جهان با تو زیباتر است

هشت سال زیبا اما بی تو

 

عزیز دل بابا سلام!

از این‌که بابا دیر به دیر می‌نویسه ناراحت نشو! دلیل‌ش جدای از مشغله روزانه و روزمرّگی مبتلابه اهالی دودزده‌ی تهران، اینه که مامان واقعاً قشنگ و زیبا و به‌جا و به‌اندازه می‌نویسه و جای چون-و-چرا و حکّ-و-اصلاح باقی نمی‌ذاره!

از دیشب که وقتی باهات صحبت کردم اون‌جوری واکنش نشون دادی (البته این رو مامان بهم گفت) و خودت رو به در و دیوار (شکم مامان جونت) کوبیدی دلم واست بیشتر از قبل غش می‌کنه! خوشحالم که اومدنت اینقدر داره به من و مامانت حال می‌ده!

اما درست هشت سال پیش توی فردا شبی بود که من و مامان آغاز پیوند عرفی زناشویی‌مون رو بعد از پانزده ماه پیوند رسمی با برگزاری جشن عروسی‌مون اعلام و شادی و شعف‌مون رو با اقوام و دوستان خوبمون قسمت کردیم. اون سال برعکس امسال که هوا این‌قدر دلش گرفته از آسمون همه چی بارید (بارون، تگرگ، برف) تا یادمون بمونه ته‌دیگ خوردن چه عواقبی می‌تونه به دنبال داشته باشه!!! البته خدا حالی هم داد و اون وسط مسطا بعدازظهر گوشه‌ی رخ خورشید خانم رو نمایون کرد تا ما عکس و فیلم‌مون رو توی باغ بگیریم.

خلاصه جای تو هم خیلی خالی بود، درست مثل الان که جای خیلی از کسایی که اون روز همین نزدیکیا پیشمون بودن و امروز هر کدومشون یه جای دنیا هستن خالیه! به امید اون روزی که عروسی تو رو با هم جشن بگیریم و هرجای دنیا که باشی و باشیم هوای تهران اون موقع‌ها مدت‌ها باشه که روی آلودگی رو ندیده باشه!

+ نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()