جهان با تو زیباتر است

این روزها ...

سلام به همه‌ی دوستان گل

من و آروشا جون داریم هفته‌ی 29 رو می‌گذرونیم. هفته‌ی پیش وقت چکاپ ماهانه بود. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و دکتر دست و پاهام رو معاینه کرد وگفت ورم ندارم. از این به بعد باید دو هفته یک‌بار برم دکتر. نهم اسفند وقت سونوی هیدرو سفالی دارم که از رادیولوژی خود بیمارستان وقت گرفتم. کلاس‌های آکوا رو هم همچنان شرکت می‌کنم و کلی دوست پیدا کردم. هر چی هفته‌های بارداری بالاتر می‌ره تمرینات ما سنگین‌تر می‌شه. حالا ببینیم این ورزش‌ها کمکی تو روند زایمان می‌کنه یا نه. هدف از کلاس کمک به مادر برای زایمان راحت‌تره ولی به نظر من تأثیر روحی روانی کلاس‌ها خیلی برام مهمتره. کلاس تغذیه‌ی در دوران بارداری پنج شنبه رو شرکت نکردم چون قبلاً با خود دکتر تغذیه‌ای که قرار بود صحبت کنه تو هفته‌ی دهم ملاقات داشتم. ولی کلاس این هفته که راجع به انواع بیهوشی و بی‌حسی‌ها صحبت می‌کنند رو حتماً شرکت می‌کنم. باید تو این هفته واکسن کزاز بزنم چون آخرین باری که این واکسن رو زدم یازده سال پیش بود و باید هر ده سال یک‌بار تکرار شه. خوابم کمی به هم ریخته و تقریباً چند ساعتی از قبل کمتر شده ولی مشاورم گفت طبیعیه و بدنت داره برای اومدن نی‌نی و بچه‌داری خودش رو آماده می‌کنه. این روزها علاقه‌ی خاصی به پرتقال مخصوصاً آب پرتقال پیدا کردم و خیلی بیشتر از قبل می‌خورم. علاقه‌م به شیرینی هم بیشتر شده. نی‌نی جون هم تکون‌هاش قوی‌تر شده و بعضی وقت‌ها از روی لباس هم معلوم می‌شه. چند شب پیش دست بابام رو شکمم بود وآروشا جونم یک مشت محکم زد و بابام رو حسابی خوشحال کرد.

دوشنبه نهار عمو حسین و سارا جون ما رو رستوران نوید دعوت کرده بودند که حسابی خوش گذشت و دیداری تازه کردیم. خیلی بهشون زحمت دادیم. بعد هم با علی جون رفتیم بنتون جوردن برای آروشا جون خرید کردیم. چند تا لباس‌های خیلی کوچولوی ناناز خریدیم. علی جون هر لباسی می‌دید می‌گفت این رو هم بخریم و اگه می خواستم به دل علی برم باید کل فروشگاه رو بار می‌کردیم میامدیم. ولی واقعاً خرید سیسمونی و وسایل نی‌نی لذت داره و آدم هر چی می‌خره سیر نمی‌شه. دوست دارم زودتر روزی بیاد که لباس‌هاش رو تنش کنم و کلی با علی ذوق کنیم. داریم یواش یواش کارهای اتاق عروسکمون رو انجام می‌دیم. اول از همه باید اتاق فعلی که اتاق مطالعه بوده جمع کنیم و کتابخانه و میز کامپیوتر رو ببریم به اتاقمون تو خونه‌ی مامان اینا. بعد کاغذ دیواری رو بدیم بچسبونند و خونه رو تمیز کنیم و وسایل خوشگلک رو بچینیم. آخر هفته‌ی آینده گفتیم آقا شعبان بیاد برای تمیز کاری. جالبه که این آقا شعبان موقع چیدن جهاز هشت سال پیش هم اومده بود. تا اون روز هزار تا کار داریم و تازه شنبه دانشگاه هم باید برم برای تحویل مقاله به استادم.

بابا محمود همچنان تو مراقبت‌های ویژه هستند و مشکل تنفسی دارند. امیدوارم زودتر خوب بشند وبیان خونه و خیال همه رو راحت کنند. دایی امیرم هم از کانادا اومدن و شاید خاله فرانک هم تا ده روز دیگه بیاد. مامان و بابا هم هر روز بیمارستانند. دکترها هم که  هر روز یه چیز جدید می‌گن. لطفاً برای بابا محمود و سلامتیش دعا کنید.

+ نوشته شده در ٦ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()