جهان با تو زیباتر است

پانصد و پنجاه و پنج روزگی

روز و ماه و سال می‌گذرند. زمان اتساع می‌یابد تا حضورت را در آغوش گیرد و واژگان فرو می‌شکنند تا در آوار خویش دیگربار ساخته شوند و توصیف وجودت را لیاقت یابند. دیشب در رویای خویش تو را دیدم که دستی را به دست من داده‌ای و دیگری را به دست پر مهر مادر بخشیده‌ای و چه زیبا می‌خرامیدی؛ حس می‌کردم پیشاپیش ما می‌روی و نازنین و من به دنبال تو. من به مادرت گفتم: این است تقدیر ناگزیر نوع بشر! و با هم خندیدیم. تو هم خندیدی، از همان خنده‌های پر ترنم عشق! روزی خواهد رسید که تو باید نازنین و مرا پیش‌قراول باشی و چراغ راه‌مان. نیک این را می‌دانم. تا آن هنگام از اعماق جسم و جان خود خواهیم کوشید توانایی‌ت برای آن روز به اعلا درجه‌ی خویش رسد.

روزشمارهایی از این دست اما تنها بهانه‌ای است تا گاه‌گاهی تو را در فضای مجازی یاد کنم و خاطر خوانندگان را خسته؛ مادرت آن‌قدر خوب و زیبا و صمیمی و در-کمال می‌نویسد که مجالی نمی‌گذارد برای تکمیل! آروشای عزیزتر از جان، بدان که پدر همیشه و هرجا که باشی و باشد با تمام وجود دوست‌ت دارد.

پی‌نوشت: ارسال این جستار چند روزی دیر شد! پدر را به بزرگی قلب پر عطوفت خود ببخش!  

+ نوشته شده در ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

لطفاً ...

این روزها بیشتر از هر کار دیگه‌ای روی لطفاً گفتن و تشکر کردن آروشا داریم کار می‌کنیم و خدا رو شکر تا الان موفق بودیم. دخترک سعی‌‌ش رو می‌کنه وقتی چیزی بخواد بگه لطفاً و وقتی هم بدیم دست‌ش می‌گه مرسی.  البته بعضی وقت‌ها هم یادش می‌ره.

به جوراب می‌گه جاباجو و به دَنِت می‌گه دتن. به‌ش آیس‌پک دادم با هزار زحمت از اون نی قطور خورده بعد به من می‌گه موز؛ یعنی توش موز داره. چند وقته موقع صبحونه یه دونه شیر پاکتی کوچولوی نی‌دار می‌ذارم جلوش. اوایل خیلی کم می‌خورد و تقریباً می‌شه گفت دوست نداشت ولی الان خدا رو شکر نصف‌ش رو می‌خوره و اگر بعدازظهر به‌ش بدم کامل می‌خوره. یه کوچولو هم بعضی وقت‌ها تیتاپ همراه شیر می‌خوره. می‌خوام به طعم شیر عادت کنه و مثل خودم نشه که اصلاً نمی‌تونم شیر بخورم و دوست ندارم. کافیه یه آهنگ رقص‌دار ازتلویزیون پخش بشه بلافاصله دست همه رو می‌گیره میاره وسط و حتی یک نفر هم نمی‌تونه از دست‌ش در بره. بعد می گه دست هم رو بگیرین و بچرخین و من برقصم. با آهنگ ملودی می‌خونه و کلمه‌های دوباره و ملودی و آره رو جلوتر از آرش می‌گه. یه توپ دارم قلقلی‌ه رو براش می‌خونیم و آخراش رو تکرار می‌کنه. مثلاً می‌گیم یه توپ دارم؟ گلگلی سرخ و سفید و؟ آبی ... خیلی خوش‌م میاد؛ روزی ده بار براش می‌خونم و تکرار می‌کنیم. تو رنگ‌ها آبی رو خوب یاد گرفته و تا هر چیزی ببینه که آبیه می‌گه: Blue. به‌ش می‌گم آروشا می‌خوام برم آرایش‌گاه می‌گه: واه واه واه. خیلی تعجب کردم و بعد از کلی فکر کردن تازه فهمیدم منظورش حسنی‌ه که رفت آرایشگاه و تو اون کتاب تو شعرش واه واه واه بود. چند شب پیش آخر شب داشتیم می‌رفتیم خونه و آروشا داشت می‌خوابید که تا از خیابون خونه‌ی دایی سعید اینا رد شدیم پا شد نشست و گفت: پی. یعنی اینجا خونه‌ی پانیذه. خونه‌ی مامان اینا رو هم از سر خیابون اصلی تشخیص می‌ده و یاد گرفته. تا می‌شینیم تو آژانس می‌گه مامان ناز پول بده. می‌گم بله چشم بذار برسیم. انقدر تکرار می‌کنه که بعضی وقت ها زودتر حساب می‌کنیم و تا آروشا پول رو به راننده نده خیال‌ش راحت نمی‌شه. جدیداً هر تبلیغی که تلویزیون نشون می‌ده و توش یه زن باشه با موهای بلند می‌گه: مامان و فکر می‌کنه  مامان‌ش انقدر مدله که بره برای تبلیغ شامپو و ... می‌گم آروشا جون خیلی ممنون‌م که من رو این شکلی می‌بینی . بچه‌م توهم داره ازنوع فانتزی‌ش.

چهارشنبه قبل دوباره نمونه ی ادرار گرفتیم و خدا رو شکر مشکلی نبود. تا برم شیراز و برگردم خیالم راحته. وقتی برگردم می‌خوام آروشا رو ببرم دکتر اتوکش و همه‌ی آزمایش‌ها رو هم ببرم تا خیال‌م راحت بشه . دیگه رو دست این دکتر در این زمینه تو تهران دکتری نیست و خیلی قبول‌ش داریم. در رابطه با از پمپرز گرفتن آروشا با یکی از دوست‌های پزشک‌م که سوئد زندگی می‌کنه مشورت کردم. گفت که از نظر روان‌شناسی دائم اینجا تأکید می‌کنن که نباید زیر دوسال آموزش رو شروع کرد و مسئله کاملاً جدی‌ه. از اون‌جایی که کشورهای شمال اروپا (اسکاندیناوی) از نظر روان‌شناسی خیلی پیشرفته‌تر از دیگر کشورها هستن، بنابراین قرار شد که تا دو سالگی هیچ تلاشی نکنیم و فقط بعضی وقت‌ها بازش بذاریم و مرتب آزمایش ادرار بدیم و کنترل کنیم. 

در یک حرکت انتحاری پنج‌شنبه رفتم آرایشگاه و کل موهام رو های‌لایت کرم روشن کردم. حدود هفت سال بود دست به موهام نزده بودم و فقط یک‌بار زیر موهام رو دو تا تکه روشن کرده بودم که دیگه کوتاه شده بود و کاملاً موهای خودم بود. با رنگ موهای طبیعی خودم خیلی راحت بودم و دوست داشتم ولی آنقدر اطرافیان گفتن و علی هم دوست داشت دیگه دل رو به دریا زدم و رفتم. از ساعت دو بعد از ظهر تا نه شب طول کشید ولی نتیجه کار خوب شد و چون رو موهای طبیعی خودم که بلوند تیره‌ست انجام شد خیلی راحت به پایه رسید و رنگ دلخواه‌م در اومد. دوشنبه هم رفتم برای وکس صورت و حسابی تر و تمیز کردم. دوشنبه هم به چمدون بستن گذشت. دیروز هم مریم خانم اومد برای تمیزکاری خونه و شب هم رفتیم فرودگاه به سمت شیراز. من و بهنوش و آروشا رفتیم و سه‌شنبه‌ی آینده علی میاد پیش‌مون؛ البته عمو حسین و سارا جون و عمو رضا هم میان و این دفعه حسابی جمع‌مون جمع می‌شه.

آروشا این روزها خیلی دوست داره بره هایپراستار خانه‌ی شادی و سوار هلیکوپتر بشه و بازی کنه و اسم این بازی رو گذاشته بالا. جالبه که فکر می کنه هایپر دوبی‌ه و روزی ده بار می گه مامان ناز بریم. می‌گم کجا؟ می‌گه دوبی! کلی هم تا حالا بازی کردیم و تیکت گرفتیم و با علی قرار گذاشتیم تا عید تیکت‌ها رو جمع کنیم و یک‌دفعه یه جایزه‌ی خوب بگیریم. یه شیر دریایی کرم رنگ داره که برای بردن‌ش 1500 تا تیکت می‌خواد و ما تا الان 270 تا جمع کردیم!

مامانی هفته‌ی آینده از کانادا بر می‌گرده و ما نیستیم. درست همون شبی که ما ازدبی اومدیم مامانی رفت کانادا و نتونستیم همدیگر رو ببینیم و الان هم که بیاد باز نیستیم! حسابی دل‌تنگ آروشا شده و حدود سه ماهه که آروشا رو ندیده. ما هم دل‌مون برای مامانی تنگ شده و البته همین طور برای سوغاتی‌ها!


+ نوشته شده در ٢٤ آبان ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

آروشای یک سال و نیمه

بعد از گذاشتن آخرین پست یه کم چمدون علی رو جمع و جور کردم؛ در همین حین ناخن شصت پام گرفت به چمدون و از جایی شکست که که خون زد بیرون و چند دقیقه​ای از زور درد نفسم بند اومده بود. خلاصه دیدیم اصلاً نمی شه ناخن رو گرفت، روش رو چسب زدم و لنگ​لنگان بقیه​ی کارها رو انجام دادم. علی بعدازظهر رفت فرودگاه و من هم یه کم خونه رو مرتب کردم و آروشا رو خوابوندم و منتظر اومدن ایمان و شادی شدم. قرار بود شادی جون وسایلش رو بیاره که در طول هفته بعد از شرکت بیاد خونه​ی ما و شب​ها رو بمونه که تنها نباشم.

حدودای ساعت شش هم​زمان با اومدن ایمان و شادی آروشا هم بیدار شد و کلی ذوق کرد که دایی جون​ش و شادی جون که آروشا واقعاً دوست​ش داره اومدن خونه​مون. اومدم از روی تخت آروشا رو بغل کنم که دایپرش رو عوض کنم احساس کردم بدن​ش داغه و تب داره. بلافاصله درجه گذاشتم و دیدم نیم درجه تب داره. پیش خودم گفتم شاید چون زیر پتو بوده و تازه بیدار شده بدن​ش گرمه و حتماً من حساس شدم. بعد از اون هم چند بار تا آخر شب درجه گذاشتم دیدم اصلاً تب نداره. خیلی خوب و سرحال بازی می​کرد. شام​ش رو هم کامل خورد و خوابیدیم. نصف شب اومدم دوباره دایپرش رو عوض کنم دیدم داره می​لرزه؛ همزمان با اون تب هم داره درجه گذاشتم دیدم 38 درجه رو نشون می​ده. به​ش تایلانول دادم و تب​ش اومد پایین. خلاصه اون شب تا صبح نه خودم خوابیدم و نه شادی جون که صبح هم می​خواست بره سر کار. حدودای ساعت هشت صبح بود تازه خوابم برده بود که دیدم آروشا داره ناله می​کنه و به خودش می​پیچه. بچه​م انقدر بی​حال بود که تا الآن تو این یک سال و نیمه آروشا رو این​جوری ندیده بودم. پا شدم زنگ زدم شقایق که بیا دو تایی آروشا رو ببریم دکتر که آروشا شروع به استفراغ کرد و هر چی شیر تا صبح خورده بود بالا آورد. تا شقایق بیاد فقط صورت​ش رو شست​م و لباس​هاش رو عوض کردم و حاضر شدم و رفتیم دکتر. ازیه طرف درد ناخن پا داغون​م کرده بود و اصلاً نمی​تونستم پام رو تو کفش بکنم ازیه طرف بچه​ی مریض و استرس. دکترش بعد از معاینه گفت یه ویروس اسهال و استفراغ جدید اومده که  معده نمی​تونه غذا رو قبول کنه و بعد از یک روز اسهال هم شروع می شه و دارو داد و اومدیم خونه. تا پانیذ از مدرسه بیاد شقایق خونه​ی ما بود و من هم مشغول ملافه شوری شدم تا بعدازظهر. حال عمومی آروشا بعد از مصرف دارو بهتر شد ولی هر شش ساعت یک​بار درست بعد از ازبین رفتن اثر دارو تب می​کرد و فقط در صورت مصرف هم​زمان شیاف و داروی خوراکی و پاشویه تب می​اومد پایین و دوباره چند ساعت بعد تب می​کرد. بعد از یک روز دیدیم اثری از اسهال نیست و انگار مشکل اصلاً اون ویروس نبوده و از جای دیگه​ست. دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم دکتر و این​بار دکتر گفت بلافاصله آزمایش ادرار اورژانسی بده که ممکن​ه از عفونت ادرار باشه. خلاصه بعد از گرفتن نتیجه​ی آزمایش دیدیم بله عفونت ادراره و باید دارو عوض بشه و سفکسیم بخوره. به دکتر می​گم من روزی ده بار آروشا رو عوض می کنم این همه حساسیت دارم چرا عفونت ادرار؟ سه ماه پیش آزمایش داده بودیم و کوچکترین موردی دیده نشده بود؟ دکتر می​گه هیچ ربطی نداره؛ تا زمانی که تو پمپرز هستن عفونت ادرار تو دخترها شایع​ترین عفونت​ه و پیش میاد. از طرفی یکشنبه صبح شادی جون زنگ زد که حالش بد شده و مریض​ه و نتونسته بود بره شرکت و رفته بود خونه​ی مامان​ش اینا. اون طفلک هم چند روز مریض بود و زیر سرم. بنابراین من موندم و شقایق بیچاره که ازطرفی باید حواس​ش به پانیذ و مدرسه و کار خونه​ش بود و ازطرفی من و آروشای بدحال. خلاصه این روند تا سه​شنبه ادامه پیدا کرد؛ دائم آروشا تب می​کرد و بعد از مصرف دارو بهتر می​شد و دوباره شش ساعت بعد بی​حال بود. دیدیم انگار نه انگار که این بچه دو روزه داره دارو می​خوره دوباره رفتیم دکتر. گفت بهتره با این وضعیت یه سونوگرافی کلیه انجام بدین که یه وقت خدای نکرده به کلیه آسیب نرسیده باشه و اگر تب​ش کنترل نشه باید بیارید بیمارستان بستری کنید. من که دیگه داشتم می​مردم زیر بار این فشارها از طرفی هم اصرار داشتم که نه مامان و بابام و نه علی از مریضی آروشا باخبر نشن ازطرفی استرس داشت من رو می​کشت. خدایا چرا الآن که نه علی هست و نه مامان و بابام. خلاصه مجهز رفتیم بیمارستان و بعد از سونوگرافی دکتر گفت مشکلی نیست و همه چیزنرماله. بعد از مصرف شش دوز دارو هم تب قطع شد. درست نیمه​شب پنج​شنبه که علی اومد تازه هشت ساعت بود که آروشا تب نکرده بود. بچه​م تو این مدت حسابی بی​اشتها شده بود و فقط آب می​خورد. البته دکتر گفت شانس آوردین که دائم آب می​خوره وگرنه با این تب حتماً مجبور به بستری می​شدین. عملاً به​جز شب اول و دوم که شادی جون پیش​م بود بقیه​ی شب​ها رو تنها بودم با آروشا و تا صبح صد بار درجه می​ذاشتم؛ تا خوابم می​برد ازاسترس این​که نکنه دوباره تب کنه می​پریدم و با این​که تب​ش پایین بود باز من نمی​تونستم بخوابم. البته دایی سعید و شقایق اصرار می​کردن خونه​شون بمونم ولی خونه خودمون راحت​تر بودم .شب اول برق حال و آشپزخونه رو روشن گذاشته بودم که نترسم ولی شب​های دیگه اونقدر راحت بودم که انگار صد سال​ه تنها زندگی می​کنم و تنها خوابیدم. البته عمه سرور هم چند بار گفت که بیاد پیش​م بمونه ولی باز ترجیح می​دادم خودم باشم. باورم نمی​شد که یه آدم بتونه یک هفته نخوابه! این​قدر این چند روز غصه خوردم و بی​خوابی کشیدم که به شقایق می​گفتم دلم می​خواد بشینم حسابی گریه کنم و اون هم به شوخی می​گفت خوب بشین گریه کن! از نظر روحی و جسمی به​حدی ضعیف شدم که هنوز بعد از گذشت ده روز حال​م خوب نیست و کلاً زدم تو فاز دپرسی. دل​م می​خواد تو حال غم​ناک خودم باشم و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه. حالا کی از این حال و هوا بیرون بیام خدا می​دونه.

علی وقتی اومد و ماجرا رو فهمید خیلی ناراحت شد و گفت باید به من می​گفتی و با این​که خانومی کردی و حرفی نزدی ولی دیگه هیچ وقت این کار رو نکن! درسته که راه​م دور بود ولی حداقل می​تونستم کلامی به​ت روحیه بدم و هم​دردت باشم. مامان بابا هم اومدن و وقتی فهمیدن آروشا مریض بوده ناراحت شدن ولی خودم خیلی خوشحال​م که مسافرت​شون رو خراب نکردم و از این​که هر دوشون رو با انرژی می​دیدم کلی ذوق کردم؛ به​خصوص این​که واقعاً به این مسافرت احتیاج داشتن و خیلی خسته شده بودن. کلی هم سوغاتی​های خوشگل برامون آوردن دست​شون درد نکنه.

دلم می​خواد این​جا از شقایق عزیزم که همیشه تو زندگی​م جای خواهر نداشته​م رو پر کرده تشکر کنم. همین طور از دایی سعید و پانیذ و شادی عزیزم و البته دایی ایمان که با تمام وجودشون و بی​منت برای من و آروشا زحمت کشیدن و تو این چند روز بیشتر ازمن برای آروشا دل سوزوندن و کمک حال​م بودن.

حالا هنوز آروشا ازمریضی بیرون نیومده چهارشنبه بعدازظهر با بابا علی بردیم​ش برای واکسن 18 ماهگی. قبل از رفتن گفتم آروشا داریم می​ریم آمپول بزنیم و همه​ی بچه ها برای این​که مریض نشن باید واکسن بزنن ولی بعدش می​ریم برات جایزه می​خریم. دکتر اول ویزیت​ش کرد و قد و وزن​ش رو اندازه گرفت. بعد واکسن​های تو دست و پا رو زد و بعدش هم قطره​ی فلج اطفال. برای واکسن​ها گریه کرد ولی نه خیلی. خدارو شکر زود آروم شد. اومدیم بیرون و رفتیم شهر کتاب. گفتیم آروشا می​تونی خودت جایزه​ت رو انتخاب کنی و آروشا هم یه کم اطراف​ش رو نگاه کرد و یه ماشین لامبورگینی سفید کوچولو انتخاب کرد. کلی ذوق کرد چند تا هم کتاب و دفتر نقاشی هم مامان​ش براش انتخاب کرد. اومدیم بیرون و رفتیم دنبال مامان و بابا و رفتیم شام بیرون. وقتی اومدیم خونه پانیذ اینا اومدن. براش یه کلاه خوشگل جایزه خریده بودن و تا ساعت یازده شب هم حالش کاملاً خوب بود چون قبل از واکسن، استامینوفن خورده بود و هنوز اثرش تو بدن​ش بود. ولی بعد از اون درد پاش شروع شد. گریه می​کرد و تا قبل از خواب هم ناراحت بود. پنج​شنبه صبح حال​ش بهتر شد ولی هنوز پا درد داشت و پاش رو تکون نمی​داد. می​خواست بازی کنه ولی نمی​تونست. ما هم دیدیم حال و حوصله نداره حاضرش کردیم رفتیم هایپر. نهار خوردیم بعدش رفتیم خانه​ی شادی بازی کردیم و یه کم هم خرید کردیم و اومدیم خونه. کلی روحیه​ش عوض شد. برای این​که بازی کنه سعی می​کرد راه بره؛ همین باعث شد پاش نرم بشه و راه بیفته. تا شب بهتر شد و بعد از حمام آب گرم آخر شب پنج​شنبه هم خدا رو شکر کاملاً خوب شد. به علی می​گم دیگه تا موقع مدرسه​ش از واکسن راحت شدیم. علی می​گه البته برای آروشا نه برای بچه​ی دوم. گفتم علی یه بار دیگه این جمله رو تکرار کنی خفه​ت می​کنم!

کلمات جدیدی که این روزها آروشا می​گه دیگه قابل شمارش نیست و هر کلمه ای رو بعد از ما تکرار می​کنه ... تو اون حالت تب به​ش می​گم آروشا بابا علی کجا رفته؟ می​گه: دوووبی می​گم مامان فلور و بابا فرشید کجا رفتن؟ می​گه: تاتا. می​گم اسمت چیه؟ - آیوشا فامیلی​ت چیه؟ - بازیان (بر وزن نام خانوادگی​ش) چند سالت​ه؟ دوووووو و من می​گم باید این دو رو خورد و حسابی می​چلونم​ش. بعضی وقت​ها هم شوخی می​کنه و وقتی می​گم اسم​ت چیه می​گه: دو و خودش هم می​خنده. هفته​ی گذشته هم که هوا حسابی بارونی بود و آروشا رو می بردم پشت پنجره و براش توضیح می دادم که هوا ابری​ه و صدای رعد برای چی​ه و ... آهنگ بارون بارونه رو هم براش می​خوندم. حالا یاد گرفته و می​خونه و می​گه: بالوونه و آخرش رو هم عین آهنگ می​کشه. دو روز بعدش ازخواب پا شد و پنجره رو نشون داد و گفت : ابی(ابری) و بعدش هم که بارون گرفت گفتم آروشا از آسمون چی میاد؟ گفت: آب. بعدش هم می​گه بالووونه و آهنگ می​خونه برام. الهی فدای این همه شیرین​زبونی​هات بشم من.

علاقه​ی عجیبی به عکس داره و یک​سره از صبح تا شب می​گه عکس و فقط هم باید عکس تو گوشی موبایل و لپ​تاب و آی​پد باشه و به عکس داخل آلبوم توجهی نمی​کنه. فکر می​کنم بیشتر دوست داره خودش عکس​ها رو بزنه جلو و هر جا که فیلم​ه تماشا کنه و از دنیای تکنولوژی بیشتر سر در بیاره! 

این روزها آروشا عاشق انواع پنیرشده و دائم می​گه:Cheese و از پنیر تبریز گرفته تا پنیر خامه​ای و چدار و گودا و... دوست داره بخوره. از دکترش پرسیدم گفت الان که داره دندون در میاره اتفاقاً خیلی خوبه و ناراحت نباش. فقط سعی کن با گردو بخوره و تنها بهش ندی. پسته هم خیلی دوست داره و صبح که می​ریم تو آشپزخونه اول می​گه: پیسته!   

وقتی می​خواد یه کاری یا بازی​ای تکرار بشه می​گه: دوواره یعنی دوباره خیلی بامزه می​گه این کلمه رو. به​ش می​گم آروشا بازی​مون که تموم شد بریم نهار بخوریم و بعدش لالا کنیم. OK? می​گه: اوووکی. بعضی وقت​ها هم در حین بازی خودش به خودش می​گه: اوووکی. بچه​م اون​قدر این مدت دارو خورده که دیروز شیشه​ی دارو رو به من نشون می​ده و می​گه: دایوو بعد هم می​گه بده. دیگه حتی برای دارو خوردن فرار هم نمی​کرد و راحت می​خورد. الهی بمیرم برات عروسک مهربونم.

دیروز 12 آبان ماه آروشای ما یک​سال و نیم​ه شد. به همین مناسبت دیشب براش یه تولد کوچولو برگزار کردیم و 18 ماهگی​ش رو جشن گرفتیم. البته خونه​ی دایی سعید اینا دعوت بودیم و زحمت​هاش برای شقایق شد؛ ما فقط کیک رو بردیم.

خیلی جالب​ه که دقیقاً روز تولد 18 ماهگی​ش وبلاگ​ش هم صدهزارتایی شد.

 خدایا همه​ی بچه​های دنیا رو زیر سایه​ی خودت سلامت نگه​دار. الهی آمین!


+ نوشته شده در ۱۳ آبان ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()