جهان با تو زیباتر است

برای تو!

این روز‌ها خودم هم دارم حس می‌کنم حال و هوایم در حال دگردیسی است. اگر می‌توانستم دوران جنینی و لحظه‌ی تولدم را به خاطر بیاورم – یعنی همان وقتی از حیاتم را که اکنون لحظه‌ی پدیداری‌اش را در وجود بی‌بدیل تو گل به انتظاری ناب در نشسته‌ام – شاید شمه‌ای از این حال را می‌توانستم شبیه‌سازی کنم. پدر شدن از منظر طبیعی و زیست‌شناختی خود به قدر کفایت شگفت و حیرت‌آور است؛ اما از دید احساسی و روان‌شناختی به آن اندازه موسع و وصف‌ناپذیر است که شگفتی نخست را در بند حقارت خویش فرو می‌غلتاند.

این روزها در حال کار، محاوره با همکاران و مذاکره با مشتریان، رانندگی، تماشای فیلم و تلویزیون، مطالعه و وب‌گردی، و حتی در خواب هم به تو دختر عزیزم می‌اندیشم. چنان‌که مسحور جادوی حضور شادی‌آفرین‌ت، گاه پلک زدن را هم از یاد می‌برم.

دیری‌ست برای تو دست به نوشتن نبرده‌ام اما هر شب که غزل زیبای حافظ را زیر گوش‌ات زمزمه می‌کنم و تو چنان در بطن مادر مهربان‌ت ساکن می‌شوی که حس گوش سپردن را به من القا می‌کنی آن سان شور و شعف را در وجودم می‌پراکنی که گویی سلول‌هایم را از نو می‌آفرینی! از این‌که لیاقت پدر و مادر شدن را به من و نازنین‌جان بخشیده‌ای به خود می‌بالم. تولد شیرین‌ت را به انتظار نشسته‌ام آروشا!

و این هم همان غزلی که هر شب برای تو چونان شعری تازه بر می‌خوانم:

تا ز می‌خانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حلقه‌ی پیر مغان‌م ز ازل در گوش است

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

ترک عاشق‌کُش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

بر زمینی که نشان کف پای تو بود

سال‌ها سجده‌ی صاحب‌نظران خواهد بود

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد

تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود

بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد

زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

+ نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()