جهان با تو زیباتر است

نخستین دلتنگی پدرانه!

دلبند عزیزمان آروشا جان!

فردا تو دویست روزه می‌شوی! این روزهای زیبای با تو بودن چقدر زود می‌گذرند؛ به قول دوستی نمی‌دانم هر روز که سپری می‌شود یک روز از با تو بودن‌م کم می‌شود یا یک روز به آن افزون می‌گردد؟! اما با تو بودن و به تو فکر کردن مفهوم زمان را نیز در خود فرو می‌ریزد. وقتی که با تو هستم به تنها چیزی که نمی‌اندیشم زمان و وقت است. و درست وقتی که تو را نمی‌بینم دقایق و ساعات طولانی می‌شوند، سخت و کند می‌گذرند و هر کاری می‌کنم بار زمان سنگینی‌اش را از دوشم بر نمی‌دارد. مثل همین لحظاتی که دارم می‌نویسم و چهره‌ی زیبای تو در برابرم می‌آید و می‌رود؛ و من منگ و گیج حتی در جستجوی واژگان با خود کلنجار می‌روم. می‌دانم که در کنار مادر بی‌همتای عزیز و عاشقت، پدربزرگ و مادربزرگ مهربانت و عمه و عموی دوست‌داشتنی‌ات به تو خوش می‌گذرد. می‌دانم که نمی‌دانی به یاد آوردن یعنی چه ولی اگر مرا به یاد آوردی، از همان لبخندهای دلبرانه‌ات نثارشان کن و بدان که تا ساعاتی دیگر در آغوشت خواهم کشید و دوباره گرمای وجودت را بر قلب بی‌تاب‌م از نزدیک حس خواهم کرد.

با همه وجودم تو را دوست دارم!

+ نوشته شده در ٢٧ آبان ۱۳٩٠ ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()