جهان با تو زیباتر است

عروسک بیست و شش ماهه من

ما برگشتیم از شیراز و این بار هم خدا رو شکر با کوله​باری از خاطره​های شیرین.

جمعه سی​و​یک خرداد پروازمون بود که اون روز آروشا رو علی برد خونه​ی مامان اینا و دو تایی به بستن چمدون و خُرده​کاری​ها رسیدیم. یه کم هم خونه رو تمیز کردم، برای علی میوه شستم و تو تاپرها تو پخچال گذاشتم. حاضر شدیم و رفتیم دنبال آروشا و بعدش فرودگاه. تو فرودگاه یکی از خوانندگان وبلاگ آروشا رو دیدیم و کلی خوشحال شدیم. از بابا علی خداحافظی کردیم و به این ترتیب سفر دونفره​مون شروع شد. بلافاصله رفتیم سوار شدیم. اولین نفری که سوار هواپیما شد آروشا بود؛ یکی از مهماندارها گفت اولین مسافرمون چه خانومیه! صندلی من و آروشا رو تو لاین وسط که چهار تا صندلی داره گذاشته بودن و دو طرف​مون هم دوتا پیرمرد! خلاصه اون​قدر آروشا تا شیراز رو صندلی بپر بپر کرد و البته بهتره بگم رو دسته​ی صندلی که چندباری مهماندارها اومدن گفتن خانوم مطمئنی این دختره و من می​گفتم بله. چند باری هم کنترل​ش رو از دست داد و افتاد که البته با گرفتن جیب پیرمرد بغلی تعادل​ش حفظ شد. شانس آوردم جیب​ش پاره نشد و گرنه باید تو هواپیما با آروشا دوخت و دوز هم می​کردم. وقتی رسیدیم عمو رضا و عمه بهنوش اومدن دنبال​مون و رفتیم خونه. سر راه اولین بلال​مون رو هم خریدیم و کلی ذوق کردیم. از در که وارد شدیم خیلی سریع رفت بغل مامان و بابا و خدا رو شکر اصلا غریبی نکرد. بلافاصله رفت تو اتاق بابا و شروع کرد به باز و بسته کردن کمد پایین کتابخونه​ی بابا. عید که رفته بودیم شیراز آروشا محکم در کمد رو باز و بسته می​کرد و بابا محمد بهش گفت آروشا ما کر شدیم​ها. و آروشا از اون روز تا بابا محمد رو می​دید یا حتی تلفنی صحبت می​کرد و صدای بابا رو می​شنید می​گفت: ما کر شدیم. این​بار هم تا وارد خونه شد رفت سراغ کتاب​خونه و در رو می​کوبید و می​گفت :ما کر شدیم! ما کر شدیم! ما کرشدیم!..............  مامان و بابا هم از خنده غش کرده بودن. دو سه روز اول خیلی اذیتم کرد و بعضی وقت​ها اون​قدر الکی بهونه می​گرفت و گریه می​کرد که می​گفتم خوبه من برگردم ولی یواش یواش بهتر شد و دیگه سرگرمی​های خودش رو پیدا کرد و دوباره مشغول گشت​وگذار شدیم. تو این مدت هر شب عمه​ی مهربون آروشا رو می​بردمون گردش: اول می​رفتیم بازی​های مجتمع ستاره و بعد خرید و بلال و شام و ... دوازده شب میومدیم خونه.  یه شب با عمو رضا و عمه بهنوش و آروشا رفتیم هفت​خوان و یه شب دیگه هم با دوست عمه دوباره رفتیم. یه بار هم با عمه و آروشا رفتیم رستوران نمک که دکورش از نمک بود و آروشا خیلی خوشش اومده بود.


یه نهار شاطر عباس و یه شب هم با خانوم پسر عمه​ی علی ودختر گل​شون و مامان حمیلی و عمه و البته آروشا، زنونه رفتیم رستوران سفیر و بعدش بستنی و کلی خوش گذشت. یه بعدازظهر هم با بابا و مامان و عمه رفتیم عمارت شاپوری که تا الآن نرفته بودم. واقعاً لذت بردم. خیلی محیط​ش رو دوست داشتم؛ البته فضاش خیلی دونفره​ست! قرار شد دفعه​ی بعد که رفتیم شیراز عمه آروشا رو نگه داره تا من و علی خودمون تنهایی بریم و از موسیقی زنده​ش و محیط دلنشین​ش لذت ببریم. خیلی به​مون خوش گذشت. بابا محمد هم پشت بلیط ورودی​ش برای آروشا چند خط یادگاری نوشت. که اینجا براش می​ذارم تا همیشه دست خط بابا محمدش رو داشته باشه.


تو این سفر آروشا رو بردم شاه​چراغ. این اولین باری بود که به یک مکان زیارتی می​رفت. کلی برامون خاطره انگیز بود. یه شب آخرشب با مامان حمیلی و عمه رفتیم و آروشا متحیر به در و دیوار نگاه می​کرد و به عمه می​گفت عمه سقف رو نگاه کن. کلی بپر بپر کرد و بازی کرد و آخراش که خسته شده بود و خواب​ش میومد رو زمین غلت می​زد و می​چرخید. مرتب می​گفت کفش​هامون کجاست و نگران کفش​هاش بود . پول هم انداخت و می​گفت: می​خوام از اون تو پول بردارم. کلی هم تو حیاط چرخید و آخر سر که داشتیم میومدیم بیرون گفت پول​مون روپس بدن! خلاصه کلی از دست آروشا خندیدیم. از فرداش تا بیدار می​شد می​گفت: امشب بریم شاه​چراغ.


یه روز هم رفتیم هایپراستار و یه کم خرید کردیم و آروشا رو بردیم ایران​لند برای بازی که واقعاً قشنگ ساخته بودن و من خیلی خوش​م اومده بود. آروشا هم اونجا دایناسور دید و کلی ذوق کرد.


تقریباً تمام پاساژهای شیراز رو با عمه چرخیدیم و نتیجه دو تا مانتو شد برای مامان ناز. یه​دونه اسپرت پوما که از فروشگاه مجتمع خلیج فارس خریدم و یه​دونه هم رسمی گوچی که از سلطانیه خردیم و خیلی دوست​شون دارم. یه کم هم خرت​و​پرت خریدیم و خلاصه کلی چرخیدیم.

شب​ها هم تا آروشا می​خوابید تا چهار و پنج صبح با بهنوش فیلم می​دیدیم و حرف می زدیم و فالوده می​خوردیم. بعضی شب​ها هم می​نشستیم با مامان به حرف زدن و نمی​ذاشتیم مامان بخوابه!    

مثل همیشه زمان به سرعت گذشت و با این​که دلم برای علی خیلی تنگ شده بود ولی موقع برگشتن باورم نمی​شد که دوهفته گذشته. مثل همیشه کلی خوش گذشت و کلی همگی زحمت کشیدن. مامان و بابا و عمه و عمو برامون سنگ تموم گذاشتن و از اینجا از همگی از طرف خودم و آروشا تشکر می​کنم.

پنج​شنبه بعدازظهر برگشتیم با یک ساعت و نیم تأخیر! خدا رو شکر این بار آروشا خیلی بیشتر همکاری کرد و تو هواپیما هم خیلی کمتر شیطونی کرد. وقتی رسیدیم سه تا پرواز با هم نشسته بودن و فرودگاه قیامت بود و من دل تو دلم نبود که علی رو ببینم و داشتم تو جمعیت می گشتم که علی رو از دور دیدم. نفهمیدم چطوری خودم رو بهش رسوندم و رفتم بغل​ش. علی هم کلی به خودش رسیده بود و سلمونی و حموم و یه گل خوشگل هم برام خریده بود و البته یه پازل هم برای آروشا. چقدر برام جالب بود انگار دفعه​ی اوله که می​بینم​ش و تو دلم می​لزرید و انگار نه انگار که دوازده ساله داریم با هم زندگی می​کنیم. تو ماشین مرتب سرش رو بر می​گردوند و به من نگاه می​کرد و بعد از چند بار پرسیدم چی شده؟ گفت :خوشگل​تر شدی. خنده​م گرفته بود چون با تأخیری که داشتیم کلی خسته و داغون بودم و دوش لازم. همون شب تولد پانیذ دعوت داشتیم. تا رسیدیم خونه چمدون رو گذاشتیم تو اتاق و پریدم حموم و حاضر شدیم و رفتیم تولد پانیذ و  شب خیلی خوبی بود و کلی نگاه عاشقانه بین​مون رد و بدل شد! تا از کنارم رد می​شد زیر گوشم می​گفت: دوستت دارم. آخر شب هم تا نشستیم تو ماشین آروشا از خستگی غش کرد و تا دوازده ظهر فرداش خوابید. جمعه شب هم عروسی همون دوست علی که یک ماه و نیم پیش نامزدی​شون بود دعوت داشتیم. ظهر آروشا رو بردیم خونه​ی مامان اینا و اومدیم خونه یه کم کارهای چمدون باز کردن و مرتب کردن و حاضر شدیم رفتیم عروسی. حوصله​ی آرایشگاه رفتن نداشتم. مامان برام بیگودی پیچید؛ وقتی حاضر شدم بازشون کردم. جلوی موهام رو جمع کردم و بقیه رو باز ریختم دورم و یه پیرهن دکلته​ی پلنگی کوتاه هم پوشیدم و برای علی هم یه کروات پلنگی ست کردم و رفتیم عروسی. عروسی تو باغ بود و خیلی خوب بود. لباس عروس درست مثل لباس عروسی من بود و همون مدل دکلته با پف اسکارلتی. کلی رقصیدیم و حتی تانگو رو هم که آهنگ تانگوی عروسی خودمون بود. آهنگ سلطان قلب​ها رو به یاد عروسی خودمون رقصیدیم. شب خوبی بود. عروس و داماد تو این مدت مربی رقص خصوصی داشتن و یه رقص والس دونفره​ی عالی کردن که من خیلی دوست داشتم. رقص چاقو رو هم خود عروس با یه آهنگ اصیل ایرانی و رقص اصیل ایرانی انجام داد که خیلی زیبا بود. تا دوماه دیگه هم دارن می​رن آمریکا زندگی کنن. به علی می​گم این هم​کلاسی​ت هم رفت و باز دوست​هامون کمتر شدن. تقریباً تمام هم​کلاسی​های علی و دوست​هامون آمریکا و کانادا و استرالیا و انگلیس و ... رفتن و فقط ما و دو تا از دوستامون موندیم که تا حالا تصمیم جدی به رفتن نگرفتیم. به قول علی باید بدونیم برای چی می​خواییم بریم. رفتن صرف مهم نیست؛ هدف مهم​ه.

برای دوشنبه هم علی سورپرایزم کرد. بلیت کنسرت احسان خواجه​امیری رو از قبل گرفته بود و کلی خوشحال​م کرد. مدت​ها بود دلم می​خواست این کنسرت رو برم که اسباب​کشی و .. فرصتی برامون نذاشته بود. آروشا رو طبق معمول دادیم به مامان و رفتیم سالن همایش​های برج میلاد. اولین باری بود که تو ایران کنسرت می​رفتم. واقعاً بی​نظیر بود. جامون هم خیلی عالی بود. من که از اول تا آخر نه دست زدم و نه فریادی. فقط گوش می​کردم و لذت می​بردم. خیلی خوش​م اومد! خیلی! اون​قدر که وقتی تموم شد دوست داشتم دوباره از اول تکرار می​شد. بعد از کنسرت هم دوتایی شام خوردیم و رفتیم دنبال آروشا و اومدیم خونه.

سه​شنبه هم کلاس آروشا شروع شد که رفتیم. همین چند جلسه که نرفته بودیم باعث شده بود کلی خجالتی بشه؛ شعرها رو زیر لب می​خوند. پنج​شنبه هم مامانی برای خیرات آش نذری داشت. رفتیم اونجا و آش پختیم و هم زدیم و خوردیم. جمعه هم آروشا رو دادیم به مامان اینا و با علی تا شب خونه رو تمیزمی​کردیم. همه​جا برق افتاد و خونه زیر و رو مرتب شد.

از آروشا گلی بگم که حسابی مشغول​م کرده و شیطون بلا شده. به​ش می گم آروشا تو شیراز کی بهت می​گفت: طلا طلا طلایی؟ می​گه: ساناز (مستأجر مامان اینا) می​گم کی بهت می​گه شکر پلو؟ می​گه : مرضیه (خانوم پسر عمه​ی علی) می​گم کی بهت می​گه سلام بر حضرت آروشا؟ می​گه: بابا محمد. این روزها آروشا با هر بچه​ای بخواد شوخی کنه می​گه: دمب موشی و خودش می​خنده. نمی دونم کجای دمب موشی خنده داره! 

چند شب پیش خونه​ی مامانی مهمون داشتن شقایق بردش تو اتاق لباس​ش رو عوض کنه تا لخت شده گفته: شقایق! امیررضا من رو نبینه زود تن​م کن! حالا امیررضا پسر خاله​ی سی و سه ساله مجرد مامانم​ه. کلی شوک شده بودیم از حرف​ش. این روزها هر شب یه کیسه اسباب​بازی و خرت​وپرت از خونه​ی مامان اینا جمع می​کنه با خودش میاره خونه خودمون و فرداش یه کیسه​ی دیگه جمع می​کنه که ببره خونه​ی مامان فلور. دائم می​گه می​خوام برم مدرسه یا دارم می​رم کلاس اول. می​گیم آروشا بری مدرسه چکار کنی؟ می​گه: آب بابا بنویسم.

به محض این​که بادی ازش خارج بشه بلافاصله می​گه: باد دادم! حالا اگه کسی هم متوجه نشه خودش اعلام می​کنه. اون روز تو کلاس وسط اون همه شعر و آهنگ و صدا برگشته می​گه: المیرا جون باد دادم!  المیرا مربی​ه از همه جا بی​خبر برگشته می​گه نازنین نمی​فهمم چی می​گه! گفتم می​گه باد دادم! نمی​دونم چه افتخاریه که حتما باید بقیه بفهمن!

این روزها باهاش نسبت​ها روکار می​کنم مثلاً مامان من کیه؟ بابای پانیذ اسم​ش چیه؟ و ... باباش هم شب​ها باهاش شطرنج کار می​کنه البته فقط در قالب یادگیری اسم مهره​ها و چیدمان​شون؛ به خودش Chess بازی کنم با بابا جان. از دوچرخه هم بیشتر سبدش رو دوست داره که توش ماشین​هاش رو بریزه و البته چند قدمی هم خودش حرکت می​کنه. دست بابا فرشید درد نکنه که یادش داده. همچنان عاشق آب​بازی و آب پاشیدن و ... است. دائم همه جا خیسه. تکون بخورم شیشه​ش رو برگردونده رو ملافه و زمین و ...

یه شخصیت خیالی خودش ساخته به اسم بداتون که هر کاری بدی که می​کنه می​گه اون بداتون بود و خیلی جالبه می گم آروشا بداتون چند سال​شه؟ می​گه: دوسال و دوماه. یعنی خودش هم دقیق می​دونه که بداتون شخصیت منفی خودشه.  

یه دفعه وسط روز میاد می​گه اون رو بده. می​گم اون چیه؟ می​گه اون. انگشت​ش رو هم بالا می​گیره و فکر می​کنه. حالا شانس بیارم خودم بفهمم منظورش از اون چیه وگرنه یه نیم ساعتی باید بپرسم ازش کجا دیدی؟ کی خریده بود؟ چه رنگی بود؟ که شاید به جواب برسم و گرنه ماجرا داریم.

داره با مامان​م تو خونه​ش بازی می​کنه می گه به خواهرم هم بدم بخوره. مامانم می گه اسم خواهرت چیه؟ می​گه: آتار. یه دختر دیگه هم داریم و خودمون خبر نداریم.

روزی که خیلی سر حال باشه و بخواد یه جورایی محبت کنه میره و میاد دست و پام رو بوس می​کنه. من رو بغل می​کنه و وقتی می​گم مرسی عروسک​م. می​گه: خوایش می​کنم. این​جاست که خستگی آدم در می​ره و برای تمام روزت انرژی می​گیری.

از نظر غذایی هم خدا رو شکر بد نیست. یه روز خوب​ه و یه روز هم نه. کشمش و پسته و گردو رو خوب می​خوره. پنیر و ماست و شیر و دوغ هم مرتب. غذاش رو باید با داستان و قصه و کارتون بخوره یه جورایی باید حواس​ش پرت بشه تا خوب بخوره.Egg  پف​دار هم به قول خودش دوست داره. (خاگینه​ی خودمون) گردوی تازه اصلا دوست نداره برعکس خودم که عاشق​شم. نون برشته و خشک رو خیلی دوست داره. می گه از اون نون​هایی که مامان حمیلی داره. مامان حلیمه هم اسم​ش دیگه شد حمیلی حتی بچه​ها هم به مامان می​گن حمیلی و مامان هم اعتراضی نداره.

روزی که مهمون دعوت کرده بودم مامانی شمال بود و نبود و هنوز خونه​ی جدیدمون روندیده به خاطر همین دوشنبه شب مامانی رودعوت کردم. این بار هم برنج رو می ذارم و کباب از بیرون. خیلی راحت​تره برام با بچه. آخر هفته هم بابا علی برای یه سفر کاری داره می​ره استانبول و ما کوچ چند روزه داریم به خونه​ی مامان اینا.

و اما یه اتفاق شیرینی که تو این مدت افتاد این بود که وبلاگ آروشا تو برترین وبلاگ​ها رتبه​ی 64 رو آورد. این برای من و علی یه سورپرایز بزرگ بود درحالی​که اصلا انتظارش رو نداشتیم. شیرینی ماجرا برامون اینجا بود که از دوستان و خوانندگان وبلاگ نخواسته بودیم که در نظر سنجی شرکت کنند و به​مون رأی بدن و همین موضوع ارزش رتبه رو برامون صد چندان کرد. همین​جا دست تک​تک عزیزان و دوستان​مون که ما رو لایق رأی ارزشمند خودشون دونستن، صمیمانه می​فشارم. واقعاً از همه​تون سپاس​گزارم. این انگیزه​ای شد برامون که وبلاگ آروشا رو جدی​تر ببینیم و بدونیم چقدر دوست​های عزیز نادیده داریم که خالصانه دوست​مون دارن و براشون اهمیت داریم.

+ نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳٩٢ ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()