جهان با تو زیباتر است

اولین های میوه ی زندگی مان

چهاردهم شهریور برای اطمینان از حاملگی ساعت هشت صبح به بیمارستان صارم رفتم که آزمایش بتا بدم. تا عصر دل تو دلم نبود به کسی هم نگفته بودم که امیدوار نشن. ساعت شش بعد از ظهر به همراه علی جونم رفتیم بیمارستان برای جواب که حسابی سورپرایزمون کردی. فکر کنم خیلی منتظر اومدن بودی چون با اولین اقدام قدم مبارکت رو تو خونه​ی دلم گذاشتی. از بیمارستان رفتیم هایپراستار یه سیگار برگ کوبایی برای بابام خریدیم به همراه شیرینی و گل رفتیم خونه​ی مامان و بابا. وقتی رسیدیم  اونا آماده شده بودن که برن پارک پیاده​روی. هر سال تاریخ سالگرد عقدمون علی اول گل برای مامان بابا میبره که ازشون تشکر کنه به همین خاطر مامان و بابا فکر کردن مناسبت گل سالگرد عقد باشه که همون لحظه سیگار برگ رو از کیفم در آوردم و دادم به بابا. اول کمی مبهوت به سیگار نگاه کرد و یه دفعه جیغ زد پرید بالا و منو بغل کرد و حسابی خوشحال شد. مامانم که چشماش خیس اشک بود مرتب می​گفت باور کن من می​دونستم چون حالت​های روز های اخیرت مثل زمانی بود که من حامله بودم. خلاصه حسابی خوشحالی کردیم. ادامه​ی ماجرای اون روز شیرین در پست بعدی.

+ نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()