جهان با تو زیباتر است

سی و شش تا چهل ماهگی

بالاخره اومدم این دفعه با کلی تأخیر. اگه بخوام براتون توضیح بدم که چرا این همه مدت ننوشتم واقعاً هیچ توضیحی ندارم بغیر از تنبلی! قبلاً هر مدلی بود ماهی یک­بار می­نوشتم ولی این­بار وقتی از ماه اول گذشت درست مثل این ضربالمثل که می­گن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب شدم و تا می­خواستم بنویسم می­گفتم حالا بذارم هفته­ دیگه و ... تا اینکه به خودم اومدم دیدیم این همه مدته از وبلاگ یکی یه­دونه­م غافل شدم و شیرین کاری­هاش و خاطرات­ش داره تو ذهن­م کم­رنگ می­شه بدون این­که جایی ثبت شده باشه. دیگه بگذریم و بریم سراغ آروشا کوچولو.


آروشا خانوم سه سال و نیمه­ی ما تو این مدت کلی تجربه­های جدید داشته که از همه مهم­تر کلاس موسیقی بوده. ترم دوم رو هم تا پایان آذر تموم می­کنیم و وارد ترم سوم می­شیم. هر ترم­شون سه­ماهه هست؛ ترم اول مامان­ها داخل کلاس بودن، یواش یواش On و Off دادن و ازترم دوم مامان­ها بیرون کلاس هستن. به نظرم بهترین کلاسی که تو این سه سال آروشا رو بردم همین موسیقی پارس بوده. بسیار بابرنامه و بادقت و نظم کلاس رو پیش می­برن و نسبت به پولی که برای کلاس می­گیرن خدمات ارائه می­دن. از همه مهم­تر اینکه آروشا خیلی به کلاس موسیقی­ش علاقه داره و خدارو شکر تا الان یک جلسه هم غیبت نداشته. هر روز که از خواب بیدار می­شه می­پرسه امروز کلاس موسیقی داریم؟ برای آموزش بهشون رنگ­آمیزی برای خونه می­دن که تا از در میاییم تو قبل ازاین­که کفش­هاش رو در بیاره اول می­ره مشق­ش یا به خودش مقش­ش رو رنگ می­کنه و بعد می­ره دنبال بازی­ش. تا جلسه­ی بعدی هم هر روز مشق­ش رو میاره یه دور پر رنگ­تر می­کنه در حدی که برای جلسه­ی بعدی­ش دو سه جاش سوراخ شده. روز اولی که برای خونه بهشون رنگ­آمیزی دادن نصف­ش رو رنگ کرد و گفت: مامان ناز بیا کمک­م دیگه خسته شدم. من هم دیدم همین الان باید موضع­م رو تو درس مشخص کنم خیلی جدی گفتم این مشق شماست و خودت باید رنگ کنی مامان­ها نباید دست به مشق بچه­ها بزنن و همون روز اول فهمید که خودش مسئول درس خودشه. حتی اگه نقاشی­ش حسابی کثیف و پاره باشه همون رو می­بریم تحویل مربی­هاشون می­دیم و اصلا براش اصلاح نمی­کنم. یه بار داشتم اسم­ش رو بالای مشق­ش می­نوشتم که فکر کرد دارم رنگ می­کنم سریع اومد گفت دست نزن حنانه جون و دنا جون می­فهمن به مشق­م دست زدی!


با تحقیق و مشاوره به این نتیجه رسیدیم که آروشا رو باله نبریم حداقل تو این سن و به جای اون شنا رو انتخاب کردیم و اون هم داره خوب پیش می­ره. برای مهد هم اول تابستان مهد رنگین­کمان رو رزرو کردیم که برای تیر 94 بهمون وقت دادن؛ کلاً نصف روز هست و بیشتر مدرسه­ی زبان انگلیسی هست تا مهد کودک. بقیه­ی روزها هم خودم تو خونه باهاش مفاهیم ریاضی کار می­کنم و خوب پیش رفتیم. انگلیسی هم همچنان ادامه داره و الان بیشتر خودش میاد می​پرسه این به انگلیسی چی می­شه؟ اون چی می­شه؟ تا ما بخواییم یادش بدیم. CDهاش هم اکثراً به انگلیسی می­بینه و تلویزیون هم همچنان Baby TV. یه وقت­هایی هم جو گیر می­شه و انگلیسی حرف می­زنه و از خودش کلمه و جمله می­سازه. مثلاً چند وقت پیش یه توپ رنگین­کمانی خریده بود و داشت بازی می­کرد که اومد گفت:  Ball Color! هر چیزی رو هم که بخواییم ازش بگیریم می­گه: It’s mine. یه بار هم تو بستنی فروشی به یه بچه که خارج از نوبت اومد جلوی ما وایستاد گفت: It’s my turn.


دیگه اینکه آروشا تو دو سه ماه اخیر پیشرفت خیلی خوبی تو نقاشی کرده و با اینکه قبلاً خیلی نقاشی نمی­کشید یک دفعه برای ما نقاش شده و همه چیز می­کشه. اولش از نردبون و آدم شروع شد و بعد پرچم ایران و گل و درخت و میوه و خونه و کوه و میوه­ها، استخر توپ، و خلاصه آخرین نقاشی­ش تور شکار پروانه بود! کتاب­های رنگ آمیزی­ش رو هم با حوصله رنگ می­کنه و اما برای این همه رنگ کردن و نقاشی کردن از صبح تا شب ده بار مداد می­تراشه و تراشیدن مداد یکی از کارهای مورد علاقه­شه. اونقدر آشغال تراش جارو کردم که مامان براش یه تراش رومیزی خرید و کار سخت­تر شد هر یه مدادی که می​تراشه کاسه​ی زیرش رو در میاره و خالی می​کنه و دوباره مداد بعدی! بعضی مدادهاش اونقدر کوچولو شدن که تو دست جا نمی​گیرن ولی همون​ها رو هم خیلی دوست داره و دوباره می​تراشه!

حس مادر بودن تو وجودش عجیب تقویت شده و تو خیالش دو سه تا بچه داره و بعضی وقت​ها هم به من می​گه تو بچه​ی من باش و دست​هاش رو باز می کنه و بغلم می​کنه و می​گه : بچه​م! اونقدر مامان مهربونی می​شه که دلم می​خواد همون مدلی بمونه. به مامانم گفتم  اگه آروشا هم مامانم بود خوب بوده هفته​ای دو سه شب میومدم خونه​ی شما و دو سه شب هم خونه​ی آروشا !


جملات بامزه​ای که تو این چند وقته گفت و براش یادداشت کرده بودم رو اینجا می​ذارم تا بدونه چه حرف​هایی می​زده کوچولو بوده. وقتی قصه تعریف می​کنه برامون می​گه : یکی نبود یکی بود! غیر از خدای مهربون همه بودن! می گم چرا؟ می گه آخه اگه کسی نباشه پس چه جوری قصه شروع بشه! یه بار مریض شده بود صبح تا چشم​ش رو باز کرد گفت: پاشو یه سوپ بذار که برای صدام لازمه! یه مدت همه رو محکم بوس می​کرد یه روز اومد گفت: من دیگه تصمیم گرفتم آدم ها رو آروم بوس کنم! صبح که بیدار می​شه دوست داره سریع بازی رو شروع کنیم و من می خوام صبحونه بخوریم یه بار اومد گفت: یه فرکی کردم! گفتم چه فکری؟ گفت: شما قبل از اینکه شب​ها بخوابی یه چیزی بخور که صبح​ها گرسنه نباشی! چند وقت پیش دست​ش بریده بود گفتم آروشا برای زخمت خیلی ناراحتم. قیافه​ش رو مهربون کرد و گفت: ناراحت نباش عزیزم خودش داره یواش یواش خوب می​شه. کلاً دختر مهربونیه و روزی چند بار میاد بغلمون می​کنه و می​گه خیلی عاشقتم! داشتم لباس اتو می​کردم اومد گفت بریم بازی گفتم آروشا دارم لباس اتو می​کنم رفت و چند دقیقه بعد اومد گفت: مامان ناز دیگه بریم بازی لباسی رو زمین باقی نمونده!

تو این مدت آروشا چندین و چند بار سرما خورد و دو سه بار زمین خورد و زانوهاش زخم شد. یه مدت هم کهیر می​زد. انقدر پیگیری کردیم و هر روز آزمون و خطا کردیم که فهمیدیم از شکلات هست و اصلا نباید بخوره. این جریان چند ماه طول کشید و هر روز یه چیزی رو از تو خونه حذف می​کردیم تا بفهمیم این بچه به چی داره حساسیت نشون می​ده. از بالش گرفته تا گلدون و ... هنوز هم یه وقت هایی کهیر می زنه و البته زود از بین می​ره. بالاخره بچه​ی من و علی هست و ما هر دوتامون هر از گاهی کهیر می​زنیم.


بعد از تولدش دوباره رفتیم کوکی و موهاش رو کوتاه کردیم. به قول خودش مدل موهای دورا کوتاه کرد و همون​جا براش کارتون دورا رو گذاشتن و بعد از اینکه خودش رو تو آیینه دید کلی خندید و گفت من دیگه اسمم آروشا نیست و دورا هست. یه بادکنک و CD دورا هم از باباش جایزه گرفت. تابستون رو حسابی راحت بودیم با موی کوتاه الان دوباره حسابی بلند شده و دائم با شونه و کش به دنبال آروشا برای بیرون رفتن. قراره موهاش بلند بشه به قول خودش تا نوک پاش!

اوایل تابستون دو هفته رفتیم شیراز و مثل همیشه کلی خوش گذشت و چند روزهم بابا جان​ش اومد و برگشت. بیرون رفت و بازی کرد و شاهچراغ رفت و نماز خوند. وقتی داشتیم می​رفتیم من و آروشا تنها بودیم تو هواپیما مهماندار یه دفتر نقاشی و مداد رنگی جایزه داد و به آروشا گفت اینها رو رنگ کن تا بیام بهت نمره بدم. آروشا هم که تا حالا اسم نمره به گوشش نخورده بود هیجان زده شده بود که این نمره عجب جایزه​ی خاصی می تونه باشه و خلاصه تا شیراز یکسره می گفت من نمره می​خوام نمره می​خوام. تا مهماندار اومد گفتم شما تو رو خدا یه نمره به این بدین! اون هم با مداد رنگی یه قلب برای آروشا کشید و آروشا فهمید نمره همچین چیز خاصی هم نبوده. مداد رنگی ودفتر نقاشی رو زد زیر بغلش و آورد شیراز و هر روز یه کم بازی می کرد. یه روز که داشت رنگ می کرد گفت مامان ناز چرا این مداد ها انقدر کمرنگه ؟ خوب نمی​نبیسه! (به قول خودش که می​خواد بگه بنویس می​گه بونیس) من هم همون موقع به بهنوش گفتم: می​بینی این همه پول میگیرن نه یه غذای درست و حسابی می دن نه یه جایزه ی به درد بخور چهار تا مداد رنگی آشغال دادن دست بچه که هر چی زور می زنه نمی​تونه رنگ کنه! این گذشت و تو هواپیما موقع برگشت دوباره دوباره اومدن به بچه ها جایزه بدن که آروشا گفت من نمی خوام ممنون! خانومه گفت چرا همه​ی بچه​ها تو هواپیما جایزه می​گیرن یکدفعه آروشا گفت آخه باز هم از همون مداد رنگی آشغال​هاست. یعنی مونده بودم چکار کنم زمین هم نبود که دهن باز کنه حداقل برم توش! داشتم آب می​شدم که دیدم مهمانداره خودش غش کرده از خنده. خلاصه یدونه گرفت و باز نکرد و گفت می​دم به یه بچه​ای که مداد رنگی نداره. تا تهران داشتم براش توضیح می​دادم که حالا من یه حرفی زدم و اشتباه کردم و ...


بابای علی عادت دارن که وقع نهار و شام خوردن اخبار ببینن و آروشا هم تو این مدت که ازبچگی رفته شیراز این جریان رو کامل متوجه شده. معمولاً بابا اگه آروشا بخواد تلویزیون ببینه کاری نداره و وقتی آروشا رفت سریع کانال عوض می کنه. یه بار داشتیم نهار می خوردیم و بابا اخبار می دیدن که آروشا خیلی جدی گفت بیایید بابا محمد رو اذیت کنیم! ما متعجب گفتیم چه جوری؟ گفت: بیایید الکی CD ببینیم. بابا خودشون از خنده غش کرده بودن و می​گفتن: دیگه آروشا هم نقطه ضعف من رو فهمیده!

دیگه اینکه چند بار با دوست​هاش قرار گذاشتیم یه بار رفتیم پارک آب و آتش وسط تابستون و حسابی آب بازی کردن. نمایش عروسکی رفتیم و چند بار هم سرزمین عجایب و... یه بار هم جلوی موهاش رو با کش بسته بودم که گفت : این دیگه چه مدلیه موهام مثل فواره های پارک آب و آتش شده!


تجربه ی جدیدی که آروشا تو این تابستان داشت رفتن به سینما در تاریخ 6/6/93 بود و خیلی جالب بود که بابا علی ش هم اولین تجربه ی سینما رفتن ش رو با فیلم شهر موش​ها داشته وآروشا هم بعد از حدود سی سال اولین سینمای زندگی​ش رو برای شهر موش​های دو داشت. تا آخر فیلم نشست و نسبتاً خوب بود ولی خود فیلم به نظرم برای بچه­های کوچولو یه کم ترسناک بود. گربه​های توی فیلم خیلی اَبَر گربه و وحشتناک بودن و من خودم ترسیده بودم چه برسه به بچه ​ها.

این بود خاطرات تابستانه­ی ما و البته به شیرینی​ش باید عقد دخترعموی گلم و همین طور عقد پسرعمه​م رو هم اضافه کنم که برای هر دو ما شیراز بودیم. سیزدهمین سالگرد عقدمون هم 15 شهریور بود که اون روز بابا علی از صبح تاشب با سردرد خوابیده بود و برنامه­ی خاصی داشتیم و روز بعدش یه هدیه خوشگل ازش گرفتم. به زودی با خاطرات پاییز میام .

در ضمن از همه­ دوست­های مهربونم که تو این مدت با ایمیل و تلفن و پیام وبلاگی جویای حالمون بودن و نگران خیلی خیلی ممنونم.

پیام­های وبلاگ هم خیلی خیلی زیاد هستن که قول می­دم سر فرصت به همه​شون جواب بدم.

+ نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()