جهان با تو زیباتر است

اسم دختر ما

و بالآخره نوبت به اسم دختر خانم‌مون رسید. راستش رو بخواهید حدود دو ماه می‌شه که اسم نی‌نی مشخص شده، ولی قبل از این‌که قطعی بشه و به همه بگم دوست داشتم تمام اسم‌ها رو یک‌بار دیگه دوره کنم که حسابی نیازمند زمان بود. البته در نهایت نتیجه همان شد که انتخاب کرده بودیم.

همان‌طور که قبلا گفته بودم ما می‌خواستیم اسم کاملاً فارسی باشه، اسم عاریتی از شیء یا چیزی نباشه، ترجیحاً باستانی و تاریخی باشه، به‌صورت خلاصه تلفظ نشه، خیلی بلند نباشه (با توجه به اینکه فامیلی کوتاهی نداره)، آخر اسم به الف ختم بشه چون اسم‌هایی که آخرش به (آ) ختم می‌شه از نظر آوایی در بسیاری از زبان‌های جهان (به‌ویژه در اکثریت قابل توجهی از زبان‌های ابَرشاخه‌ی هند و اروپایی) اسامی دخترونه هستند و از همه مهم‌تر اینکه فراوانی اسم خیلی کم باشه. نهایتاً بعد از جست‌وجوی اینترنتی وخرید چند تا کتاب و مطالعه‌ی همگی اونها اسم دخترمون رو انتخاب کردیم.

اسم نی نی ما:

آروشا

آروشا (با تلفظ اُ مثل روشن/مورد نه او مثل نور/حور) به معانی درخشان، نورانی، روشن‌اندیش و باهوش از نظر تاریخی، دختر داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی بوده و فراوانی آن طبق آخرین آمار اداره‌ی ثبت احوال کشور 41 نفر می‌باشد.

به نظر من یکی از سنگین‌ترین وظایف پدر مادری نام‌گذاری هستش. مامان و بابای من و علی جون که خیلی از این اسم استقبال کردند. امیدوارم که آروشای گل‌مون وقتی بزرگ شد از انتخاب اسمش راضی باشه و مانند اسمش باهوش باشه و در تمام مراحل زندگی‌ش بدرخشه.

یکشنبه دهم بهمن‌ماه شش‌ماه حاملگی تمام و وارد ماه هفتم شدم که دقیقاً همزمان با بیست‌وشش هفتگی بود. حدود صد روز دیگه تا اومدن آروشا جون‌مون مونده. تا الآن که خیلی سریع گذشته نمی‌دونم بقیه راه چطوری می‌گذره. در ضمن وزنم هم 54 کیلو شده یعنی از اول تا حالا حدود 6 کیلو اضافه شدم که از نظر دکترم خوب بود. کلاً سعی می‌کنم مواد لازم رو به بدنم برسونم ولی پر خوری نکنم؛ البته هنوز به مرحله‌ی شکمو شدن حاملگی نرسیدم. معلوم نیست تو سه ماه آینده چی پیش میاد. از نظر خواب هم تقریباً تا ساعت دوازده خوابم فقط یک‌بار ساعت 6 صبح و یک‌بار هم حدود 9 صبح موز یا شیر و خرما می‌خورم و دوباره می‌خوابم. ولی از نظر تنفسی هنوز احساس می‌کنم که انگار راه تنفسم تنگ شده و با بخور و قطره بینی بهتر می‌شم  که دکتر گفت از عوارض حاملگیه ولی روزهای بارونی که هوا مرطوبه خیلی خوبم.  از نظر احساسی هم هنوز به نظر خودم آنرمالم ولی خیلی از قبل بهتر شدم؛ هنوز انگار گیجم و باورم نمی‌شه تا سه ماه دیگه دارم مادر می‌شم. از نظر ظاهری هم دیگه تقریباً از روی پالتو معلومه که نی‌نی دارم ولی وقتی شنل می پوشم کمتر مشخص می‌شه.

این روزها علی جون از سمتی که آروشا خوابیده براش چشم چشم دو ابرو می‌خونه ومی گه چوب چوب شکمبه، آروشای ما قشنگه و چون همیشه تو همه ی سونوها دست‌های نی‌نی بالای سرشه، علی دستاش رو هم به سمت بالا می‌کشه. اینم شعر این روزهای آروشا جون.

فردا شب هم خونه‌ی دایی سعید و شقایق جون دعوتیم. شقایق دیروز به من زنگ زده که دلت می‌خواد غذا چی برات درست کنم. می‌گم هر چی خودت دوست داری. می‌گه یعنی دلت هیچ غذایی نمی‌خواد؟ می‌گم اصلاً. می‌گه بابا تو دیگه چه جور حامله‌ای هستی، حالا یواش یواش درست می‌شی.

+ نوشته شده در ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()