جهان با تو زیباتر است

دفاعیه‌ی مامان نازنین

بالآخره بعد از چند ماه تلاش شبانه‌روزی و بالا پایین رفتن پله‌های دانشگاه و زحمات بی‌دریغ علی جون، روز دوشنبه  20 دی ماه ساعت 9 صبح، موفق شدم از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدم دفاع کنم و با درجه‌ی عالی این مقطع تحصیلی رو به پایان برسونم. همیشه فکر می‌کردم بلافاصله برم سراغ دکترا ولی الآن اصلاً حوصله‌ی ادامه تحصیل ندارم. یعنی اگه حامله هم نبودم قصدش رو نداشتم. به نظر من درس خوندن تو ایران خیلی استرس داره واعصاب آهنی می‌خواد. خلاصه اینکه روز دفاع ساعت 5 صبح پاشدم دیدم تمام کوچه برف نشسته وبا شدت داره برف میاد. حالا تصور کنید که استاد راهنما باید از مشهد می‌رسید تهران و نصف شب پرواز داشت. استاد مشاور می‌خواست بره انگلیس و عجله داشت، استاد ممتحن که اصل ماجرا بود باید از لواسان تو برف می‌رسید دانشگاه. دیگه کلی ماجرا داشتیم تا نهایتاً به جای ساعت 8 با یک ساعت تأخیر همه جمع شدند. از همه جالب‌تر اینکه من تو همه‌ی روزهای مهم زندگیم برف میاد. روز عروسیمون هم برف میومد. خیلی عجیبه که نی‌نی گلم تو یه روز برفی به دنیا نمیاد. البته اردیبهشت ماه بارونه، شاید قرار باشه بارون بیاد. الآن خدارو شکر دیگه راحت شدم و فقط چند بار برای تحویل مقاله و صحافی و... باید برم دانشگاه. احساس سبکی می‌کنم وتازه انگار انرژی گرفتم. اصولاً من دوست دارم یه کار رو تموم کنم و بعد برم سراغ یه کاره دیگه، به خاطر همین همزمان شدن حاملگی با پایان‌نامه حالمو گرفته بود. هر چند این بچه اصلاً منو اذیت نکرد. حتی اون ساعت دفاع یه کوچولو هم تکون نخورد که حواسم پرت بشه. الهی من فداش بشم که این همه با مامانش همکاری کرد. به قول علی می‌گه همه‌ی بچه‌ها از مهدکودک شروع می‌کنند و خوشگل ما از دفاعیه‌ی پایان‌نامه. ما این رو به فال نیک می‌گیریم و امیدواریم یه روز دخملمون رو تو بالاترین درجه‌های تحصیلی ببینیم .

فردا ،23 دی‌‌ماه تولد بهترین و مهربون‌ترین و عزیزترین همسر دنیا، علی جونمه که تصمیم گرفتیم جشن تولدش رو امسال شیراز برگزار کنیم و به همین مناسبت امشب داریم می‌ریم شیراز. آخرین باری که علی جون تولدش رو شیراز بوده 16 سال پیش بوده. درست همون سالی که کنکوری بوده. از طرفی با توجه به اینکه دیگه از حدود سه هفته دیگه نمی‌تونم سوار هواپیما بشم و مامان و بابای گل علی جون هم من رو تو حاملگی اصلاً ندیده بودند و با توجه به کنکور ارشد عمه نونوش تهران اومدن مشکل بود، گفتیم بریم شیراز که دیداری هم تازه کرده باشیم.

نی‌نی جان ما خدا رو شکر حالش خوبه و داره بزرگ می‌شه. وقتی میرم جلوی آینه و خودم رو می‌بینم احساس می‌کنم چقدر بزرگ شدم. این بچه فقط برای من معنی بچه‌دار شدن نمی‌ده، بلکه داره من رو بزرگ می‌کنه و از من یه نازنین جدید می‌سازه. من تحولات جدید زندگی‌مو مدیون دختر نازم هستم .

همچنان مامان و بابا پابه پای علی جون دارند صبح تا شب به من توجه می‌کنند و همه‌ی تلاششون اینه که من رو خوشحال کنند. چند روز پیش بابام می‌گفت نازنین به شکمت کرم می‌زنی؟ من و مامان از خنده غش کرده بودیم. از در خونه‌ی مامان اینا که می‌ریم تو بابا می‌شینه و شروع می‌کنه با نی‌نی حرف زدن. روزی چند بار هم زنگ می‌زنه که نی‌نی رو ناز کردی یا نه. مامان هم که دیگه کاری نمونده که برام نکرده باشه. همه دارن روز شماری می‌کنند تا نی‌نی زودتر بیاد و با خودش کلی هیجان و عشق بیاره.

چند روزیه که اشتهام باز شده و دلم غذاهای خوشمزه می‌خواد. مامان علی جون دو سه روز پیش ازم پرسید که چی دوست دارم برام بپزند تو این چند روزه که دارم می رم شیراز گفتم مامان دلم حلوای شاطر عباس رو می خواد. الآن هم که دارم تایپ می‌کنم تو فکر حلوای شاطرم. ولی علاوه بر اون دلم برای دست‌پخت خوشمزه‌ی مامان علی جون لک زده. دلم برای محبت خالصانشون تنگ شده. دلم برای نگاه گرم و پر از عشق مامان تنگ شده. دلم برای آغوش گرم بابا وقتی هر دفعه با اشک ازما استقبال می کنه تنگ شده. به خاطر همینه که هر وقت از شیراز برمی‌گردم از محبت و عشقی که از مامان وبابا و نگاهشون می‌گیرم سرشارم. و البته عمه نونوش که دیگه جای خودشو داره وبرای من مثل خواهر نداشتمه.

می دونم خیلی پراکنده بود ولی خوب حاملگیه و هزار مدل تغییر حال واحساسات در کمتر از یک ساعت. من دیگه باید برم حاضر شم .

+ نوشته شده در ٢۱ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()