جهان با تو زیباتر است

بعد از زایمان

بعد از زایمان یک‌ماه خونه‌ی مامان و بابا موندیم و کمی با بچه‌داری آشنا شدیم. تو این مدت مرتب دوستان و اقوام میومدن دیدنمون و حسابی دورمون شلوغ بود. مامان هر شب تا صبح از آروشا نگهداری می‌کرد و من استراحت می‌کردم تا زودتر خوب شم. پنج جلسه هم لیزر جای بخیه بود که هر روز باید می‌رفتم بیمارستان. سه روز بعد از زایمان، آروشا زرد شد و دکتر گفت باید بیشتر شیر بخوره تا کمبود آب بدنش جبران بشه. همین موضوع باعث شد که دیگه شیر خودم رو نخوره و فقط شیر خشک بخوره؛ البته شیر خودم خیلی کم بود ولی باز تا یک‌ماه تو شیشه یا با قاشق بهش می‌دادم. از روزی که زرد شد دیگه هر روز بیمارستان بودیم تا زردی کنترل شد بعد از اون هم هر موردی پیش میومد می‌رفتیم بیمارستان، طوری‌که دیگه دکتر شماره تلفنش رو داد که هر سوالی داشتیم زنگ بزنیم و مرتب پا نشیم بریم. از هفته‌ی دوم هم دل‌درد شروع شد که خدا رو شکر برای آروشا شدید نبود و شب‌ها حدود دو ساعت طول می‌کشید که با راه‌کارهایی که دکتر تجویز کرده بود بهتر می‌شد ومی‌خوابید. روزهای اول بعد زایمان روزهای سختیه ولی به سرعت می‌گذره و بعد از یک‌ماه آدم کاملاً به شرایط عادت می‌کنه و روبراه می‌شه. هشت روز بعد از زایمان شناسنامه‌ی آروشا جون رو گرفتیم. کلی دردسر داشت چون ما تقریباً ده سال بعد از تاریخ عقدمون بچه‌دار شده بودیم کلی مدارک بالینی می‌خواستند و به خاطر همین طول کشید. تا بالاخره بعد از اینکه علی‌جون همه‌ی کارهاش رو کرد خودم رفتم وگرفتم. روز دهم هم شکمم رو محکم بستم و پاشدم رفتم دنبال کارهای مدرکم نه اینکه اجباری برم فقط دوست داشتم از خونه در بیام و بشم نازنین سابق. روزهای اول بعد از زایمان فکر می‌کردم یعنی من همون آدم قبل می‌شم یا دیگه زندگی برام تموم شده. یه جورایی با اینکه از اومدن نی‌نی ذوق می‌کردم ولی یه حس ترس همراه با افسردگی همراهم بود که وقتی با مشاور صحبت کردم گفت کاملاً طبیعیه مخصوصاً برای شما که مدت طولانی بچه نداشتید و همیشه راحت بودید و به من گفت سعی کن مثل قبل دوتایی تنها باشید و با هم بیرون برید و ... خلاصه تا چند روز همین طوری بودم تا یواش یواش با ورزش کردن و بیرون رفتن دوتایی با علی و گشت و گذار و ... بهتر شدم. الان وقتی به اون روزها فکر می‌کنم خنده‌م می‌گیره که مثلاً ده روز بود زایمان کرده بودم و با علی تو کافی شاپ قهوه می‌خوردم. این مدت حسابی مشغول کوچک کردن شکمم بودم و روزی ده بار می رفتم رو وزنه تا نهایتاً از 16 کیلو اضافه وزن الان دو کیلو باقی مونده. دیگه شلوار جین‌های قبل از حاملگی‌م رو می‌تونم بپوشم. وقتی عکس‌های حاملگی‌م رو نگاه می‌کنم تازه می‌فهمم چقدر ورم کرده بودم و چقدر با خودم فرق دارم. کلاس‌های بعد از زایمان بیمارستان هم از روز چهلم شروع شده که من مرتب شرکت می‌کنم ولی تعداد بچه های کلاس خیلی کمه و تقریباً خصوصیه. از کیفیت کلاس‌ها خیلی راضیم و خیلی بهم خوش می‌گذره ولی حیف که خیلی کمه.

بعد از یک ماه که خونه‌ی مامان بابا موندیم هم‌زمان با اومدن خانواده‌ی علی جون از شیراز اومدیم خونه‌ی خودمون؛ البته یک هفته قبلش شبی که خاله فرانک داشت از کانادا میومد و مامان و بابا می‌خواستند برن فرودگاه به‌صورت آزمایشی اومدیم خونه که ببینیم می‌تونیم تنهایی از آروشا نگهداری کنیم که دیدیم انگار بلدیم. خاله فرانک برای آروشا کلی سوغاتی‌های خوشگل آوردند و مثل همیشه ما رو شرمنده کردند. هفته‌ی بعدش هم مامان و بابای علی به همراه عمه بهنوش و عمو رضا دو سه روزی مهمون ما بودند که حسابی خوش گذشت. تولد یک ماهگی آروشا همزمان با تولد عمو رضا گرفته شد و شمع اولین تولدش رو با عمو رضا فوت کرد و کادو هم گرفت. شب بعدش هم مامان مهمونی گرفته بود وهمه رو دعوت کرده بود که همون شب بابای علی جون تو گوش آروشا اذان گفت. بعد از رفتن مامان و بابای علی جون ما دیگه رسماً اومدیم خونه ی خودمون ولی همچنان با کمک مامان وبابا داریم بچه‌داری می‌کنیم، به این شکل که هر روز از شب تا صبح آروشا رو من و علی نگهداری می‌کنیم و ساعت حدودای دوازده بابا میاد دنبال نی‌نی و تا شب مامان و بابا مواظبش هستن و حمومش می‌کنندو ... برای اینکه رفت و اومد آروشا راحت باشه از تمام وسایل مورد نیازش خونه‌ی مامان و بابا گذاشتیم که هرروز یه ساک بزرگ نبریم و بیاریم وفقط بچه تو کریرش می‌ره و میاد. شب‌ها هم من و علی می‌ریم خونه‌ی مامان اینا و شام می‌خوریم و تا آخر شب اونجاییم؛ بعد با نی‌نی برمی‌گردیم. آخر هفته‌ها هم که علی خونه هست و تعطیله دوتایی نی‌نی‌داری می‌کنیم و فقط برای شب می‌ریم خونه‌ی مامان اینا. البته بعضی روزها مثلاً روزهایی که مامان کارگر داشته باشه و یا جایی دعوت داشته باشند، شقایق و پانیذ میان خونه‌مون و به من کمک می‌کنند. تو این دو ماه گذشته به غیر از یک بار که علی ناخن‌های آروشا رو گرفت دیگه بقیه‌ی وقت‌ها شقایق جون ناخن‌های آروشا رو می‌گیره و شده مسئول ناخن.

با اینکه تو یک‌ماه اول کلی مهمون داشتیم و تقریباً همه خونه‌ی مامان و بابا اومدن دیدن‌م ولی هنوز نهضت ادامه داره و تو خونه‌ی خودمون هم هنوز فامیل و دوست میان دیدن آروشا. این هم یکی از سختی‌های بعد از زایمانه. به نظر من خوبه همه بذارن دو ماه بعد از زایمان بیان. چون روزهای اول از یه طرف بخیه و درد سزارین، از یک طرف بچه نوزاد و مشکل شیردهی و بی‌تجربگی و بی‌خوابی شبانه؛ از یک طرف هم هر روز بعدازظهرها باید حاضر شی که مهمون می‌خواد بیاد و ... این هم رسم و رسوم ما ایرانی‌هاست دیگه که به جای اینکه قبل از زایمان همه بیان و بهت روحیه بدن و برات وسایلی رو که نیاز داری هدیه بخرن، بعدش میان. البته ناگفته نماند که آروشا خانوم ما به مناسبت اینکه اولین نوه‌ی دوتا خانواده بوده و همین‌طور اولین نتیجه تا الان کلی کادو گرفته که قراره بده به مامان و باباش تا براش پس‌انداز کنند.نیشخند

+ نوشته شده در ٤ تیر ۱۳٩٠ ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()