جهان با تو زیباتر است

چهل تا چهل و شش ماهگی

خدا رو شکر که تونستم بیام و خاطرات این روزهای آروشا رو براش بذارم. این سال نود و سه واقعاً نمی دونم چرا این مدلی شد که انقدر از وبلاگ آروشا عقب موندم. کاش سال نود و چهار جبران کنم. حالا بگذریم بریم سراغ آروشا که داره یواش یواش به چهار سالگی نزدیک می شه و انقدر زمان به سرعت می گذره که باورکردنی نیست؛ اون نی نی کوچولو داره خانوم می شه.


این روزها آروشا به شدت کنجکاو شده و انقدر سوال می پرسه که واقعاً بعضی وقت ها کم میارم و می گم نمی دونم. از اول هفته تا آخر هفته مرتب می پرسه امروز چند شنبه است تا ببینه چند روز به کلاس شنا مونده. واقعاً فکر نمی کردم تا این حد علاقه مند باشه و لذت ببره. تو خونه هم وقتی بی کاره می شینه لبه ی مبل وپای کرال می زنه می گه مامان بیا ببین زانوهام خم نشه. کلاس موسیقی هم به قوت خودش باقیه؛ الان ترم سوم تموم شد و چهاردهم اسفند کنسرت ش برگزار شد. روز کنسرت رو هیچ وقت تو زندگی م از یاد نمی برم خیلی احساس شیرینی بود و آروشا هم عالی بود. آخر کنسرت هم وقتی همه دست می زدیم دامن ش رو گرفت و بعد هم تعظیم کرد. واقعاً بامزه بود. بعد از عید هم بلزشون شروع می شه. الان نُت ها رو کاملاً یاد گرفتن و آماده ی آغاز نواختن هستن. خودم هم عاشق کلاس موسیقی هستم و کلی دوست های عالی پیدا کردم و از کنارشون بودن لذت می برم. همون یک ساعت و نیمی که بچه ها تو کلاسن ما کلی خوش می گذرونیم و انرژی مثبت می گیریم. تمام مشق های کلاس موسیقی رو براش به تاریخ پوشه کردم و نگه داشتم تا وقتی بزرگ شد ببینه و کیف کنه.


دیگه اینکه به شدت گوش ش قوی شده برای شنیدن حرف های بد و کافیه یه عکس العمل کوچک نشون بدیم تا دیگه دیوونه مون کنه. انقدر اون حرف بد رو تکرار می کنه تا یه جایگزینی براش پیدا بشه. عاشق کل کل کردن با دوست صمیمی ش جانا هست. مثلاً می گه مامان من خوشمزه ست مامان تو بدمزه و یک ساعت کل کل می کنن دوتایی تا در نهایت فراموش کنن. یا سر شعر خوندن و بازی کردن و ... یک دفعه هم همدیگر رو بغل می کنن و بوس می کنن و هر چی دارن می خوان به هم ببخشن و این وسط فقط من و مامان جانا بیتا جون نفله می شیم.


 داشتیم با هم بازی می کردیم من یه رنگ رو انتخاب کردم؛ خیلی محترمانه گفت: متأسفم ولی اون رنگ برای منه. داشتیم می رفتیم بیرون ترافیک شد گفت این طور که بوش میاد حسابی ترافیکه و حالاحالاها نمی رسیم.  مرتب می خواد یکی رو سورپرایز کنه  و به قول خودش عاشق غافلگیریه. یه بار سوال کرد جوابش رو دادم گفت چرا به فکر خودم نرسیده بود که متوجه این موضوع بشم. اومده می گه مامان کاتالوگ این اسباب بازیه کجاست؟! می گم تو کاتالوگ رو از کجا یاد گرفتی؟ می گه نمی دونم! شماره تلفن خونه ی مامان اینا رو یاد گرفته به انگلیسی و تا حواسم نباشه گوشی رو برداشته زنگ زده مامان فلور. یه بار هم زنگ زد رفت رو پیغام گیر تا یک ساعت گریه می کرد که چرا مامان فلور گفت لطفا بعداً تماس بگیرید آخه اون من بودم که زنگ زده بودم. تلفن های 115، 110، و 125 رو هم یاد گرفته و مرتب می گه چرا خونه مون آتیش نمی گیره من زنگ بزنم 125؟ یه بار هم گفت بریم بستنی اسکوپ گفتم الان تعطیله. گفت نه بریم ببینیم! وقتی رسیدیم از شانس ش باز بود برگشت گفت دیدی حق با من بود! یه مدت هر شب وقتی از خونه ی مامان اینا برمی گشتیم باید یه دور همگی عموزنجیرباف می خوندیم حالا فرقی نمی کرد کی اونجا باشه پیر و جوون باید عموزنجیرباف می خوندیم و آخر سر آروشا می گفت با صدای هیچی! فکر کنم اگه یکی خانواده ی ما رو آخر شب تو اون وضعیت می دید برای سلامتی مون دعا می کرد. یه بار هم داشتیم بازی می کردیم یه دفعه گفتم بیا فلش کارت بازی کنیم. شروع کرد به پیچوندن من و آخر سر گفت خلاصه بگم این بازی به اون بازی ربطی نداره! یه بار آخر شب داشتیم تو اتوبان یادگار می رفتیم و اروشا تو چرت بود یه دفعه بلند شد با انگشت اون طرف اتوبان رو نشون داد و گفت اونجا کلاس مهشید جون بود. عاشق مشق نوشتنه و اگه تو کلاس بهشون مشق ندن ناراحت می شه. وقتی می خواد بگه بنویس می گه بونیس. به دندون هاش خیلی اهمیت می ده و هر وقت مسواک می زنه می گه میرکوب ها رفتن تو آب! خدا رو شکر مشکل مون با خمیردندون هم حل شد و الان دیگه خیلی راحت خمیردندون می زنه. برای اولین بار یه خمیردندون رو تموم کرد. اولین خمیردندون ش هم که راحت استفاده کرد و طعمش رو قبول کرد خمیر دندون با طعم سیب بود یا به قول خودش Apple  

هر کار جدیدی که انجام بدم حتی یه لاک، سریع می گه مبارکت باشه. روز تولدم هم از صبح تا شب بغل م کرد و تبریک گفت. می گفت بیا فقط راجع به تولدت حرف بزنیم. یه بار هم که خیلی محبت ش زیاد شده بود گفت از زمین تا سقف دوست ت دارم. کلاً از لاک خوش ش نمی اومد و هر وقت هم به ش پیشنهاد می دادم می گفت ناخن هام خراب می شه تا یه بار آخر شب اومد گفت برام لاک بزن! می­خوام فردا تو استخر ناخن هام صورتی باشه! قبل از خواب نشست براش تمیز لاک زدم و گفتم باید بشینی تا خشک بشه بچه م اونقدر جدی گرفته بود که همون جا خوابش برد. ولی یکی دوروز بعد همه رو پاک کرد و دیگه هم نگفت بزنم و لاک هاش رو داد گفت بذار برای بزرگ شدنم.


چند وقت هم مرتب می گفت من خواهر برادر می خوام و شکم من رو بوس می کرد ومی گفت مامان ناز توش نی نیه؟ می گفتم آروشا نی نی بیاد چطوری بریم کلاس می گفت می ذاریمش خونه ی مامان فلور! حالا خداروشکر چند هفته ایه که دیگه نگفته.


برنامه هایی که تو این مدت داشتیم به ترتیب اومدن مامان حمیلی به تهران بود که کلی خوشحال مون کردن و اون چند روز کلی برنامه گذاشتیم. دست جمعی برج میلاد رفتیم؛ با اینکه شب بود ولی برای آروشا جالب بود وکلی ذوق کرد. عروسی پسر عمه م عادل رفتیم که اون هم خیلی خوب بود و خوش گذشت. آروشا از خونه گفته بود که من باید به عروس و داماد کادو بدم و اونجا هم سر عقد کادوی ما رو آروشا داد. نمایش عروسکی ماهی کوچولو رفتیم و خوب بود. چند بار با دوستامون بیرون رفتیم. آروشا خونه ی دوستش و رفت و یه بار هم دوستش رو دعوت کرد خونه و کادو به دوستش گل داد. مامان و بابا رفتن یک هفته استانبول و با سوغاتی های خوشگل برگشتن. یه روز رفتیم خونه ی خاله فهیمه دوست دوران فوق­لیسانسم و پسر گل ش رو دیدیم. با آروشا کلی بازی کردن و البته جیغ و داد. یه روز هم با دوستای قدیمی کلاس های اردیبهشت رفتیم کیدزلند که کلی بازی کردن. چند بار هم با دوستای بابا جان بیرون رفتیم. یه روز هم با باباش و جانا و بابای جانا رفتن پارک دایناسورها (ژوراسیک) و کلی خوش گذرونده بودن.


تقریباً تمام اسفند رو مشغول خونه تکونی بودم و حسابی خونه رو برق انداختم. دو روز هم کارگر داشتم و آروشا هم خونه ی مامان اینا بود. دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم؛ غیر از اینکه آروشا دوماهه داره روز شماری می کنه برای شیراز رفتن. جمعه روز موعود فرا رسید و از صبح که بیدار شده بود می گفت بریم فرودگاه! پیشاپیش سال نو رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک می گم و امیدوارم تعطیلات عالی ای داشته باشین. روی ماه همه تون رو می بوسم.

 

 

+ نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()