جهان با تو زیباتر است

خاطرات زایمان (1 از 2)

یکشنبه 11 اردیبهشت: علی اون روز تعطیل بود و خونه مونده بود. تقریباً تا ظهر خوابیدیم، ناهار خوردیم و رفتیم برای عکس‌ها و گیفت‌هامون. هوا حسابی بارونی بود و پر از انرژی مثبت. بعد از آتلیه و گرفتن گیفت‌ها رفتیم کارواش و از اونجا هم یه سر به دبنهامز زدیم وکمی هم تو فروشگاه جام جم چرخیدیم. همون‌جا بود که یه دردی سمت چپ شکمم احساس کردم ولی جدی نگرفتم و به حساب این گذاشتم که زیاد راه رفتم. اون روز از صبح حرکات آروشا زیاد شده بود ومرتب تکون می‌خورد. خلاصه اومدیم خونه عکس‌هامون رو آلبوم کردیم و رفتیم خونه‌ی مامان اینا. اصلاً اون شب اشتها نداشتم وکاملاً سیر بودم چون بعد از ظهرش کیک و قهوه خورده بودم. کمی با غذا بازی بازی کردم و آخر شب اومدیم. جالبه به مامان گفتم یه دردی تو دلم پیچید ولی مامان گفت درد زایمان بالای شکم نیست زیر شکمه و به کمر می‌زنه. قبل از خواب می‌خواستم وسایل فردای آکوا و استخرم رو مرتب کنم که علی گفت بذار فردا الان بیا بخوابیم.

دوشنبه 12 اردیبهشت: قبل از خواب آخرین پست وبلاگم رو گذاشتم ورفتم که بخوابم،حدود ساعت دو و نیم بود. هنوز چشمام گرم نشده بود و داشتم به کارهای فردام فکر می‌کردم و آروشا هم مرتب تکون می‌خورد که یه دفعه احساس کردم مقداری آب با صدا ازم خارج شد. چون هوشیار بودم بلافاصله به سمت دستشویی پریدم و حجم زیادی آب با فشار اومد . قلبم تند تند می‌زد و به اتفاقی که افتاده بود فکر می‌کردم و مرتب تمام مطالبی که خونده بودم با سرعت از مغزم می گذشت کمی که گذشت خودم رو جمع وجور کردم واز دستشویی اومدم بیرون ورفتم تو اتاق خواب گفتم علی من کیسه آبم پاره شد. علی که تازه خوابیده بود یه دفعه از جا پرید و گفت پاشو بریم بیمارستان، گفتم علی عجله نکن اول به دکتر زنگ بزن. تا علی شماره‌ی دکتر رو بگیره من پریدم تو حموم که حموم نرفته بیمارستان نرم. دکتر به علی  گفت اگه درد نداره عجله نکنید ولی برید بیمارستان تا من خودم رو برسونم. من هم با شنیدن این حرف انگارنه انگار که قراره زایمان کنم حسابی تو حموم خودم رو شستم واومدم بیرون. اول نشستم ناخن هام رو فرنچ کردم وموهام رو سشوار زدم و یه ریمل حسابی زدم با یه رژ لب قرمز ،انگار قرار بود برم عروسی، ظرف‌های تو جا ظرفی رو جا به جا کردم، دستمال و رایت دادم به علی تا میزها رو دستمال بزنه، می‌خواستم همه جا برق بزنه.  یه حلقه که خرس داشت برای روی در اتاق آروشا سفارش داده بودم که هنوز فرصت نکرده بودیم آویزونش کنیم ساعت سه شب به علی می گفتم این رو هم برام بزن .علی هم اون موقع شب به در اتاق آروشا میخ می کوبید تا من رو راضی کنه زودتر بریم بیمارستان. مرتب به من گوشزد می کرد نازنین دکتر گفت عجله نکن ولی نگفت نیا بیمارستان. تو این فاصله هم مرتب آب کیسه آب تخلیه می شد و یواش یواش داشت دردها به صورت خیلی خفیف شروع می‌شد. خلاصه تا همه‌ی کارها انجام شد ومن رضایت دادم از خونه برم بیرون شد ساعت چهار ونیم صبح. از اونجایی که ما غرب تهران هستیم به بیمارستان  صارم خیلی نزدیکیم و همین موضوع باعث شده بود من تا این حد رلکس باشم. تو مسیر بیمارستان هم به آهنگ مورد علاقم که از راغب علامه بود گوش کردم تا رسیدیم بیمارستان.

+ نوشته شده در ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()