جهان با تو زیباتر است

صدمین روز تولد

این روزها – روزهای پس از پا به جهان نهادن‌ت را می‌گویم – عجیب به شمردن روزها و ساعت‌ها عادت کرده‌ام. وقتی کسی از من سن تو را می‌پرسد ناخودآگاه ذهن‌م مبدأ زمانی خویش را بر ساعت چهار عصر روز دوشنبه دوازهم اردی‌بهشت میزان می‌کند و باز هم ناخودآگاه – چون زمان‌سنجی خودکار – عقربه زمان را می‌لغزاند تا من سن تو را به دقیقه و در لحظه حساب کنم و بر زبان جاری سازم. بعد پنداری بیدار از خلسه‌ای یا هشیار از نشئه‌ای احساس پدرانه‌ام جایش را دوباره به منطق پدر بودن‌ام می‌دهد و می‌مانم با این همه لحظه‌ی شاد با تو بودن چه بسیار شادی‌ها که کرده‌ام و چه بسیار شادی‌ها که در کنار تو نبودن‌ام از کف داده‌ام.

امروز که این عقربه‌های زمان خودساخته‌ی آدمیان بر ساعت چهار عصر می‌گذشتند دیگر باره قلب‌م حس ناب بودن‌ت را بر ذهن تلنگر زد. امروز تو یک‌صدمین روز را گذراندی بی آن که هنوز بدانی روز و ماه و سال چه مفهومی دارند؛ و من به حال و روز تو غبطه می‌خورم! مرا با خاطره نگاری‌های تو کاری نیست که آنها را مادرت با قلب مهربان و عاشق‌ش تمام و کمال می‌نویسد. من لحظه لحظه خاطره‌های تو را در مقابل دیدگانم می‌گذرانم و یاد تو را تا لحظه‌ای که به یاد می‌توانم آورد می‌گسترم بر تمامی دوران زندگی‌ام و ایمان دارم که زیباترین فرش‌های تاریخ هنر جهان این چنین شاعرانه نمی‌گسترده‌اند. من پرده پرده چشم‌های عریان و بی‌ریایت را پیش خود مرور می‌کنم و باور دارم که دردانه‌های غلتان برنشسته بر دیهیم مغرورترین پادشاهان جهان آرزو می‌کرده‌اند پرتویی از برق چشمان تو را به عاریت می‌توانستند بُرد. من نفس نفس لب‌خنده‌های پاک و بی‌آلایش‌ت را به یاد می‌آورم و سوگند می‌خورم که آن روز که خدا بر آفرینش خود آوای تبارک می‌خواند هنوز لبخند تو را ندیده بود.

آروشا! دختر عزیزتر از جانم! یک‌صدمین روز آذین بستن زندگی‌مان به حضور بی‌نظیرت را صمیمانه گرامی می‌دارم.

+ نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()