جهان با تو زیباتر است

مامان نازنین فوق لیسانس می‌شود!

عنوانم مثل فیلم‌های صمد شد. مثلاً صمد آرتیست می‌شود. صمد به مدرسه می رود و ... حالا مامان نازنین  فوق لیسانس می‌شود. بگذریم، شنبه‌ی هفته‌ی گذشته وقتی بابا اومد آروشا رو برد، یک‌دفعه تصمیم گرفتم برم دنبال مدرکم. سریع حاضر شدم زنگ زدم آژانس و اول رفتم ساختمون مرکزی دانشگاه آزاد و مدرک فوق لیسانسم رو گرفتم و گواهی موقت تحصیلی لیسانسم رو که تو پرونده جا مونده بود رو هم گرفتم و از اونجا مستقیم رفتم دانشگاه تهران که لیسانسم رو هم بگیرم دیدم ساختمان ستادی بسته‌س و رو درش زده منتقل شده کنار سینما بهمن. از اونجا سریع رفتم ساختمان جدید و دیدم دارند اسباب کشی می‌کنند و حسابی به هم ریخته‌س. خلاصه بعد از کلی معطلی مدرک لیسانسم رو که چهار سال بود آماده بود، ولی چون گواهی موقت‌م دست دانشگاه آزاد بود نتونسته بودم بگیرم، گرفتم و در عرض یک ساعت من هم لیسانس گرفتم و هم فوق لیسانس. وقتی اومدم خونه احساس می کردم یه بار سنگین از رو دوشم برداشتند و پیش خودم گفتم من تازه الآن باید حامله می‌شدم که هیچ کاری ندارم نه پارسال که دائم نگرانی پایان‌نامه و برو و بیای دانشگاه و پالایشگاه داشتم. بعد از ظهر که علی اومد خونه کلی خوشحال شد و تبریک گفت. چهارشنبه شب هم مامان و بابا و دایی سعید اینا رو دعوت کردیم شام بیرون و سور دادیم. بعضی از دوستام می‌گن نازنین ناراحت نیستی با فوق لیسانس نشستی تو خونه و بچه‌داری می‌کنی! باید بگم من افتخار می کنم که الآن تمام وقتم رو در اختیار بچه‌م میذارم و برای من هیچ حقوق و دستمزدی باارزش‌تر از این نیست که بتونم سوادم رو در اختیار دخترم بذارم و از درکنارش بودن لذت ببرم. مشاورم می گفت ما معتقدیم که اگر مادر متخصص هم باشه باید 5 سال کارش رو تعطیل کنه و در کنار فرزندش باشه. چون می‌تونه نبود مادر صدمات جبران ناپذیری رو به روح و روان بچه بزنه که تو بزرگسالی خودش رو نشون می‌ده. این روزها که آروشا من رو بیشتر می‌شناسه سعی می‌کنم بیشتر در کنارش باشم و به‌جز مواقعی که کار ضروری دارم خونه‌ی خودمونه. صبح تا هر ساعتی که دوست داره می‌خوابه و وقتی بیدار می‌شه با دیدن من از خوشحالی جیغ می‌زنه. اول می‌برمش دستشویی صورت و دست و پاهاش رو می‌شورم و به‌ش صبح‌به‌خیر می‌گم. بعد لباس‌هاش رو عوض می‌کنم و دیگه تا بعدازظهر حسابی باهاش بازی می‌کنم. سعی می‌کنیم تا جای ممکن تو خونه انگلیسی صحبت کنیم که گوش دخترک به زبان انگلیسی آشنا بشه. بابا علی همچنان مرتب برای آروشا غزل سعدی و حافظ می‌خونه و لالایی‌های دخترم یا این اشعاره و یا شعرهای کلاسیک انگلیسی. جالبه که حسابی هر دو رو دوست داره و با شنیدن‌شون آروم می‌شه.

آروشا این روزها خیلی بامزه شده و دوست داره با زبون خودش جوابمون رو بده. وقتی می‌ذارمش تو تختش در عرض دو دقیقه تمام تختش رو به هم می‌ریزه. مرتب دوتا پاهاش رو تا جایی که می‌تونه میاره بالا و محکم می‌زنه زمین و از این‌کارش ذوق می‌کنه. هر وقت نگاهش می کنم به من می‌خنده. عاشق اینه که در کمد لباش‌هاش رو باز کنم و ببرمش وسط لباس‌ها تا دونه دونه اون‌ها رو بکشه و نگاه کنه. هر وقت می‌خوایم بریم بیرون می‌برمش تو کمدش و ازش می‌پرسم چی دوست داره بپوشه، با این‌که قراره خودم لباسش رو انتخاب کنم. لپ‌هاش رو باد می‌کنه و با فشار و صدا بادش رو خالی می‌کنه. هر چیزی که دستش می‌دیم اول می‌کنه تو دهان‌ش. جدیداً موقع غذا خوردن به ما حسابی دقت می‌کنه و آب دهنش رو قورت می‌ده. بعضی وقت‌ها جیغ می‌زنه و از غذای ما می‌خواد. دیگه یواشکی غذا می‌خوریم که بچه‌م دلش نخواد.

چهارشنبه وقت چکاپ ماهانه آروشا بود و به همراه بابا رفتیم دکتر و همه چیز نرمال بود . دکتر گفت می‌تونیم روزی چند تا قاشق آب سیب بهش بدیم. این دخمل شکموی ما هم عاشق سیب شده و حسابی با ملچ و مولوچ می‌خوره.

من هم که صبح تا شب مشغول آروشا هستم و مرتب کردن لباس‌هاش و... تمام لباس‌های آروشا رو اتو می‌کنم حتی پیش‌بندها وجوراب‌ها و لباس-تو-خونه‌ای‌ها. روزی چند بار شیشه شیرها حسابی استریل می‌شه. با این حال سعی می کنم تا جای ممکن روال زندگی مثل قبل باشه. همیشه خونه مرتب باشه، به خودم برسم، به علی برسم، و...

برای اینکه بچه‌ی خوشحال و سرحالی داشته باشم اول باید خودم خوشحال باشم و برای همین منظور باید بعضی روزها برای خودم وقت بذارم و به علایق شخصی‌م برسم که از جمله‌ی اونها ورزش کردنه. بعضی وقت ها هم دوست دارم فقط رو کاناپه‌ی جلوی تلویزیون بخوابم و بی‌هدف کانال عوض کنم، یا بشینم لاک بزنم و... همه‌ی این‌ها رو مدیون مامان و بابام هستم که به من کمک می‌کنند. دست‌شون رو می‌بوسم.

تابستان تموم شد و وارد پاییز شدیم. هوا هوای مهر و مدرسه ست. خیلی خودم رو از اون روزها دور نمی‌بینم، که چند روز مونده بود مدرسه‌ها باز شه هر روز روپوش نوی مدرسه رو می‌پوشیدم و کیفم رو می‌انداختم و روزی صد بار جامدادی ودفترهام رو نگاه می‌کردم. همیشه من یک درس از همه‌ی کتاب‌ها رو می‌خوندم ومامان ازم می‌پرسید که از روز اول از همه‌ی بچه‌ها جلوتر باشم و همه بدونند شاگرد اول کلاس منم. چه حال و هوایی داشت اون روزها و چه‌قدر مامان مشوق من بود و همیشه ازم تعریف می‌کرد که نازنین همه چیزش اوله و ... من هم باورم می‌شد و دائم در حال تلاش کردن بودم. سالی سه چهار بار مامان جلد همه‌ی کتاب‌هام رو عوض می‌کرد و برام پروانه درست می‌کرد و رو کتاب‌هام می‌چسبوند. من خیلی شاگرد تیزهوشی نبودم ولی اون‌قدر مامانم و بابام به من اعتماد به نفس می‌دادند و بزرگم می‌کردند که باورم شده بود فقط من می‌تونم شاگرد اول مدرسه باشم.

 مهر ماه منه. توی مهر ماه متولد شدم و توی مهر ماه برای اولین بار عشق زندگی‌م رو دیدم و عاشق شدم. این روزها دلم می خواد چشمم رو ببندم و به دوازده سیزده سال پیش برگردم و دانش‌آموز باشم و بچگی کنم و ...

مامان و بابا رفتند شمال و قراره من و علی و آروشا به همراه عمه نونوش آخر هفته بریم و تجربه‌ای از سفر با آروشا البته با ماشین داشته باشیم. این چند روز تعطیلی گذشته رو هم یک شب خونه‌ی عمه سرور دعوت داشتیم و همه جمع بودیم و کلی خوش گذشت ولی اون‌قدر جای زن عموم خالی بود که احساس می‌کردم دارند من رو خفه می‌کنند؛ وقتی به پارسال همین موقع فکر می کردم که زن عموم مرتب به من می گفت چی بخورم و مواظب خودم باشم. خیلی به نبودش فکر می‌کنم. یک شب هم با مامان و بابا و آروشا رفتیم بیرون. یک شب هم خونه‌ی مامان اینا بودیم.

پنج‌شنبه با علی رفتیم برای آروشا حساب بانکی باز کردیم، حدود ده میلیون تومان براش کادویی جمع شده بود. با پول سالانه که قراره براش بریزیم، پنج سالگی چهل میلیون تومان پول و وام داره که اگه بشه اون موقع یه پولی هم بزاریم روش براش زمین بخریم. شاید هم پول‌هاش رو داد به مامان باباش.

به یاد سه ماه پیش چند عکس از دو ماهگی آروشا ...

 

 

 

+ نوشته شده در ٥ مهر ۱۳٩٠ ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()