جهان با تو زیباتر است

ورود به ماه هشتم (چهارشنبه 11 اسفند)

 

دهم اسفند آروشا جون وارد ماه هشتم شد و حدود 70 روز دیگه به امید خدا دنیا میاد و مامان باباش رو یه دنیا خوشحال می‌کنه. دوشنبه وقت سونو داشتم که خدا رو شکر همه چیز نرمال بود. شنبه و دوشنبه هم دانشگاه بودم و بالاخره نمره‌ی مقاله هم گرفتم و مونده صحافی وتحویل به اساتید. آخر هفته‌ی گذشته اتاق مطالعه رو جمع کردیم و کلی کتاب بردیم انباری. داخل کمدهامون رو هم مرتب کردیم. امسال بیشتر از سال‌های قبل دوست دارم تمیز کاری کنم و به خونه برسم ولی توانش رو ندارم. دکترم گفت اصطلاحاً می‌گن لانه گزینی دوم بارداری. حتی به بوق گرامافون هم رحم نکردم و شستم. کار کاغذ دیواری هم انجام شد. فکر نمی کردم این همه دردسر داشته باشه. اول باید کاغذ قبلی کنده می‌شد و زیر سازی می‌شد بعد کاغذ جدید زده می‌شد که دو روز طول کشید. یکشنبه هم آقا شعبان اومد و داخل کابینت ها رو شست. داشتم می‌مردم که خودم پاشم کار کنم ولی نمی شد. آخر هفته هم قراره بیاد برای بقیه‌ی کارها. خونه که کاملاً تمیز شد. هفته‌ی بعدش می‌گم سرویس خواب آروشا خانم رو بیارن و اتاق دخملی رو آماده کنیم. دلم داره پر می‌زنه که زودتر وسایلش رو بچینیم.

کلاس شیردهی بیمارستان رو هم شرکت کردم. خیلی آموزنده بود. چون کلاس انواع بی‌هوشی رو شرکت نکرده بودم با سه تا از دوست‌های آکوا برای دوشنبه وقت گرفتیم که دکتر بی‌هوشی برامون مطالب کلاس رو دوباره توضیح بدند. بعد از کلاس هم قرار گذاشتیم بریم رستوران بیمارستان و بعدش هم نهار. آخه چند بار رفتیم رستوران و خیلی از غذاش و محیطش راضی بودیم. دفعه‌ی اول برای من خیلی جالب بود که خود پروفسور صارمی هم تو رستوران بودند و کنار بقیه‌ی کارکنان نهار می‌خوردند.

این روزها فکرم حسابی مشغوله. انگار همه‌ی کارها با هم همزمان شده. پایان‌نامه و تمیزکاری عید و سیسمونی چیدن و ...

فکر مریضی بابا محمود هم رأس همه‌ی فکرهای دیگه. درسته که من بیمارستان نمی‌رم ولی فکرش همیشه با من هست. در کل حالشون در وضعیت خوبی نیست. آدم واقعاً فکر نمی‌کنه که یه زمین خوردن تو سن‌های بالا تا کجا می‌تونه پیش بره و خطرناک باشه. ولی من هنوز امیدوارم .

دختره قشنگم، آروشا خانمم، این روزها خیلی با حرکاتت عشق می‌کنم. مخصوصاً زمانی که پاهای کوچولوت رو محکم می‌زنی. کف پاهای نازت رو زیر دستم احساس می‌کنم ودلم برات ضعف می‌ره. همچنان برای بابا علی حسابی دلبری می‌کنی. دیشب بابا فرشید باهات صحبت می‌کرد که چند تا ضربه‌ی محکم زدی. فکر کنم دوست داری مرتب باهات صحبت کنیم و نازت کنیم. تو سونوی دوشنبه داشتی خمیازه می‌کشیدی که همون موقع خانم دکتر عکست رو گرفت و کلی دیدنیه این عکس خوشگلت. همچنان  هر وقت می‌ریم بیرون دوست دارم برای ناناز خانم خرید کنم. عمه نونوش هم زحمت کشیدند واز بنتون شیراز برای شما لباس‌های خوشگل خریدند. بهنوش می‌گفت مرتب لباس‌هاشو میارم بغل می‌کنم و ذوق می‌کنم. فکر کنم تا لباس‌ها به دستمون برسه چیزی ازشون نمونده باشه.

+ نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()