جهان با تو زیباتر است

برای مامان فلورم ...

امروز 28 مرداد تولد مامان​م​ه و اومدم این​جا تا از طریق وبلاگ یکی یه​دونه​ی مامان تولدش رو تبریک بگم.

مامان گل​م، مامان نازم، تولدت مبارک!

امیدوارم شمع تولد صد سالگی​ت رو فوت کنی و همیشه با عطر وجود نازنین​ت ما رو سر مست عشق ناب​ت کنی.

+ نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

هفته ای که گذشت ...

آروشا این روزها هر روز با یه کلمه یا کار جدید سورپرایزمون می​کنه و به نظر من شیرین​ترین روزهای بچه​داری همین سن​ه. به باباش می​گه باباج​اَ یعنی بابا جون علی. به​ش می​گم آروشا shake your head no به علامت نه سرش رو تکون می​ده. به دوغ می​گه دود و خیلی دوست داره و جدیداً تو شیشه شیرش وسط روز دوغ می​ریزم و همین طور بعد از غذا هم دوغ می​خوره و به خاطر همین خواب​ش بهتر شده. وقتی دوغ رو می بینه با صدا ذوق می کنه و من می​میرم ازخنده. همچنان به​ش میگیم آروشا بترسون، سرش رو میاره پایین و اخم می​کنه و نگاه می​کنه و ماهم می​گیم وای وای خیلی ترسیدیم و ذوق می​کنه. به​خصوص وقتی یه نفر غریبه ببینه و بخواد با اون طرف دوست بشه اول اخم می کنه و بعد می​خنده. از اون​جایی که دوباره داره دندون در میاره، بعضی وقت​ها خیلی بد اخلاق​ه و غُر می​زنه و انگشت​ش تو دهن​ش​ه. خیلی دوست داره پشت میز بشین​ه و با ما غذا بخوره. خیلی هم مواظب خودش​ه و وقتی بخواد بیاد پایین می​گه پا.

آخر هفته​ی گذشته پنج​شنبه بعدازظهر رفتیم باغ و خیلی خوش گذشت. شب که آن​قدر هوا خنک بود که من تا صبح زیر پتو بودم. برای آروشا هم لباس گرم برده بودم. فقط چون عرض تخت​مون 140 بود و آروشا هم وسط خوابیده بود و یک​سره تکون می​خورد تا صبح له شدم؛ جای خواب​م خیلی کم بود. از صبح زود هم نور افتاد تو اتاق و آروشا ساعت نُه بیدار شد. از ذوق​ش بلند بلند می​خندید. شب قبل هم تا پنج صبح بیدار بودیم و بنابر این خوب نخوابیدیم. ولی در کل خیلی خوب بود و آروشا هم یا تو خونه مشغول شیطونی بود و یا بیرون تو حیاط تاب​بازی می​کرد. شب هم برگشتیم و یه کم جابه​جا کردیم و خوابیدیم.

 شنبه آخرین جلسه​ی کلاس آروشا بود که رفتیم. بعد هم رفتیم خونه​ی مامان اینا. زن دایی​م ازکانادا اومده و اون روز خونه​ی مامان اینا بود. تاحالا آروشا رو ندیده بود. کلی برای آروشا از دیزنی سوغاتی آورده بود به​علاوه​ی یه گردن​بند طلا که برای خودم هم می​تونم استفاده کنم. پسر دایی​م تو عید جشن عقدشون رو کانادا گرفته بودن و الان اومدن ایران عروسی بگیرن. عروس هم ایرانی​ه و دوست داره تمام مراسم موبه​مو اجرا بشه. بنابراین هفته​ی آینده دوشنبه حنابندون​ه و چهارشنبه عروسی که محل هر دو کرج​ه و البته عروسی توی باغ. دختر دایی​م و پسردایی​م آخر هفته میان و خود دایی​م یکشنبه صبح می​رسه. عروس حدود یک ماهه که​ اومده و در تدارکات عروسی​ه. کارت عروسی رو هم زن​دایی​م آورد که خود عروس درست کرده بود؛ نقاشی عروس و داماد روش کشیده بود و جای دامن عروس تور زده بود و زیرش متن کارت. این اولین باره که بعد از دوازده سال کل خانواده​ی دایی​م رو باهم می​بینیم و همین​طور این اولین عروسی​ه که آروشا توش شرکت می​کنه. دوست دارم ببینم چه​کار می​کنه.

سفر کاری بابا علی هم هفته​ی آینده​ست که بنابراین برای مراسم عروسی نیست ولی برای حنابندون هست. می​دونم بدون علی اصلاً خوش نمی​گذره. برای آروشا هنوز لباس نخریدم و نمی​دونم کجا برم. اصلاً حس​ش رو ندارم. شاید آخر هفته برم دنبال​ش. همه می​گن همون لباس تولدش رو تن​ش کن ولی نمی​دونم اندازه​ش​ه یانه. کفش​ش که کوچک شده باید لباس​ش رو یه بار دیگه تن​ش کنم و ببینم.

این هم چند تا ازعکس​های آروشا توی باغ

+ نوشته شده در ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

مادرانه

عروسک خانوم ما این روزها با عروسک خوشگلی که دوست گل​م براش هدیه آورده حسابی مشغول بازی​ه و دائم داره تو کالسکه لالایی می​خونه براش. همچنان بازی مورد علاقه​ش قایم باشک​ه. تازگی​ها یاد گرفته تنهایی بره قایم بشه و برای بازی مجبور نیستیم منتظر فرد سوم بمونیم. کلاً خیلی دوست داره مستقل باشه و همه​ی کارها رو خودش انجام بده وقتی می​خواد غذا بخوره دست​ش رو می​زنه رو میز که یعنی ظرف رو بذار جلوی خودم تا خودم بخورم یا دوست داره خودش کفش​هاش رو پاش کنه. هفته​ی پیش خونه​ی مامان بودیم که مامانی به عزیز آمپول زد و آروشا هم رفت تماشا کرد. از اون روز می گیم آروشا مامانی به عزیز آمپول زد؟  انگشت​ش رو می ذاره رو باسن​ش و می​گه آپ. بعضی وقت​ها به ما هم آمپول می​زنه و خیلی خوش​ش اومده. جدیداً تو خواب خیلی تکون می​خوره. وقتی صبح علی می​ره و جاش رو تخت خالی می​شه آروشا رو می​آرم کنارم می​خوابونم. بعضی وقت​ها اون​قدر می​غلطه که پاش تو گردن​مه و یا کاملاً عمود به من می​شه و خلاصه از باباش بیشتر رو تخت جا می​گیره این فسقلی. ولی با این وجود هر لحظه​ای که چشمم رو باز می کنم و صورتش رو می​بینم که خوابیده و پف کرده کیف می کنم و کلی عشق می​کنم. وقتی بیدار می​شه سریع از رو تخت میاد پایین و عکس من رو دیوار رو که خیلی پایینه و آخرین عکسه و هم قد آروشاست رو بوس می کنه و می​گه ماما و بعدش هم می​گه بای بای یعنی من رفتم بیرون از اتاق بازی کنم و تا من هم باهاش بای بای نکنم و رضایت رو نگیره از اتاق بیرون نمی​ره و انقدر تکرار می​کنه تا من بگم بای بای. البته فبل از بیرون رفتن ازاتاق دو سه تا عطر و اسپری رو بر می​داره و می​ندازه زمین و بعد می​ره. تقریباً دیگه یاد گرفته اسباب بازی ازاتاق بیرون نیاره و تو اتاق بازی کنه ولی دوست داره من هم برم کنارش بشینم و با هم بازی کنیم و میاد انگشت من رو می​گیره و با خودش می​بره تو اتاق و دست​ش رو می​زنه رو زمین و می​گه: بِ یعنی بشین و با من بازی کن در صورتی که وقتی اسباب بازی​ها تو هال بود بیشتر خودش بازی می​کرد. یه بار تو هواپیما به​ش یه کتاب دادن که توش استیکر داشت و باید برای حیوون​ها چشم می​چسبوندیم چند وقت پیش کتاب رو آوردم و چشم​ها رو چسبوندیم حالا عاشق این شده که چشم بدم دستش و بچسبونه تو کتاب. چشم​ها تموم شد و رفتیم براش یه بسته استیکر ماهی و حیوونات دریایی خریدیم تا در کشو رو بازمی کنه اول اون​ها رو میاره بیرون و چندتاش رو می​چسبونه تو دفترش و بعد می​ره سراغ یه بازی دیگه. روز اول یه دونه​ش رو چسبوند رو زمین و گفتم آروشا فقط تو دفتر نقاشی باید بزنی و دیروز دیدم داره بازی می کنه و یدونه چسبوند به پازلش و به خودش گفت نه نه و کند و چسبوند تو دفترش. کلی خندم گرفته بود به کارش و بعدش رفتم و کلی چلوندمش. یه میز پر از قاب عکس تو پذیرایی دارم که این روزها آروشا روزی چند بار تا جایی که دستش می​رسه قاب​ها رو می​ندازه رو زمین و عکس​ش رو در میاره و می​ره. دوباره تا ببینه میز پر شده بر می​گرده و ... حالا تا کی باشه که بی​خیال میز بشه. دیدن فیلم تولد خدارو شکر به دوبار در روز کاهش پیداکرده و این یعنی تحولی بزرگ برای من که فیلم تولد رو حفظ شدم. به​ش می​گیم Give Me Five دست​ش رو میاره و می​زنه کف دستمون و چون همیشه باباش به​ش می​گه Yes اون هم می​گه Ye,. البته سه چهار ماهه که این کار رو می​کنه و من یادم رفته بود براش ثبت کنم. شعر مورد علاقه​ش آهنگ I’m a Little Teapot  توی سی​دی​شه که خیلی دوست داره براش بخونم و به محض شنیدن​ش سریع خم می​شه  و عین خودش اداش رو در میاره. صدای گاو، پیشی و هاپو، ببعی و جوجو رو هم کاملاً بلده البته خیلی وقته و این رو ه یادم رفته بود. بوس​هاش هم حسابی صدا دار شده و چه کیفی داره وقتی دست های کوچولوش رو دور گردن​م می​ندازه و یه بوس صدار دار می​کنه.

 این روزها آروشا عاشق گوجه فرنگی خام شده و به محض اینکه در یخچال باز بشه گوجه تو کشو رو نشون می​ده و می​خواد و تازه باید درسته تحویل بگیره وگرنه به​ش بر می​خوره و نمی​خواد. هندونه هم خیلی دوست داره و براش کوچولو می​ذاریم تو بشقابش و می​خوره. دیروز رفته بودیم با مامان و آروشا خونه​ی یکی از اقوام سر خونه نویی. روی میز هال​شون پر بود ازمیوه و شیرینی و هندونه ولی خیلی برام جالب بود که آروشا تو اون سه ساعتی که اونجا بودیم حتی یک​بار هم دست به وسایل روی میز نزد و حتی وقتی می​خواست بره تو اتاق دست دختر صاحب​خونه رو می​گرفت و با خودش می​برد تا با خرس بزرگی که تو اتاق داشت بازی کنه. الهی من فدات بشم عروسک واقعی من که این​قدر خانوم و فهمیده​ای.

آروشا روز به روز بیشتر داره شبیه مامانم می​شه و کارهاش درست شبیه باباش. جدیداً نوک موهاش فر شده و داره لول لول می​شه موهای مامان کاملاً فره و موهای من و علی کاملاً صاف و آروشا ترکیبی از هر دو، ریشه ی مو صاف و نوک مو فر!

 

کلاس​هاش رو هم مرتب می​ره. دو جلسه​ی دیگه تموم می​شه. مربی​شون داره از اینجا می ره و برام ترم آخر یه مربی جدید گذاشتن و به خاطر این موضوع و هم اینکه توشهریور ممکنه یه مسافرت دو هفته​ای داشته باشیم این ترم رو ثبت نام نمی​کنم که هم یه استراحتی داشته باشیم و هم ببینم مربی جدید به خوبی مربی قبل هست یا نه.

هفته​ی پیش هفته​ی خوب و شلوغی بود برام. یه روز یکی ازدوست​های گل وبلاگی با دختر کوچولوش اومدن خونه​مون. خیلی خوب بود. یه روز هم دوست دوران فوق لیسانس​م که الان یه نی​نی 20 هفته​ای تو شکم​ش داره اومد دیدن آروشا. دیدار دوباره بعد از حدود دو سال و نیم خیلی برامون هیجان داشت. کلی با هم حرف زدیم و خوش گذروندیم. دیروز هم که رفتیم خونه​ی خاله​ی پانیذ. جمعه​ی پیش آروشا رو بردم بچه​های شاد که تا عمر دارم اون شب رو فراموش نمی​کنم. خیلی داشت به من و علی و آروشا خوش می​گذشت که درست وقتی که علی داشت حساب می کرد و آروشا هم بازی می​کرد و من هم نگاه​ش می​کردم که دست یه نی​نی بزرگ​تر از خودش رو گرفته بود و داشتن با هم می​رفتن توخونه​ای که با اسباب​بازی​ها ساخته شده بود که دیدم مادر بچه اومد دست بچه​ش رو با عصبانیت از دست آروشا در آورد و  یه داد هم سر آروشا زد و یه چشم غره هم به آروشا کرد. من واقعاً شوکه شده بودم که چرا این کار رو کرد. این​ها که دارن بازی می کنن و آروشا کوچک​ترین خطایی نکرده و من هم یک لحظه چشم از آروشا بر نداشته بودم که فکر کنم شاید تو اون لحظه ممکنه آروشا حرکتی کرده باشه. تا ته قلب​م و جیگرم آتیش گرفت مخصوصاً وقتی چهره​ی متعجب آروشا رو دیدم. الهی بمیرم برای بچه​م الان که بعد از پنج روز دارم اینها رو تایپ می​کنم هنوز قلبم می​سوزه که چه ناحق این از خدا بی​خبر با بچه​ی من این​طوری رفتار کرد. خلاصه اون لحظه کوچک​ترین عکس​العملی نشون ندادم و صبر کردم علی اومد و آروشا رو بغل کرد و از رستوران اومدیم بیرون بعد به علی گفتم یه لحظه اینجا صبر کن تا من برم و برگردم و ماجرا رو برای علی گفتم. نمی​خواستم به آروشا استرس بدم و در عین حال از الان یاد بگیره که مامان​ش باید بیاد از حق​ش دفاع کنه و هر چی بشه گریه کنان بیاد دنبال من و ازم بخواد حق بقیه رو بذارم کف دست​شون. برگشتم داخل رستوران و دیدم نشسته با خیال راحت داره غذا می​خوره. رفتم کنارش وایستادم و آروم کنار گوش​ش گفتم عزیزم آدم با بچه​ی  این سنی این​طوری رفتار نمی​کنه که دستش رو بگیره بکشه و سرش داد بزنه و چشم غره بره اگه نمی​دونی ازاین به بعد بدون. دیدم عوض عذرخواهی پا شده داد داد تو رستوران که بچه​ی تو داشت بچه​ی من رو می​زد. گفتم عزیزم من خودم اونجا وایستاده بودم و اگر کوچک​ترین خطری احساس می​کردم می​اومدم جلو، بچه​ی من دست بچه​ی شما رو گرفته بود و تازه دختر شما از دختر من خیلی بزرگ​تره چه خطری تهدیدش می​کرد که اینطوری رفتار کردی؟ همون لحظه مربی​ای که خیر سرش اون​جا مواظب بچه​هاست اومد و گفت راست می​گه این خانوم ، فقط دست دختر شما رو گرفته بود. دیدم داره پر روبازی در میاره صدام رو بردم بالا و گفتم زن حسابی من 15 ماهه کمتر از عزیزم و جون​م به بچه​م نگفتم تو به چه حقی با بچه​ی من این جوری رفتار می​کنی دلت از جای دیگه پره برای چی سر بچه من خالی می​کنی. اومدم بیرون و بلند گفتم متأسف​م برای اون بچه که تو مادرشی. قلب​م داشت ازسینه​م می​اومد بیرون چون کلاً من آدمی هستم که خیلی مراعات مردم رو می​کنم و به همه از دکتر گرفته تا سوپور محل یه اندازه احترام می​ذارم. کلاً اهل دعوا نیستم و بنابراین جسم و روح​م هم برای این هیجانات ساخته نشده و این جور وقت ها بیش از اندازه به من فشار میاد؛ در حدی که تا چند ساعت حال​م بد بود و قربون صدقه آروشا می​رفتم. اون شب تا صبح هم نخوابیدم و به این موضوع فکر می کردم که چقدر مردم بدبخت​ن و بی​اعصاب و عقده​ای که حتی به بچه​ی یک​ساله هم رحم نمی​کنن. خلاصه رستوران بچه​های شاد رفت تو لیست سیاه من نه به خاطر این آدم و رفتارش بلکه به خاطر مدیریتی که مربی​ای رو مسئول مواظبت از بچه​ها گذاشته که کوچک​ترین احساس مسئولیتی نسبت به بچه​های بی​گناه نداره و اون لحظه تا من بخوام کفش​م رو در بیارم برم بچه​م بغل کنم فقط مثل ماست نگاه می​کرد و کوچک​ترین عکس​العملی به رفتار زشت این مادر عصبی نداشت. بگذریم بعدش رفتیم بستنی سنتی خریدیم و رفتیم خونه ی دایی​م (پانیذ) شب​نشینی و یه کم حال​م بهتر شد. آروشا هم که کلی با پانیذ بازی کرد و خندید.

برای آخر هفته به باغ تو کردان دعوت شدیم که قرار شد بریم پارسال چون آروشا خیلی کوچک بود می ترسیدیم ولی امسال دیگه فکر کنم مشکلی نباشه. از همه بهتر اینکه پانیذ اینا هم هستن و تمام مدت حواس​شون به آروشا هست و باهاش بازی می​کنن. آروشا هم می​تونه یه دل سیر ماه تماشا کنه.


+ نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

پانزده ماهگی

چه زود می‌گذرد این روزهای خوب با تو بودن. هر وقت فیلم لحظه‌ی تولد زیبای‌ت را – که ده‌ها بار دیده‌ایم ولی هنوز بوی تازگی‌اش مشام را می‌نوازد- می‌بینم چشم در چشمان مادرت بی آن‌که کلامی گفته شود، هزاران واژه‌ی زیبا را میان خود رد و بدل می‌کنیم؛ که همه‌ی آنها را در همین یک جمله‌ی کوتاه می‌توان خلاصه کرد: "چقدر زیبا و زود گذشت!"

کم‌کم دارم تجلی قدرت و توان را در تو می‌بینیم؛ قدرت و توان به خود متکی بودن. این ایام، آغازین روزهای هویت یافتن توست. وقتی که در کوی و برزن دست‌ت را از میان انگشتان‌م بیرون می‌کشی و می‌فهمانی که می‌خواهی بدون کمک یا حمایت من راه بروی، حس عجیبی از احترام به هویت و استقلال در وجودم شعله می‌گیرد.

عزیز پاک و بی‌همتای‌م! نازنین و من پانزده ماهگی‌ات را شادباش می‌گوییم. به امید روزی که پانزده سالگی‌ات را آن‌طور که آن روز تو می‌خواهی با هم جشن بگیریم.

+ نوشته شده در ۱۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

دالیییییییییییییییییییییی

این روزها بازی مورد علاقه​ی آروشا که واقعاً از بازی​کردن​ش غرق شادی می​شه بازی قایم باشک خودمون​ه. من چشم می​ذارم و آروشا و مامان قایم می​شن؛ بعد اون​ها چشم می​ذارن و من قایم می​شم. بیشتر دوست داره من برم پیداش کنم و به خاطر همین معمولاً با بقیه می​ره قایم می​شه. وقتی چشم می​ذارم و می​شمرم آخرش می​گم بیام؟ و آروشا بلند می​گه: با. دیگه راحت می​رم پیداش می​کنم. وقتی پیدا می​شه می​خنده و علاقه​ای به سُک سُک کردن نداره. علاقه​ی آروشا به ماه خیلی عجیب شده و دائم تو ماشین دنبال ماه می​گرده و تا ماه رو پیدا می​کنه جدیداً بای​بای می​کنه و بوس می​فرسته و دست می​زنه و به​محض این​که ماه رو گم می​کنیم ناراحتی رو تو صورت​ش می​شه دید. چند روز پیش حدود ساعت 7 بعد از ظهر رفته بودیم بیرون و هوا کاملاً روشن بود که آروشا گفت ماه. علی گفت بابایی الان ماه نیست و آروشا مرتب می گفت ماه و آسمون رو نشون می داد. نگاه کردیم دیدیم ماه تو آسمون​ه و به رنگ نقره​ای کم​رنگ دیده می​شه. کلی با علی تشویق​ش کردیم و خودش هم برای خودش دست می​زد.

به مامان بزرگ​م (مامان بابام ) می​گیم عزیز. آروشا این روزها خیلی بامزه می​گه: عزی. می​گم آروشا دیگه کتاب​هات رو پاره نکنی​ها باشه؟ می​گه باشه و سرش رو هم تکون می​ده. ش رو بین س و ش تلفظ می​کنه . وقتی چیزی رو می​خواد می گه آنه و با انگشت نشون​ش می​ده؛ تقریباً روزی صد بار این کلمه رو تکرار می​کنه .گوش​هاش رو دو سه هفته​ست که شناخته و فهمیده که از طریق گوش​هاش می​شنوه و وقتی صدای بلند بیاد مثل جارو یا سشوار یا صدای آب انگشت​هاش رو می​کنه تو گوش​ش و صدا رو کنترل می​کنه و می​خنده. علاقه​ی زیادی به ناف داره و اگه یه ذره بلوزمون بره بالا سریع می​گه نا و انگشت​ش رو می​کنه تو ناف​مون و می​خنده. تو حموم هم صد دفعه می​گه نا. دخترک شوخی کردن هم یاد گرفته و مثلاً تو حموم آب می​پاشه به من و یا بعضی وقت​ها می​گم بیا بغل​م تا نزدیک میاد و دوباره برمی​گرده و می​خنده. می​گم آروشا نی​نی لالا کنه، نلی رو می​ذاره رو پاهاش و سرش رو تکون می​ده به جای پاش. می​گیم آروشا مامانی چطوری ورزش می​کنه؟ می​شینه و پاهاش رو دراز می​کنه و عین مامانی ورزش می​کنه. تا مامانی رو می​بینه می​گه: وَ (یعنی چرا ورزش نمی​کنی!)

آروشا از نظر غذایی خدا رو شکر بهتر شده. غذای مورد علاقه​ی این سن آروشا پنیر خالی​ه یا یه کوچولو نون با پنیر زیاد. وقتی گرسنه باشه می​گه: نون و می​ره در کابینت مامان که توش نون هست رو باز می​کنه و ظرف نون رو میاره بیرون و می​ده به مامان​م و ما می​فهمیم گرسنه هست. درست مثل خودم عاشق خوردن مغزهاست مخصوصاً پسته و بادوم هندی که خیلی بامزه می​شینه رو زیرانداز کوچولوش و از تو کاسه ش می​خوره. جمعه برای اولین بار به​ش حلیم دادیم که اصلاً خوش​ش نیومد و نخورد.

اسباب بازی​هاش رو از تو هال جمع کردم و دو تا از کشوهای اتاق​ش رو خالی کردم و اسباب بازی​هاش رو چیدم. به​ش توضیح دادم که آروشا این کشو بازی​های فکری و پازل و مداد رنگی و کتاب​هاته و کشوی دیگه اسباب​بازی​های موزیکال​ه. با دقت نگاه می​کرد. به​ش گفتم دیگه باید تو اتاق خودت با اسباب​بازی​هات بازی کنی و جای اسباب​بازی تو اتاقه و تو هال می​تونی CDهات رو نگاه کنی. خیلی بهتر شده هر چند بعضی وقت​ها اسباب​بازی​ها رو میاره ولی ازبچه ی 15 ماهه از این بیشتر نمی​شه توقع داشت. اگه تا دوسالگی هم این موضوع نهادینه بشه من راضی​م. کلاً دوست ندارم اتاق بچه شلوغ باشه و پر از رنگ و همیشه عذاب وجدان داشتم که چرا اتاق آروشا رو رنگی نچیدم. چند وقت پیش یه مقاله در رابطه با دکوراسیون اتاق کودک خوندم که برای دیزاین اتاق کودک به خصوص تو چند سال اول تولد بیشتر از دو رنگ به کار نبرید و سعی کنید از رنگ سفید و کرم بیشتر استفاده کنید و یا روشن​ترین پرده از رنگی رو که انتخاب کردید استفاده کنید و به​هیچ عنوان اتاق کودک رو شلوغ نکنید چون به شدت باعث عدم تمرکز بچه و شلوغی افکارش می​شه و در یادگیری کودک اثر می​ذاره. عذاب وجدان​م از بین رفته و تازه کلی هم خوشحال​م که ندونسته اصولی عمل کردم.

روزها به سرعت می​گذره و عجیب درگیر روزمرگی هستیم و روزهای تکراری. صبح تا عصر بازی با آروشا و شب​ها خونه​ی مامان اینا و آخر شب خیابون گردی تا آروشا بخوابه. هفته​ای یک بار خرید هایپر و شام بیرون و تمیزکاری و ... وقتی فکر می​کنم می​بینم حتی تفریحات​مون هم تکراریه و دیگه هیجانی توش نیست. دلم یه تنوع اساسی می​خواد . خیلی بزرگ و هیجان انگیز!

هفته​ی گذشته یه روز رفتیم هایپر خرید و یه شب شام بیرون و شهر کتاب برای خرید فلش​کارت و کتاب برای آروشا. پنج​شنبه هفته​ی گذشته عمو حسین و سارا جون اومدن خونه​مون و دورهم بودیم. شام هم از بیرون گرفتیم و خیلی ساده برگزار کردیم و به​مون خوش گذشت. آروشا هم حسابی شیطونی کرد و کارهایی رو کرد که هیچ وقت نمی​کرد. مثلاً اینکه آروشا هیچ وقت جیغ نمی​زنه ولی اون شب با دیدن عمو جون​ش روش باز شده بود و جیغ می​زد. فکر کنم از اینکه دو رهم داشتیم شام می​خوردیم و حرف می​زدیم احساس کرد توجه به​ش کم شده وناراحت شده بود. جمعه هم یکی از دوست​های گل وبلاگی رو دیدم و خیلی از دیدن​شون خوشحال شدم. شنبه هم  از کلاس تماس گرفتن که کلاس زودتر تشکیل می​شه؛ زود حاضر شدیم رفتیم. این ترم کلاس​شون نیمه خصوصی و تعدادشون کم شده ولی خوب این هم یه تجربه​ی جدیده برای آروشا.

 


+ نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

شیرازی دیگر ...

ما برگشتیم و مثل همیشه سرشار از انرژی و خاطره​های خوب.

چهارشنبه شب علی، من و بهنوش و آروشا رو برد فرودگاه رسوند و تا آخرین لحظه پیش​مون موند. پروازمون بدون تأخیر انجام شد ولی انقدر هواپیما قدیمی و داغون بود که از گرما تا شیراز خفه شدیم. آروشا هم حسابی کلافه شده بود و من و بهنوش تمام مدت داشتیم بادش می زدیم. دیگه صدای اعتراض همه بلند شده بود و من که هیچ وقت این جور موقع​ها صدام در نمی​آد، موقع پیاده​شدن با یه جمله اساسی خودم رو خالی کردم و پیاده شدم. بهنوش که مرده بود ازخنده و می​گفت: نازنین شجاع شدی! خلاصه بعدش کلی خندیدیم. از فرودگاه اومدیم بیرون ساعت یازده شب می​بینیم ماشین نیست و باید منتظر تاکسی بشیم. فقط تو این لحظات به بی​نظمی حاکم فکر می​کردم و حرص می​خوردم. خلاصه ماشین اومد و سوار شدیم و رسیدیم خونه از در رفتیم تو دیدیم مامان پاش رو تا نزدیک پاشنه بسته؛ حسابی شوکه شدیم. فهمیدیم مامان هفته​ی قبل​ش داشته آشپزی می​کرده که یه ظرف تزیینی از بالای هود آشپزخانه سر می​خوره و می​افته رو انگشت​های پاش. یکی از انگشت​ها ضرب دیده و یکی دیگه شکسته بود. با این حال مامان همه کاری می​کرد. کلاً آشپزی با مامان بود. من و بهنوش هم از آروشا نگهداری می​کردیم و بعضی وقت​ها هم به مامان کمک می​کردیم.

در کل به غیر از شروع ناراحت​کننده​ی این سفر، بقیه​ی روزها خیلی خوب بود و هر روز برای خودمون برنامه​ریزی داشتیم و سعی می​کردیم وقتی آروشا خوابه بخوابیم و استراحت کنیم و وقتی بیداره باهاش بازی کنیم و بریم بیرون. هر روز بعدازظهرها که آروشا بیدار می​شد می​رفتیم گردش و خرید و بعدش هم بلال و شام بیرون و بعضی وقت​ها هم می​گرفتیم می​اومدیم خونه. شام آروشا رو می​دادیم و می خوابوندیم​ش و ساعت یک شب شام می​خوردیم و تا سه و چهار صبح فیلم می​دیدم و از خودمون پذیرایی می​کردیم.

یه روز هم دوست​های عمه اومدن و کلی خندیدیم و خوش گذشت. سه​شنبه شب بابا علی اومد و کلی خوشحال​مون کرد. آروشا وقتی باباش رو دید برگشت با حالت تعجب به من گفت بابا. خیلی برام جالب بود که این مدت اصلاً برای باباش گریه نکرد و انگار کاملاً فهمیده بود که با باباش تو فرودگاه خداحافظی کرده و ما با عمه اومدیم. ولی وقتی علی رو دید اون شب تا صبح چند بار از خواب بیدار شد و گفت بابا بابا. بقیه​ی مواقع هم اگه علی جلوی چشم​ش نبود گریه می​کرد و باباش رو می​خواست و تمام مدت چسبیده بود به باباش. چهارشنبه هم عمو رضا اومد و دیگه من و بهنوش با خیال راحت یه گشت دو نفره رفتیم و یه دل سیر تو بازار وکیل و سرای مشیر گشتیم و فالوده خوردیم و لذت بردیم. من عاشق بازار وکیل و سرای مشیرم و به خصوص مغازه​هایی که وسایل قدیمی دارن و حال و هواشون متفاوته. راسته​ی فرش و تابلو فرش​هاش رو هم خیلی دوست دارم و وقتی از بازار بر می​گردم کلی انرژی مثبت می​گیرم. یه تابلوی فرش خیلی خوشگل هم برای مامان دیدیم که خیلی با پرده و مبل​های مامان ست بود و دیروز بهنوش گفت که خریدن​ش. خیلی دوست دارم زودتر برم و ببینم تابلو تو خونه چه شکلی شده. برای خودم هم سه تا تابلو دیدم که با هم مرتبط بودن و هر سه تاش رو با هم می​خوام و قرار شد برای خونه​ی بعدی بخرم. البته اگه دیوارهام دیگه جا داشته باشه. پنج​شنبه هم از پسر مستأجر مامان اینا خواستیم که کینکت​ش رو بیاره بالا و از ظهر تا عصر مشغول بازی شدیم و انقدر دو میدانی و پرتاب دیسک و بولینگ و ... بازی کردیم که صبح جمعه ازبدن درد نمی​تونستم از جام بلند بشم و هنوز بدنم درد می​کنه. به علی می​گم انگار می​خواستن به من کاپ افتخار بدن که با تمام قوا می​دویم و پرتاب دیسک می​کردم؛ البته رکورد جهانی هم زدم. پنج​شنبه شب هم با همگی رفتیم هتل چمران رستوران سارا که همراه با موزیک زنده بود و آروشا کلی لذت برد و نانای کرد. وقتی آهنگ تولد رو خوندن آروشا میزد به سینه​ش و می​گفت: منه. فکر کرده بود دارن برای خودش می​خونن. جمعه ظهر هم خداحافظی کردیم و رفتیم فرودگاه. موقع برگشتن آروشا خیلی سرحال بود و تمام مدت می​خندید و از سر و کول من و علی بالا می​رفت و بازی می​کرد. بعدازظهر رسیدیم خونه و آروشا رو خوابوندیم و مشغول جابه​جا کردن وسایل چمدون شدیم. شب هم رفتیم خونه​ی مامان اینا. باورم نمی شد مسافرت​مون انقدر زود گذشت؛ کلی حالم گرفته بود. عمه بهنوش باید برای آزمون کانون وکلا درس بخونه. فعلاً دیگه برنامه​ی شیراز ندارم تا بهنوش با خیال راحت درس​ش رو بخونه. تو این چند روز پابه​پای من دنبال آروشا بود و خیلی زحمت کشید. امیدوارم نتیجه​ی آزمون​ش مثل همیشه عالی بشه. راستی عمه از سفر گرجستان هم کلی سوغاتی​های خوشگل آورد و حسابی شرمنده​مون کرد. مرسی عمه ن.  

از آروشا بگم که این روزها خیلی بامزه شده و دل همه رو برده. اول از همه این​که دخترم مثل خودم عاشق بلال​ه و هر شب تو شیراز براش یه بلال شیر کوچولو می​خریدیم و از فروشنده می​خواستم که تو آب​نمک نذاره و خودم با آب معدنی می​شستم و می​دادم به​ش. یه شب من و بهنوش یادمون رفته بود آب ببریم و مجبور شدیم تا خونه صبر کنیم که آروشا روزگارمون رو سیاه کرد؛ تا خونه گریه می​کرد و می​گفت بل. از صبح تا شب می​گه آب بده و انقدر این جمله رو تکرار می​کنه که وقتی چیزی رو نمی​خواد می​گه نه بده به جای نده. صبح که ازخواب بیدار می​شد می​خواست ازپله​ها بیاد بالا و می​گفت دو سه چون من و بهنوش دست​ش رو می​گرفتیم و پله​ها رو می​شمردیم. جالبه که حتماً باید یه دست​ش رو عمه می​گرفت و یه دست​ش رو من و اگه عمه نبود و مثلاً خواب بود صبر می​کرد تا عمه بیاد و دست​ش رو بگیره. می​گیم آروشا نماز بخون در حالی که وایستاده تا کمر خم می​شه و دست​هاش رو می​ذاره زمین و می​گه: ات. عاشق اینه که قلقلک​ش بدن و به​خصوص این​که دایی​ش قلقلک​ش بده که حسابی کیف می​کنه. می​گیم آروشا الکی گریه کن انقدر خنده​دار الکی گریه می​کنه که روزی صد بار ازش می​خوام الکی گریه کنه. این روزها عاشق قصه​ی حسنی ما یه بره داشت شده و شخصیت جذاب داستان براش مامان حسنی و عکس​شه که داره برای حسن لباس می​بافه. کتاب رو می​ده به من و می​گه مامانه یعنی این رو بخون و انقدر می​خونیم که به من و مامان​م و مامان علی هم می​گه :مامانه. اونجایی هم که بابای حسن پشم​های بره رو می​چینه چشم​هاش رو می​گیره و می​گه: او او. درست مثل عکس حسنی تو کتاب. یه سری کتاب براش گرفته بودم که تو هر صفحه​ش یک سری عکس​های مرتبط مثل لباس​ها و غذاها و ... بود و یه جلد دیگه​ش رنگ​ها و عکس​هاش و ... بود. یک هفته فقط براش ورق می زدم و اسم هر کدوم رو می​گفتم. الان هر کدوم رو که می پرسم بلافاصله نشون می​ده. مثلاً به​ش می​گم آروشا blue berry کو؟ بلافاصله نشون​م می​ده. جالب این​که اگر هر کدوم رو تو کتاب​های دیگه هم دیده باشه می​ره می​آره و نشون می​ده. مثلاً موز هم تو این کتاب​هاست هم تو کتاب میوه​ها. تا می​گم موز کو هر دو تا کتاب رو می​آره و موزها رو نشون می​ده. با مکعب​های هوش هم بازی می​کنه و تا سه​تا مکعب رو روی هم می​ذاره و دوباره خراب می​کنه. این روزها دائم از آروشا می​پرسیم این کتاب کیه؟ میگه: من و می​زنه رو سینه​ش. من مامان کیه​م؟ - من! چند شب پیش از خونه​ی مامان اینا می​خواستیم برگردیم چند تا ماشین پارک بودن علی گفت: آروشا ماشین ما کدومه؟ با انگشت نشون داد. گفتیم این ماشین کیه؟ گفت: من. گفتم شرمنده آروشا خانوم البته قابلی نداره ولی ماشین منه. با تعجب به من نگاه کرد و گفت منه. گفتم باشه برای شما! ماه و moon رو هم یاد گرفته و تا ماه رو تو آسمون می​بینه یکی در میون می​گه: ماه! مون! البته خیلی سریع و کوتاه.

کلاس​ش هم شنبه برگزار شد که شرکت کردیم. به​خاطر این​که آروشا نبود هفته​ی پیش کلاس رو کنسل کرده بودن و از این بابت خیلی از مامان​های دوست​های گل​ش و مربی​شون ممنون​م.

+ نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()