جهان با تو زیباتر است

سه سال عاشقانه؛ تولدت مبارک!

فرزند دار شدن بس بی ­بدیل است؛ گویی در خود فرو می ­شکنی تا دیگر بار برآیی! چونان ققنوس و عنقا، یا اقاقیایی که از خود دیگرباره می ­روید. به قول مارگوت بیگل:

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان برمی بالد

بدان ماند که نادره نخستین است

و نادره  آخرین

و تو نادره ­ای هستی برای تمامی دوران ­ها ... پدیده ­ای شگرف که هویت را در وجود من و مادرت باز تعریف کردی.

در آستانه­ ی چهارمین سال زندگی­ت تو را ارج می ­نهم که لیاقت مادر و پدر شدن را به نازنین و من بخشیدی. دوستت دارم و امیدوارم که در تمام دوران زندگی ­ات نادره و بی ­بدیل بمانی و درخشان چون نامت آروشا!

+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()

سی و پنج ماهگی آروشا + سومین نوروز

آروشای ما در آستانه​ی سه سالگی سومین نوروزش روتجربه کرد و البته امسال کاملاً هوشیارانه نوروز رو لمس کرد و فهمید. یک هفته​ی آخر مشغول درست کردن کارت تبریک بودیم و تصیم گرفتیم امسال آروشا کارت​های کار دست خودش رو به عزیزان​ش هدیه بده. انقدر قیچی کرد و چسبوند تا بالاخره با کمک هم تونستیم ده تا کارت تبریک درست کنیم یه دونه کوچولو هم برای خودش درست کردیم تا یادگاری براش بمونه.


 از بیست​وسوم اسفند من و آروشا به همراه عمه بهنوش رفتیم شیراز. نزدیک پارکینگ فرودگاه که شدیم گفت بابا جان داریم به شیراز نزدیک می​شیم! تو اون یک هفته​ی قبل از عید بیرون رفتیم و بازی​ها رفت و کافی​شاپ رفت و برنامه​های شیرازی​ش رو اجرا کرد.چهارشنبه سوری مثل پارسال رفتیم بالا پشت بوم و بالن هوا کردیم و آروشا کلی ذوق کرد. رفتیم بیرون شام خوردیم و یه گشتی زدیم و از روی آتیش پریدیم و بقیه​ی روزها هم به خرید هفت سین و ... گذشت. سفره​ی هفت سین رو کاملاً یاد گرفت و انقدر دور هفت سین بود که روزی دو بار جارو برقی به دست یا سماق جمع می​کردیم یا اسپند.  بابا جان هم روز آخر سال رسید و دیگه همگی دور هم جمع بودیم. آروشا هم از صبح تا شب بازی می​کرد و از همه بیشتر به خاله شهره چسبیده بود و دیگه وقت استراحت هم برای شهره جون نمی​ذاشت. خلاصه خیلی خوش گذشت و هم گردش بود و هم عیددیدنی. برای اولین بار از مامان و باباش عیدی گرفت و چون اصلاً انتظارش رو نداشت خیلی خوشحال شد: یه گوسفند پازل Plan Toys. تا چهار فروردین شیراز بودیم و چون بابا جان قراربود بره سر کار برگشتیم تهران.


تعطیلات بابا جان تا روز آخر تمدید شد و کلی تهران​گردی کردیم و تجربه​ی جالبی بود برامون. یه روز رفتیم موزه​ی دارآباد و کاخ نیاوران. تو موزه​ی دارآباد مرتب می​گفت بابا جان این حیوون​ها یه روز واقعی بودن! خیلی خوشش اومده بود و بیرون نمیومد که بهش گفتیم می خوایم بریم خونه​ی پسر حاکم تا راضی شد. تو کاخ هم می​گفت پس خود حاکم کجاست؟ سیندرلا کو؟ می​خواست بره سوار ماشین بچگی​های شاهزاده رضا پهلوی بشه که خلاصه کلی حرف زدیم تا راضی شد بیاد بیرون. یه روز هم رفتیم باغ پرندگان که بیشتر باغ بود تا پرندگان ولی خوب بود برای آروشا و گفته دوباره من رو ببرید. دوست علی با خانواده​ش از شیراز اومده بودن تهران و یه بعد از ظهر تا آخر شب مهمون ما بودن که بچه​ها رو بردیم باغ​وحش و آروشا با دخترهاشون کلی بازی کرد و خوش گذروند. بعدازظهرها هم به عید دیدنی می​گذشت هر جا می​رفتیم آروشا اول می​رفت سراغ هفت​سین و می​پرسید چرا تخم مرغ رنگ نکردید یاچرا ماهی ندارید و وقتی ازش می پرسیدن هفت​سین رو بگو می گفت: Garlic، اسب! سمنو، سماق، سکه و ...  مامان فلور و بابا فرشید هم آنتالیا بودن و یک هفته ی آخر رو تنها بودیم که از صبح تا ده شب بیرون بودیم. یه شب هم رفتیم نمایش موزیکال کمدی که بر خلاف انتظارم آروشا تا آخرش رو نشست و دست زد و وقتی می​گفتن دست ها بالا آروشا مثل مجرم​هایی که تسلیم شدن دست​هاش رو می آورد بالا نگه می​داشت! بعد براش توضیح دادیم که دست​ها بالا یعنی باید دست بزنی. از اون روز هم یکی از بازی​های تو خونه ش اجرای نمایش شده که می​ره تو تخت ش و می​گه: سلام بعد من می​گم: سلام. می​گه: بلندتر حالا دست​ها بالا! سیزده به در هم با دایی ایمان و شادی جون رفتیم پارک حقانی و بعد هم بیرون شام خوردیم و رفتیم خونه​ی دایی ایمان. مختصر و مفید بود و خوش گذشت.


شیراز که بودیم بابا محمد گفت وقتی عموها و عمه بهنوش بچه​دار شدن آروشا می​شه رئیس بچه​ها چون ازهمه بزرگ​تره. یه نگاه با نازی همراه با خنده به بابا محمد کرد و گفت: وای بابا محمد این چه حرفیه که می​زنید! دیگه همه غش کرده بودن. علی زیر پتوخواب بود رفت گفت بابا جان شکل پری دریایی شدی! کارتون مورد علاقه​ی این روزهاشNemo  هست؛ اولش رو می​بینه بعد می​گه بزن آخرش که باباش نی​نی​ش رو پیدا کنه. داشتم لباس تنش می​کردم بلوزش از کله​ش رد نمی​شد گفتم: نی​نی ناز نرمم، نی​نی پنبه​م، نی​نی کله​گنده​م! انقدر خندید که از اون روز میاد می​گه نی​نی کله​گنده​م رو بخون. رفتیم پمپ بنزین می​گه: مامان من خیلی از بوی بنزین خوشم میاد چه طعمی می​ده؟! از اینکه هوا گرم شده و دیگه می​تونه با لباس کمتری تو خونه بگرده یا بیرون بره خوشحاله و مرتب تکرار می کنه که ببینید بهار شده درخت​ها سبز شده. به شلوار کوتاه هم علاقه​ی خاصی داره و دوست داره شلوارک بپوشه. هر کی ازش می​پرسه چند سالته؟ می​گه دو سال و یازده ماه!داشتم لباس تنش می کردم گفت مامان اینجا چی نوشته گفتم: H&M گفت: مثل M&M. موقعی که کار واجب داشته باشه می​گه : له لحظه بیا!


بازار مهمون​های کانادایی هنوز حسابی گرمه و تو ایام نوروز زن​دایی​م از کانادا اومده بودن و شب آخر قبل از رفتن​شون خونه​ی ما بودن و برای  آروشا هم  کلی سوغاتی آورده بودن. هفته​ی پیش خاله فرانک از کانادا اومد و به آروشا قول یه چمدون سوغاتی داده بود که آروشا روزشماری می​کرد تا خاله فرانک بیاد و کادوهاش رو بگیره. در حدی که تو خواب هم حرف می​زد و مثلاً می​گفت: لوازم آرایش بچه​گونه برای وقتیه که بزرگ شدم و یا مثلاً خاله فرانک شبیه مامان فلوره و ... روزی که رفتیم خونه​ی مامانی برای خاله فرانک گل خرید. اولش یه کم خجالت کشید ولی وقتی سوغاتی​هاش رو گرفت چند تا ماچ آبدار از خاله فرانک کرد و دیگه دوست شد. وقتی خاله فرانک سوغاتی​هاش رو داد، آروشا همه رو نگاه کرد و گذاشت تو کیسه​هاش. جالبه یه​دونه​ش رو هم باز نکرد و گفت الان نه! وقتی هم که اومدیم خونه نصف​ش رو جمع کردم و گفتم اینها برای وقتیه که بزرگتر شدی و گذاشتیم بالای کمد. اعتراضی نکرد. این روزها رفتارهاش خاص شده مثلاً تو سوپرمارکت می​گه: کیت​کت می​خوام! وقتی می​خریم می​خوایم بازش کنیم می​گه الان نمی خوام و مثلاً دو سه ساعت بعد یا هر وقتی که خودش بخواد بازش می​کنه. تو کلاس​شون جلسه ی آخر ترم پیش جایزه گرفتن. بچه های دیگه کادوهاشون رو باز کردن و وقتی دید جایزه​ی همه یه کتاب هست و شبیه هم، کادوش روباز نکرد و گفت می​خوام ببرم با مامان فلور باز کنم.

روز آخر تعطیلات مامان​بزرگم (مامان بابام) تو خونه حال​شون بد می​شه و از چهارده فروردین تا الان بیمارستان هستن. به محض اینکه مامان و بابا از سفر اومدن رفتیم بیمارستان و متأسفانه هنوز کاملاً خوب نشدن. این روزها هر روز مامان اینا بیمارستان هستن و عزیز هم یه روز خوبه و یه روز بد. عمه و شوهر عمه​م هم از کانادا اومدن و همه نگران عزیز هستن.

چون حال عزیز خیلی مناسب نیست امسال برای تولد آروشا برنامه​ریزی نکردیم و فقط یه تولد تو کلاس​ش براش می​گیریم و احتمالاً یه تولد دور همی تو خونه. عزیز بزرگ خانواده​ست و به احترام​ش نمی​خوام مهمونی راه بندازم. برای خود آروشا تو این سن تولد تو کلاس اهمیت بیشتری داره چون با دوست​هاش هست و بیشتر بهش خوش می​گذره.

هفته​ی گذشته خونه​ی طبقه​ی پایینی​مون به مناسبت روز مادر مولودی بود و من و آروشا رو هم دعوت کرده بودن. تا الان اینجور مراسم​ها نرفته بود و نمی​دونستم عکس​العمل آروشا تو جمعی که کسی رو نمی​شناسه چیه. فکر کنم شصت هفتاد نفری مهمون داشتن. آروشا اولش کنار من نشست و گفت مامان ناز چرا خونه​شون شلک خونه​ی ماست؟ (به شکل هم می​گه: شلک) گفتم چون طبقه​ی پایین ما هستن. یواش یواش شروع کرد به دست زدن و شادی کردن. خانومی که می​خوند شکلات می​ریخت و آروشا می​رفت وسط و شکلات​ها رو جمع می​کرد و می​آورد می​ریخت تو کیف من. انقدر براش جالب بود که وقتی اومدیم بالا گفت تولد من رو نولودی بگیر! به مولودی هم می​گه نولودی! لب​هاش رو هم جمع می​کنه و کلی با مزه می​شه. بعد هم گفت خونه​شون Number 8 بود! اینهم اولین تجربه ی آروشا از مولودی رفتن بود برای خودم هم خیلی خوب بود سال​ها بود تو یه برنامه​ی اینطوری شرکت نکرده بودم خیلی انرژی مثبت داشت و واقعاً برام خوب بود. از شکلات​هاش هم به همه​مون داد و بعد از نیم ساعت پشیمون شد و گفت از تو شکم​هاتون در بیارید پس بدید! من خیلی خسته شدم و خیلی زحمت کشیده بودم تا اون شکلات ها رو جمع کرده بودم. هنوز هم یه کیسه از اون شکلات​ها مونده که انقدر با خودمون بردیم و آوردیم که تقریبا همه خمیر شده.  

روز مادر هم تو کلاس برای مامان​ها با کاغذ رنگی و کاموا مامان درست کردن و هدیه دادن که برام واقعاً ارزش داشت و تا ابد نگه​ش می​دارم.


+ نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()