جهان با تو زیباتر است

چهارصد و چهل و چهار روزگی

این روزها که به همراه مادر شکیبا و مهربان‌ت بالندگی تو را می‌نگریم، با خود می‌اندیشم چگونه زیبایی و فرزانگی چونان دو یار جداناپذیر در کالبد و جان تو می‌رویند و راه می‌پویند. نگاه، لبخند، سخن گفتن و گام برداشتن‌ت گویی نوشی است آسمانی که روان مرا سرمست و یاد مرا سرشار می‌سازد ... از تو. نوشی که از بودن خجسته‌ات کامیاب‌م می‌کند آن سان که در بلندای رهایی خویش از جهان پیرامون، هنوز هراس از هشیاری رهایم نمی‌کند.

تو در هوش و پیکر خود می‌بالی و من نیز هم گام تو بر خود می‌بالم که به پاداش کدامین نیکی چنین دختر نیکویی بهره‌ی من از این جهان پر از بدی شده است؟! و پیشانی سپاس می سایم بر درگاه جهان‌آفرینی که چشمه‌گاه همه خوبی‌هاست. اگر روزهایی را به ناچاری از کنار تو دور می‌مانم می‌دانم که پیش خود هرگز سرزنش‌م نمی‌کنی و بر من خرده نمی‌گیری؛ چرا که دل چنان در تو بسته‌ام که به گفته‌ی بزرگ‌مرد سخن سعدی:

ما را سری‌ست با تو که گر خلق روزگار                    دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

از این‌که پس از یک‌صد و یازده روز، جستار چهارصد و چهل و چهار روزگی‌ت را هم در زادگاه خود و در کنار پدربزرگ خوب و مادربزرگ دوست‌داشتنی‌ات می‌نویسم خوشحالم و آن را به نیکی می‌گیرم. بدان که روزشماری مادرت و من در این اندک زمان سپری‌شده از در کنار تو بودن، تنها بخشی کوچک است از دوست‌داشتن لبریز ما در برابر ارزش والای تو را داشتن.

پی‌نوشت: همه‌ی توان خود را به‌کار بستم تا پارسی سره بنویسم (نمی‌دانم چرا؟) هرچند در سروده‌ی زیبای سعدی واژه‌ای تازی هست.

+ نوشته شده در ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

من ...

آروشا خانوم دیگه خودش و داشته​هاش رو شناخته و وقتی ازش می​پرسیم اینجا اتاق کیه؟ بلافاصله می​زنه به سینه​ش و می​گه منه. آروشا این شیشه شیر برای کیه؟ منه و ... انقدر از این من گفتن​ش خوش​م میاد که هر دفعه که می​گه بلافاصله می​گم قربون تو. این روزها حرف حرف خودش شده و اگه چیزی بر وفق مرادش نباشه پا می​کوبه! واقعاً نمی​دونم این کار رو ازکجا یاد گرفته. دیده بودم بچه​های دو سه ساله پا بکوبن ولی بچه​ی یک ساله رو دیگه فکر نمی​کردم از این کارها بکنه. دیگه این​که خلاصه حسابی شیطون شده و پوستم کنده شده انقدر دنبال​ش رفتم و مواظب​ش بودم. غذا خوردن​ش همچنان سخت​ه و باید کاملاً حواس​ش پرت باشه که چند تا قاشق غذا بخوره. مثلاً دیشب برای این​که شام بخوره مامانم فکر کنم ده تا بیشتر موشک درست کرد و فرستاد اون​ور میز تا تمام شام​ش رو خورد. خونه هم که باشم باید فیلم تولدش رو بذارم اون قسمتی که به دنیا می​آد تا حواس​ش پرت بشه و چند تا قاشق غذا بخوره. دیروز براش پسته خام آسیاب شده ریختم تو بشقاب و گذاشتم جلوش همه رو خورد و خیلی خوشش اومد، انگشت​ش رو که خیس شده بود می​زد تو پسته​ها و می​خورد. خیلی خنده​دار بود.

اون​قدر فیلم تولد دیدم دیگه از این​که تولد گرفتم دارم پشیمون می​شم. نصف روز Your Baby Can و نصف دیگه​ی روز تولد. البته بیشتر گوش می​کنه و می​خواد در حال بازی مطمئن بشه که داره پخش می​شه. دیروز می​خواستم برم حموم، گذاشتم​ش تو کالسکه دم در حموم؛ داشت به من نگاه می​کرد و از اون​ور هم تلویزیون تولد رو پخش می​کرد که یک دفعه گفت عمه وقتی اومدم بیرون دیدم دقیقاً عمه​ش داره اونجا با همون آهنگ می​رقصه. بعد اومدیم تو اتاق و داشتم حاضر می​شدم که گفت عادل سریع پریدم جلوی تلویزیون و دیدم همون موقع عادل اومد رقصید. باورم نمی​شد این​قدر حواس​ش جمع باشه و تا این حد به جزئیات توجه کنه. شب​هایی هم که ماه تو آسمون​ه دیگه تا از خونه​ی مامان اینا بیایم خونه​مون باید علی یه جا پارک کنه و آروشا رو بیاره پایین و چند دقیقه​ای ماه رو تماشا کنه.

این روزها زیاد بابا بابا می​کنه که برای شیراز رفتن​م خیلی نگران​م کرده و نمی​دونم چی بشه. از یه طرف هم برگردیم علی یه سفر حدوداً بیست روزه داره که بالاخره باید عادت کنه. اگه من باشم و علی نباشه یک​سره می​گه بابا و اگه من هم نباشم می​گه مامان یه جورایی رو بودن من حساس تره.

معمولاً شب​ها که از خونه​ی مامان اینا میایم من و علی دو سه ساعتی بیداریم و در حالی که آروشا خوابه به زندگی عادی​مون می​رسیم. دو سه شب پیش به یاد دوران قبل از بچه​دار شدن​مون نصف شب هوس یه خوراکی خوش​مزه کردیم؛ بلافاصله هات​داگ مورد علاقه​ی علی رو درست کردم و دو تایی خوردیم. یادش به​خیر اون موقع​ها شب​های تعطیلی مثلاً ساعت چهار صبح واسه ی خودمون سیب​زمینی سرخ می​کردیم ومی​خوردیم و می​خوابیدیم تا ظهر فرداش. کلاً نصف شب آشپزی و غذا خوردن دو تایی خیلی حال می​ده. کلی هیجان داره و می​چسبه. این هم هات داگ پخته شده در ساعت دو بامداد دوشنبه 19 تیرماه 1391

 

چمدون شیراز رو بستم. سه​شنبه صبح بهنوش میاد و چهارشنبه شب می​ریم شیراز. علی هم سه​شنبه هفته​ی دیگه میاد و جمعه با هم برمی​گردیم. مامان و بابا به شدت منتظر یکی یدونه​شون هستن. من تو این یازده سال که عروس این خانواده شدم معمولاً سالی دو یا سه بار می رفتیم شیراز ولی از وقتی آروشا اومده هر فرصتی پیش بیاد شیرازیم تا مامان و بابا بتونن تمام شیرین​کاری​های آروشا رو تو ماه​های مختلف ببینند.


+ نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

آروشای چهارده ماهه

دختر ما چهارده ماه رو تمام کرد و وارد پانزدهمین ماه زندگی​ش شد. تعداد کلمه​هایی که یاد گرفته خیلی زیاد شده و تقریباً هر کلمه​ای بگیم به زبون خودش تکرار می​کنه. اولین جمله​ش رو جمعه نهم تیرماه به زبون آورد و خیلی بامزه گفت: آب بده. این روزها آروشا علاقه​ی عجیبی به کفش پیدا کرده و به محض اینکه حواس​مون نباشه می​ره کفش​ها رو بر می​داره و می​گه دَدَ. هر چی می​گیم کفش اَخه، جیزه، کثیفه و ... باز کار خودش رو می​کنه. دیگه اون​قدر دست شستیم خسته شدیم. تقریباً صد بار در روز دی​وی​دی رو خاموش می​کنه و دوباره روشن می​کنه یه کم تماشا می​کنه و دوباره می​ره خاموش می​کنه و ... دی​وی​دی قبلی که سوخت و این رو دوماهه خریدیم. به علی می​گم فکر نکنم بیشتر از دو ماه دیگه دوام بیاره! عاشق یخچال​ه و اگه در یخچال باز بشه به سرعت نور خودش رو می​رسونه و می​خواد از تو کشو میوه برداره و بازی کنه. به​خصوص خونه​ی مامان اینا. ولی خونه​ی خودمون چون من از اول اجازه ندادم اصرار نمی​کنه. کلاً آروشا بچه​ایه که اگر از اول یه کاری رو به​ش اجازه بدیم دیگه نمی​تونیم بگیم نه و اگر هم اجازه ندیم دیگه سراغش رو نمی​گیره. در مورد یخچال هم مامان ازاول اجازه داده و دیگه نمی​شه کاری​ش کرد. فقط جدیداً تا می​گیم الان صدای یخچال در میاد و ناراحت می​شه سریع در رو می​بنده.

هفته​ی پیش رفتیم هایپر خرید. آروشا رو هم بردیم خانه​ی شادی که بازی کنه. عکس​العمل این دفعه​ش خیلی برامون جالب بود. ده بار اسبه رو که می​چرخه سوار شد و باز می​گفت پی​تی​کو. یه روز هم بردیم​ش شهر کتاب براش کتاب و رنگ انگشتی برای تو حموم و ... بخریم که خیلی بامزه نشسته بود رو زمین و با کتاب​ها بازی می​کرد. تو این فاصله یه ترومپت اسباب​بازی هم دیده بود و می​خواست​ش. اون​قدر دوست​ش داشت که نمی​داد حساب​ش کنیم. خلاصه خریدیم؛ تو ماشین می​گفت باز باز. بازش کردیم و باهاش بازی کرد.

سه​شنبه کنار لب آروشا یه تب​خال کوچولو زد. به دکترش زنگ زدم. گفت چند بار با پنبه الکل تمیزش کن و اگه بزرگ​تر شد بیارش. چهارشنبه احساس کردم رو زبون​ش هم لکه​های سفید داره. بردیمش دکتر، گفت ویروسی​ه و از بچه زیر سه سال گرفته. دارو داد که خوب شد ولی شنبه اومدم دایپرش رو عوض کنم دیدم یکی دو تا دونه رو پاهاش زده. سریع زنگ زدم دکتر و بردم​ش. دکتر گفت از طریق مدفوع  ویروس به پوست پاش رسیده و کرم و صابون داد. خلاصه حسابی این مدت مشغول دکتر رفتن و اومدن بودم و هنوز از یکی راحت نشدم دومی اومده. خدارو شکر الآن بهتره و داره ازبین می​ره. این دو دفعه هم آروشا تو دکتر خیلی خانوم بود و همکاری می​کرد. رفتارش به قول خود دکتر اصلاً مثل بچه​ی یک ساله نیست.

کلاس​های اردیبهشت رو هم همچنان می​ره. شنبه ترم دو تموم شد و برای ترم سه ثبت نام کردیم. با این​که می​دونم ممکن​ه آروشا مریض بشه و محیط کاملاً استریل نیست و ... ولی باز هم فکر می​کنم کلاس​ها برای آروشا خیلی مثبته. رفتارهاش خیلی منطقی شده و همین طور اجتماعی​تر شده. بزرگ​ترها اکثراً می​گن نبرش و این بچه خیلی کوچیک​ه و ... ولی من همچنان دارم کار خودم رو می​کنم. چقدر سخت​ه که دائم باید توضیح بدم که به خدا این جایی که می​برم مهد کودک نیست و به غیر از وقت و هزینه و گرما برای من هیچ منفعتی نداره و هیچ لذت و استراحتی از این کار نصیب من نمی​شه.

این روزها آروشا متوجه تمام حرف​های ما می​شه و با این که مشغول بازی کردنه ولی حواس​ش کاملاً جمع حرف​های ماست. یک دفعه وسط بازی به یه کلمه عکس​العمل نشون می​ده. مثلاً چند شب پیش آروشا داشت بازی می​کرد که گفتم پاشم شیشه​های آروشا رو پر کنم که بلافاصله گفت دَدَ و فهمید بعدش می​خوایم بریم. برای دَدَ رفتن خیلی کم طاقت شده و حتی فرصت لباس پوشیدن هم به​مون نمی​ده و می​خواد همون لحظه بره بیرون. تا کفش​هامون رو نپوشیم خیال​ش راحت نمی​شه. جمعه پی​پی کرده بود؛ علی داشت می​شست​ش و من هم حوله به دست بیرون در منتظر وایستاده بودم که  آروشا گفت بابا داغ! من و علی کلی سورپرایز شدیم از این​که این​قدر بجا از کلمه​هایی که بلده استفاده کرده. علی بلافاصله آب رو خنک کرد.

چند جلسه​ی پیش تو کلاس​شون یکی از بچه ها یه​دونه کوچولو زد تو سر آروشا و از اون روز تا می​گم بچه ها شوکا اومده و مثل قبل می​خوایم بازی حضور غیاب کنیم خودش یدونه می​زنه تو سر خودش. من هم می​گم خیلی کار بدی کرد و از این حرف​ها ولی هر کاری می​کنم از یادش نمی​ره. با این​که دفعه​ی بعدی هم که دوست​ش رو دید خیلی خوب باهم رفتار کردن ولی اسم کلاس که میاد یه​دونه می​زنه تو سرش. چند شب پیش داشت غذا می​خورد که یه دفعه ظرف غذاش رو اندخت زمین. بعد از یه ساعت مامانم گفت اون بچه که غذاش رو ریخت اسمش چی بود؟ در حالی که پشت​ش به ما بود و داشت راه می​رفت گفت: آآ. جدیداً اسم​ش شده آآ و آی اول و آخر رو می​چسبونه به هم. یه بار بعد از حموم دست​هاش رو کردیم تو حوله و لای حوله فقط صورت​ش بیرون بود. مامان به​ش گفت آروشا نی​نی شدی و گفت او وووَ او وووَ کن. آروشا هم مثل نی​نی کوچولوها او وووَ او وووَ کرد و از اون روز هر وقت از حموم میاد بیرون نی​نی می​شه. ویتامین و قطره​ی آهن​ش رو بد می​خوره. غذاش هم بد شده و سخت می​خوره ولی علاقه خاصی به چوب شور کنجدی پیدا کرده و همین طور شوید پلو با ماهیچه. به نظر میاد بیشتر دوست داره از غذای خودمون به​ش بدیم بخوره البته خودش با قاشق بخوره و برنج​ها رو بریزه رو هوا و...  یه مدت بود سرلاک نمی​دادم ولی بعد از آفت دهن​ش چند روز دادم دیدم خوب می​خوره حالا هفته​ای دوبار می​خوره.

پنج​شنبه خونه​ی یکی از دوست​های بابا مهمونی دعوت داشتیم که آروشا رو چون خیلی حال نداشت گذاشتیم پیش شقایق و رفتیم. خودم هم اون روز از صبح دل درد شدید داشتم همراه با حالت تهوع. از صبح افتاده بودم و تا بلند می​شدم حال​م بدتر می​شد. خلاصه به زور پاشدم حاضر شدم و موهام رو سشوار کشیدم و رفتیم. مهمونی هم خیلی خشک و رسمی بود و به من اصلاً خوش نگذشت. وقتی برگشتیم آروشا خواب بود. رفتیم خونه ی دایی سعید اینا نیم ساعت نشستیم و شقایق برام نعنا دم کرد و یه قرص هم خوردم و قرار شد اگه بهتر نشدم فرداش برم دکتر که خدارو شکر صبح که پاشدم دیدم بهترم. بدنم هم درد می​کرد. خلاصه ویروس خیلی بدی بود.

عمه بهنوش هم که برای سمینار دانشجویی حقوق بشر انتخاب شده بود و باید برای نه روز می​رفت گرجستان. به همین مناسبت جمعه شب اومد تهران و شنبه شب با علی بردیم​ش فرودگاه و راهی​ش کردیم. سه​شنبه​ی هفته​ی آینده برمی​گرده. امیدوارم به​ش خوش بگذره و از این سفر بورسیه​ی دانشجویی​ش لذت ببره. قراره وقتی برگشت با هم بریم شیراز و هفته​ی بعدش علی بیاد دنبال من و آروشا.

 علی جونم، عشق زندگی​م، می​دونم این روزها خیلی زحمت می​کشی و با تمام انرژی داری برای راهی که توش قدم گذاشتی فعالیت می​کنی. امیدوارم خدا پشت و پناه​ت باشه بابای مهربون.


+ نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هدیه تولد در دنیای مجازی

یکی از خوانندگان همیشگی و عزیز وبلاگ، به مناسبت تولد آروشا زحمت کشیده و عکس زیبایی رو تهیه کرده که به عنوان اولین هدیه​ی مجازی تولد آروشا در اینجا براش به یادگار می​ذاریم.

دوست عزیزم، مبینای نازنین! خیلی ممنون از این همه ذوق و سلیقه.

+ نوشته شده در ٧ تیر ۱۳٩۱ ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

از هر دری سخنی ...

آروشا این روزها علاقه​ی عجیبی به آسمون پیدا کرده و به محض این​که از خونه می​ریم بیرون به آسمون نگاه می​کنه؛ اگه روز باشه و آسمون آبی باشه می​گه: آب و فکر می​کنه آسمون پر از آبه، اگه شب باشه می​گه: ماه و باید ماه رو نشون​ش بدیم. دخترمون فوتبالی شده و به فوتبال می​گه: فوووووووووووووووووو و اگه علی لحظه​ای حواس​ش به بازی نباشه می​گه: اَدی فووووووووووووو و منظورش اینه که چرا فوتبال نمی​بینی. اگه علی خونه نباشه و تلویزیون فوتبال نشون بده می​گه: اَدی. قطار شدن و قطار بازی از بازی​های مورد علاقه​ی این روزهای آروشاست. با قطاری که باباش براش خریده حسابی مشغول می​شه، از واگن​هاش بار خالی می​کنه و بعضی وقت​ها به​جای بارهای قطار نلی (عروسک کوچولوی حموم) رو سوار قطار می​کنه؛ خلاصه حسابی مشغوله. عجیب دَدَری شده و از صبح تا شب می​گه دَدَ. به خصوص اگه علی هم جلوی چشم​ش باشه دیگه بیچاره علی. با اینکه تقریباً من و بابا مامان و علی یه اندازه به​ش محبت می​کنیم و براش وقت می​ذاریم ولی دخترک علاقه​ی متفاوتی به باباش داره و اول از همه براش باباشه و همه چیز رو به باباش ربط می​ده.
من و علی یه ساعت سِت هم داریم و همون قدر که آروشا ساعت رو رو دست باباش دیده، رو دست من هم دیده ولی با دیدن ساعت من هم می​گه بابا و وقتی می​گم مامی جون این ساعت منه و بابا هم مثل این رو داره می​گه: نه بابا. بابام و علی یه پیرهن دارن که فقط یه کم رنگ​هاشون با هم فرق می​کنه. چند روز پیش خونه​ی مامان اینا رفته اون پیرهن بابا رو آورده می​گه بابا. بابام هم گفت مرسی آروشا و خواست پیرهن رو از دستش بگیره که آروشا نمی​داد و می​گفت: نه اَدی. خلاصه ماجراها داریم با این دختر بابایی. من شنیده بودم دخترها بابایی می​شن و پسرها مامانی ولی دیگه نه در این حد. حتی اسم فیلم تولدش رو هم گذاشته اَدی نانای.

دوشنبه آروشا یه کم اسهال داشت و از شب تا صبح چند بار بیدار شد و به خاطر همین دوشنبه ظهر بردیم​ش اورژانس صارم. دکتر ویزیت​ش کرد و گفت مشکلی نیست؛ فقط مایعات بخوره که خدا رو شکر آروشا استاد آب خوردنه. چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که بر خلاف دفعه​ی قبل که برده بودیم​ش دکتر این​بار خیلی همکاری کرد و با دکتر دوست شد و وقتی دکتر معاینه​ش می​کرد فقط نگاه می​کرد. آخر سر هم تا دکتر گفت چند کیلوه سریع گفت: ده و با دکتر هم بای​بای کرد و بوس فرستاد. وقتی اومدیم تو ماشین من و علی تشویق​ش کردیم و گفتیم آفرین که این​قدر خانوم بودی.

ابرو و چونه رو هم یاد گرفته و نشون می​ده. اسم یکی از پسر عمه​هام عادل​ه و خیلی آروشا رو دوست داره و
هر وقت ببیندش کلی با آروشا بازی می​کنه آروشا هم اسم​ش رو یاد گرفته و خیلی بامزه می​گه: عااااااااااااااااااااااااده. به محض این​که می​شینه تو ماشین می​گه نانای و بعدش هم کنترل ضبط رو می​خواد و دیگه اگه یک ساعت هم تو ماشین باشیم یه​دونه آهنگ هم نمی​تونیم گوش کنیم. گوشه​ی اتاقم یه سبد دارم که عطر و اسپری و افترشیو و لوسیون و.... مون رو توش گذاشتیم. آروشا به​محض بیدار شدن می​ره سراغ​شون و همه رو می​ریزه بیرون و برای یه عطر باید بخوابیم رو زمین و از زیر تخت بیاریم​شون بیرون.

از هر کاری خسته بشه می​گه بای​بای. مثلاً داره تاب​بازی می​کنه می​گه: بای​بای یعنی بریم سرسره سوار شیم. شب​ها خونه ی مامان اینا وقتی خیلی خسته می​شه و می​خواد بخوابه می​گه: بای​بای؛ یعنی دیگه بریم خونه​مون.

جرأت نداریم پامون رو بذاریم تو حموم (البته خونه​ی مامان اینا) حتی برای شستن​ش چون دیگه ول کن نیست تا بره تو وان و حسابی آب​بازی کنه. بنابراین بعضی وقت​ها تا روزی دوبار هم آروشا می​ره حموم. دیشب بردیم​ش حموم و مثل همیشه خواستیم موهاش رو با سشوار خشک کنیم که دیدیم می​گه من رو بشونید رو صندلی میز توالت. می​خواست مثل من و مامان رو صندلی موهاش رو خشک کنه.

هفته​ی پیش دوشنبه رفتم برای آروشا از بنتون کفش خریدیم و با کلی ذوق اومدیم خونه پاش کنیم دیدیم کوچکه و وقتی خواستیم بزرگ​تر بگیریم گفتن ندارن. به​جاش یه شلوار لی براش خریدم. تمام کفش​های آروشا به پاش  کوچک شده و دو جفت بیشتر نداره. نمی​دونم کجا برم تا کفش راحت و خوشگل پیدا کنم. مامان​های با تجربه کمک کنید لطفاً.

سه​شنبه هم به مناسبت این​که امتحان​های پانیذ تموم شده بود شقایق ازم خواست از صبح آروشا بره خونه​شون تا باهاش بازی کنن و به قول شقایق انرژی بگیرن ازش. حدودای ظهر بود که بیدار شد. حاضرش کردم و وسایل​ش رو گذاشتم. شقایق و پانیذ اومدن بردن​ش تا هفت شب که رفتیم دنبال​ش. حسابی به​ش خوش گذشته بود. حموم رفته بود و بازی کرده بود. من هم گفتم از فرصت استفاده کنم برم استخر، پیش خودم گفتم نکنه ساعت​های بعد از زایمانی​ها تغییر کرده بهتره اول زنگ بزنم و وقتی زنگ زدم فهمیدم کلاس​های بعد از زایمان رو برداشتن و ساعت​ش رو برای باردارها گذاشتن. نمی​دونم سیاست بیمارستان چیه ولی برای من که کلاس​های بعد از زایمان چه از نظر کمک به سریع جمع شدن بدن​م و چه از نظر روحی مثبت​تر بود. خدارو شکر من تا جایی که تونستم ازتمام کلاس​ها استفاده کردم ولی مامان​های آینده خیلی به ضررشون شد.

این روزها اساسی متحول شدم و دارم تبدیل به یه نازنین دیگه می​شم. یه نازنین خیلی صبور، یه نازنین خستگی​ناپذیر، یه نازنین از خود گذشته و متفاوت با نازنین قبل. باورم نمی​شه من که حتی یه میلی​متر وسایل خونه​م رو جابه​جا نمی​کردم و تحمل بی​نظمی برام غیر ممکن بود الان این​قدر راحت از صبح تا بعد ازظهر می​ذارم آروشا هر کاری دوست داره بکنه و فقط راحتی​ش برام مهمه. البته به محض این​که می​خوابه من تا خونه رو عین روز اول​ش نکنم نمی​شینم. وقتی کارم تموم شد آروشا هم بیدار می​شه. این​طوری به خودم فشار می​آد و تقریباً استراحتی در کار نیست. می​خوام هم بچه​داری کنم و هم خونه همیشه مرتب و منظم باشه، به خودم برسم، به آروشا برسم و خلاصه این​که آدم اگه با بچه بخواد درست مثل قبل زندگی کنه و کوچک​ترین تغییری به زندگی​ش نده، حتی اگر کمک دائمی هم داشته باشه باز سخته، خیلی سخت.

+ نوشته شده در ٤ تیر ۱۳٩۱ ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()