جهان با تو زیباتر است

نصف راه گذشت

سلام به همه عزیزان

ما برگشتیم بعد از کلی تأخیر.از اول براتون تعریف می کنم. یک هفته ی خونه ی مامان وبابا حسابی خوش گذشت ومن وجوجه کلی خوراکی وآبمیوه خوردیم وخوابیدیم. البته به کارهای دانشگاهی وبانکی هم رسیدیم. تولد عزیز جون عالی برگزار شدوتو یک شب کل فامیل درجه یک رو دیدیم وکلی خوش گذشت.من هم از فرصت استفاده کردم واز خانم پسر عمم که متخصص زنان وزایمانه کلی سوال پرسیدم . اون شب عزیز حون واقعاً سورپرایز شد چون بهشون گفته بودند که مهمونی به مناسبت نی نی نازنینه ولی نمی دونم چرا عزیز تا لحظه ای که کیک رو آوردند وگروه موسیقی سنتی آهنگ تولد رو زدحتی یه کوچولو هم شک نکرد که چرا باید برای نی نی همچین جشنی گرفته میشده وخلاصه اینکه عمو میکروفن رو گرفت وگفت مادرم ، عزیزم ،تولدت مبارک.......وهمه دورشون رو گرفتند وهمراه موزیک براشون خوندند. لحظه ی خیلی جالبی بودو جای علی جونم هم البته خالی.آخر هفته رفتم خونه ی دایی سعید وشقایق وکلی با پانیذ مشغول بودم. روز یکشنبه هم دفاعیه ی دوستم بود که رفتم دانشگاه واستاد راهنمام رو هم دیدم ومقداری از کارای دفاعم رو انجام دادم. دوشنبه هم دیگه آرایشگاه نرفتم وتصمیم گرفتم بعد از دفاع موهامو کوتاه کنم چون تو این مدت باید چند بار برم دانشگاه وبا چتری اونم با مقنعه خیلی سخته.دوشنبه شب اومدم خونه چون علی جون نصف شب می رسید وکلید هم نداشت.علی حسابی از دیدن نی نی سورپرایز شده بود وبه نظرش تو یک هفته نی نی بزرگ شده بود. من خودم هم احساسم همین بود انگار تازه نی نی خواسته بود خودشو نشون بده.سه شنبه هم وقت دکتر داشتم که با هم رفتیم ومعاینات روتین صورت گرفت وخدارو شکر همه چیز نرمال بود. جالب اینکه وقتی دکتر داشت صدای قلب جوجه رو می ذاشت گفت نی نی داره سکسکه می کنه و من وعلی حسابی از تصور نی نی غش وضعف کرده بودیم .هورا

بیست ویکم آذر ماه هشتمین سالگرد ازدواجون بود وبه همین مناسبت شام به همراه مامان وبابا رفتیم رستوران گیلانه وعلی جون یه دسته گل خیلی خوشگل برای مامان نازنین خریده بود وکلی زحمت کشیده بود .از مامان وبابا هم مثل هر سال کادو گرفتیم و خوشحال شدیم.قلب

جوجه ی ما امروز بیست هفته شد ومن ونی نی نصف راه رو طی کردیم. نی نی ما عاشق باباشه ووقتی باباش باهاش حرف می زنه هر کجا که باشه زود پیداش می شه وحسابی خود نمایی می کنه و جالب اینکه وقتی باباش می ره باز تکون می خوره ودنبال بابا جونش می گرده. جدیداً علی می تونه حرکاتشو احساس کنه وکلی از این بابت ذوق می کنه. یکشنبه هفته آینده وقت سونوی مالفورمیشن دارم که از دکتر فریور فرزانه وقت گرفتم وبنابراین شمارش معکوس برای جنسیت نی نی شروع شده وسعی می کنم بعد از سونو در اولین فرصت پست جنسیت جوجو رو بذارم. این روزها حسابی برام هیجان داره هم پایان نامه وهم جنسیت نی نی با هم همزمان شده ولحظه ای نمی تونم به موضوعی غیر از این ها فکر کنم. دیشب با علی جون رفته بودیم پاساژ گلستان من چکمه بخرم. یه سر به مغازه ی لباس های بچه زدم وکلی ذوق کردم . واقعاً هر کدومشون جالبیه خاص خودشونو دارند. مثلاً یه دامن لی مادر کر دیدم و از اون طرف یه پیرهن مردونه کوچولو با پاپیون .دلم می خواست هر دو تا رو بخرم ولی گفتم بعد از تشخیص سکس نی نی.

از نظر غذا خوردن بهتر از قبل شدم . وزنم هم ۵١ کیلو شده. یعنی از اول باداری حدود ٣ کیلو اضافه کردم ولی هنوز  خیلی شبیه حامله ها نشدم. صورتم طبق گفته ی اطرافیان تغییری نکرده وفعلاً یه کوچولو شکم در آوردم و صبح تا شب مشغول کرم زدن ولوسیون زدن و.. هستم.کلاس های مشاوره دوران بارداری هم می رم خود بیمارستان وحدوداً هر دو هفته یک بار ١ساعت خصوصی با مشاورم صحبت می کنم و کلی استفاده می کنم.

این هم از ماجراهای ما در دو هفته ی گذشته. الآن که دارم این پست رو تایپ می کنم ساعت  ٢:١۵ شبه وعلی جون خوابیده ولی از اونجایی که من امروز تا ظهر خوابیدم فعلاً خوابم نمیاد با این حال می رم رو تخت تا ببینم کی خوابم می بره.خمیازه 

+ نوشته شده در ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()