جهان با تو زیباتر است

ای بابا ...

آروشا این روزها اگر کاری یا چیزی بر وفق مرادش نباشه دست​هاش رو خیلی بامزه تکون می​ده و می​گه: ای بابا! خیلی درست و به​موقع می​گه طوری که آدم کاملاً ناراحتی و عدم رضایت رو تو لحن​ش حس می​کنه. کلمه​ی دیگه​ای که جدیداً می​گه و خیلی بامزه​ست این​ه که وقتی یه کاری می​کنه که قبلاً به​ش گفتیم کار بدی​ه و نباید انجام بده و نتیجه​ش رو می​بینه خودش سرش رو بالا پایین می​کنه و می​گه: دیدی؟! چند شب پیش رو مبل پا شده بود راه می​رفت گفتم آروشا بشین و همون لحظه نزدیک بود بیفته برگشته به من می​گه: دیدی؟! عاشق این دیدی گفتن​ش​م و خیلی برام شیرین​ه. بازی مورد علاقه​ش تو بیست ماهگی اینه که استیکرهای مختلف رو تو دفترش و در و دیوار بچسبونه و دوباره همه رو ببره یه جای دیگه بچسبونه و این کار رو اون​قدر تکرار کنه تا دیگه چسب​هاشون تموم شه. اینجاست که عصبانی می​شه و جیغ می​زنه. به برچسب ​هاش هم می​گه "چب چوسب" و هر وقت هم دختر خوبی باشه و بگه جایزه ما می​فهمیم که برچسب می​خواد؛ فقط برچسب رو جایزه می​دونه. دیگه تقریباً تمام کلمات رو  کامل و به​جا می​گه و جمله​بندی رو هم در حد سه-چهار کلمه شروع کرده و داره حسابی پیشرفت می​کنه. چند روز پیش رفته زیر پتو تا با هم دالی بازی کنیم؛ اون​قدر تکون خورده که گیرکرده و در حال تقلا کردن برگشته می​گه: کمک مامان ناز! من و مامان​م از خنده غش کرده بودیم. دیگه اسم​م کاملاً شده مامان ناز و حتی نصف شب تو خواب هم اگه آب بخواد می​گه مامان ناز! به باباش هم می​گه باباجان علی! به رقص باله خیلی علاقه​مند شده و دائم دوست داره کارتونی رو که توش دختره باله می​رقصه ببین​ه. با آهنگ دریاچه​ی قو (Swan Lake) که اول کارتون می​ذاره یه کم می​چرخه و نوک پا می​رقصه و البته بعضی وقت​ها انقدر می​چرخه که اگر نگیریم​ش می​خوره به میز!  این روزها آروشا داره دندون​های نیش در میاره و روزی دو تا سرشیشه سوراخ می​کنه تا خارش لثه​ش بهتر بشه. اول رفتم هایپر و دو تا سر شیشه​ی Avent به برکت دلار خریدم بیست​ویک هزار تومن و اومدم خونه زدم به شیشه​هایی که سرشیشه نداشت. دو ساعت بعد هر دو رو سوراخ کرد بعد رفتم سراغ سرشیشه​های سایز یک و دو که از قبل داشتم. اون​ها رو هم سوراخ کرد؛ طوری که الان فقط دو تا شیشه با سرشیشه​ی سالم داره. دیگه از فکر Avent اومدم بیرون و می​خوام برم دو-سه تا شیشه​ی معمولی با ده تا سرشیشه بگیرم؛ چون با این اوضاع  بخوایم پیش بریم هر چی علی حقوق می​گیره باید بدیم سرشیشه بخریم. این دندون در آوردن​ش باعث شده خیلی هم بد غذا بشه. بیشتر شیر می​خوره و نون-پنیر. کلاً هر وقت گرسنه بشه میاد می​گه "نون پنید" و ما می​فهمیم که گرسنه​شه. بعضی وقت​ها هم می​گه "چایی-کوکی" البته بیشتر برای بازی کردن چایی و کوکی رو می​خواد و وقتی همه رو با هم قاطی می​کنه یه دوش حسابی با مخلوط چایی و کوکی می​گیره در حدی که باید یا حمومش کنیم و یا کل لباس​هاش رو عوض کنیم. از طرفی این روزها آروشا خیلی شیطون شده و برای هر کاری که واقعاً بخواد انجام بده و بهش بگیم نه کلی جیغ می​زنه و گریه میکنه تا حدی که واقعاً احساس می​کنم بعضی وقت ها ضعف اعصاب گرفتم و دلم می خواد زار بزنم از دست​ش. واقعاً مامان​هایی که سر کار می​رن خیلی خوشبخت​ن چون هر چقدر هم که سخت باشه ولی حداقل چند ساعتی رو بدون بچه می​گذرونن و یه کم واسه​ی خودشون زندگی می​کنن. به نظرم این روزها سخت​ترین روزهای آروشاست. بعضی وقت​ها خستگی مغزم اجازه نمی​ده درست فکر کنم و تصمیم درست بگیرم. واقعاً احتیاج به مشاور دارم؛ نمی​دونم تا چه حد باید به دل​ش راه بیام و کی کاملاً جدی باشم و از حرف​م کوتاه نیام. مرز بین این دو رو نمی​دونم و این شده برام یه دغدغه​ی بزرگ.

آخر هفته باید خونه رو خالی کنیم و وسایل رو ببریم خونه​ی مامان اینا و خودمون هم بریم همون جا تا خونه​ی جدید خالی بشه و کارهای داخل​ش انجام بشه. فکر کنم تا وسایل ببریم خونه​ی جدید بشه اسفند ماه. جمعه زنگ زدم به مستأجر خونه جدیده ببینم جایی رو پیدا کردن که اگه خدا بخواد دوبار اسباب کشی نکنیم. آقاهه اون​قدر طلبکارانه با من حرف می​زنه که انگار اون صاحب​خونه​ست و من مستأجر. می​گه خانوم طبق قرارداد تا بیستم بهمن​ماه فرصت داریم و فکر هم نمی​کنم زود تر بلند شیم! من هم که استاد کم آوردن تو این شرایط هستم برگشتم می​گم: بله، خواهش می​کنم! اشکالی نداره! ببخشید مزاحم شدم! قربون شما! خانوم رو هم سلام برسونید! عصر جمعه​تون هم به خیر! بابا صد رحمت به خانوم​ش . هفته​ی پیش علی می​خواست بره دوبی و قرار بود ست وسایل حموم و دست​شویی رو برام بخره بیاره. به همین خاطر زنگ زدم به خانومه و ازش رنگ دقیق کاشی​ها رو پرسیدم. خیلی مودب و خوش​برخورد بود ولی این شوهرش ...خدا به خیر کنه. پنج​شنبه و جمعه اسباب​کشی داریم و نمی​دونم چرا اصلاً جون​ش رو ندارم. الآن که خونه​مون همه چیز سر جاش​ه و هیچ نشونی از اسباب​کشی پیدا نمی​شه. امروز می​خوام یه سری جمع کنم. اول توی کمدهام رو خالی کنم و پنج​شنبه و جمعه هم آقا شعبان بیاد تا بقیه وسایل رو کارتن کنیم.  

هفته​ی پیش از یک​شنبه شب تا جمعه شب علی دوبی بود و من و آروشا خونه​ی مامان اینا. یکشنبه شب هم دوست دوران فوق​لیسانس​م زایمان کرد. تمام مدت زایمان تلفنی باهم صحبت می​کردیم. اون​قدر نگران​ش بودم که وقتی درد می​کشید من ناخودآگاه اشک می​ریختم و براش دعا می​کردم. خداروشکر با این​که زایمان خیلی سختی داشت ولی طبیعی زایمان کرد. دوشنبه هم رفتم بیمارستان و نی​نی گل​ش رو دیدم و کلی ذوق کردم. پنج​شنبه با مامان و بابا، آروشا رو بردیم هایپر یه کم بازی کرد و نهار خوردیم. شب هم ایمان و شادی اومدن پیش​مون و یه شب یلدای کاملاً خانوادگی البته بدون علی برگزار کردیم. با اینکه خودمونی بود ولی خیلی خوش گذشت. علی همیشه برامون حافظ می​خوند که امسال خیلی جاش خالی بود. برای دسر هم برای اولین بار توی زندگی​م تیرامیسو درست کردم. خدایی​ش عالی شده بود. می​خوام خونه​ی جدید برای مهمون​هام تیرامسو درست کنم!

ضمناً کریسمس هم مبارک!


+ نوشته شده در ٦ دی ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()