جهان با تو زیباتر است

خاطرات زایمان (2 از 2)

علی با ماشین وارد حیاط بیمارستان شد و تا در اورژانس رفت و با هم وارد اورژانس شدیم. چون همیشه من از در اورژانس می رفتم استخر همه​ی کارکنان اورژانس رو می​شناختم. وضعیتم رو به بخش زایمان گزارش دادند و فرستادن​مون بالا. تو بخش زایمان برای معاینات اولیه تنهایی رفتم داخل و بعد از اینکه بستری شدن​م تأیید شد لباس​هام رو عوض کردند و دادند به علی. اول از همه یه آمپول به من زدند و بردند اتاق درد. هیچ​کس اونجا نبود و هوا همچنان تاریک. وقتی رو تخت خوابیدم احساس لرز کردم که بلافاصله روم پتو انداختند. از پنجره​ی بزرگ اتاق دردبیرون رو نگاه می​کردم و به این فکر می​کردم که مامان و بابام الان خوابیدن و روح​شون هم خبر نداره من اینجا دارم تنهایی درد می​کشم. از علی خواسته بودم که تا صبح به مامان و بابا خبر نده چون اومدن​شون اون موقع شب فایده​ای نداشت فقط بی​خواب می​شدند. دردها یواش یواش زیاد می​شد و تمام مدت تنفس​هایی که تو کلاس به ما یاد داده بودند از ذهنم می​گذشت و به کم شدن درد کمک می​کرد. دوست داشتم یکی اونجا بود با من حرف می​زد. از تلفن بالای سرم مرتب با علی در تماس بودم و علی به من روحیه می​داد، هوا داشت کم​کم روشن می​شد و منظره سبز حیاط بیمارستان دیده می​شد که پرستار برام سرم وصل کرد. من حدود ده سال بود سرم نزده بودم و آن​قدر که درد این سرم برام زجر آور بود، درد زایمان نبود. حدود هفت صبح دکترم اومد و با معاینه​ی اولیه گفت زایمان هنوز پیشرفت نکرده و با وجود دردی که تو اون چند ساعت کشیده بودم دهانه​ی رحم فقط دو سانت باز شده بود و به خاطر همین دکتر گفت برام سرم اینداکشن بزنند تا درد رو مصنوعی القا کنه و زایمان پیشرفت کنه. بعد از زدن آمپول فشار دردها سنگین​تر شد و طولانی​تر و تو این فاصله مرتب معاینه می​شدم که دردش اگه بیشتر از درد زایمان نباشه کمتر نیست. وسط دردهام بود که یکی از پرستارها ازم پرسید عزیزم چه ریملی می​زنی، جالبه هر چی فکر می​کردم یادم نمی​اومد اسم ریملی رو که چند ساله دارم می​زنم نهایتاً بعد از کلی فکر کردن یادم اومد وگفتم: Revlon. زمان به سرعت می​گذشت ولی زایمان به کندی پیشرفت می​کرد. حدود ساعت ده صبح علی با مامان و بابا تماس گرفته بود وگفته بود نازنین کیسه آبش نصف شب پاره شده و بیمارستانیم. مامانم هم حسابی عصبانی شده بود که چرا زودتر خبر ندادی، خلاصه مامان بابا به سرعت اومدن بیمارستان و بعد از اون هم شقایق و دایی سعید با یه سبد گل اومده بودن به خیال اینکه به​زودی نی​نی دنیا میاد. وقتی مامان رسید بیمارستان با هم صحبت کردیم. آنقدر مامان محکم و عادی با من حرف زد درست مثل اینکه هر روز از خواب پا می​شدم زنگ می​زدم و با هم صحبت می​کردیم؛ همین باعث شد قوی​تر باشم و فکر نکنم اتفاق عجیبی داره می​افته. همه چیز مرتب توسط دکتر چک می​شد و با اینکه دردها قوی​تر شده بود ولی هنوز برام قابل تحمل بود و به آه و ناله نرسیده بود. دکتر بی​هوشی هم مرتب به من سر می​زد و می​گفت ما نمی​خواهیم اینجا کسی درد بکشه هر وقت دردها برات غیر قابل تحمل شد بگو من بیام. خلاصه این روند تا ساعت دوازده ظهر ادامه پیدا کرد تا دکتر از روی مانیتور و دیدن شدت انقباض​ها از دکتر بی​هوشی خواست برام اپیدورال انجام بده. دکتر بیهوشی که دکتر یاسینی نام داشت و من هیچ وقت چهره​ی مهربون و خندان این مرد رو از یادنمی​برم، اومد بالای سرم و ازم پرسید به دردهات از یک تا ده نمره بده و من گفتم هفت. دکتر گفت اگه این همه درد داری پس چرا ناله نمی​کنی. تمام مراحل اپیدورال رو برام توضیح داد وشروع کرد. واقعاً درد نداشت. بعد از زدن اپیدورال حسابی دردها کم شد و از روی مانیتور متوجه زمان انقباض​ها می​شدم. همون موقع هم گفتند اگه می​خوای می​تونی از اینجا بعد همسرت رو صدا کنیم بیاد کنارت، من هم از خدا خواسته گفتم بله.

با اومدن علی حسابی روحیه گرفتم و دیدن علی تو لباس​های جراحی حسابی برام جالب بود. بهش گفتم اگه دکتر می​شدی هم خیلی بهت می​اومد . دکتر پیشنهاد داد بهتره راه برم تا کمی بچه پایین بیاد. دیگه از اون به بعد تا حدود یک ساعت سرم دست علی بود و دو تایی تو بخش راه می​رفتیم و موقع انقباض​ها تنفس عمیق داشتم و من هم حسابی امیدوار و مغرور از اینکه دارم طبیعی زایمان می​کنم. بعد از یک ساعت دوباره معاینه شدم ولی متأسفانه نه تنها بچه پایین نیومده بود بلکه ضربان قلبش هم افت کرده بود. به خاطر همین سرم اینداکشن رو بستند و گفتند اگه تا دو ساعت دیگه پیشرفت نداشته باشی می​ریم برای سزارین. حسابی ناراحت شده بودم ومرتب به علی می​گفتم من نمی​خوام سزارین شم، من درد هام رو کشیدم و علی می گفت ناراحت نباش و من رو دلداری می​داد. همون موقع​ها بود که با خون​گیر رویان تماس گرفتند که برای جمع​آوری خون بند ناف بیاد و گفتند برای زایمان سزارین اپیدورال می​تونید با واحد سمعی بصری هماهنگ کنید که براتون تصویربرداری کنند. دو ساعت باقی مانده به سرعت گذشت و آخرین معاینه هم خبرهای خوبی برامون نداشت تا اینکه تصمیم به سزارین گرفته شد. دکتر بی​هوشی که اپیدورال رو انجام داده بود دارو رو قوی​تر کرد طوری که دیگه نمی​تونستم راه برم وحسابی بی​حس شده بودم. حدود ساعت سه​ونیم من رو بردند اتاق عمل و کارهای اولیه رو انجام دادند و تا مرحله​ی شست​وشوی جای عمل و... رو کاملاً می​دیدم و وقتی می​خواستند شکمم رو کات کنند جلوی صورتم رو پوشوندند. حرکت چاقو رو روی شکمم کاملاً حس کردم و با تمام وجود منتظر صدای گریه بودم که خیلی زودتر اون چیزی که فکر می​کردم شنیدم. صدای دکترم رو شنیدم که گفت چه بچه​ی تمیزیه. اصلاً باورم نمی شد که این صدای نی​نی منه که مرتب جیغ می​زنه، پرده​ی اشکی که جلوی چشم​هام رو گرفته بود اجازه نمی​داد واضح آروشا رو ببینم. لحظه​ی تولدش همون طور که مامانم سفارش کرده بود برای سلامتیش و خوشبختیش دعا کردم و از خدا خواستم سایه​ی علی همیشه بالای سر من وآروشا باشه.  علی هم که همین طور داشت اشک می​ریخت و من رو بوس می​کرد. همون موقع علی رو صدا کردند که بند ناف آروشا رو خودش ببره. بعد از بریدن بند ناف همه گفتند مبارکه ودکتر بی​هوشی می​گفت امیدوارم سال دیگه این موقع دوباره شما رو اینجا ببینیم. بعد از اینکه کمی تمیزش کردند  آروشا رو اوردند چسبودند به صورتم و گفتند به مامانت سلام کن. داشتم رو ابرها راه می رفتم و باور نمی​کردم. آروشا با شنیدن صدام آروم شد و به حرف​هام گوش کرد. علی هم همون جا غزل حافظ رو که تو ماه آخر هر شب براش تکرار می​کرد خوند و آروشا با دقت گوش می​کرد و به باباش نگاه می​کرد. دکتر و تیم پزشکی حسابی سورپرایز شده بودند و می​گفتند ما دیگه این مدلش رو ندیده بودیم. فیلمبردار هم تمام مراحل رو فیلمبرداری می​کرد. به این ترتیب آروشا جون ما ساعت چهار بعد از ظهر روز دوازدهم اردیبهشت سال هزار و سیصد و نود به دنیا اومد.

بعد از اتمام کار علی باید کلمن بند ناف رو می​برد تحویل رویان می​داد. به خاطر همین با من خداحافظی کرد و رفت. من از اون به بعد رو خوابیدم تا موقعی که می​خواستند از ریکاوری ببرند تو بخش که بیدار شدم. کمی درد داشتم که همون موقع دکتر یاسینی اومد بالای سرم و یک دوز دیگه بی​حسی برام زد وبعدش کیت اپیدورال رو در آورد. وقتی  وارد راهرو شدم همه اومدن دورم ومرتب از آروشا می​پرسیدند که چه شکلیه و به کی رفته. من هم می گفتم خیلی نازه و ... وقتی روی تخت جابه​جا شدم آروشا رو آوردند و همه قربون صدقه​ش می​رفتند و عکس می​گرفتند. حسابی تشنه بودم و گرسنه و از همه بدتر این که دستی که سرم داشت به شدت ورم کرده بود و درد می​کرد. تا چهار صبح فردا نمی​تونستم چیزی بخورم و تشنگی داشت من رو می​کشت. اون شب تا صبح مامانم موند بیمارستان. شب سختی بود مخصوصاً که شیر نداشتم و آروشا هم گرسنه و خودم هم خسته یک زایمان طولانی. چهار صبح برام صبحونه آوردند و بعد از اینکه کمی راه رفتم یواش یواش بهتر شدم. صبح مربی استخر و آکوا اومد بالا دیدنم و کلی خوشحالم کرد. ساعت یک بعد از ظهر مرخص شدم و اومدم خونه. اول رفتم حموم و کمی سبک شدم و بعدش حسابی خوابیدم. در کل سزارین تا سه روز سخت بود تا کاملاً روبراه بشم. خلاصه قسمت من هم از زایمان این بود که هم درد طبیعی رو تجربه کنم هم سزارین که حالا حالاها هوس بچه نکنم. نیشخند

+ نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()