جهان با تو زیباتر است

"جهان با تو زیباتر است" یک‌ساله می‌شود

امروز دوازدهم مهرماه تولد یک‌سالگی وبلاگ آروشا جونه که درست مصادف شد با تولد پنج ماهگی دخملک. پارسال این روزها چه حال و هوایی داشتم. هنوز تو شوک حاملگی بودم و باور نی‌نی‌دار شدن برام سخت بود و امسال نی‌نی پنج ماهه تو بغلم دارم. این روزها خیلی به پارسال همین موقع‌ها فکر می‌کنم و به نظرم با این‌که حاملگی روزهای سختیه ولی شیرینی خاص خودش رو داره و وقتی تموم می‌شه تازه آدم فکر می‌کنه کاش قدر اون روزها رو بیشتر می‌دونست.خلاصه یک سال گذشت؛ یک سال پر از هیجان همراه با استرس و خوشحالی. امشب قراره برای آروشا خانوم تولد پنج ماهگی بگیریم و خونه‌ی مامان اینا جمع بشیم.

آروشا خانوم دومین مسافرت‌ش رو هم به خوبی تجربه کرد و برامون خاطره‌ای خوب به جا گذاشت. چهارشنبه ساعت پنج صبح حرکت کردیم و ساعت ده صبح رسیدیم و چون آروشا تمام مدت خواب بود و عمه بهنوش عقب نشسته بود و مواظب آروشا بود من و علی تونستیم کلی از هوای ابری و مه‌آلود جاده لذت ببریم و انرژی بگیریم. قبل از رفتن قرار گذاشته بودیم که از چند تا داروخانه تو شمال برای پمپرز آلمانی سوال کنیم که شاید از قبل داشته باشند. بعد از خوردن صبحانه بابا علی تمام داروخانه‌های بین چالوس تا رامسر رو سوال کرد و به این ترتیب تمام پمپرزهای موجود در مسیر خریداری شد و آروشا حداقل تا سه‌ماه دیگه پمپرز آلمانی داره. با یه ماشین پر از پمپرز خوشحال و با افتخار رسیدیم. آروشا دیگه بیدار شده بود و با هیجان اطرافش رو نگاه می‌کرد و ذوق می‌کرد. بابام هم دم در بود تا زودتر آروشا رو ببینه و بغل کنه. آروشا با قدرت تمام هر چی برگ و گل و پرتغال به درخت‌ها بود می‌کشید و سعی می‌کرد بخوره. فهمیده بود بیرون خیلی قشنگه تو خونه نمی‌موند و دوست داشت همه‌ش تو حیاط بچرخه. بچه‌م کلی ذوق کرده بود .

سر کوچه یه آتلیه باز شده بود و فرداش که علی رفته بود آروشا رو بیرون بگردونه با عکاسه صحبت کرده بود تا از آروشا تو فضای باز عکس بگیره. ساعت سه بعد از ظهر رفتیم عکاس رو برداشتیم و به همراه بهنوش و چند دست لباس راهی شدیم. اول چند تا تو حیاط گرفتیم و بعد رفتیم لب دریا ولی چون هوا بارونی شد عکس‌ها کمی تاریک شد اما در کل تونستیم حدود شصت تا عکس از آروشا بگیریم. موقع تعویض لباس آروشا و آماده کردنش، عکاس مرتب عکس می‌گرفت که باعث می‌شد عکس‌ها خیلی طبیعی باشند. آخر سر هم فایل دیجیتال همه‌ی عکس‌ها رو بهمون داد. حالا اگه تهران بود خدا تومن باید می دادی تا طرف با ناز فایل دیجیتال دو سه تا از عکس ها رو بهمون می‌داد. قرار شد از این به بعد هر دفعه ببریمش.

بعدازظهرها هم من و بهنوش و علی می‌رفتیم بیرون می‌گشتیم و در کل با اینکه مسافرت کوتاهی بود ولی مثبت بود. موقع برگشتن ساعت ده صبح  حرکت کردیم وچون تازه آروشا از خواب بیدار شده بود می‌خواست بازی کنه و تو ماشین بهانه‌گیری می‌کرد و مجبور بودیم مرتب وایستیم و آروشا رو ببریم بیرون و دوباره راه بیفتیم. این باعث شد کمی خسته بشیم. فکر کنم علی تا تهران بیش از صد بار برای آروشا غزل سعدی رو که دوست داره خوند که آروشا گریه نکنه. تا علی ساکت می‌شد آروشا شروع می‌کرد. دیگه من و بهنوش هم همراهی می کردیم تا علی خسته نشه. پنج‌شنبه هم به مناسبت روز دختر براش یه بلوز شلوار تو خونه‌ای از ایران کتان خریدیم، که وقتی اومدیم خونه همه گفتند این که پسرونه ست.

امروزهم بابا اومد آروشا رو برد تا بتونم برم استخر. چند تا از دوستام نیومده بودن ولی در کل بد نبود. وزنم هم رو 51 کیلو مونده وپایین نمیاد. انگار باید این دو کیلو رو به عنوان خاطره‌ی زایمان با خودم یدک بکشم. باید یه کم کمتر بخورم.

پانیذ اینا هم از مالزی برگشتند وکلی برای آروشا سوغاتی‌های خوشگل آوردند. شوهر عمه‌ام هم از کانادا اومده و باز خوش به حال آروشا شد.

این هم چند تا عکس از اتاق آروشا برای دوستان گلی که درخواست کرده بودند:

+ نوشته شده در ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()