جهان با تو زیباتر است

هفده ماهه مهربونم

آروشای ما چهارشنبه 12 مهرماه هم​زمان با تولد دو سالگی وبلاگ​ش هفده ماهه شد. این روزها آروشا بی​نهایت مهربون شده و دائم در حال ابراز محبت​ه. از صبح تا شب صد بار دست و پا و صورت من و باباش و اطرافیانی که دوست​شون داره رو بوس می​کنه. بعضی وقت​ها اسباب​بازی​هاش و پتو و وسایل شخصی​ش رو هم بوس می​کنه. صبح که از خواب بیدار می​شه اول من رو بوس می​کنه تا چشم​هام رو باز کنم و به​ش بخندم وقتی خیال​ش راحت شد که بیدار شدم دیگه می​ره دنبال شیطونی​ش ولی تا بیدار نشم از روی تخت تکون نمی​خوره. خیلی این روزها شیطون شده و در عین حال فهمیده​تر. بعضی روزها خیلی آروم و خانومه و بعضی روزها خیلی نق می​زنه و ناراحت​ه. بازی این روزهامون این​ه که من می​شم نی​نی و آروشا می​شه مامان آ و می​خوابم روتخت و پتوی آروشا رو می​ندازم روم و شیشه​ش رو هم می گیرم دستم و می​گم مامان آ آب بده و درست کاهای خودش رو انجام می​دم. جالب​ه اون​قدر مامان بامسئولیتی می​شه که هر چی می​خوام برام میاره؛ نازم می​کنه و بوسم می​کنه و لالایی می​خونه و با این​که سرم رو می​ذارم رو پاهای کوچولوش کوچک​ترین شکایتی نمی​کنه و دوست​م داره. خوش به​حال نوه​ی آینده​م که مامانی به این مهربونی داره. چند روز پیش رفت ناخن​گیرش رو آورد و می​خواست ناخن​هام رو هم بگیره. شانس آوردم نرفت تو فکر دایپر!

 به بابام می​گه اشید در حالی که به بابای خودش می​گه باباجان. هر چی به​ش می​گم بگو بابا فرشید باز می​گه اشید. بابام هم که کلی ذوق می​کنه. به محض این​که بابام رو می بینه می​گه: عکس و می​خواد تو iPad بابا عکس​ها و فیلم​هاش رو ببینه. قشنگ یاد گرفته چطوری کار کنه؛ عکس رو می​زنه جلو و هر کجا فیلم باشه تماشا می​کنه. به من هم می​گه مامان ناز البته وقتی بخواد گول​م بزنه وگرنه موقع​های دیگه می​گه مام و ناز و مامان. دیگه تقریباً هر کلمه​ای رو که بگیم به زبون خودش تکرار می​کنه و خیلی بامزه شده. چند روز پیش می​خواستیم بریم بیرون علی به سرایدارمون گفته بود ماشین رو بشوره. وقتی رفتیم تو پارکینگ و علی سرایدار رو صدا کرد که پول​ش رو بده در کمال تعجب بعد از علی آروشا بلند گفت: عدنان! از اون روز تا می​ریم تو پارکینگ آروشا می​گه عدنان و شب​ها هم که می​رسیم خونه می​گه عدنان لالا.

کلمه​های جدیدی که کامل می​گه: میز، نون، مو، دست، نانای، بازی، عدنان، در، اذیت ، عمه نوش، بشین، بده، جیش، پیشی، بست، پوش(بپوشم)، نمک، الوو، باز، موش، حموم، بعداً، الان و ...

 کلمه​های انگلیسی: Bee، Nose، Neck، Hi، Dad،Mum، Eye، Bubble، Dog، Ball، Ice، Chin، Elmo، Cat، Bus، Fish، Bed، Baby، Boy، و ...

اِسی: خِرسی؛ پا: پازل و پانیذ؛ پِ: پسته؛ میسی: مرسی؛ ماشی: ماشین؛ دایی: زن​دایی شقایق؛ اودی: شادی؛ دَش: کفش؛ نا: ناخن و ناف؛ پیتس: چیپس؛ فوت: تولد؛ اپ: اسب و سیب (که این​جا منظورش Apple هست)  پُرته: پرتقال؛ دودو: جوجو؛ اَب: چسب؛ اوس: Juice؛ گِر: Girl؛ دا: دایناسور

به​ش می​گم Nest، سریع می​گه دودو یعنی توش جوجه داره. می​گم Monkey سریع می​گه موز یعنی میمون موز می​خوره. می​گم Drum می​گه: دوب دوب و دست​ش رو به نشانه​ی درام زدن تکون می​ده. می​گم Train می​گه: چی​چی! می​گم Flower می​گه: بو و بعدش هم می​گه به​به! Rabbit: دماغ​ش رو مثل خرگوش تکون می​ده. Splash: دست​ش رو به نشونه​ی شلپ و شلوپ تو آب تکون می​ده و می​گه شپ شپ. با گفتن هر کدوم از عبارت​های happy face, funny face, surpprised face, sad face از طرف من، صورت​ش رو همون مدلی می​کنه. تمام وسایل اتاق​ش رو به اسم می​شناسه مثل:Bed, Blanket, Pillow, Curtain, Slippers, Night Light, Musical mobile,  و Light و Teddy Bear و... و اسم هر کدوم رو که بیارم نشونم می​ده. اعضای بدن​ش رو تا چونه و مژه و گردن تا انگشت​های پا رو انگلیسی بلده. بیشتر میوه​ها و حیوانات رو هم به انگلیسی بلده و صداشون رو در میاره. کلی هم فعل بلده و با گفتن هر کدوم انجام​شون می​ده. فلش​کارت​های انگلیسی​ش رو هم به​غیر از رنگ​هاش همه رو بلده. هنوز رنگ​ها رو نیاوردم چون تو این سن فقط حفظ می​کنن و مفهوم رنگ رونمی​دونن گذاشتم بعد از 18 ماهگی​ش بیارم. دیروز داشتم به​ش صبحونه می​دادم که گفتم آروشا بذار برات یه کم Apple Juice بیارم بلافاصله بعد از من گفت: اَپ جوس! اون​قدر ذوق کردم که همون لحظه زنگ زدم به علی هم گفتم. فهمید خیلی خوش​م اومده تا شب صد بار تکرار کرد.

ده روز پیش دوشنبه تولدم بود و چون وسط هفته بود گذاشتیم برای پنج​شنبه و یه جشن کوچولوی خانوادگی گرفتیم. به این ترتیب بیست و نه سال تمام شد و وارد سی سالگی شدم. اصلاً باورم نمی​شه هنوز خودم رو از روزهای دوران مدرسه دور نمی​بینم و الان مامان یه دختر یک​سال و نیمه هستم که  عشق ناب​ش تمام وجودم رو پر کرده. این روزها احساس می​کنم  آروشا خیلی منطقی​تر و فهمیده​تر شده و با توضیح برای کاری که نباید انجام بده می​شه قانع​ش کرد. البته بعضی مواقع هم با جیغ و گریه اون می​خواد ما رو قانع کنه. روزی بیست بار تمام کتاب​هاش رو براش می​خونم و باز دوباره می​ده دستم و می​گه بخون که دیگه زبون​م خشک می​شه و سرم گیج می​ره و می​گم آروشا یه کم مامان استراحت کنه؛ بعد دوباره می​خونم که البته این فرصت رو به​م می​ده؛ بعضی وقت​ها هم اصلاً فرصت نفس کشیدن هم نمی​ده. قبل از خواب بعدازظهر هم دوتایی همه​ی اتاق رو جمع می​کنیم و بعد می​خوابیم. خیلی دوست داره به من کمک کنه و مثلاً وقتی ماشین لباس​شویی تموم می​شه لباس​ها رو کمک​م در میاره و می​ده دونه دونه به من تا آویزون کنم؛ یا وقتی لباس​ها خشک شد با هم جمع می​کنیم. دیگه همه جای خونه رو بررسی کرده و الآن به هیچ کدوم از شکستنی​ها و قاب​عکس​های روی میز قاب عکس و تلویزیون و دی​وی​دی و کابینت و ... دست نمی​زنه و بی​تفاوت از کنارشون رد می​شه. خیلی جالب​ه که خونه​ی بقیه هم اگر رو میزشون پر باشه از بشقاب و میوه و ... اصلاً اهمیت نمی​ده و اگر خوراکی بخواد همون رو فقط برمی​داره. اکثر قاب​عکس​ها و تابلوهای من تو ارتفاع خیلی پایین و نزدیک زمین هستن و آروشا یه مدت روزی ده بار اون​ها رو بر می​داشت و بازی می​کرد ولی الآن دیگه حتی نگاه هم نمی​کنه. به این ترتیب بدون این​که کوچک​ترین تغییری تو دکوراسیون داخلی خونه بدم و وسایل رو جمع کنم و خونه رو مسجد کنم و موکت و فرش اضافه بندازم تونستم آروشا رو به این سن برسونم فقط با حوصله و مواظبت دائمی. از این​که گذاشتم همه​ی وسایل رو لمس کنه و بشناسه و در مواقعی بشکنه و خراب کنه ولی تو خونه​ی خودمون باشه و کاملاً در دسترس​ش خیلی خوشحال​م و این​که  آروشا فهمید که این زندگی متعلق به اون هم هست و ما چیزی رو از دست​ش قایم نمی​کنیم. بنابراین الآن در برابرش احساس مسئولیت می​کنه در حدی که دیروز یه کوچولو از شیشه​ش دوغ ریخت رو زمین سریع اومد من رو صدا کرد و نشون داد و با هم تمیزش کردیم. از همه مهم​تر اینکه فهمید نظم جزئی از خونه​ی ماست چه موقعی که خودمون باشیم و چه مهمون داشته باشیم فرقی نمی​کنه. خلاصه که دیگه حسابی خانوم شده برای خودش.

چقدر پراکنده نوشتم از کجا به کجا رسیدم. کلاً این روزها به سرعت داره می​گذره و حتی به من فرصت ثبت خاطرات​ش رو هم نمی​ده. لحظه​هایی که دیگه تکرار نمی​شن؛ از فکر کردن به این موضوع دل​م می​گیره. آروشای من دیگه نی​نی نیست و راه می​ره و یواش​یواش داره حرف می​زنه و می​باله. ولی با این حال می​دونم که دل​م برای این روزها تنگ می​شه.

 

هفته​ی پیش تمام مدت بابا علی سردرد داشت و این آخراش سرگیجه هم اضافه شد. البته علی میگرن داره ولی این دفعه دیگه از کار و زندگی انداخته بودش. خلاصه حسابی مشغول دکتر بازی و این برنامه​ها بودیم؛ خدا رو شکر الان بهتره. آخر هفته گذشته هم چهارشنبه شب رفتیم هایپرخرید خونه و بعد از ظهر پنج​شنبه هم رفتم آرایشگاه و چتری​هام کوتاه کردم و یک سانت هم پشت موهام رو زدم و یه سر و سامانی به خودم دادم و آمدم خونه آروشا رو خوابوندم و حاضر شدم برای شب که تولدم بود. خودمون بودیم با دایی سعید اینا و شادی جون و عمه نونوش؛ دایی ایمان هم نبود. یه کم زدیم و رقصیدیم و کیک و شام و از همه مهم​تر کادو بازی. همه​ی کادو ها نقدی بود. علی جون هم که مثل همیشه شرمنده​م کرد و شادی جون هم دوتا بلوز خیلی خوشگل و لختی برام آورده بود. دست همه درد نکنه به خصوص مامان گل​م که زحمت تولد و شام رو مثل همیشه کشید و نذاشت من خسته بشم و خونه​م به هم بریزه. دست​تون رو می بوسم مامان و بابای گل​م بابت همه​ی زحماتی که برای ما می​کشین.

عمه بهنوش این روزها حسابی مشغول درس خوندن برای آزمون کانون وکلاست؛ قراره بعد از آزمون با هم بریم شیراز و یه کم استراحت کنیم. ماه آینده آروشا واکسن 18 ماهگی داره و من ازالان استرس دارم. خیلی سخته بچه​ی این سنی رو واکسن زدن چون دیگه بزرگ شده و می​فهمه و ممکن​ه یادش بمونه؛ کلاً واکسن سختی هم هست. آروشا این ماه از نظر غذایی بهتر شده ولی خواب​ش دوباره به هم ریخته؛ شب تا صبح زیاد پا می​شه. بعضی وقت​ها انقدر تا صبح بیدار می​شم که وقتی صبح می​شه احساس می​کنم خرد شدم و نمی​تونم از تو رخت​خواب بلند بشم. شاید دوباره داره دندون در میاره باید این دفعه به دکتر بگم.

می​خوام یه عطر جدید بخرم و البته بهتره بگم حسابی عطر-لازم​م. به غیر از یکی دو تا عطر خیلی سنگین مهمونی هیچ​چی ندارم. اون روز به علی می​گم فکر کنم دوباره همون BVLGARI Omnia رو بخرم؛ که علی گفت اگه نظر من رو  می​خوای عطری رو بزن که روزهای اول آشنایی​مون می​زدی دلم می​خواد اون رو بزنی. اول باورم نمی​شد یادش باشه! می​گم علی کدوم؟ می​گه همون Clinique Aromatic. دیگه عزم​م رو جزم کردم برای خریدش. بهترین روش انتخاب عطر این​ه که زوج​ها برای هم عطر انتخاب کنن چون طرف مقابل باید از بوی بدن همسرش لذت ببره. من تا الان هم عطر علی رو و هم عطر خودم رو خودم انتخاب می​کردم؛ ولی دیگه نمی​خوام این کار رو بکنم و ازاین به بعد فقط با علی می​رم عطر می​خرم. می​گم بهتره تا کار به جاهای باریک​تر نکشیده بحث رو عوض کنم. خلاصه دیروز رفتم لوازم آرایش فروشی گفت شده 250 تومن. این هم از مزیت​های اقتصادی زندگی تو کشور گل و بلبل​ه که در عرض یک هفته قیمت ارز تقریباً دو برابر بشه و همه​ی اجناس وارداتی قیمت​هاش بیش از دو برابر. علی می​گه برو بخر تا دلار گرون​تر نشده! دیگه وقتی سلطان​م دستور دادن بنده​ی حقیر جز چشم گفتن چه می​توانم انجام دهم؟!

چهارشنبه مامان و بابا رفتند تایلند. از طرفی هم بابا علی هم داره برای سفر کاری امروز می​ره دوبی و بنابراین حسابی تنها می​شم. البته قراره شادی جون بیاد شب​ها رو پیش​م بمونه. شقایق و پانیذ و دایی سعید هم خیلی خونه​شون به ما نزدیک​ه و تنهام نمی​ذارن. بالاخره این هم تجربه​ای می​شه برای خودش!


+ نوشته شده در ٢۸ مهر ۱۳٩۱ ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

خزان، مهر عاشقانه

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است            باد خنک از جانب خوارزم وزان است   (منوچهری دامغانی)

پاییز را سال‌هاست که دوست‌تر دارم. هوای پاییز سیزده سال است که برای من بوی عشقی دیگرگون در خود می‌پرورد. پاییز خزان برگ‌ریزان ناامیدی‌های من است و طلیعه‌ی رنگین‌کمانی بی‌انتها در بهاری که واژه‌های‌م جامه‌ای نو به خود پوشیدند.

نازنین عزیزتر از جان، تولّدت مبارک!

تهران -  17 مهرماه 1391

+ نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

نخستین سفر خارجی

آروشا جون ما سوم شهریور ماه 1391 اولین سفر خارجی‌ش رو تجربه کرد و به دوبی رفت. ساعت هشت و نیم پرواز داشتیم. موقعی که داشتم بارمون رو تحویل می‌دادم به مسئول کانتر گفتم که من بچه‌ی کوچولو دارم و تنها هستم اگر ممکن‌ه یه جای راحت به من بدین. وقتی سوار شدیم دیدم صندلی بغل رو برام خالی گذاشته؛ راحت آروشا رو نشوندم. شام خورد و یه کم خوابید و بازی کرد و خدا رو شکر خیلی راحت  بودیم. وقتی رسیدیم بابا علی همراه مدیر شرکت‌ش اومدن فرودگاه دنبال‌مون. همون جا برای شام دعوت شدیم. ما رو گذاشتن هتل و قرار شد نیم ساعت بعد دوباره بیان دنبال‌مون تا برای شام همراه خانواده‌شون بریم بیرون. به‌سرعت حاضر شدم و لباس آروشا رو عوض کردم. رفتیم رستوران الصفدی که یه رستوران لبنانی‌ه و هم به هتل ما و هم به خونه‌ی اون‌ها خیلی نزدیک بود. برای اولین بار با خانواده‌ی مدیر علی آشنا شدم و با این‌که دفعه‌ی اول بود می‌دیدم‌شون اون‌قدر زود صمیمی شدم و دوست‌شون داشتم که انگار جزئی از خانواده‌ی خودمون بودند. البته علی حدود سه ماهه که با این شرکت همکاری می‌کنه ولی تو تهران امکان ملاقات فراهم نشده بود. عاشق آروشا شده بودن و کلی باهاش بازی کردن. علی هم تمام مدت مشغول آروشا بود؛ حسابی دل پدر و دختر برای هم تنگ شده بود. آخر شب هم ما رو رسوندن هتل و کلی تعارف کردن که تو مدتی که هستم، برم خونه‌شون و تنها نمونم. اون شب تا سه صبح چمدون باز می‌کردم و لباس‌هامون رو مرتب می‌کردم تو کمد. تا خوابیدیم شد چهار پنج صبح که البته چون اون شب رسیده بودم برای صبح برنامه ی کاری نذاشته بودن و تا ظهر علی پیش‌مون بود. دیگه از اون روز من و آروشا هر روز صبح بعد از خوردن صبحانه به مقصد یه شاپینگ‌سنتر جدید از هتل می‌اومدیم بیرون و تا هفت شب بر نمی‌گشتیم. غذای آروشا رو از تهران فریز شده برده بودم و داده بودم تا بذارن تو فریزر هتل و هر دو روز یک‌بار یکی‌ش رو می‌گرفتم. ماست ودوغ و شیر و پمپرز رو هم همون جا می‌خریدم و میان وعده هم به آروشا میوه و بستنی و بیسکوییت و ... می دادم. خدا رو شکر از این لحاظ برنامه‌ش به هم نریخته بود. فقط برای زمان طولانی نمی‌شد تو اتاق نگه‌ش داشت چون خسته می‌شد و می‌گفت دد. من هم باید حاضر می‌شدم و می‌بردم‌ش بیرون. چون هوا گرم بود می‌رفتیم فروشگاه و می‌چرخیدیم، نهار می‌خوردیم، خرید می‌کردیم و آروشا هم تو قسمت بازی‌ها، بازی می‌کرد و خوش بود. شب‌ها هم با علی می‌رفتیم بیرون و شام می‌خوردیم. تو این مدت کلی مترو نوردی کردم و تمام دوبی و فروشگاه‌هاش رو با آروشا با مترو رفتیم و گشتیم. چون ایمان برادرم شش سال دوبی درس می‌خوند من به همه‌جا آشنایی داشتم و مسیرها رو بلد بودم.


آروشا اون‌قدر از شرایط زندگی در هتل راضی بود که وقتی به‌ش می‌گفتم آروشا بریم خونه‌مون با اسباب‌بازی‌هات بازی کنی و بریم پیش پانیذ و مامان فلور و ... می‌گفت: نه نه. اول قرار بود چهار روز بمونم و برگردم ولی به پیشنهاد علی قرار شد چند روز اضافه بمونم تا کار علی تموم بشه و با هم برگردیم. علی برای کار حدود دو هفته‌ای می‌خواست بره انگلیس و برای ویزا اقدام کرده بود و پاسپورت‌ش دست سفارت انگلیس بود و تا گرفتن نتیجه مجبور بود بمونه و البته تو این مدت کلی کار داشتن که باید انجام می‌دادن و ما هم از ویزای یک ماهه‌مون استفاده کردیم و تا آخرین لحظه در کنار همسر موندیم و لذت بردیم. متأسفانه ویزای انگلیس رو به علی ندادن ولی بقیه‌ی کارها خدارو شکر خوب پیش رفت.

تو این مدت هم خریدکردیم و هم جاهای دیدنی رفتیم و دو بار هم ازLady's Night  ویژه Wild Wadi استفاده کردیم و با دخترها و همسر مدیر علی و دوستاشون  رفتیم. اون‌قدر دفعه‌ی اول به‌مون خوش گذشت و خندیدیم که دو هفته‌ی بعد دوباره رفتیم و تا ساعت یک نیمه شب موندیم. از اونجا هم رفتیم شام بیرون و تا اومدم هتل شد ساعت سه صبح. هر دو دفعه هم علی مثل گل از آروشا نگهداری کرده بود و وقتی برگشتم خواب بود. یه روز آروشا رو بردیم آکواریوم دوبی مال. آروشا کلی ذوق کرد و لذت برد ولی به نظر من و علی زیبایی وجذابیت آکواریوم KLCC مالزی رونداشت؛ اونجا به مراتب بزرگ‌تر و کامل‌تر و زیباتر بود. دو بار هم رفتیم IKEA و یه کم خرید کردیم و شام خوردیم و تو فستیوال سیتی چرخیدیم. یه شب هم تولد خانم مدیر تور کشتی دوبی مارینا دعوت شدیم. خیلی شب خوبی بود همراه با شام و رقص عربی. آروشا که خیلی خوش‌ش اومده بود و دائم با علی رو عرشه‌ی کشتی بود. یازدهمین سالگرد عقدمون رو هم سه تایی با هم جشن گرفتیم و رفتیم به رستورانی که سال‌هایی که ایمان اون‌جا زندگی می‌کرد با هم می‌رفتیم و عاشق کباب‌هاش بودیم (مطعم طهران). بعد از سفارش غذا برامون یه نون آوردن که توش دو تا قلب داشت و خیلی از این بابت سورپرایز شدیم. علی به من گفت ببین چقدر هنوز عاشق هم هستیم که با دیدن ما این موضوع رو فهمیدن و برامون قلب درست کردن. وقتی علی به صاحب رستوران گفت که اتفاقاً امروز سالگرد عقد ماست دیگه حسابی تحویل‌مون گرفتتن و کلی پذیرایی ویژه ازمون کردن. شب خیلی خوبی بود و خاطره‌ش تا ابد تو ذهنمون خواهد ماند. مناسبت دیگه‌ای که تو این مسافرت داشتیم تولد 16 ماهگی آروشا بود.

 

 

 


 

موضوعی که خیلی برای من و علی جالب بود این بود که آروشا در برابرشنیدن زبان انگلیسی خیلی راحت برخورد می‌کرد و عکس‌العمل نشون می‌داد در حدی که چندنفر ازمون پرسیدن که شما تو خونه با بچه‌تون انگلیسی صحبت می‌کنین. این رو مدیون CDهاش هستیم در درجه ی اول و بعد از اون هم بابا علی‌ش که خیلی وقت‌ها با آروشا انگلیسی صحبت می‌کنه و سعی می‌کنه براش همه چیز رو هم فارسی توضیح بده و هم انگلیسی.

توی Magic Planet سیتی‌سنتر یه دایناسور گوشت‌خوار ترسناک بود که بچه‌ها سوارش می‌شدن و دایناسوره تکون می‌خورد و صداهای ترسناک در می‌آورد. جالبه که آروشا عاشق‌ش شده بود و دوست داشت بره کنارش و تماشاش کنه. وقتی به‌ش می‌گیم آروشا دایناسور چی می‌گه؟ صدای دایناسور در میاره و دست‌هاش رو هم تکون می‌ده. توی Toys 'R' Us گیر داده بود برای من دایناسور گوشت‌خوار بخر. خلاصه این‌که دختر ما که برعکس دخترهای دیگه به جای اینکه عروسک بغل کنه این روزها دایناسور بغل می‌کنه و بوس می‌کنه و روپاش می‌خوابونه.

تو یه اسباب‌بازی فروشی دیگه هم یه دستگاه گذاشته بودن که حباب می‌داد بیرون و انقدر هر روز رفته بودیم اونجا و آروشا به قول خودش باBubble ها بازی کرده بود که دیگه خجالت می‌کشیدم از دم درش رد بشم. فکر کنم وقتی ما برگشتیم اسباب‌بازی فروشی‌های سیتی‌سنتر جشن گرفتن. چون خیلی به سیتی‌سنتر نزدیک بودیم روزهای آخر بیشتر اونجا می‌رفتم و به خاطرهمین خیلی تابلو شده بودیم. تمام کارکنان Magic Planet ما رو شناخته بودن، در حدی که وسط هفته که خلوت بود آروشا رو بغل می‌کردن و سوار بازی‌ها می‌کردن و براش رو صورتش گل می‌کشیدن و کلی دوست‌ش داشتن. بنابراین آروشا بیشتر بازی‌های اونجا رو مجانی سوار شد!

 

روز قبل از رفتن‌مون تو تهران، انگشت آروشا مونده بود لای در کابینت و یه کوچولو زخم شده بود؛ هر دو دقیقه یک‌بار انگشت‌ش رو نشون می‌داد و ما باید بوس می‌کردیم. تو هواپیما هر مهمانداری که می‌اومد نازش کنه آروشا سریع انگشت‌ش رو نشون می‌داد و اونها هم بوس‌ش می‌کردن. خلاصه تا موقعی که انگشت‌ش کاملاً خوب بشه فکر کنم نصف دوبی بوس‌ش کردن و بعد از اون هم باز می‌گشت رو دست‌ش ببینه کدوم انگشت‌ش یه روزی زخم بوده و می‌داد من بوس‌ش کنم.

وقتی تو ایران با آروشا می‌ریم بیرون هر دفعه چند نفری میان جلو و آروشا رو ناز می‌کنن و بعضی وقت‌ها ازمون اجازه می‌گیرن و ازش عکس می‌گیرن و من همیشه به علی می‌گفتم آروشا اینجا تو چشم‌ه و فکر نکنم خارج از ایران کسی به آروشا این‌طوری توجه کنه. همیشه به علی می‌گفتم خیلی خوب نیست که بچه به‌خاطر زیبا بودن مورد توجه قرار بگیره چون این باعث می‌شه از هدف های بزرگ تو زندگی‌ش جا بمونه. جالب اینکه اون‌جا بیشتر از ایران به آروشا توجه می‌کردن به‌مون می‌گفتن دخترتون بهترین ترکیب ازچهره‌ی هر دوی شما رو داره و واقعاً خوش شانس بودین که بهترین‌های هر دوتون رو گرفته. یه بار داشتیم شام می خوردیم چند تا زن عرب با روبنده جیغ‌زنان اومدن طرف آروشا و خواستن بغل‌ش کنن. آروشا هم همچین وحشت کرد که شروع کرد به گریه کردن و اون‌ها هم فهمیدن که به خاطر روبنده‌هاشون آروشا ترسیده سریع صورت‌شون رو باز کردن و نشستن میزکنار ما و آروشا هم که دید خطری تهدیدش نمی‌کنه باهاشون دوست شد و براشون بوس می‌فرستاد. آخر سر هم ازمون اجازه گرفتن و ازش عکس گرفتن.   

شیرین‌ترین اتفاق این سفر دیدن آرش وروجک عزیز و آرزو جون بودکه واقعاً از دیدن روی ماه‌شون خوشحال شدم. من همیشه عاشق آرش بودم و دیدنش برام خیلی لذت‌بخش بود. داشتم به آروشا غذا می دادم که دیدم یه پسر کوچولو از کنار داره رد می‌شه اومدم بگم آروشا نی‌نی رو ببین تا حواس‌ش پرت بشه و غذاش رو بخوره که یک دفعه دیدم آرش وروجک خودمون‌ه و سریع صداش کردم و گفتم سلام آرش. طفلی بچه شوکه شده بود که این دیگه کیه که من رو می‌شناسه. براش توضیح دادم که از خواننده‌های وبلاگ‌ش هستم و دوست مامان‌ش. سریع آروشا رو بغل کردم و آرش ما رو برد پیش آرزو جون و کلی از دیدن‌شون خوشحال شدم. قرار شد باز هم همدیگر رو ببینیم که مهمون‌دار بودن آرزو جون و بعد هم شروع مدرسه‌ی آرش جان و دوری راه‌مون باعث شد نتونیم قرار بذاریم. اگه قسمت شد دفعه‌ی بعد حتماً همدیگر رو می‌بینیم. شب  به علی با هیجان می‌گم بگو امروز تو سیتی‌سنتر کی رو دیدم؟ علی بلافاصله گفت حتماً آرش رو دیدی.

در کل خیلی مسافرت خوبی بود و برای من تجربه‌ای بزرگ. اولین مسافرتی بود که خودم مسئول تمام کارهای آروشا بودم. از روزی که آروشا به دنیا اومده هر وقت من مسافرت رفتم اگه شیراز بوده که همه از صبح تا شب دنبال آروشا بودن و غذا و همه چیزش حاضر بوده. شمال هم که می رفتیم باز دورم شلوغ بود و تهران هم که هر شب خونه‌ی مامان اینا هستم و از ساعتی که می‌رسم مامان همه‌ی کارهای آروشا رو انجام می‌ده. این بیست روز تمام مسئولیت با خودم بود و تازه معنی واقعی بچه‌داری رو فهمیدم. قسمت سخت ماجرا لباس شویی بود که هر روز باید مثل کزت لباس‌ها رو تو وان خیس می‌کردم و می شستم. هر چند لباس‌های خودمون رو می دادیم خشک‌شویی هتل ولی لباس‌های آروشا و حوله‌ش و ... رو خودم باید می‌شستم، خشک می‌کردم و اتو می‌زدم. مشکل دیگه‌ای که داشتم این بود که آروشا دوست داشت بشینه زمین و بازی کنه یا بشینه زمین خوراکی بخوره که واقعاً از این لحاظ مشکل بود و دائم باید حواسم می بود که نذارم بشینه زمین و بغل‌ش می‌کردم می‌ذاشتم‌ش رو تخت. دی‌وی‌دی پلیر هم نداشتیم که CDهای مورد علاقه‌ش رو ببینه و به خاطر همین زود باید جمع و جورش می‌کردم و دوباره می‌رفتم بیرون.

آروشا تو این سه هفته شش تا دندون در آورد ولی خدا رو شکر به سختی قبل نبود. در عوض وقتی داشتیم بر می‌گشتیم آروشا تب کرد و مریض شد. شانس آوردم علی با من برگشت و گرنه تنهایی با بچه‌ی مریض خیلی سخت بود. روزی که علی رفته بود که بلیت‌م رو برای برگشت اوکی کنه فقط یه جا خالی بود که برای من گرفته‌ن و بقیه همه تو لیست انتظار بودن. از شانس خوب‌مون بلیت همه اوکی شد و همه با هم برگشتیم ایران. شنبه 24 ام ساعت سه صبح رسیدیم خونه و خوابیدیم. ظهر از خواب پا شدیم رفتیم خونه‌ی مامان اینا و آروشا رو بردم دکتر. بعدش من مریض شدم و بعد از من هم علی .خلاصه با سرماخوردگی شدید استقبال شدیم.

این هم گزارش کامل از اولین مسافرت خارجی عروسک ما

 

+ نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳٩۱ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()