جهان با تو زیباتر است

نخستین عروسی

ما بالاخره برگشتیم و با کلی تأخیر در خدمت‌یم. از روزی که اومدیم هر سه‌تامون مریض شدیم و تا یه کم روبه‌راه بشیم چند روزی طول کشید.

چهارشنبه یکم شهریور آروشای ما برای اولین بار در یه جشن عروسی شرکت کرد و کلی به‌ش خوش گذشت.

 مراسم حنابندان دوشنبه خونه‌ی پدر عروس تو مهرشهر برگزار شد. واقعاً مراسم شیکی بود و آروشا هم یا اون وسط می‌رقصید یا بغل علی می‌رفت تو حیاط و تاب‌بازی می‌کرد و به فواره‌های استخر نگاه می‌کرد و خلاصه خیلی به همه خوش گذشت. عروس رو هم برای اولین بار دیدیم؛ دختر خوب و نازی بود. سه‌شنبه بابا علی رفت دبی و کوچ کردیم خونه‌ی مامان اینا.


 روز عروسی صبح پاشدم رفتم گل‌فروشی و گل رز مینیاتوری برای تل موی آروشا خریدم و اومدم خونه. اول گل موهاش رو درست کردم گذاشتم تو یخچال و بعد با مامان رفتیم آرایشگاه و چون جایی که رفتیم آشنا بود و اون روز مشتری دیگه‌ای غیر از ما و شقایق و پانیذ نداشتند آروشا رو هم بردیم. نوبتی از آروشا مواظبت می‌کردیم تا همه حاضر شدیم و اومدیم خونه. من مثل همیشه فقط موهام رو درست کردم و آرایش‌م رو خودم تو خونه انجام دادم. آروشا هم بعدازظهر خوب خوابید و سر حال رفتیم به سمت عروسی. لباس و کفش و گل‌ش رو هم برداشتیم و وقتی رسیدیم باغ تو ماشین تن‌ش کردیم تا خسته نشه. راه طولانی بود و تا برسیم واقعاً خسته شده بودیم. وقتی رسیدیم متاسفانه عقد تموم شده بود و ما به‌موقع برای کادو دادن نرسیدیم؛ البته تقصیر ما نبود چون راه خیلی دور بود و پیچ در پیچ. آروشا از لحظه‌ای که رسیدیم می‌خواست راه بره و تو باغ قدم بزنه و یا بره رو سن برقصه. حالا عروس و داماد می‌خوان بیان برای اولین رقص دونفره‌شون و ما هر کاری می‌کنیم آروشا کنار نمیاد. تازه یه خیار هم گرفته بود دستش و مثل تولدش که پانیذ رقص چاقو کرد آروشا رقص خیار می‌کرد و هر از گاهی یه گازی هم به خیاره می‌زد و دوباره می‌رقصید. دائم می‌خواست بره سر سفره‌ی عقد و ماهی‌های تو تنگ رو ببینه یا بره وسط جمعیت که نگران بودیم زیر دست و پا له نشه. کلی با عروس و داماد عکس گرفت؛ دخترم flower girl شده بود. خلاصه اون شب همه کمک کردن و نوبتی دنبال آروشا می‌رفتن و من هم که دیگه با اون کفش‌ها از پا افتاده بودم طوری که دیگه  آخر شب جون نداشتم برم سوار ماشین بشم. واقعاً جای علی خالی بود. به‌خصوص این‌که دنبال آروشا بره و ازش مواظبت کنه. آروشا وسط عروسی یه آقاهه رو دیده بود و ازپشت فکر کرده بود باباشه و دنبال‌ش راه می‌رفت و گریه می‌کرد و می‌گفت بابا جون! خلاصه دل همه‌مون رو کباب کرد مخصوصاً بابام که حسابی ناراحت شده بود و دلش برای آروشا سوخته بود.

عروسی به خوبی و خوشی برگزار شد ولی عروس و داماد خیلی راضی نبودن و می‌گفتن  خیلی از برنامه ها طبق  قراردادی که با باغ بسته بودن پیش نرفته و حتی کیکی که سفارش داده بودن کلاً با کیکی که براشون آورده بودن فرق می‌کرده و خلاصه طرف قرارداد به نسبت پولی که گرفته بود دل نسوزونده بود. با این حال عروسی خوبی بود و از همه مهم‌تر اینکه عروس واقعاً خوشگل شده بود. لباس‌ش رو هم که از کانادا آورده بود خیلی به‌ش می‌اومد.

آخر شب تا رسیدیم و خوابیدیم شد ساعت دو نیمه‌شب. پنج‌شنبه صبح هم بلیت‌مون به دست‌مون رسید. آروشا رو گذاشتم خونه مامان اینا و رفتم خونه برای جمع کردن چمدون و پرداخت خروجی و ... جمعه شب هم مامان و بابا من و آروشا رو بردن فرودگاه و رفتیم دوبی پیش بابا علی.

 


+ نوشته شده در ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

یازدهمین سالگرد ازدواج

به همین مناسبت خودمون رو دعوت کردیم به رستوران تهران (مطعم طهران) در خیابان (بنی یاس) و یاد و خاطره هفت سال و نیم پیش (نوروز 84) رو هم زنده کردیم. شرح ماجرا پس از بازگشت به ایران تقدیم دوستان خواهد شد.

+ نوشته شده در ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

شانزده ماهگی در دوبی

با سلام به همه دوستان گلم

بعد از عروسی ما اومدیم پیش بابا علی دوبی. علت تاخیرم این بود. به امید خدا وقتی بر گردیم با پستهای جدید گزارش عروسی و همچنین اولین سفر خارجی آروشا در خدمت خواهیم بود.

از پیامهای محبت آمیز همه تون صمیمانه سپاسگزارم.

+ نوشته شده در ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()