جهان با تو زیباتر است

خونه جدید + ایرانسل

بالاخره ما اسباب​کشی کردیم و اومدیم به قول آروشا خونه​ی جدید. اون​قدر به خونه ی مامان اینا عادت کرده بود که همه نگران بودیم چطوری بیاریم​ش خونه​ی خودمون ولی خیلی جالبه که تا می​ریم خونه​ی مامان اینا یک​سره می​گه خونه​ی جدید و تا آخر شب دیونه​مون می​کنه. وقتی اتاق​ش رو دید کلی ذوق کرد و همه چیز براش تازگی داشت. اولین کاری که تو اسباب کشی کردیم چیدن اتاق آروشا بود یه جورایی بهم انگیزه و انرژی می داد برای بقیه ی کارها. برای خودم هم همه​ی وسایل​م جدید بود و مثل تابستون و زمستون که آدم لباس​های سال قبل​ش رو از چمدون در میاره و با دیدن بعضی​هاشون ذوق می​کنه و تازه یادش می​افته چی داشته من الان در مورد وسایل​م همین طوری​م. حتی صدای تلفن​مون هم برام جالب بود و کلا همه چیز برامون تازگی داره. سی بهمن خونه رو گرفتیم و اول آروشا رو که فرشته​ی پاک خونه​مونه با قدم​های سبک​ش فرستادیم تو و بعد هم آینه و قرآن وشکلات بردیم. ده روز مشغول کاغذ دیواری و نقاشی سقف و سنگ​سابی و تمیزکاری بودیم. ده اسفند اسباب کشی کردیم و بیست اسفند برای اولین بار توخونه​ی جدید خوابیدیم. این مدت واقعا خسته شدم و تقریباً همه​ی کارها رو تنهایی انجام دادم. مامان که از صبح تا شب آروشا رو نگه می​داشت و دایی سعید و شقایق هم برای یه سفر یک ماهه رفتن کانادا و پانیذ هم خونه​ی مامان ایناست. علی هم از صبح تا شب سرکار و تازه عصر به بعد می​اومد کمک. کارگرمون پنج روز اومد برای تمیزکاری و اسباب​کشی ولی توی کمدها و خیلی کارهای دیگه رو باید خودم می​کردم؛ از طرفی هم مامان​م خونه​تکونی داشت و هم مامانی و خلاصه همه چیز با هم قاطی شده بود. نتیجه اینکه شدم 48 کیلو و اندازه​ی قبل ازحاملگی شدم. با این همه بدو بدو هنوز کارها تموم نشده و کلی خرده​کاری دارم. انرژی​م به صفر مطلق رسیده. فعلاً توهمین وضعیت داریم زندگی می​کنیم با یخچال تقریباً خالی و خونه​ی نیمه​کاره تا تعطیلات یه کم استراحت کنیم و دوباره بعد از عید با انرژی بریم دنبال بقیه​ی کارها. اصل کاری که مونده حموم و دستشویی و تزیینات خونه​ست که باشه برای بعد. این مدت فقط به این موضوع فکر می​کردم که ما چه خونه​ای تحویل دادیم و چه فاجعه​ای تحویل گرفتیم. نمی​دونم این خانوم خونه از صبح تا شب چی کار می​کرده! باور کنید تو این بیست ماهی که از عمر خونه می​گذره فکر کنم حتی یک​بار هم تمیزکاری نکرده بود. خلاصه اسم​ش رو گذاشتیم تمیز خانوم. هر جا از خونه رو که تمیز می​کردیم باز یه جای دیگه هنوز مونده بود. برق​کاره اومده بود برای لوسترها وقتی رفت بالای نردبون تازه کاشف به عمل اومد که اصلاً لوله​ی هود وصل نبوده و تمیز خانوم هر چی آشپزی می​کرده و هود می​زده دود رو داخل خونه می​داده! ازیه طرف هم این مدت به این نتیجه رسیدم که واقعاً این​هایی که خونه می​سازن چه انرژی​ای دارن که با نقاش و نصاب و ... سروکله می​زنن! من که به معنای واقعی اعصاب​م خرد شد تو این مدت. نمی​دونم چه قشری تو این مملکت خوش​قول​ن و راست​گو! رفتیم سفارش کاغذ دیواری دادیم فرداش زنگ زدن که از کاغذ پذیرایی تون که دو مدل سفارش دادین یکی​ش رو نداریم. حالا فکر کن سه بار رفتیم سهره​وردی تا تونستیم دو تا با هم سِت کنیم. دوباره پا شدم با شقایق که اون هم دم سفر بود و هزار تا کار داشت رفتم کلاً دوتای دیگه سفارش دادم و اومدم. دوباره فرداش زنگ زدن که ببخشید کاغذی که برای اتاق خواب​تون سفارش دادین به اندازه​ی نصف دیوارهاتون موجوده می​تونید بیایید با یه چیز دیگه ست​ش کنید؟! دوباره پاشدم رفتم کلاً یه چیز دیگه سفارش دادم و اومدم . ازاون ور رفتیم برای پرده​ی آشپزخونه. برای حریرش سه بار رفتیم زرتشت و اومدیم. می​گم آقا شما چرا نمونه نشون می​دین بگین چی موجوده و ربطی به تحریم​ها نداره من همون رو انتخاب کنم. حالا رفت و اومدها به کنار قیمت​ها همه حدود دوبرابر برآوردمون برای هزینه​ها شده! خدا به​مون رحم کرد که کابینت سفارش ندادیم و هر روز دعاش می​کنم که این مستاجره یه نه گفت و ما رو نجات داد. خدایی​ش ازحق نگذریم کابینت​هاش حیف بود. فقط یه جاهاییش رو کامل کردیم و فکر نکنم تا روزی که این خونه هستیم بخوام عوض​شون کنم. می گم علی بد جوری چشمم دنبال اون کابینت​های کلاسیک مونده حتماً خونه​ی بعدی اون​ها رو سفارش می​دم. علی می​گه بذار اول این​جا جابه​جا بشیم بعد به فکر خونه​ی بعدی باش. نمی​دونم چرا حس ششم​م می​گه زیاد اینجا نمی​مونم. خدا کنه این بار حس​م غلط کار کنه چون واقعاً حالاحالاها حوصله​ی اسباب کشی ندارم.

تو این مدت آروشا کلی بزرگ شد و کارهای جدید انجام داد که تو اولین فرصت همه رو براش به یادگار می​نویسم. ولی مهم​تر ازهمه این بود که برای اولین بار برف رو حس کرد و فهمید و بازی کرد و کودکی کرد و من و باباش رو هم با خودش به کودکی​هامون برد و شاد کرد.


و اما خبر دست اول این​که حدود سه​ماه پیش من و علی و آروشا داشتیم تو هایپراستار خرید می​کردیم که یه خانوم و دوتا آقا اومدن روبه​رومون ایستادن و سلام کردن. درست همون موقعی که من و علی متعجب از رفتارشون شده بودیم گفتن که از موسسه​ی ایران​نوین هستن و اگر مایل باشیم از آروشا برای تبلیغات تلویزیونی استفاده کنن. ما هم گفتیم مشکلی نداریم. فرداش باهامون تماس گرفتن و وقت دادن برای این​که آروشا رو ببریم عکاسی برای آرشیوشون. ما همون موقع در حال خونه دیدن بودیم و خیلی تو حال​وهوای این برنامه​ها نبودیم ولی با این حال یه روز بعدازظهر رفتیم و دیدیم بچه​های دیگه هم اومدن. ازشون جداگونه عکس گرفتن و داستان همین​جا تمام شد تا هفته​ی پیش که وسط اسباب​کشی بودم دیدم موبایل​م زنگ خورد با یه تلفن ناآشنا. فکر کردم احتمالاً یا برق​کاره یا پرده​فروش و خلاصه یکی از همین​ها که دیدم نه خیلی داره تحویل می​گیره! اون​قدر که فکر کردم یکی از پسر عمه​هامه و داره اذیت​م میکن​ه. تو همین فکرها بودم که گفت از موسسه​ی ایران​نوین مزاحم می​شیم و آروشا انتخاب شده برای تبلیغ ایرانسل و دوشنبه فیلم​برداری داره و باهاتون تماس می گیریم. چندتا سوال هم پرسید که قدش چقدره و چه کارهایی خوشحال​ش می​کنه و با چی می​خنده و ... از یه طرف هیجان​زده شده بودم و ازیه طرف هم مونده بودم وسط این همه کار کی وقت داره لباس بریزه تو چمدون ببره سر صحنه و ... خلاصه این​که دوشنبه از طرف صداوسیما ماشین اومد دم در دنبال​مون و رفتیم بازار مبل خلیج فارس که لوکیشن​شون بود طبقه​ای که سرویس خواب بچه​گونه داره و اتاق​ها ست​شده هست. مامان و بابای آروشا هم که از قبل انتخاب شده بودن اومدن! مامان​ش یه دختر نوزده ساله بود که خیلی ناز بود و باباش هم یه پسر جوون بود البته نه به خوشگلی مامان​ش. از ساعت دوازده تا چهار بعدازظهر مشغول فیلم​برداری بودن برای فکر کنم سی ثانیه تبلیغ تلویزیونی. باورم نمی​شد این همه آدم لازم باشه برای این​کار و این همه دردسر. آروشا صبح​ش خیلی بداخلاق از خواب بیدار شده بود و من اصلاً امید نداشتم همکاری کنه ولی بعد از این​که چند بار از پله برقی فروشگاه بالا پایین رفت و بازی کرد سرحال شد و با همه دوست شد. واقعاً رفتارشون با آروشا بی​نظیر بود و کاری کردن که نه تنها آروشا اذیت نشد کلی هم به​ش خوش گذشت. تو فاصله​ی آنتراکت​ها می​ذاشتن​ش رو یه مبل کوچولو و تو فروشگاه می​چرخوندنش که بخنده. با مامان جدیدش هم حسابی دوست شده بود. یه بیست باری هم بغل کارگردان از پله برقی رفت بالا و اومد پایین. چند بار پیش اومد که آروشا نمی​خواست بره تو تخت بشینه و در حالی که همه چیز آماده فیلم​برداری بود کار رو متوقف می کردن تا آروشا خودش بخواد بیاد بشینه و کوچک​ترین اجباری در کار نبود. عمه بهنوش و دوست گل​ش  هم اومده بودن و واقعاً کمک​م بودن. چون تنها رفته بودم و کلی هم سه​تایی خندیدیم. کارگردان به​ش می​گفت آروشا کلاه​ت رو با من عوض می​کنی؟ می​گفت نه آروشا بپوشه. از همه جالب​تر اینکه وسط تبلیغ ایرانسل می​گفت Kenwood همه فهمیدن مامان آروشا روزی چند ساعت Gem TV می​بینه. خیلی بامزه وقتی کارشون با آروشا تموم شد و داشتم لباس​ش رو عوض می​کردم برگشت گفت: فیلم بودم یعنی فیلم بازی کردم. وسط آنتراکت​ها هم می​اومد می​گفت: دوباره اومدممممممممممممم. اسم تختی رو هم که برای فیلم​برداری انتخاب کرده بودن گذاشته بود تخت Pink. بعد از فیلم​برداری هم دعوت​مون کردن رستوران طبقه​ی بالا برای نهار و بعد هم با همون راننده دوباره برگشتیم و عمه و دوست​ش رو بعد از ما رسوند. وسط راه هم تو ماشین خواب​ش برد و وقتی بیدار شد با زبون خودش برای مامان اینا تعریف می کرد.  

خلاصه اینکه از چند روز دیگه تبلیغ ایرانسل با حضور آروشا خانوم چهره​ی جدید البته با یه مامان و بابای جدید رو آنتن می​ره و طرفدارهاش می​تونن برن ببینن!


پنج​شنبه شب من و آروشا و عمه بهنوش می​ریم شیراز و هفته​ی آینده بابا علی میاد و تا آخر تعطیلات شیراز هستیم. امسال علی باید زودتر بره سر کار و به خاطر همین مسافرت شمال​مون کنسل شد. این بود خلاصه​ای از اخبار این مدت.

دوست​های عزیزم این چند وقتی که خونه​ی مامان اینا بودیم لیست دوستان​م رو نداشتم و از خیلی​هاتون بی​خبر موندم. امیدوارم من رو ببخشید و حمل بر بی​احترامی نکنید. همه​تون رو دوست دارم و دل​م برای وبلاگ​های خوشگل​تون تنگ شده بود. می​دونم خیلی زوده ولی از الان سال نو رو به همه​ی دوست​های عزیز و گل​م تبریک می​گم و امیدوارم سال 92 براتون شیرین​ترین سال زندگی​تون باشه.

+ نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

666 روزگی / 22 ماهگی

دیگر حساب روز و ماه و سال را از دستان‌م خارج کرده‌ای. وقتی می‌بینم بالیدن‌ت را گویی شعله‌ای عمیق از روح و جان‌م به جسم‌م لهیب می‌کشد و سرانگشتان‌م را می‌سوزاند تا هم‌زمان با فشردن دکمه‌های صفحه کلید، در ذهن آتشین‌م واژگان را جست‌وجو کنم. باور نمی‌کنم که تنها دو ماه دیگر دوساله می‌شوی؛ که بیست و دو ماه را پشت سر نهاده‌ای و تا چند روز دیگر دومین نوروزت را تجربه خواهی نمود. از نازنین بانوی زندگی‌م سپاس‌گزارم که در این روزهای پر دغدغه و پر مشغله لحظه‌ای از تو و من غافل نشد. حق مادری‌ش بر تو و حق همسری‌ش بر من بسی سترگ است.

ششصد و شصت و شش روزگی و بیست و دو ماهگی‌ت مبارک، آروشا جان!

+ نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()