جهان با تو زیباتر است

ثلث راه گذشت

جوجوی نازم سه ماه از با هم بودن باهم نفس کشیدن گذشت. سه ماهه که من وعلی جون دیگه سه نفر شدیم و با عشق وفکر شما زندگی می کنیم.سه ماهه که به من لیاقت مادر بودن وحس ناب بودنت رو هدیه دادی. سه ماهه که زندگیمون رنگ تازه گرفته. سه ماهه که قدم پر خیرت رو تو زندگیمون گذاشتی. سه ماهه که از عشقت لبریزم.سه ماهه که دیگه من نیستم و... همه ی اینها رو مدیون بودنتم.

از بودنت دوباره عاشق می شم .

از بودنت امید زندگی می گیرم.

از بودنت زندگیمون عطر شکوفه های بهاری می گیره.

و...در یک کلام

..........جهان با تو زیباتر است.........

وقتی اسم وبلاگت رو گذاشتیم معنا شو دوست داشتم ولی الآن با تمام وجودم لمسش می کنم. آرزوی دیدنت سراسر وجودمو پر کرده وچه خوشاینده این انتظار. انتظاری که ثلثش گذشت، به شادی گذشت ،به سلامتی گذشت،با عشق گذشت...

خدایا شکرت که این روزهارو می بینم. خدایا شکرت که علی جونو دارم . خدایا شکرت سایه ی مامان باباهامون بالای سرمونه. خدایا شکرت که دلمون شاده..

هفته ی چهاردهم هم تموم شدو جوجو از امروز وارد هفته ی پانزدهم شد. ویارم کمتر شده وروبراه ترم ولی احساس می کنم از نظر روحی خیلی احساساتی تر شدم. غذا پختن رو دوست ندارم واز پیچیدن بوی غذا تو خونه بدم میاد. هنوز اشتهام باز نشده وخیلی وقت ها فقط برای جوجو غذا می خورم.وزنم هم تغییر نکرده ولی احساس می کنم یه کوچولو نی نی داره خودشو نشون می ده ولی هنوز شلوار جین می پوشم.لبخند

هفته ی گذشته حسابی مشغول مهمون بازی بودیم. چهارشنبه نهار خونه ی دایی وشقایق جون مهمونی زنونه دعوت بودیم که خیلی خوب بود هوای بارونی وآلبالو پلو . پنج شنبه بعد از ظهر هم مامانم مهمونی گرفته بود وآش ویارونه پخته بودکه دور هم خوردیم. جمعه شب هم خونه ی مامان اینا به همراه خاله فرانک وشنبه شب هم خونه ی دایی ایمان وشادی جون دعوت داشتیم که حسابی خوش گذشت.خاله فرانک امشب بر می گرده کاناداکه از الآن دلم براش تنگ شده. چه قدر زمان شادی ها زود می گذره.

یکشنبه ی هفته ی دیگه وقت دکتر دارم که قراره با علی جون برم. برای ششم دی ماه هم از خانم دکتر الماسیان وقت سونوی تشخیص جنسیت گرفتم که البته فکر کنم تا اون موقع خود دکتر متوجه شده باشه. فکر نمی کردم اینقدر دیر وقت بدن.در هر صورت دلم می خواد یه سونوی سه بعدی برم که با خیال راحت سیسمونی بخرم ولی منشی دکتر الماسیان گفت که سونوی دو بعدی می کنیم. حالا تا اون موقع ببینم چی پیش میاد.متفکر

دیشب خواب دیدم یه نی نی کوچولو دارم که داشتم می شستمش ولی تو خواب اصلاً نفهمیدم که دختر بود یا پسر فقط اینو یادمه که خیلی دوستش داشتم.قلب

این روزها دائم مشغول سرچ کردن برای اسم وفراوانی هاش هستیم. دوست داریم اسم نی نی شیک باشه،فارسی باشه،فراوانی کمی داشته باشه، لوس نباشه، مختص بچگی هم نباشه. حالا ببینید چقدر قضیه سخت شد. امیدوارم بتونیم اسمی رو انتخاب کنیم که وقتی بزرگ شد راضی باشه.

دیگه برم که الآن سریال مورد علاقم شروع می شه.بای بای

 

+ نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳۸٩ ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()