جهان با تو زیباتر است

آرامش

برای تو گفتن، از تو سرودن، و به یاد تو حس کردن اصلاً سخت نیست. فقط بخشی از آن احساس ناب پدرانه را در قالب واژگانی ریختم که دل‌م را به یادت بیارامم. تا بدانی که چقدر دوستت دارم. شعر زیر را – اگر بتوان شعرش خواند – در نخستین سال‌روز تولدت سروده‌ام:

 

آرامش

با دست‌هایِ کوچک امّا بی‌پایانِ تو، می‌خواهم تا دوباره بِرویَم

به‌سانِ دانه‌ای آرمیده ... از عمقِ خاک

بِبارانْ مرا! چونان سرشکِ شوق بر گونه‌یِ تف‌دیده‌یِ شرم‌آلودم از حضورِ خود

در سال‌هایِ بی-تو-بودن‌م ... نبودن‌م

ضربان‌م ده! همچون قلبِ تپنده‌یِ خویش و فوّاره کن امید را از تاریک مردابِ امروز

به روشن آسمانِ فردا ... بی‌ترسِ از فرود

بِبویْ‌ام! که انفاس از استنشاقِ نکهتِ معصومانه‌ات گُر می‌گیرد در بی‌تابیِ شبانه

هر دَم که هُرمِ وجودت را بر من می‌پراکنی

 

نوازش‌م کن، با دست‌های کوچک امّا بی‌پایان خود! تا آب شوم ... تا جاری شوم

جاری‌ام کن بَهرِ خود ... تا بپویم ... تا عاشقانه فرو ریزم ... تا جاودان‌م کنی در بی‌کرانِ بَحرِ بودن‌ت

 

هر ذرّه‌یِ وجودت و هر لحظه‌یِ حضورت، تولّدِ دیگر باره‌یِ من است؛

آروشا جان، تولّدت مبارک!

تهران -  اردیبهشت 1391

+ نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

جشن تولد یکسالگی آروشا

با سلام به همه​ی دوست​های عزیزم

خیلی ممنون از پیام​های تبریکی که برای آروشا خانوم ما فرستادید. اولین جشن تولد آروشا پنج​شنبه چهاردهم اردیبهشت 91 برگزار شد و از جشن تولدش یک خاطره​ی شیرین برامون باقی گذاشت.


با توجه به اینکه آروشا هنوز کوچولو تشریف داره، ازمهمون​های گل​مون خواسته بودیم که بین ساعت هفت و نیم تا هشت خونه باشن تا قبل از اینکه آروشا خسته بشه مراسم تولد رو انجام بدیم. با اینکه تعداد مهمون ها به چهل نفر رسیده بود ولی خدا رو شکر با نیم ساعت تأخیر همه خودشون رو رسوندن و تولد رسماً شروع شد.

در ابتدا موزیک​مون از من و علی خواست که بیاییم وسط و اول با آروشا تنهایی برقصیم و از آهنگ دوم دوستان همراهی​مون کنن. آهنگ "آره منم دوسِت دارم" سامی بود که من خیلی دوست​ش داشتم؛ نصف​ش رو دوتایی رقصیدیم و بعدش آروشا رو بغل کردیم و با آروشا رقصیدیم. بچه​م کلی ذوق​زده شده بود و آنقدر از موزیک با صدای بلند خوش​ش اومده بود که بلند بلند ذوق می کرد و با مهمون​ها بای​بای می​کرد. برای آهنگ دوم از همه خواستن بیان وسط و حلقه بزنن و با خوندن اسم هر کسی که گفتن پر بیاد وسط و با من و علی و آروشا برقصه. این آهنگ خیلی قدیمی​ه ولی هنوز کلی طرفدار داره ازجمله خود من. حدود نیم ساعت همه رقصیدن و بعد رفتیم برای اجرای مراسم تولد.


اول از همه آهنگ تولد اجرا شد و همگی با موزیک، تولد مبارک رو برای آروشا خوندن و آروشا هم از این​که اسم​ش رو همه می​خوندن خوشحال بود و دست می​زد. شمع تولد رو هم سه​تایی فوت کردیم چون آروشا هنوز بلد نیست شمع فوت کنه. بعد پانیذ برامون رقص چاقو کرد و از حق نگذریم واقعاً خوشگل رقصید و کلی هم هدیه گرفت. با شمارش معکوس کیک رو هم سه تایی بریدیم. روی کیک ش عکسش بود با همون لباس و کفش و مدل موی شب تولدش که حدود بیست روز قبل ش گرفته بودیم. علی زحمت کشیده بود و به مناسبت اولین جشن تولد آروشا براش یک شعر بسیار زیبا گفته بود که چون از وجودش بر می​اومد بسیار تأثیر گذار بود و همراهی صدای پیانو و اجرای بی​نظیر علی با صدای فوق​العاده​ش اشک شوق رو تو چشم همه آورد.


برای باز کردن کادوها پانیذ همراهی کرد با خوندن: تولد آروشا جونه این کادو از کدوم جونه؟!

کادوها از بزرگ​ترهای مجلس شروع شد به باز شدن. همه کلی زحمت کشیده بودن و هدیه​ها پول و سکه و دلار بود به​علاوه​ی دو تا پیرهن Zaraی خیلی خوشگل.

بعد از هر کادو به عنوان تشکر و به رسم یادگاری از طرف آروشا به دهنده​ی کادو یک پاکت گیفت هدیه می​دادیم و تشکر می​کردیم که شامل عکس آروشا با همون لباس روز تولدش روی تخته شاسی در سه مدل، بیسکوییت پخته شده با تم تولدش و عکس آویز و یک بسته پشمک یزد بود.


بعد از باز کردن تمام کادوها و تشکر، به افتخار آروشا، علی براش شامپاین ((Non-Alcoholic باز کرد و من و علی به سبک یونانی نوشیدیم و در پایان از مهمون​ها تقاضا کردیم که دفتر خاطرات اولین جشن تولد آروشا رو با یادگاری​شون مزین کنند. که البته صفحه​ی اول و دوم​ش شعر علی بود. دیگه بعدش موزیک مجلس رو ترکوند تا سر شام.

حسابی همه رقصیدن و از همه جالب​تر آروشا بود که رفته بود بغل خواننده​ی رپ که بلکه بتونه به کی​بورد دسترسی داشته باشه. تمام آهنگ​هایی که اجرا شد اسم آروشا توش بود. (آروشا خانوم به جای سوسن خانوم، آروشا خانوم به جای عسل خانوم و آروشا به جای ملودی و ...)

مراسم شام هم عالی برگزار شد. مثل همیشه مامان بی نهایت زحمت کشیده بود؛ تزئینات​ش روهم خودم انجام داده بودم.


 بعد از شام که همه نشستن، چراغ​ها خاموش شد و ویدئو کلیپی که به مناسبت اولین سال تولد آروشا من و علی براش درست کرده بودیم برای مهمون​ها پخش شد. پارت اولش کلیپ ویدئویی بود که با "به نام خالق هستی" شروع می​شد و بعد از نشون دادن ساعت در لحظه​ی تولدش گزیده​ای از به​دنیا اومدن​ش و بریدن بند ناف​ش توسط علی و خوندن شعر حافظ در لحظه​ی تولدش و ... پارت دوم کلیپ عکس​هاش بود با آهنگ تصویر رویایی داریوش. من و علی عاشق این آهنگ بودیم و سال​ها قبل از به دنیا اومدن آروشا هم این آهنگ رو به یاد نی​نی آینده​مون گوش می​کردیم. تمام جملات آهنگ رو با عکس​های مربوط به​ش میکس کرده بودیم طوری که هیچ کس باورش نمی​شد کار خودمون باشه. به قدری رویایی شده بود که باز هم همه رو تحت تأثیر قرار داد.

بعد هم مهمون​ها به صرف دسر و کیک تولد همراه چای دعوت شدن و دیگه تا ساعت دوازده و نیم رقص و رقص و رقص ....


از نظر پذیرایی هم ابتدا مهمون ها با سه مدل آبمیوه​ی تازه و شیرینی​های سفارشی کوک پذیرایی شدن و بعد میوه و شام و دسر که همه​شون عالی شده بودن.


از نظر لباس هم چون آروشا سفید پوشیده بود من و علی هم لباس هامون رو با آروشا سِت کردیم و من یه لباس دکلته​ی سفید کوتاه پوشیدم و موهام رو باز گذاشتم و از همون پاپیون موی آروشا به موهام زدم (هر دو تامون پاپیون​مون رو سمت چپ زدیم) که خیلی تو عکس​ها بامزه شده و علی هم پیراهن با کروات سفید پوشید که خانوادگی سِت بشیم.

 به این ترتیب اولین جشن تولد آروشا جون ما اون طور که می​خواستم و براش برنامه​ریزی کرده بودم برگزار شد و انقدر همه​ی قسمت​های تولد طبق برنامه پیش رفت که آخر شب که اومده بودیم خونه به علی گفتم به جای خستگی احساس سبکی می​کنم و سرشارم از انرژی مثبت.خدا رو شکر که از همه بیشتر به خود آروشا خوش گذشت و تمام مدت شب می​خندید و نانای می​کرد و ذوق می​کرد.


روز جمعه هم با تک​تک مهمون​هایی که زحمت کشیده بودن و در اولین جشن تولد یکی یدونه​ی خونه​ی عشق​مون شریک شده بودن و با حضور گرمشون خوشحال مون کرده بودن ،تماس گرفتیم و تشکر کردیم.

از همه​ی عزیزان و دوستان گل مون اینجا هم تشکر می​کنیم و امیدوارم در شادی​های زندگی​شون جبران کنیم.

از علی عزیزم بی​نهایت ممنون​م که پابه​پای من مشتاقانه برای تدارکات تولد زحمت کشید و همین​طور از مامان و بابای نازنین​م که با جون و دل برای آروشا وقت گذاشتن و بهترین​ها رو براش انجام دادن. از همین جا دست مهربون​شون رو می​بوسم.

همین​طور ازدست​اندرکاران تولد که بهترین شکل ممکن همراهی کردن:

اول از همه شادی عزیز مدیر موسسه آشنا که با سلیقه​ی بی​همتاشون و توجه به رنگ​آمیزی و تمی که خواسته بودم بهترین طراحی رو برامون انجام دادند.

موسسه بالونا که زحمت بادکنک​آرایی رو کشیدن و واقعاً از کارشون و رفتار حرفه​ای​شون راضی بودم.

قنادی کوک اسکان که نهایت همکاری رو کردن و رنگ طلایی روبه دیزاین کیک​هاشون اضافه کردن و سر ساعت مقرر کیک رو تحویل​مون دادن.

عکاسی Canon6 که با عکس​های بی​نظیرشون خاطره​ی تولد آروشا رو جاودانه کردن.

اما ازهمه مهم​تر گروه موزیک ملوین عزیز که شبی فراموش​نشدنی رو برامون ساختن و برای آروشای عزیزمون سنگ تموم گذاشتن.


+ نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

یک سالگی دردانه ما

آروشای نازم دختر یکی یدونه​ی ما امروز یک​ساله شد. دختر بهاری که با اومدن​ش برای ما یک دنیا شادی آورد. دختری که زیباترین لحظات زندگی​مون رو رقم زد و از عشق ناب​ش سرمست​مون کرد. امروز یک ساله که با عطر تن​ت و لطافت دست​های کوچک​ت زندگی می​کنم. امروز یک ساله که مادر شدم. آروشای شیرین​م، تولد شیرین​ت مبارک!

هنوز باورم نمی​شه یک سال گذشته. با این​که سال سختی بود و تمام مدت فکرم و جسم​م مشغول بوده ولی با این حال تک​تک لحظات پارسال برام نزدیکه و می​تونم کاملاً حس​ش کنم. پارسال این موقع داشتم قبل از خواب به برنامه​های فردام فکر می کردم که برم استخر و عکس​های حاملگی رو آلبوم کنم و ... که یک​دفعه صدای عجیبی اومد و کیسه آب​م پاره شد. اون لحظه هزار تا فکر اومد تو سرم و با این که می​دونستم روز سختی رو در پیش دارم ولی تمام وجودم غرق شادی شده بود. آرامش عجیبی داشتم. انگار تو خلسه بودم. باورم نمی​شد که تا چند ساعت دیگه آروشا کوچولو رو می​بینم و انتظارم به پایان می​رسه. عجیب این روزها بیشتر از این​که تو زمان حال زندگی کنم غرق خاطرات یک سال پیش هستم و مرورشون برام شیرین​ه.

امروز می​خوام به مناسبت تولد آروشا فیلم زایمان و فیلم​های روزهای اول به دنیا اومدن ش رو ببینم و براش توضیح بدم که این نی​نی کوچولو خودشه و از تو شکم مامان بیرون اومده.

آروشای ما این روزها به سرعت داره پیشرفت می​کنه؛ اون​قدر که خیلی ازکارهاش رو فراموش می​کنم براش ثبت کنم. اول اینکه علاوه بر ساعت مچی و دیواری و رومیزی، ساعت دیجیتال رو هم یاد گرفته و به محض اینکه می​شینیم تو ماشین می​گه "دیجی آات". علاقه​ی خاصی به گردن​بند مامان​م داره و می​گه "ددن بن". حالا از همه اصرار که برای آروشا، تولدش گردن​بند بخریم و از من هم انکار که از این​که به دختربچه زیورآلات آویزون کنم متنفرم . مخصوصاً سوراخ کردن گوش. حسابی بابایی شده و از صبح تاشب می​گه بابا و مامان رو کلاً فراموش کرده. چشم رو هم یاد گرفته و می​گه "چش". وقتی از چیزی خیلی خوشحال بشه با صدای بلند ذوق می​کنه و خیلی بامزه می​شه. مثلاً با تکرار جملات کلاس​ش خیلی ذوق می​کنه و می​شه از تو چشم​هاش خوند که کاملاً یادش میاد. به خاطر همین هر وقت ناراحت باشه می​گم "سلام من نازنین هستم مامان آروشا" و بعد همه با هم می​گیم "سلام آروشا" و اون هم حسابی ذوق می​کنه. براش مداد رنگی مخصوص سن​ش رو خریدیم با دفتر نقاشی بزرگ. چند دقیقه​ای بازی می​کنه و آنقدر که دوست داره بیرون دفتر نقاشی خط بکشه خیلی علاقه​ای به این​که روی کاغذ نقاشی کنه نداره. جدیداً خودش با بقیه دالی بازی می​کنه؛ پشت در یا میز یا زیر پتو قایم می​شه و دالی می​کنه.

دومین جلسه​ی کلاس​ش هم به​خوبی گذشت. کاردستی یه جوجه​ی زرد درست کردن و رنگ بازی کردن که البته فقط با رنگ زرد بود و کلاس رو آموزش رنگ زرد متمرکز بود. کف دست​ش رو هم کاملاً رنگی کردم و روی اولین نقاشی با گواش​ش ثبت کردم. تمام لباس​ش رنگی بود. خیلی با مزه بود من که یادم رفته بود دوربین ببرم ولی خودشون ازش عکس گرفتن. در کل مثبت بود و مربی​شون گفت آروشا بچه​ی خوبیه و من هم کلی خوشحال شدم.

کارهای تولدش داره خوب پیش می​ره. شنبه تلفن​هام رو زدم و دعوت​هام رو کردم .کیک و شیرینی​های تولدش رو هم یک​شنبه سفارش دادیم. بادکنک​هاش رو هم دوشنبه سفارش دادیم. خُرده​کاری​هام مونده که دارم به​ترتیب انجام می​دم؛ تعداد کارهای تیک خورده بیشتر از تیک نخورده​هاست. بابام می​گه تو انقدر به جزئیات تولد اهمیت می​دی خدا به داد دامادتون برسه که بخواد برای آروشا عروسی بگیره.

دوست داشتم تعداد بیشتری مهمون دعوت می​کردم و همه​ی عزیزان​م و همین​طور دوست​هام رو می​گفتم ولی واقعاً پذیرایی کردن تو خونه از تعداد زیادی مهمون سخته و از طرفی عکس​العمل آروشا رو نمی​دونم تو شلوغی چه​طوریه. اگه می​خواستم یه کوچولو پا فراتر بذارم می​شد همون نامزدی که بابام می​گه و تعداد مهمون​ها می رفت رو هشتاد نفر به بالا. به همین خاطر محدودش کردیم.

به مناسبت اولین سال​روز تولد عروسک​مون اولین​های زندگی​ش رو تو اولین سال زندگی​ش که از اولین روزهای بعد از تولدش ثبت کردیم, براش به یادگار می​ذاریم.

اولین باری که مامان و بابات رو دیدی و لمس کردی                       12/2/90   لحظه ای بعد از تولد

اولین باری که وارد منزل مامان فلور و بابا فرشید شدی                  13/2/90  بعد از مرخص شدن از بیمارستان

اولین باری که توخونه حمام کردی                                             15/2/90   شقایق جون حمام​ت کرد

اولین باری که وارد خونه​ی خودمون شدی و اتاق خواب​ت رو دیدی     16/2/90 بعد ازچک زردی در بیمارستان به​ت گفتیم اگه جواب آزمایشت در حد نرمال بود می​بریمت خونه اتاق​ت رو ببینی

اولین و آخرین باری که بند ناف​ت افتاد                                        18/2/90  بعد ازباز کردن دایپر

اولین باری که شب تو خونه​ی خودمون خوابیدیم                          5/3/90

اولین باری که به مهمانی رفتی                                                6/3/90   خونه​ی مامانی به مناسبت اومدن خاله فرانک از کانادا

اولین باری که با خانواده ی پدری ملاقات کردی                            11/3/90

اولین باری که صدای اذن رو شنیدی                                     13/3/90  بابا محمد تو گوشت اذان گفت

اولین باری که ارادی خندیدی                                               16/3/90             

اولین باری که با هم رفتیم شاپینگ                                      23/3/90 رفتیم هایپر استار

اولین باری که رفتی شام بیرون                                           26/3/90

اولین باری که رفتی آتلیه عکس گرفتی                                 10/4/90 

اولین باری که به مسافرت رفتی                                         21/4/90 سفر به شیراز

اولین باری که دمر شدی و چرخیدی                                    8/5/90

اولین باری که خودم تونستم حموم​ت کنم                            24/6/90

اولین باری که میوه خوردی                                              30/6/90  سیب خوردی

اولین سفر شمال                                                           6/7/90 

اولین برف زندگیت رو دیدی                                              17/8/90

اولین باری که نانای کردی                                               24/9/90

اولین باری که دست دادی                                              26/9/90

اولین سرما خوردگی                                                     5/10/90

اولین باری که حرف زدی                                               12/10/90  گفتی دد

اولین ماما بابا گفتن​ت                                                    21/10/90

اولین کلمه انگلیسی که یاد گرفتی                                 19/11/90  Arms Up

اولین باری که چهار دست و پا راه رفتی                            2/12/90                                    

اولین دندون                                                                 4/12/90

جشن دندونی                                                            12/12/90

اولین باری که رفتی کلاس آموزشی                                 2/2/91

اولین باری که کاردستی درست کردی                             9/2/91

اولین جشن تولدت                                                        14/2/91

و  ... اولین حروف تایپ شده توسط آروشا در روز تولدش:     ئمن ذاتا/. ا ب


+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

اولین کلاس درس!

با سلام به همه​ی دوست​های گل​م

آروشا خانوم ما این روزها حسابی شیطون شده و دیگه جایی از خونه نمونده که توسط ایشون کشف نشده باشه. دندون​هاش هم اذیت می​کنه. خیلی​خیلی بد غذا شده و به غیر از نون و پنیر گردو و بستنی و آب​پرتقال دهن​ش رو برای هیچ غذایی باز نمی​کنه. واکسن یک​سالگی هم در راهه که اگه بشه می​خوام بعد از تولدش بزنم. باید با دکترش مشورت کنم.سوال

تولد رو هم قرار شد در حد درجه یک​های فامیل برگزار کنیم و یه جورایی خودمونی بگیریم که البته خودمونی​ش حدود سی نفر می​شیم. روز تولدش سه​شنبه می​شه ولی ما قراره پنج​شنبه چهاردهم بگیریم که دقیقاً همزمان با تولد شقایق (زن دایی​م) می​شه. اون هم حسابی از این بابت خوش​حاله. هفته​ی گذشته کلی از کارهای اولیه​ی تولد رو انجام دادم و الآن به غیر از سفارش کیک کاری ندارم. شام رو هم که مامان زحمت​ش رو میکشن. خدا کنه روز تولدش خوش​اخلاق باشه و فقط نانای کنه.هورا

به آروشا می​گیم چند کیلویی؟ می​گه دَه! دائم خونه​ی مامان اینا می​ره رو وزنه​ی اتاق​م می​شینه و می​گه ده. بچه​م آن​قدر مامان​ش رفته رو وزنه و خودش و نی​نی و بابای نی​نی و ... رو وزن کرده حسابی استاد شده. از یک تا ده رو هم وقتی بشمریم به نُه که برسیم خودش می​گه ده. این روزها آنقدر دنبال آروشا تو خونه مشغول​م که واقعاً وقتی برای خوردن ندارم و شدم 49 کیلو! جدیداً علاقه​ی خاصی به کفش پیدا کرده و دائم با کفش​هاش بازی می​کنه و تمام تلاش​ش رو می​کنه که کفش​ها رو پاش کنه. بازی کلاغ پر رو هم یاد گرفته؛ می​گیم آروشا کلاغ  می​گه پر می​گم گنجشک - پر، جوجو - پر می​گم هاپو بلافاصله دست​ش روتکون می​ده و می​گه نه نه نه! خیلی با اسباب​بازی​هاش بازی نمی​کنه و فقط سبد اسباب​بازی​ها رو خالی می​کنه و می​ره سراغ وسایل خونه و کابینت​ها. حتماً باید دکمه​ی آسانسور رو خودش بزنه و وقتی رفتیم تو، شماره​ی طبقه​ی مورد نظر رو هم خودش بزنه وگرنه گریه می​کنه و از آسانسور پیاده نمی​شه. علاقه​ی عجیبی به چاهک آشپزخونه و حموم داره و روزی صد بار در چاهک رو بر می​داره. سی​دی​هاش رو هم همچنان از صبح تا شب باید بذاریم و اگه نگاه هم نکنه گوش می​کنه. وقتی به چیزی نباید دست بزنه و نزدیک​ش بشه بر می​گرده به من نگاه می​کنه و خودش می​گه نه نه نه! بچه​م عاشق گربه​ست درست مثل مامان​ش که اگه گربه در فاصله​ی پنج متری هم باشه فرار می​کنه! تازه اصرار داره به گربه دست بزنه و دم بیچاره رو بکشه. در اولین فرصت یه پست می​ذارم و یک روز کامل آروشا رو از صبح تا شب وصف می​کنم.

مدتی بود می​خواستم آروشا رو ببرم کلاس​های خلاقیت مادر و کودک که به خاطر زمستون و سرما و مریضی نبرده بودم، به پیشنهاد یکی ازاقوام گل​مون موسسه اردیبهشت رو انتخاب کردیم. شنبه اولین جلسه بود و قراره به مدت دو روز در هفته یعنی شنبه​ها و چهارشنبه​ها با هم بریم. اول کلاس حدود ده دقیقه آروشا مبهوت بچه​های دیگه بود ولی بعد شروع کرد به بازی و ذوق کردن. از همه​ی بچه​ها کوچک​تر بود ولی از نظر جثه و رفتارهای اجتماعی  در حد خیلی خوبی بود. مربی​شون خیلی با انرژی بود و خوش​م اومد؛ ولی محیط​ش در حدی که فکر می​کردم و انتظار داشتم من رو نگرفت. چیزی که خیلی برام جالب بود توجه و تمرکز آروشا روی حرف​های مربی​شون بود. وقتی به علی گفتم خنده​ش گرفته بود و می​گفت نازنین درست عین بچگی​های خودم که خیلی به معلم توجه داشتم و تا سال​های پایانی دبستان معلم برام بت بود. کلاس​شون هفت نفر بود و آروشا کلی دوست​های جدید پیدا کرد.  از خود راضی

عید​دیدنی​های ما هنوز ادامه داره و آخر هفته​ها مشغول دید و بازدید هستیم. کلاس​های آکوا رو که حدود دو ماهه نرفتم. آنقدر این مدت مشغول بودیم که واقعاً وقت نشد. باید هر چی زودتر شروع کنم و نذارم وقفه بیفته.


+ نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

اول اردی‌بهشت‌ماه جلالی ...

اردی‌بهشت همواره برای من معنایی یگانه داشته است. یگانگی این معنا اما به یمن تولد آروشا برای‌م صد چندان گشته و لذت تنفس در این روزها را بیشتر در وجودم می‌پراکند. نخستین روز اردی‌بهشت را به یاد سعدی نام گذارده‌اند که البته جز آنکه شاعر و سخن‌سرای مورد علاقه من است شاید (تنها با اندکی اغراق) معروف‌ترین و بزرگ‌ترین شاعر تاریخ ادبیات جهان نیز باشد.

 با اجازه از آروشای عزیز - که این فضا ویژه‌ی اوست - جُستاری را از دل‌نوشته‌ی روزهای نه چندان دور در این‌جا به یادگار می‌نهم و در پایان غزلی زیبا را که در یک‌سال اخیر بارها و بارها در گوش کوچک‌ش زمزمه کرده‌ام، باز می‌نویسم. پیشاپیش بابت نثر نامتعارف این بخش، از خوانندگانی که معمولاً به خواندن نوشته‌های صمیمانه و متفاوت همسر عزیزم نازنین عادت دارند پوزش می‌خواهم:

 اردی‌بهشت ماه که می‌شود، مرا وهمی شیرین به لطافت رایحه‌ی همین گاهان شیراز بر مرکب نشئه‌وار خویش می‌نشاند و در تاریخ و جغرافیا پرتاب‌ام می‌کند به بهارهای بی‌بدیل شهر عشق هنگامی که با همان شنگی نوجوانی‌م زیر سایه‌ی چنارهای قصردشت در هوای آکنده از بوی مُسکر یاس و بهار نارنج می‌خرامیدم ...

اردی‌بهشت که می‌آید ناخودآگاه می‌آورد باخود همه‌ی آن چیزهایی را که خوب‌اند و لطیف چون خاطرات شیراز و بزرگ‌مرد تاریخ‌ش سعدی. دیباچه‌ی گلستان‌اش در سرم خویشتن را فریاد می‌زند:

 اول اردی‌بهشــت مــاه جـــلالی                   بلبل گـــوینــده بــر مـنابــر قـضبان

بر گل سـرخ از نم اوفتــاده لآلی                   هم‌چو عرق بر عذار شاهد غضبان

سعدی انسانی است آن‌سان بزرگ که می‌توان بل‌که باید شکست مر خاطرش را هر آن‌چه عهد است و پیمان؛ که کدامین ناموس را شاید نگه‌داشتن عظیم‌تر از نام او و یاد او؟! گویی او اقاقیایی است که هر چه می‌شکنی‌اش دیگر بار بر جای خویش می‌روید سترگ‌تر از قبل ...

حکیم نیست اما حکمت در جای جای کلام‌ش موج می‌زند انگار شفای شیخ‌الرئیس بوعلی را در جامه‌دانی از نظم برای سفری بزرگ بسته‌اند؛ صوفی نیست اما چنان از فنا و بقا می‌گوید که منطق‌الطیر و هفت اقلیم‌اش را گویی معراج رفته‌است؛ سیاح نیست اما چونان از سفر به سرزمین‌های عصر‌ش می‌گوید که گویی دست در دست یاقوت حموی بوده‌است در معجم‌ البلدان‌ش؛ واله و سرگشته و شیدا و حیران نمی‌نماید ولی شعرش چونان انجمادی است از گدازه‌ی عشق که هُرم آن هنوز از مزار حافظ می‌دمد؛ ناصح نیست اما ملوک را چنان اندرز می‌دهد که گویی نصیحةالملوک امام غزالی را عصاره می‌گیرد؛ متکلم نیست اما بر منابر سخن تازی آن‌سان که او تاخته است هنوز سخن‌وران عرب‌زبان را مجالی ناچیز برای هم‌سری پیدا نیست؛ ...

 ناچیز ... آری بس ناچیز است و بی‌مقدار روزی را درسال به نام او زینت دادن، اما تلنگری است خوش بر ذهن خُردِ خِرَد زَدگانی چون من تا نهیب زنند بر خود که او در دنیایی حقیر بزرگ بود و تو در دنیایی بزرگ حقیر ...

و این هم آن غزل دوست‌داشتنی استاد سخن که تقریباً روزانه در گوش آروشای دلبند و شیرین‌م نجوای‌ش می‌کنم:

از در درآمدی و مـــن از خــود به در شـدم        گویی که‌ز این جهان به جـهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست        صاحب‌خبر بیامــد و مـن بی‌خــــبر شدم

چــون شبنم اوفـــتاده بُــدم پیـــش آفتاب        مهرم به جان رســید و به عَیّـوق برشدم

گـفتــم ببیــنم‌ش مگــرم درد اشــــتیــاق        ساکن شود، بدیـــدم و مشتــاق‌تر شدم

دســـت‌م نداد طاقت رفتـــن به پیــش یار       چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفـتن‌ش ببیـــنم و گـفتــن‌ش بشـــنوم        از پای تا به سر، همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگـــاه داشت       که‌اوّل نظـــر، به دیـــدن او دیــده‌ور شدم

بیـــــزارم از وفــــای تو یک روز و یک زمان        مجموع اگر نشستم و خرسـند اگر شدم

او را خــــود التفــات نبـــودش به صید من        من خویــشــتن اسیــر کمنــد نـظر شدم

                                   گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

                                   اکسیر عشق بر مس‌م افتاد، زر شدم

+ نوشته شده در ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()