جهان با تو زیباتر است

25 ماهه‌ی شیرین‌م

آروشای گلم وارد بیست و شش ماهگی شده و شیرینی وجودش رو بیشتر از گذشته احساس می‌کنم. این روزها آروشا حسابی شیطون شده و از صبح تا شب دائم درحال بازی کردن‌ه و یه نفر که نه چند نفر باید مواظب‌ش باشن و براش انرژی بذارن تا خانوم آخر شب راضی بخوابه. از صبح تا عصر که تو خونه مشغول‌یم و دو روز می‌ریم کلاس و بقیه‌ی روزها هم یا خونه‌ی مامان اینا و یا بیرون و آخر شب قبل از خونه اومدن هم باید یه دور دیگه بره پارک و به قول خودش یه کوچولو تاب سوار بشه تا رضایت بده بخوابه. کلاً خواب بعدازظهرش کنسل شده و با هیچ ترفندی نمی‌تونم بخوابونم‌ش ولی شب‌ها از ساعت دوازده شب تا یازده فردا می‌خوابه و البته چند بار تا صبح بیدار می‌شه و شیر می‌خوره. دیگه برای حموم کردن‌ش نفر سومی نیاز نیست و خودمون دوتایی می‌ریم حموم و آب‌بازی می‌کنیم و میارم‌ش بیرون و اول لباس‌هاش رو تن‌ش می‌کنم و موهاش رو خشک می‌کنم بعد خودم لباس می‌پوشم. تا می‌گم آروشا بریم حموم اول می‌گه سرم رو نشوریا! از اون شامپو YELLOW نریزی رو موهاما! می‌گم آروشا نمی‌شه همه‌ی آدم‌ها وقتی می‌رن حموم سرشون رو می‌شورن من هم یه کوچولو برات شامپو می‌ریزم. بعد سریع لباس‌هاش رو درمیاره و دایپرش رو هم باز می‌کنه و می‌ندازه تو سطل آشغال و می‌ره حموم منتظر می‌مونه تا من برم. تقریبا کسی نمونده که نفهمیده باشه که ما حموم‌مون رو تغییر دادیم. به هر کی می‌رسه می‌گه کاشی چسبوندیم دوش گنده‌ی سفید مثل برف گذاشتیم و بعد هم می‌گه شمع هم گذاشتیم. بازی مورد علاقه‌ش این روزها آب بازی‌ه و دائم می‌خواد لباس‌هاش رو خیس کنه و یا به گل‌ها آب بده یا از آب‌سردکن آب بگیره و یا تو حموم دوش رو بگیره دست‌ش و همه جا رو خیس کنه یا به قول خودش آب بچاپه.

این چند روز تعطیلی روهم قرار بود بریم شمال و کلی از قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم که برای علی تو شرکت جلسه گذاشتن و هم دوشنبه تا دیر وقت باید می رفت سر کار و هم پنج‌شنبه جلسه داشتن که دیگه کنسل‌ش کردیم دایی سعید و پانیذ و شقایق هم گفتن شما نیاین ما هم نمی‌ریم ولی مامان و بابام رفتند و شنبه‌ش برگشتن. ما هم این چند روز رو همین جا برنامه‌ریزی کردیم. شب اول رفتیم خونه ی پانیذ اینا شب دوم و سوم رو رفتیم پیک‌نیک و جوجه کباب و بلال و ... بردیم و دسته جمعی بودیم و خوش گذشت و آروشا هم پا برهنه روی چمن راه رفتن رو تجربه کرد و حسابی بازی کرد. پنج‌شنبه شب هم رفتیم رستوران بالای جام جم و جمعه هم دایی سعید و شقایق و پانیذ اومدن خونه‌مون برای اولین بار. البته شب اولی که خونه رو تحویل گرفته بودیم اومده بودن ولی بعدش رفته بودن کانادا و خونه‌ی چیده شده رو ندیده بودن. برای شام سبزی پلو با ماهی درست کردم و دسر هم چیز کیک از بیرون گرفتم. آروشا هم کلی هیجان‌زده بود و می گفت پانیذ بیاد خونه جدید و تو اتاقم بازی کنیم. از نیم ساعت قبل از اومدن پانیذ اینا رفته بود با باباش تو حیاط تا به قول خودش پانیذ اینا رو بیاره. وقتی هم از در اومدن تو گفت اینجا خونه‌ی جدیده. این روزها آروشا عجیب تعارفی شده و دوست داره دائم یه چیزی دست‌ش بگیره و به بقیه تعارف کنه و بگه بفرمایین. اگر هم بگیم خیلی ممنون نمی‌خورم می‌گه: تو رو خدا بخورین بفرمایین. این موضوع برامون خیلی عجیبه چون من و علی به هیچ عنوان تعارفی نیستیم. وقتی هم مهمون میاد خونه‌مون همه خوراکی‌ها رو می چینیم و می‌گیم از خودتون پذیرایی کنین حالا این وسط این دخترک به کی رفته من نمی‌دونم. خیلی خیلی هم دست و دلبازه و خوشمزه‌ترین خوراکی‌ش رو هم به همه تعارف می‌کنه و از جون و دل اصرار می‌کنه که بردارن. فقط وقتی ببینه داره تموم می‌شه به من نگاه می‌کنه و می‌گه مامان ناز بازم داری؟ یه اخلاقی هم که جدیداً پیدا کرده اینه که از همه چیز دوتا می‌خواد مثلا دوتا اسمارتیز دوتا برچسب و ... به اسمارتیز هم می‌گه استامیس. هنوز عاشق اینه که خودش پول بده و از نظرش پول Blue با ارزش‌ترین پوله و اگر از کسی خوش‌ش بیاد می‌گه پول Blue بده بدم به آقا و اگه خوش‌ش نیاد می‌گه Green رو بده.

خودش باید لباس‌ش رو انتخاب کنه و هر باری که می‌خواییم بریم بیرون یک ربع تو کمد چوب لباسی میاریم بیرون و می‌ذاریم تو تا خانوم رضایت بده که یه‌دونه رو بپوشه. بین کفش‌هاش هم عاشق کفش‌های تولدش‌ه و از ده روز به تولدش مونده تا الان دائم اونها رو پوشیده حتی تو خونه. تا از خواب بیدار می‌شه می‌گه کفش مشکی گل‌دارها رو بده و می‌پوشه و بعضی وقت‌ها هم توش آب می‌ریزه و دوباره می‌پوشه و اون‌قدر این‌کار رو کرده کفش‌هاش بو گرفته مثل یه مرد گنده که از صبح تا شب تو گرما تو شهر دنبال یه لقمه نون حلال فعالیت کنه کفش‌ها و به دنبال اون پاهای عروسک ما بو می‌ده! من تا حالا بیست بار این کفش‌ها رو انداختم تو ماشین لباس‌شویی و گذاشتم تو آفتاب و وقتی خشک‌شده توش اسپری زدم و اما دوباره دو روز بعد همون عطر بی‌نظیر نصیب‌مون می‌شه. چند روز پیش داشتیم از کلاس بر می‌گشتیم که دیدم کفش‌هاش پاره شده و چسب‌ش از بغل باز شده. برای اولین بار آروشا با کفش پاره مواجه شد و تعجب کرد و من هم کلی ذوق کردم چون اول ازهمه این‌که از بو راحت شدم و دوم این‌که آروشا دونست که گاهی آدم شاید مجبور باشه با کفش پاره هم بره بیرون و همیشه نمی‌شه نو بود و نو پوشید. این تجربه‌ای بود که دوست داشتم آروشا داشته باشه. اون روز تا آخر شب کفش‌هاش رو به همه نشون داد و گفت پاره شده ولی با این حال آخر شب حاضر نشد دمپایی رو که خونه ی مامان اینا داره بپوشه و با همون کفش مشکی گل‌دارها رفت پارک و تاب آخر شب‌ش رو سوار شد. فرداش هم گفت با همون‌ها بریم خونه‌ی مامان فلور. به‌ش گفتم آروشا پاره‌ست. گفت اشکالی نداره روش گل داره. مدتی بود می‌خواستیم برای آروشا دوچرخه بخریم که بالاخره دوشنبه ی گذشته فرصت‌ش پیش اومد و به این ترتیب آروشای ما صاحب یک عدد دوچرخه با کلاه ایمنی شد که البته هدیه ی بابا فرشید و مامان فلور بود. یه جفت کفش مشکی پاپیون‌دار جلو باز تابستونی هم خریدیم و اون قبلی‌ها رو انداختیم دور.  

بعضی وقت‌ها از سماجت‌ش خسته می‌شم ولی وقتی خوب فکر می کنم می‌بینم این بچه من‌ه و پس باید حداقل یه اخلاق‌ش به من رفته باشه و اون همین پشت‌کارش برای انجام هر کاری‌ه. یه جورایی بعضی اخلاق‌هاش عین خودمه مثلا داره اون روز برچسب‌هاش رو تو دفتر نقاشی‌ش می‌چسبون‌ه و من هم داشتم با تلفن حرف می‌زدم. دو تا برچسب دستش بود یکی‌ش پو بود و یکی‌ش کفش‌دوزک. هر دو رو چسبوند بعد دیدم یه کم فکر کرد و کفش‌دوزک رو کند و رفت دو صفحه جلوتر که چند روز پیش فقط توش کفش‌دوزک‌ها رو چسبونده بود چسبوند و گفت تو برو کنار دوستات و به من نگاه کرد و گفت اینجوری قشنگ‌تر شد. تو دل‌م گفتم دختر خودمی. با هر کی من تلفنی حرف بزنم باید بیاد گوشی رو بگیره و صحبت کنه بعد از سلام اولین حرفی که می‌زنه اینه که چه رنگی پوشیدی؟ بعد هم رنگ لباس خودش و مامان‌ش رو بگه. با تمام شیطونی‌هاش خیلی عاقل‌تر و منطقی‌تر از قبل شده. خدایی‌ش بچه‌ی خوبیه و کارهای عجیب و غریب نداره. شیطونی‌هاش کاملاً طبیعی‌ه و مقتضای سن‌ش. اگر هم به کاری اصرار کنه و به ضررش باشه با توضیح قانع می‌شه و یه کار دیگه می‌کنه.


شعرهای کلاسش رو خوب یاد گرفته و همه رو می‌خونه البته باید خودش بخواد و من هم به پیشنهاد دکتر اصلاً جلوی جمع نمی‌گم آروشا این شعر رو بخون اون شعر رو بخون اگه خودش بخواد می‌خونه. یه استعداد شعر هم داره که این روزها کشته ما رو و هر وقت خیلی خوشحال باشه از خودش شعر می‌گه. مثلا چند روز پیش گفت: زمستون میاد، بارون میاد، برف میاد، بوی گل چایی میاد! بعضی وقت‌ها هم می‌گه بوی چای داغ میاد. اسم این شعرش  رو زمستون گذاشتیم. یه شعر هم چند شب پیش گفت برای تابستون درست وقتی مامان‌م هندونه آورد بخوریم گفت: تابستون میاد، هندونه میاد، بوقلمون میاد، پارک میاد، دمپاییPink  میاد! جالب‌ه که تجربه‌ی دمپایی پوشیدن رو درست از زمان گرم شدن هوا داشته. بعدش هم می‌گه شعر ساختم.   

داشتیم می‌رفتیم کلاس گفتم آروشا بدو داره دیر می‌شه برگشته به من می‌گه مامان ناز آروم‌تر می‌افتی کله‌ت می‌خوره به میز داغون می‌شه‌ها! علی داره با هیجان یه جریانی رو تعریف می‌کنه برگشته می‌گه باباجان آروم‌تر یواش صحبت کن. خدا رو شکر "شما" گفتن هم تا حدود زیادی نهادینه شد و بعضی وقت‌ها اگه خیلی احساس صمیمیت کنه می‌گه تو. قربونت برم خانوم‌م. یکی از قربون صدقه‌هایی که از آروشا می‌رم و خیلی دوست داره اینه که به‌ش می‌گم نی‌نی نازم نی‌نی نرم‌م. (یه پتو داره که خیلی دوست داره و اسم‌ش پتو نرمه‌ست) اگه یادم بره بگم نی‌نی نرم‌م خودش می‌گه مامان ناز پتو نرمه یعنی یادت رفت بگی نی‌نی نرم‌م.

صداش مدتی‌ه که به شدت گرفته و با اینکه متخصص بردم و دارو می‌خوره فقط یه کم بهتر شده. دکتر گفت اگه خوب نشد باید عکس از حنجره بگیری ولی هنوز داروش تموم نشده و باید دوباره ببرم‌ش. خدا کنه زود خوب بشه و به این برنامه‌ها نرسه.

دوست‌م هم زایمان کرد و یه دختر تپلی به دنیا آورد با وزن 4100 و قد 55 سانت. هنوز نرفتم دیدن‌ش به‌ش گفتم می‌دونم روزهای سختی داری هر وقت روبراه شدی ما میاییم نی‌نی ببینیم. خوبه یه دختر ده ساله داره که حسابی ازصبح تا شب کمک‌ش می‌کنه. به علی می‌گم اون زایمان کرده من تن و بدن‌م داره می‌لرزه. بعد هم به آروشا گفتم بچه‌دار شدی خودت بچه‌ت رونگه می‌داری این‌ورها نمیای. مامان‌م هم گفت دیدم تو کلاً خودت بچه‌ت رو نگه داشتی عیب نداره بچه‌ی آروشا رو هم بیار خودمون نگه می‌داریم. عجیب موجودی هستم من که ذره‌ای از سختی‌های دوران حاملگی و روزهای اول زایمان و ... رو فراموش نکردم و هر کی می‌گه دومی رو کی میاری یه جورایی خُرد می‌شم انگار دارن کتک‌م می‌زنن. فعلاً که حسابی سر حرف‌م که می‌خوام یه‌دونه رو عالی بزرگ کنم هستم. ذاتاً هر کاری رو سخت انجام می‌دم و باوسواس؛ به همین خاطر واقعاً نه از نظر جسمی و نه از نظر روحی قدرت بزرگ کردن دو تا بچه رو با این حساسیت‌ها تو خودم نمی‌بینم. ولی نمی‌دونم شاید روزی سرنوشت بچه‌ی دیگه‌ای رو برام رقم بزنه و تمام برنامه‌های زندگی‌م رو تغییر بده. امیدوارم این اتفاق نیفته ولی آدمیزاده دیگه، یه موجود فراموش‌کار.

بالاخره طلسم خونه‌ی ما تموم شد و خونه تا حدودی از نظر من آماده مهمون شد. اگه به خودم بود فکر کنم سال دیگه آماده‌ی آماده می‌شد و به قول بابام اگه این‌جا رو می‌کوبیدی دوباره می‌ساختی زودتر تموم می‌شد. فعلاً حموم تموم شد و چیده شد. خونه هم حسابی تمیز شد و مهمون‌بازی‌ها شروع  شده. پنج‌شنبه 18 نفر مهمون داشتم‌. پیش‌غذا سالاد اندونزی و رولت ژامبون و یوفکا و سبزیجات خام با سس و ماست و بورانی و ماست و بادمجان و چیپس گذاشتم. شام هم برنج گذاشتم و کباب و جوجه کباب ازبیرون گرفتم. دسر هم ژله انبه با انبه‌ی تازه و ژله بستنی و چای و شیرینی. یه حوله‌ی خیس و یه حوله‌ی خشک هم انداختم پشت در آسانسور تا همه کفش‌هاشون رو پاک کنن و بیان تو. چقدر هم موثر بود؛ فرداش که تی می‌زدم خیلی تمیزتر از زمانی بود که با کفش مستقیم میومدن تو. حوله هم که نگو حسابی سیاه شده بود. گفتم حداقل فرش‌ها یه مدت تمیز بمونه. همه از خونه خوش‌شون اومد وکلی تعریف کردن. یه کمی هم بزن و برقص کردیم. جمعه هم به تمیزکاری گذشت. جمعه شب هم رفتیم پارک و ساندویج بردیم به علاوه‌ی پیش غذاهای باقی مونده از شب قبل. دوشنبه هم بعد از نهار مهمون داشتم و مامان​م هم اومد و همه خانوم بودیم و دیگه محفل حرف گرم بود ...


سه​شنبه هم تولد نوژا دوست آروشا دعوت داشتیم که البته بیشتر بالماسکه بود. آروشا دوباره زنبور شد. دوست​ش آرنیکا جادوگر شده بود. پسرها هم یکی اسپایدر من و یکی پلیس و ... نوژا هم عروس شده بود. از بین این شخصیت​ها آروشا از اسپایدرمن خوش​ش اومده بود و اگر از جلوی چشم​ش دور می​شد مدام می​پرسید اسپایدرمن کجا رفت؟ جالبه که اسپایدرمن هم از آروشا خوش​ش اومده بود و آخر تولد نگران بود که نکنه آروشا جایزه نگرفته باشه و می​خواست جایزه خودش رو که ماشین بود بده به آروشا. آروشا هم گفت مرسی من چرخ خیاطی گرفتم. تولد خوبی بود و خیلی خوش گذشت. آروشا هم واقعاً همکاری کرد و رفتارهاش خیلی معقول و اجتماعی بود. همون شب ایران فوتبال رو برد و رفت جام جهانی. بابا علی حدود دو ساعت تو راه بود تا بیاد دنبال​مون. یه مسیری رو هم ماشین رو گذاشته بود و پیاده اومد و آروشا رو بغل کرد و تا ماشین پیاده رفتیم از پایین علامه شمالی تا بالای سعادت آباد (بر یادگار امام) که ماشین پارک بود!


دیشب هم خونه​ی دایی سعید اینا دعوت بودیم. دایی ایمان و شادی عزیز هم اومده بودن. شقایق هم مثل همیشه زحمت کشیده بود. خیلی خوش گذشت.

کلاس​های ترم دوم هم تموم شد و برای ترم بعدی هم ثبت نام کردیم و یک هفته وسط کلاس​شون استراحت دارن و دوباره شروع می شه که البته دو جلسه ش رو نیستیم.

به دنبال دعوت به عمل اومده از شیراز من و آروشا امشب داریم دوتایی می​ریم شیراز و دو هفته می​مونیم . علی نمی​تونه بیاد و خودم باید هم برم و هم برگردم. خوبی​ش اینه که آروشا بالای دوسال​ه و دیگه برای خودش صندلی داره و این خیلی برام کمک​ه. دوری علی برای دو هفته برام سخته ولی از شیراز هم نمی​تونم بگذرم . بالاخره یه وقتایی برای زن​وشوهرها خوبه که از هم دور باشن البته این رو من نمی​گم روان​شناس​ها می​گن: باعث می​شه بیشتر قدر هم رو بدونیم. البته علی بیشتر قدر من رو بدونه!!! بنابراین تنها راه ممکن اینه که من برم و یه کم استراحت کنم در کنار مامان شوهر گل​م و پدر شوهر عزیزم و عمه بهنوش مهربون که دل​م براشون به قول آروشا نقطه شده.

دوستان عزیزم بابت دعاهای خیرتون و دلگرمی​هایی که به من دادین بی​نهایت از همه​تون سپاسگزارم. انرژی مثبت و پاکی وجود همه رو گرفتم و خدا رو شکر مشکل برطرف شد. باز هم از همگی ممنونم. دوست​تون دارم.

+ نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

خرسی + اولین آرایشگاه

آروشا این روزها علاقه​ی عجیبی به خرسی​ش پیدا کرده و مثل یه مادر ازش نگهداری می​کنه و تقریباً اون رو همه جا با خودش می​بره. حتی پارک!


دندون​های نیش آروشا هم در حال بیرون اومدن هستن و دیگه تقریباً روزهای سخت​ش رو گذروندیم این چهار تا دندون خیلی اذیت​ش کرد و خدا رو شکر بالاخره بیرون اومدن.حالا دندون های آخرش در حال خارش هستن و تو خواب حسابی با شیشه ش درگیره و بعضی شب ها تو خواب ناله می کنه و کلا این روزها خیلی بد غذا شده و به سختی چند تا قاشق غذا می​خوره حتی ویتامین​هاش رو هم که قبلا راحت می​خورد الان با هزار ترفند می​خوره. کلاً بدقلق شده، یه جورایی حرف حرف خودشه و به زور حق​ش رو می​گیره. بیشتر از قبل به من وابسته شده و حتی موقع بازی هم دوست داره من کنارش بشینم و از صبح تا شب بازی کنم. به قول یکی ازدوست​هام روزی چند کیلومتر تو خونه باید دنبال این نی​نی​ها راه بری! من هم یه جورایی تسلیم شدم و دربست در اختیارش هستم. نمی​دونم چرا تو این خونه حس تمیز کاری و مرتب​بودن​م فروکش کرده و به زور هر دو سه هفته یک بار تمیز می​کنم. شاید برای اینه که خیلی بیشتر باید انرژی بذارم؛ ازطرفی هم هر چقدر تمیز کنم دو دقیقه بعد مثل روز اول​ش​ه و انرژی​م هدر می​ره. به خاطر همین از صبح تا شب آروشا می​ریزه و من هم ریلکس نگاه​ش می​کنم. بعضی وقت​ها خودش متعجب می​مونه مثلاً دیروز اومده می​گه مامان ناز همه​ی کافی​ها رو ریختم من هم خیلی راحت گفتم اشکال نداره از دست​ت افتاده جمع می​کنیم. گذاشتم هر کاری می​خواست کرد و بعد جارو زدم. به این نتیجه رسیدم که هیچ چیزی به غیر از راحتی آروشا تو خونه برام مهم نیست. نتیجه​ش هم این شده که یه آرامش متفاوتی تو رفتارهاش احساس می​کنم. دیگه از جیغ زدن خبری نیست و یه جورایی داره ازهمه​ی قسمت​های خونه سر در میاره و حس کنجکاوی​ش با خیال راحت ارضا می​شه. روزی چند ساعت بازی می​کنیم، نهار می​خوریم، و بعدازظهرها حموم می​ریم و آماده می​شیم تا بابا جان بیاد. تا از خواب پا می​شه می​گه بریم چایی بخوریم؛ برام چایی می​ریزه و وقتی می​گم خیلی خوش​مزه بود چی توش ریخته بودی؟ می​گه گوجه​فرنگی! بعدش هم می​گه دیگه ندارم باید برم بخرم و می​ره یه گوشه​ی اتاق​ش و می​گه آقا گوجه​فرنگی داری؟ می​خره و میاد خونه. می​شوره و می​ریزه تو چایی. بعضی وقت​ها هم تا میام الکی چایی​م رو بخورم می​گه نخور خودم می​خوام همه رو بخورم و این​طوری می​شه که بعد از دو ساعت بازی یه لیوان خالی ازچایی هم نصیبم نمی​شه.

چند روز پیش گفتم می​شه یکی دیگه برام بریزی خیلی خوشم اومد. گفت بازم چایی می​خوای؟ گفتم بله آروشا خانوم. گفت : ای خداااااااااااا و شروع کرد به ریختن چایی .درست مثل موقعی که خودم کم میارم و می​گم ای خدااااااااااااا!


مدت​ها بود می​خواستم تا آروشا بزرگ​تر نشده یه بار موهاش رو حسابی کوتاه کنم تا یه کم به​اصطلاح جون بگیره و پرپشت​تر بشه ولی عید و تولدش و ... مانع می​شد. تا بالاخره جمعه عزم​مون رو جزم کردیم و رفتیم سرزمین عجایب، cookie و موهاش رو کوتاه کردیم. یه لوح یادگاری هم برای اولین حضورش تو آرایشگاه به​مون دادن که عکس قبل و بعد از اصلاح بود به​علاوه​ی مقداری از موهاش! براش کارتون باب اسفنجی رو گذاشتن. اول​ش شونه بازی کردن و بادکنک بهش دادن و در حین اصلاح هم تیله​بازی و ... با این حال اصلاً خوش​ش نیومده بود و بر خلاف انتظارم گریه هم کرد. ولی وقتی خودش رو تو آینه نگاه کرد خیلی خوش​ش اومد و بعدش هم رفتیم کلی بازی سوار شدیم و با خاطره​ی خوب اومدیم خونه. از اون روز تا صبح از خواب پا می​شه می​گه خوشگل شدم و از این​که سرش سبک شده خوشحاله.


این مدت هم چند تا برنامه داشتیم. یکی این​که چهارشنبه دو هفته​ی قبل جشن نامزدی یکی از دوست​های علی که از فرانسه اومده دعوت بودیم. تا حالا عروس و داماد رو ندیده بودم. نامزدی خارج از تهران تو یه باغ بود و حدود صد نفر مهمون از اقوام درجه​ی یک. مونده بودم ما رو چرا دعوت کرده​ن؟! وقتی از در رفتیم تو داماد از وسط سن بدو بدو اومد علی رو بغل کرد و  چند تا ماچ! هیجانی به خرج داد که تازه فهمیدم چقدر یه دوست می​تونه باعث خوشحالی​ت بشه حتی بیشتر از صد تا فامیل! در حدی که مامان داماد اومد گفت از زمانی که مهیار اومده ایران از دیدن کسی این​قدر ذوق​زده نشده بود. در کل شب خوبی بود با این​که راه خیلی دور بود. آخر شب هم رفتیم دنبال آروشا و اومدیم خونه​مون. وقتی آدم بچه​دار می​شه فرصت دوتایی بودن خیلی کم پیش میاد و یه همچین موقعیت​هایی باعث می​شه یه شب بدون اینکه ذهن​ت مشغول باشه، بری و برقصی و از دو نفره بودن​ت لذت ببری و حس جوونی​ت رو زنده کنی. حس این​که هنوز می​تونی با یه آهنگ بپری بالا-پایین و در کنارش برای بچه​ت مادری هم بکنی. حس این​که می​تونی پیرهن پنج سال پیش​ت رو از تو کمد در بیاری و ببینی هنوز کاملاً اندازه​ت​ه و از پوشیدن​ش ذوق کنی. حس این​که می​شه تو ماشین تا برسی لاک بزنی و رنگ​ش رو با آرایش​ت ست کنی و لذت​ش رو ببری. حس این​که تو مسیر بدون هیچ فکری فقط موزیک گوش کنی وبری تو حال خودت.  همیشه فکر می​کردم وقتی مامان بشم باید دیگه فقط مامان باشم و مثل مامان​ها رفتار کنم ولی الان باور دارم که برای اینکه یه مامان واقعی باشم باید خودم باشم با تمام خصوصیات نازنین قبل. البته خیلی بیشتر از قبل باید انرژی بذارم ولی نشد نداره. جالب​ه که همون شب برای عروسی​شون دعوت شدیم که کمتر از دوماه دیگه​ست!

یه روز هم خونه​ی یکی از دوستان ده سال پیش​م دعوت شدم. من و این دوست​م تو فاصله​ی دو ماه از هم عروسی کردیم و تو یه ساختمون بودیم، اونا طبقه​ی دوم و ما سوم با یه دنیا خاطرات شیرین. هر روز به هم سر می​زدیم و با هم غذا می​پختیم و کلی خوش بودیم. با این تفاوت که اونا همون سال بچه​دار شدن و الان یه دختر 9 ساله دارن و بچه​ی دوم شون تا پنج روز دیگه دنیا میاد. وقتی از اون ساختمون رفتن راه​مون خیلی دور شد و دیگه چند سالی فقط تلفنی در تماس بودیم و یکی دو بار اتفاقی بیرون همدیگه رو دیده بودیم تا اینکه دوباره برگشتن این محل و قرار گذاشتیم بیشتر هم رو بینیم. با دیدن آروشا کلی ذوق کردن و من هم با دیدن یه دختر خانوم تپلی قد بلند که اون روزها اسباب بازیمون بود حسابی سورپرایز شدم. آروشا هم کلی با نگین بازی کرد و به نی​نی خاله سمیرا که تو شکم​ش بود دست زد ونازش کرد. همون شب اومدیم خونه​ی مامانی تا آروشا مامانی رو دید گفت تو شکم​ت نی​نی داری؟ چند روز پیش هم دو تایی رو تخت دراز کشیده بودیم اومده می​گه مامان ناز بلوزت رو بزن بالا! من هم زدم بالا دست می​زنه به شکم​م و می​گه تو شکم​ت نی​نی نداری؟ می​گم نه مامان​م مامان ناز فقط یه​دونه نی​نی داره و اون هم آروشاست. فقط و فقط آروشا نی​نی مامانه. بلافاصله می​گه: مامان ناز من​و بغل کن! و خودش رو لوس می​کنه.

 پنج​شنبه هفته​ی پیش هم خونه​ی دایی ایمان و شادی جون دعوت بودیم و خیلی خوش گذشت. البته قبل​ش وقت دکتر داشتیم برای آروشا و زود از خونه در اومدیم. حدود یک ساعت تو مطب معطل شدیم با آرایش و موهای سشوار زده. به علی گفتم مردم الآن می​گن این خانومه چه خوشحال​ه برای خودش با این آرایش و موهای باز اومده دکتر! جالب​تر این​که دیدیم کلی وقت داریم تا بخوایم بریم خونه​ی دایی ایمان و شادی جون؛ به پیشنهاد علی رفتیم کاشی دیدیم و چند تا مدل هم انتخاب کردیم. آروشا هم هر چی جکوزی تو مغازه​ها بود استاد کرده بود. می​گفت فشار بدم آب بیاد؟ واقعاً با بچه این​جور جاها رفتن سخته. آدم نمی​دونه بچه رو کنترل کنه یا ببینه چی هست و چی می​خواد و ... تا از مغازه میومدیم بیرون درست بر خلاف جهتی که می​خواستیم بریم می​دوید و تا علی بره دنبال​ش و بیاردش کلی معطل می​شدیم. ولی با این حال کلی ایده گرفتم؛ قرار شد فعلاً حموم رو کامل تموم کنیم از کاشی و کابینت و شیرآلات و وسایل. ستِ وسایل حموم رو علی از دبی آورده بود و ما می​خواستیم کاشی رو با اونا ست کنیم. هفته​ی گذشته بهنوش اومده بود تهران، گفتم بیا دوتایی بریم خیابون شیراز کاشی ببینیم. درحالی​که یه جامسواکی دست​مون بود ازاین مغازه به اون مغازه می​رفتیم؛ مغازه​دارها مونده بودن این دیوونه​ها دیگه کیه​ن؟ آخر سر هم یکی​شون طاقت نیاورد و گفت خانوم شما مثل اون​هایی هستید که برای ضبط​شون ماشین می​خرن. من و بهنوش هم یه کم سرخ و سفید شدیم و اومدیم بیرون خندیدیم. جالب​ه همون کاشی رو انتخاب کردیم ولی از مغازه​ی اونها نخریدم. اون​قدر همه چیز گرون شده که من تقریباً برآوردم از هزینه​ی دو تا سرویس نصف این هزینه بود! به خاطر همین باید فعلاً باید برای دستشویی صبر کنیم. الآن دقیقاً می​دونم چی می​خوام ولی کاشی​ای که برای دستشویی می​خوام رو گفتن تا یک ماه دیگه میاد و فعلاً موجود نیست. یه دستشویی آنتیک با رنگ سفید و طلایی می​خوام ست کنم با شیرآلات طلایی که عاشق​شم. حموم رو مدرن درست کردم با کاشی قهوه​ای و وسایل چوبی و ست وسایل قهوه​ای و کاراملی و سفید. فعلاً این حموم تموم بشه یه روز تمیزکاری با کارگر. دیگه مهمون​بازی​هام شروع می​شه و سرخونه​نویی و عیددیدنی​های با تأخیر انجام می​شه.

جمعه شب هم با دوستان گل​مون رفتیم رستوران بالای جام​جم و آروشا رو هم بردیم. از اول تا آخر خواب بود و کلاً هیچ​چی از اون شب نفهمید. ظهرش نخوابیده بود و حسابی خسته بود، ساعت نه شب تو ماشین خوابید. من و علی گفتیم فردا شش صبح بیدار می​شه! ولی در کمال ناباوری تا ساعت یازده ظهر خوابید! بعد از پانزده ساعت خواب عمیق در حدی که انگار چند روز بود نخوابیده بود بیدار شد و گفت حالا بریم رستوران!

ترم جدید کلاس​های آروشا هم شروع شد. دخترک​م وارد ترم دوم دو تا سه ساله​ها شد. برای کلاس شنا هم با دکترش مشورت کردم که گفت فعلاً دست نگه​دار چون احتمال عفونت ادرار تو استخر بیشتر می​شه بذار برای بعد. این کلاس​ها فقط برای بچه​ها بود از شش​ماهگی به بعد. پس به امید آینده. 

دوستان عزیزم! یه موضوعی این روزها باعث ناراحتی​م شده ازتون می​خوام با دل​های پاک​تون برام دعا کنید. بیشتر از همیشه دوست​تون دارم و محتاج دعاهاتون هستم.

+ نوشته شده در ٤ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()