب باشه. در کل خیلی راحت رسیدیم و سفر خوبی بود. مامان و بابا حسابی از دیدن آروشا ذوق‌زده شده بودند و با آروشا بازی می‌کردند. با توجه به اینکه آروشا دوست داشت همه‌ش تو بغل بچرخه و تماشا کنه و ما هم دیگه از کتف و کول افتاده بودیم، مخصوصاً اینکه خونه‌ی علی اینا تو شیراز کلی پله داره. آروشا هم پله‌ها رو کشف کرده بود و دوست داشت تاتی تاتی از پله‌ها بالا و پایین بره.  به پیشنهاد مامان رفتیم یه کالسکه عصایی مسافرتی خریدیم و راحت شدیم. با بهنوش تمام فروشگاه‌های سیسمونی شیراز رو گشتیم و بالآخره  یه‌دونه آلمانی‌ش رو خریدیم که در عین سبکی مقاوم هم باشه. دوشنبه عمو رضا هم به جمع‌مون اضافه شد. با ورود یک نیروی جوان تازه نفس اوضاع کاملاً فرق کرد و مسافرت‌مون رنگ وبوی دیگه‌ای گرفت. رضا از جون و دل از آروشا مراقبت و تا جایی که می‌تونست کمک می‌کرد. دیگه من و بهنوش هم هر روز دنبال گشت و گذار بودیم. با خیال راحت آروشا رو می‌ذاشتم و می‌رفتم. بعضی روزها که هوا خوب بود آروشا رو هم می‌بردم. به رضا می‌گفتم فکر کنم دفعه‌ی بعدکه من و آروشا بیاییم شیراز یه بهونه‌ای جور کنی و نیایی، از بس این چند روزه بچه‌داری کردی. طفلک حتی نصف شب هم که صدای آروشا رو می‌شنید می‌اومد می‌گفت نازنین کاری نداری کمک نمی‌خوای. بهش گفتم رضا کاش می‌شد از عضویت هیأت علمی دانشگاه انصراف می‌دادی و پرستار آروشا می‌شدی. خلاصه اینکه بشریت یه همچین عمویی به خودش ندیده.

پسر دایی علی جون تازه بچه‌دار شده بودند و یه شب رفتیم دیدن نی‌نی. بچه‌ی دوم خانواده بود که بعد از سیزده سال هوس کرده بودن بیارنش به این دنیا. بچه‌ی اول که دوران بلوغ رو می‌گذرونه و صداش هم دورگه شده بود به شدت از حضور بچه دوم ناراحت بود و کاملاً می‌شد از حالت‌هاش این رو فهمید؛ ولی مامان و بابای نی‌نی خوشحال بودند و سرخوش. آروشا هم نی‌نی رو که دید شروع کرد به خندیدن ولی نی‌نی که از قضا پسر هم بود اصلاً آروشا رو نپسندید و شروع کرد به گریه کردن. آروشا هم شلوار نی‌نی رو گرفته بود می کشید پایین. من که به عنوان مامان عروس داشتم از خجالت آب می‌شدم و چاره‌ای جز توجیه کار دخترکم نداشتم. خلاصه به خیر گذشت و اومدیم خونه.

روز عید غدیر نهار رفتیم شاطر عباس. جای همه‌ی دوستان خالی. یاد حاملگی افتاده بودم که چقدر حلوای شاطر به من مزه داده بود و با خودم آورده بودم تهران. روز جمعه که می‌خواستیم برگردیم تهران بابا رفت بیرون و با یه تاپر پر از حلوای شاطر برگشت که با خودم ببرم . به بابا می‌گفتم بابا چرا خریدی من اون موقع حامله بودم دلم خواسته بود الآن می‌خورم چاق می‌شم ها.

چهارشنبه شب هم با بهنوش و یکی از اقوام سه‌تایی رفتیم شام بیرون (رستوران هفت خوان) که خیلی از محیط‌ش خوشم اومد. واقعاً شیک ساخته بودند. یه رستوران  هفت طبقه بود؛ هر طبقه غذاهای مختلف سرو می‌کرد، از رستوران VIP داشت تا فست فود و جگرکی و البته همگی سوپر مدرن طراحی شده بود.

خلاصه این‌که مثل همیشه کلی مامان و بابا ما رو خجالت دادند و وقتی می‌خواستیم برگردیم توی ماشین فقط جا برای من و بهنوش اون هم به زور مونده بود. وقتی بهنوش سوار شد چسبیده بودیم به هم و می‌خندیدیم که فقط مرغ وخروس کم داریم. حدود 60 کیلو اضافه بار داشتیم و از پرتقال و خرما و لیموشیرین و ... که محصولات باغ پسر عمه علی بود با خودمون آورده بودیم تا حلوای شاطر و کلم پلوی شیرازی دست پخت مامان و کالسکه‌ی تازه خریداری شده و ...

موقع برگشتن چون پرواز بعدازظهر بود آروشا بیدار بود و وقتی سوار هواپیما شدیم انگار که از محیط ترسیده باشه شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن. من و بهنوش همین‌طور مونده بودیم که دیگه چکار کنیم که گریه نکنه. از مهماندار و سرمهماندار و مسافرها می خواستن یه کاری کنند آروشا ساکت شه. یکی می‌گفت گوش‌شه، یکی می‌گفت اختلاف فشاره و ... خلاصه چیزی نمونده بود مارو از هواپیما بیرون کنن که با خوندن شعر Old McDonald Had A Farm EIEIO ساکت شد وخوابید. من و بهنوش حسابی ترسیده بودیم و به هم نگاه می‌کردیم که این مدلی هم می‌شه. وقت پیاده شدن همه به ما نگاه می‌کردن و هر کی یه چیزی می‌گفت که ناراحت نباشید و این چیزها پیش میاد. طفلی یه خانومه می‌گفت من براش صلوات می‌فرستادم که آروم بشه. من هم از حضار به خاطر آزرده شدن گوش مبارک‌شان معذرت‌خواهی می‌کردم.نیشخند

وقتی اومدیم تو سالن علی منتظرمون بود. برای من و بهنوش و آروشا جداگانه گل خریده بود. من و بهنوش می‌خندیدیم که با این همه بار فقط گل کم داشتیم. آروشا رو که همچنان خواب بود دادیم بغل علی و یه نفر رو صدا کردیم تا بارهامون رو جمع و جور کنه. خلاصه سوار شدیم و اومدیم خونه. علی اول من رو گذاشت خونه ی مامان اینا بعد بهنوش رو برد رسوند خوابگاه، چون وسایل‌ش رو برای دانشگاه نیاورده بود.

شنبه هم از صبح مشغول باز کردن چمدون و مرتب کردن وسایل بودم. سه‌شنبه رفتم استخر و شب‌ش هم آروشا رو بردیم خانه شادی هایپراستار. بچه‌م کلی ذوق‌زده شده بود. تازه بازی هم سوار شد. دیگه همون جا شام خوردیم و یه کم خرید کردیم و اومدیم خونه. راستی وقتی از پارکینگ مرکز خرید اومدیم بالا و تازه وارد شده بودیم دیدم یه نفر جیغ کشید اومد به سمت‌مون. یه دفعه دیدم دوست نه سال پیش‌م که به فاصله‌ی دو ماه عروسی کرده بودیم وجفت‌مون تو یه ساختمان بودیم، با شوهرش وبچه‌ش اومدن. یادش به‌خیر چه روزهایی داشتیم، دو تایی‌مون تازه عروس بودیم و کلی حرف داشتیم با هم بزنیم. با این تفاوت که سمیرا یه دختر ترک دست و پنجه‌دار که حسابی آشپزی بلد بود و من حتی یه کته هم بلد نبودم درست کنم. یه جورایی خیلی از غذاها رو از اون یاد گرفتم. وقتی مهمون زیاد داشتم مامانم خیالش راحت بود چون سمیرا میومد برنجم رو آبکش می‌کرد. دو سال از من بزرگ‌تر بود و چون دانشگاه نمی‌رفت سال بعدش حامله شد و الآن دخترش کلاس دوم بود. باورم نمی‌شد این همون نگین کوچولوه که من و علی می‌آوردیم‌ش خونه‌مون و باهاش بازی می‌کردیم. خلاصه که حسابی سورپرایز شده بودیم. آنقدر سریع دوباره با هم خودمونی شدیم که انگار نه انگار که شش ساله همدیگر رو ندیدیم. البته چند بار تلفنی باهم صحبت کرده بودیم و در جریان نی‌نی‌دار شدن ما بودند. آروشا رو که دیدن کلی ذوق کردن و باهاش بازی کردن. قرار شد یه شب بیان خونمون و دوباره مثل قبل با هم رفت و آمد داشته باشیم.

پنج‌شنبه شب هم خونه‌ی دوست دوره‌ی لیسانس‌م که چند وقت پیش اومده بودن دیدن آروشا دعوت داشتیم. آروشا رو گذاشتیم خونه‌ی مامان اینا و با بهنوش رفتیم. دوستای دیگه هم بودن. واقعاً شب خوبی بود و حسابی خوش گذشت.

شنبه هم آروشا رو دادم به مامان و اومدم حسابی مشغول تمیزکاری شدم تا شب. خدا کنه هر چه زودتر یه کارگر خوب پیدا کنیم تا از این کُزتینگ(!) نجات پیدا کنم.

+ نوشته شده در ٧ آذر ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()