جهان با تو زیباتر است

سفرنامه‌ی شیراز

با سلام به همه‌ی دوستای گلم

سه‌شنبه بعد از ظهر ساعت 6 پرواز داشتیم. اون روز از صبح شقایق و پانیذ اومدن خونمون که آروشا رو نگه دارن تا من به کارهام برسم، مامان و بابا از یکشنبه رفته بودند شمال و من روزهای قبلش چمدونمون رو بسته بودم. باید برای آروشا تقریباً همه‌ی وسایل‌ش رو بر می‌داشتم و این مستلزم کلی وقت بود. اون روز فقط حمومش کردیم وحاضر شدیم. من با آروشا و وسایل رفتم فرودگاه و علی هم از راه شرکت مستقیم اومد. وقتی رسیدیم فرودگاه متوجه شدیم که پرواز از طریق اصفهان هست وحدود یک ساعت معطلی داره؛ من کلی عصبانی شدم که چرا با توجه به اینکه به آژانس هواپیمایی تاکید کرده بودم که من بچه کوچولو دارم، باز دقت نکرده و این بلیت رو برای ما صادر کرده ولی بعد از نیم ساعت فهمیدیم که هیچ کدوم مسافرهای شیراز خبر نداشتند که این پرواز از طریق اصفهانه. خدا رو شکر آروشا خانوم قبل از اینکه از خونه حرکت کنیم خوابید و پنج دقیقه مونده بود برسیم شیراز بیدار شد و شیر خورد و دوباره خوابید. تمام مدت پرواز رفت و برگشت آروشا بغل علی بود و باباش حسابی مراقبش بود. دکترش گفته بود زمان بلند شدن ونشستن هواپیما در حال مک زدن باشه که ما عرق نعنا رو بهش دادیم و راحت خورد. از لحظه‌ی ورود به فرودگاه و پرواز و ... همه قربون صدقش می‌رفتن ونازش می‌کردن. بعضی‌ها به صورت و لپ‌هاش دست می‌زدند که مرتب با دستمال مرطوب صورتش رو تمیز می‌کردیم. خلاصه حدود ساعت نه شب رسیدیم شیراز. مامان و بابا و عمه بهنوش از دیدن آروشا حسابی ذوق‌زده شده بودند. یه گل قشنگ، یه بادکنک هیدروژنی خیلی بزرگ، یه بالش خرگوشی، یه وان خوشگل و همین طور یه مایوی زارا در لحظه‌ی ورودش از عمه نونوش کادو گرفت. بعدش هم از طرف مامان وبابا به مناسبت اینکه برای اولین بار اومده شیراز کادو گرفت که حسابی باعث شرمندگی ما شد. به قول مامان علی نوه‌ی اول بودن باید یه مزیتی داشته باشه دیگه. عمو رضا هم چهارشنبه اومد و کلی ما رو خوشحال کرد .

شب اول تا قبل از خواب نا آروم بود و گریه می‌کرد ولی از فرداش، آب وهوای شیراز روی آروشا اثر کرده بود و روز اول همه‌ش خواب بود و به زور چشماش رو باز می‌کرد، شیر می‌خورد و دوباره می‌خوابید. حتی وقتی حمومش کردیم خیلی دست و پا نمی زد ولی به مرور به محیط عادت کرد و دوباره شیطونی‌هاش شروع شد.

تمام مدت دوستان و اقوام میومدن دیدن آروشا و حسابی مامان مشغول مهمون‌داری بود ولی با این حال چند بار با بهنوش رفتیم گشت و گذار و یه روز هم من و علی دوتایی به یاد قبلاًها رفتیم بازار سرای مشیر و اومدیم. آخه من عاشق بازار وکیل‌م و اگه برم شیراز، نرم سرای مشیر می‌میرم. یه شب هم دوست علی رو دعوت کردیم سفره‌خانه‌ی صوفی که همراه عمو رضا و عمه نونوش رفتیم و آروشا موند پیش مامان و بابا. اون شب کلی خوش گذشت و وقتی برگشتیم مامان گفت که بابا آروشا رو خوابونده و تو بغل بابا بزرگش برای اولین بارخوابیده بود. تو این چند روزه اصلاً آروشا رو از خونه بیرون نبردیم و قرار شد دفعه‌های بعدی ببریمش شهر رو نشونش بدیم. این چند روز همه حسابی کمک بودند و به غیر از شب تا صبح که من آروشا رو نگه می‌داشتم بقیه ی روز دست علی و بهنوش وعمو رضا و مامان و بابا بود. حتی من یک بار هم آروشا رو نشستم و تمام مدت مامان زحمت می‌کشید. عمو رضا هم یه لالایی خیلی قشنگ برای آروشا ساخته بود که وقتی آروم براش می‌خوند و تکون‌ش می‌داد، سریع خوابش می‌برد. عمه نونوش هر روز صبح میومد آروشا رو می‌برد اتاق خودش تا من و بابا علی راحت بخوابیم. مامان روز آخر از صبح گریه می‌کرد و جدا شدن از آروشا براشون خیلی سخت بود. بابا هم لحظه‌ی خداحافظی وقتی سر آروشا رو بوسید گریه کرد، طوری که من وقتی سوار ماشین شدم نتونستم خودم رو کنترل کنم و اشک‌هام سرازیر شد. عمه نونوش هم تو فرودگاه با گریه از آروشا جدا شد. کاش مامان و بابا هم تهران زندگی می‌کردند تا شیرینی لحظه‌های شاد با هم بودن با گریه‌ی خداحافظی تلخ نمی‌شد. یکشنبه ساعت دو بعد از ظهر هم پرواز برگشتمون بود که اون هم به دلیل نقص فنی با یک ساعت تأخیر انجام شد ولی آروشا اذیت نشد و تا دوساعت بعد از اینکه رسیدیم خونه خواب بود. یکشنبه شب هم دوست‌های گلمون که از استرالیا اومده بودند شب اومدند خونمون و بعد از نیم ساعت که بچه‌ها خوابیدند حسابی دور هم گفتیم و خندیدیم و به یاد گذشته‌ها افتادیم.

خلاصه آروشا خانوم هم این چند روز حسابی با ما همکاری کرد ودختر خیلی خانومی بود. خدا رو شکر تجربه‌ی اولین مسافرت دخترم برامون شیرین تموم شد. از علی عزیزم خیلی خیلی ممنونم که تمام مدت مسافرت فقط به فکر خوش گذشتن به من و همین طور راحتی آروشا بود و در این زمینه با جون ودل فداکاری کرد. 

آروشا بعد از اولین حمام در شیراز

 

+ نوشته شده در ٢٩ تیر ۱۳٩٠ ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()