جهان با تو زیباتر است

تولد سه سالگی آروشا

بالاخره تونستم فکرم رو جمع و جور کنم و بیام چندخط بنویسم. اول از همه باید از تک​تک دوستان مهربونم تشکر کنم که پیام​های تسلیت​شون برام یه دنیا ارزش داشت و آرامش. عزیز در تاریخ 17 اردیبهشت ما رو تنها گذاشت و رفت. تمام مراسم​ش در بهترین اعیاد و روزهای خوب به​طرز معجزه​آسایی برگزار شد. خدارو شکر می کنم که به عنوان یه نوه که عزیز خیلی قبول​م داشت براش با تمام وجود سنگ تموم گذاشتم چه زمانی که از عطر وجودش لبریز بودم و سایه​ش بالای سرمون بود و چه زمان برگزاری مراسم. امیدوارم که روح پاکش ازم راضی باشه و دعای خیرش بدرقه​ی زندگی​مون. نمی​خوام این پست رو که عنوان​ش تولد آروشاست رو با این مطالب غمناک کنم ولی دوست دارم برای آروشا ثبت کنم که مفهوم مرگ رو با فوت عزیز لمس کرد. شبی که عزیز مرحوم شده بودن و شمع​های مشکی روشن بود آروشا می​خواست تک​تک شمع​ها رو مثل تولد فوت کنه که علی براش توضیح داد بابا جان نباید این کار رو بکنی الان تولد نیست. پرسید پس چرا شمع روشنه؟ علی گفت عزیز رفتن پیش خدا. آروشا پرسید کی بر می​گرده؟ علی گفت دیگه بر نمی​گرده و ما دیگه عزیز رو نمی​بینیم. سرش رو گذاشت رو شونه​ی باباش و گریه کرد و گفت برای عزیز خیلی ناراحتم. علی هم گفت بابا جان این قسمتی از زندگیه همه​ی آدم​ها یک روز به دنیا میان و یک روز هم از دنیا می​رن. فردا صبحش که بیدار شد گفت می​خوام چراغ قوه بردارم برم عزیز رو پیدا کنم بیارمش. روزهای سختی رو گذروندیم با اینکه عزیز 94 سال​شون بود ولی تا قبل از بیمارستان رفتن کاملاً سرحال و هوشیار بودن و مشکل خاصی نداشتن. جای خالی​ش خیلی برامون سخته. استقامت و روحیه​ی بی​نظیرش و  راه و رسم زندگی​ش تا ابد الگوی من خواهد بود. روح بی​آلایش​ت شاد مادر بزرگ عزیزم.

 

آروشا کوچولوی ما سه ساله شد و امسال جشن تولد مثل هر سال نداشت. روز 14 اردیبهشت تو کلاسشون یه تولد کوچولو داشت و در کنار دوستاش کلی لذت برد.


 چند روز بعد از مراسم هفتم عزیز به پیشنهاد بابا و عمو و عمه​هام به مناسبت اینکه عمه فروغ هم از کانادا اومده بود و همه می خواستن دور هم باشن یه تولد هم تو خونه​ی خودمون گرفتیم حدود 30 نفر. البته بهتره بگم یه شام دورهمی بود تا تولد. چون فقط شام بود و کیک. همه کلی زحمت کشیده بودن و آروشا هم خوشحال بود و روحیه​ی همه رو عوض کرد.

از خود آروشا بگم که این روزها واقعاً انرژی می​بره و بعضی وقت​ها واقعا اشکم درمیاد. دائم می​گه یکی بیاد با من تو اتاق بازی کنه و خیلی کم پیش میاد که خودش بازی کنه. تو جمع​های غریبه میاد می​چسبه بهمون و چند دقیقه​ای زمان می​بره تا روش رو برگردونه و سلام کنه و عادی بشه. قبلاً اصلاً اینطوری نبود ولی الان مدتیه خجالتی شده. نقاط ضعف من رو پیدا کرده و درست زمانی که بخواد حالم رو بگیره می​زنه به هدف. حس استقلال به شدت تو وجودش تقویت شده و تقریبا هر کاری که که فکر کنه می​تونه انجام بده باید خودش انجام بده. از این رفتارش خیلی خوشم میاد. تقریباً هر چیزی که بگی برعکس​ش رو انجام می​ده. من هم راهش رو پیدا کردم مثلاً وقتی باید بره حموم می​گم آروشا میشه امروز حموم نیای من سریع برم یه دوش بگیرم بیام. جلوتر از من تو حمومه! سر غذا خوردن هم همین طور! لباس​هاش رو تقریباً دیگه خودش انتخاب می​کنه و ست می​کنه. بلوز سفید شلوار قرمز گل سر بنفش و ... می​گم به​نظرت بهتر نیست یه کش قرمز به موهات بزنی که رنگ لباست باشه می​گه نه من بنفش​ش رو بیشتر دوست دارم! آستانه​ی ناراحتی​ش خیلی پایینه و خیلی سریع عکس​العمل نشون می​ده؛ یه مدت جیغ بنفش بود، الان یه کم بهتر شده و حداقل حرف می​زنه. سن سختیه این سه سالگی؛ ولی داریم با آرامش - اگه اعصاب​مون اجازه بده - می​گذرونیم. بعضی روزها اون​قدر شیرینه که دلم می​خواد قورتش بدم درسته و بعضی روزها هم ... کار جدیدی که می​کنه و البته باید خیلی درجه یک و خاص باشی تا شانسش رو پیدا کنی بوس محکم  هست. دستش رو می​ندازه دور گردنمون و لبش رو رو می ذاره رو لُپ​مون و محکم تا جایی که قدرت داشته باشه فشار می​ده. بعد هم می​گه بهت چسبید؟ همین کارهاش خستگی​های آدم رو در یک چشم به هم زدن از بین می​بره. چند روز پیش داشتیم بازی می​کردیم گفت برم ببینم تو اون کیسه​ی اسباب​بازی چه چیزهایی موجوده؟! داشت تولد بازی می کرد برگشت گفت اینها رو گذاشتم اینجا برای تزنین!


عجیب به سوپراستار علاقه​مند شده و تا پامون رو از خونه بذاریم بیرون برای رستوران رفتن می​گه بریم سوپراستار. به نظرش خیلی فضاش بچه​گونه میاد. چند هفته پیش با دو تا از دوستامون قرار داشتیم یه رستوران ایتالیایی که فضاش خیلی آروم و دنج و تاریک بود. با اینکه تجربه ی این مدل رستورانها روداشت ولی پاش رو نذاشت تو رستوران. من و خانوم دوست علی رفتیم نشستیم و یه کم منو رو بالا پایین کردیم و سفارش دادیم تا یه کم بیرون بازی کنه و بیاد تو ولی هر کاری کردیم نیومد و مجبور شدیم سفارش رو کنسل کنیم و بریم سوپراستار اون هم شب جمعه تو اون شلوغی که فقط صدای جیغ بچه​ها از تو استخر توپ​ها میومد و صدا به صدا نمی​رسید. از خنده مرده بودیم که ازکجا به کجا رسیدیم. این دوست​هامون دو تا گربه خریدن تو خونه​شون نگهداری میکنن و بچه ندارن با دیدن این صحنه​ها دائم می گفتیم  قدر گربه​هاتون رو بدونین!

کلاس مفاهیم ریاضی هم تموم شد. شش ترم رفتیم و دیگه به نظرم برای گروه سنی آروشا آموزش و جذابیت خاصی نداشت. یک ماه استراحت کردیم و از هفته​ی دوم تیرماه کلاس موسیقی و باله شروع می​شه. بعد از کلی پرس​وجو و تحقیق و مشاوره با چند دوست تجربه​دار آروشا رو موسسه موسیقی پارس ثبت نام کردیم و باله​ی اسپین. در مورد باله حرفی نمی​زنه ولی برای موسیقی خیلی​خیلی ذوق می​کنه و به هر کی می​رسه می​گه می​خوام برم مدرسه موسیقی پارس. حتی وقتی یه غریبه رو ببینه به من می​گه مامان بگو آروشا می​خواد بره موسیقی. خدا کنه همین قدر که مشتاقه پشتکار هم داشته باشه. تو خونه هم خودمون رو مفاهیم ریاضی و زبان کار می کنیم تو ماه گذشته 15 تا میوه جدید رو به انگلیسی یاد گرفتیم با کتاب و فلش کارت. ساعت رو هم با هم کار می کنیم و الان ساعت های اصلی رو کاملاً یاد گرفته. دوره​ی کلمه​های قبلی رو هم انجام می دیم ولی کلاً به بیشتر از نیم ساعت در روز نمی​رسه و بقیه رو بازی می​کنیم. 

تو این مدت هم دائم مهمونی بودیم و تا عمه​م ایران بود هر شب یک​جا دعوت بودیم. یعد از رفتن​ش یک دفعه زندگی به روال قبل برگشت. خاله فرانک هم کلاً سه هفته ایران بود که بیشترش به مراسم گذشت و از این سفرش نتونست مثل همیشه لذت ببره. به پیشنهاد آروشا یه بار دیگه رفتیم موزه ی دارآباد و دوباره کلی ذوق کرد و بازی کرد. نمایش عروسکی الاغ رو پل رو رفتیم فرهنگسرای ابن سینا با دوستاش و خیلی خوب بود. تولد جانا دوست گل​ش تو کلاس برگزار شد و خیلی دوست داشت. تولد پانیذ که برای دوست​هاش گرفته بود رفتیم و  حیاط پارتی خونه​ی بیتا جون مامان جانا  و مهمونی بعد از دفاعیه​ی دکترای عمو حسین. مامان حمیلی مهربون هم تو این مدت رفتن مکه و برگشتن و کلی برای آروشا دعا کرده بودن. امیدوارم همیشه سلامت باشن.

راستی یه کار مهم دیگه هم تو این مدت انجام دادم یه قرار با دکتر مشاور روانشناس دوران حاملگی​م گذاشتم و واقعاً لطف کردن و با اینکه سرشون به شدت شلوغ بود برام یک جلسه گذاشتن و با علی و آروشا رفتیم. کلی گفتیم و خندیدم و دیداری تازه کردیم و واقعا با دیدن شون انرژی مثبت گرفتم.  

و این هم آروشا در اولین جام​جهانی زندگی​ش! تمام بازی​های ایران لباس​ش رو پوشید و تیم ملی کشورش رو تشویق کرد.


+ نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩۳ ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()