جهان با تو زیباتر است

دومین سفرنامه شیراز

یکشنبه 6 صبح پرواز داشتیم و این باعث شد به غیر از یک ساعت تو فرودگاه بقیه‌ی راه رو آروشا خواب باشه. در کل خیلی راحت رسیدیم و سفر خوبی بود. مامان و بابا حسابی از دیدن آروشا ذوق‌زده شده بودند و با آروشا بازی می‌کردند. با توجه به اینکه آروشا دوست داشت همه‌ش تو بغل بچرخه و تماشا کنه و ما هم دیگه از کتف و کول افتاده بودیم، مخصوصاً اینکه خونه‌ی علی اینا تو شیراز کلی پله داره. آروشا هم پله‌ها رو کشف کرده بود و دوست داشت تاتی تاتی از پله‌ها بالا و پایین بره.  به پیشنهاد مامان رفتیم یه کالسکه عصایی مسافرتی خریدیم و راحت شدیم. با بهنوش تمام فروشگاه‌های سیسمونی شیراز رو گشتیم و بالآخره  یه‌دونه آلمانی‌ش رو خریدیم که در عین سبکی مقاوم هم باشه. دوشنبه عمو رضا هم به جمع‌مون اضافه شد. با ورود یک نیروی جوان تازه نفس اوضاع کاملاً فرق کرد و مسافرت‌مون رنگ وبوی دیگه‌ای گرفت. رضا از جون و دل از آروشا مراقبت و تا جایی که می‌تونست کمک می‌کرد. دیگه من و بهنوش هم هر روز دنبال گشت و گذار بودیم. با خیال راحت آروشا رو می‌ذاشتم و می‌رفتم. بعضی روزها که هوا خوب بود آروشا رو هم می‌بردم. به رضا می‌گفتم فکر کنم دفعه‌ی بعدکه من و آروشا بیاییم شیراز یه بهونه‌ای جور کنی و نیایی، از بس این چند روزه بچه‌داری کردی. طفلک حتی نصف شب هم که صدای آروشا رو می‌شنید می‌اومد می‌گفت نازنین کاری نداری کمک نمی‌خوای. بهش گفتم رضا کاش می‌شد از عضویت هیأت علمی دانشگاه انصراف می‌دادی و پرستار آروشا می‌شدی. خلاصه اینکه بشریت یه همچین عمویی به خودش ندیده.

پسر دایی علی جون تازه بچه‌دار شده بودند و یه شب رفتیم دیدن نی‌نی. بچه‌ی دوم خانواده بود که بعد از سیزده سال هوس کرده بودن بیارنش به این دنیا. بچه‌ی اول که دوران بلوغ رو می‌گذرونه و صداش هم دورگه شده بود به شدت از حضور بچه دوم ناراحت بود و کاملاً می‌شد از حالت‌هاش این رو فهمید؛ ولی مامان و بابای نی‌نی خوشحال بودند و سرخوش. آروشا هم نی‌نی رو که دید شروع کرد به خندیدن ولی نی‌نی که از قضا پسر هم بود اصلاً آروشا رو نپسندید و شروع کرد به گریه کردن. آروشا هم شلوار نی‌نی رو گرفته بود می کشید پایین. من که به عنوان مامان عروس داشتم از خجالت آب می‌شدم و چاره‌ای جز توجیه کار دخترکم نداشتم. خلاصه به خیر گذشت و اومدیم خونه.

روز عید غدیر نهار رفتیم شاطر عباس. جای همه‌ی دوستان خالی. یاد حاملگی افتاده بودم که چقدر حلوای شاطر به من مزه داده بود و با خودم آورده بودم تهران. روز جمعه که می‌خواستیم برگردیم تهران بابا رفت بیرون و با یه تاپر پر از حلوای شاطر برگشت که با خودم ببرم . به بابا می‌گفتم بابا چرا خریدی من اون موقع حامله بودم دلم خواسته بود الآن می‌خورم چاق می‌شم ها.

چهارشنبه شب هم با بهنوش و یکی از اقوام سه‌تایی رفتیم شام بیرون (رستوران هفت خوان) که خیلی از محیط‌ش خوشم اومد. واقعاً شیک ساخته بودند. یه رستوران  هفت طبقه بود؛ هر طبقه غذاهای مختلف سرو می‌کرد، از رستوران VIP داشت تا فست فود و جگرکی و البته همگی سوپر مدرن طراحی شده بود.

خلاصه این‌که مثل همیشه کلی مامان و بابا ما رو خجالت دادند و وقتی می‌خواستیم برگردیم توی ماشین فقط جا برای من و بهنوش اون هم به زور مونده بود. وقتی بهنوش سوار شد چسبیده بودیم به هم و می‌خندیدیم که فقط مرغ وخروس کم داریم. حدود 60 کیلو اضافه بار داشتیم و از پرتقال و خرما و لیموشیرین و ... که محصولات باغ پسر عمه علی بود با خودمون آورده بودیم تا حلوای شاطر و کلم پلوی شیرازی دست پخت مامان و کالسکه‌ی تازه خریداری شده و ...

موقع برگشتن چون پرواز بعدازظهر بود آروشا بیدار بود و وقتی سوار هواپیما شدیم انگار که از محیط ترسیده باشه شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن. من و بهنوش همین‌طور مونده بودیم که دیگه چکار کنیم که گریه نکنه. از مهماندار و سرمهماندار و مسافرها می خواستن یه کاری کنند آروشا ساکت شه. یکی می‌گفت گوش‌شه، یکی می‌گفت اختلاف فشاره و ... خلاصه چیزی نمونده بود مارو از هواپیما بیرون کنن که با خوندن شعر Old McDonald Had A Farm EIEIO ساکت شد وخوابید. من و بهنوش حسابی ترسیده بودیم و به هم نگاه می‌کردیم که این مدلی هم می‌شه. وقت پیاده شدن همه به ما نگاه می‌کردن و هر کی یه چیزی می‌گفت که ناراحت نباشید و این چیزها پیش میاد. طفلی یه خانومه می‌گفت من براش صلوات می‌فرستادم که آروم بشه. من هم از حضار به خاطر آزرده شدن گوش مبارک‌شان معذرت‌خواهی می‌کردم.نیشخند

وقتی اومدیم تو سالن علی منتظرمون بود. برای من و بهنوش و آروشا جداگانه گل خریده بود. من و بهنوش می‌خندیدیم که با این همه بار فقط گل کم داشتیم. آروشا رو که همچنان خواب بود دادیم بغل علی و یه نفر رو صدا کردیم تا بارهامون رو جمع و جور کنه. خلاصه سوار شدیم و اومدیم خونه. علی اول من رو گذاشت خونه ی مامان اینا بعد بهنوش رو برد رسوند خوابگاه، چون وسایل‌ش رو برای دانشگاه نیاورده بود.

شنبه هم از صبح مشغول باز کردن چمدون و مرتب کردن وسایل بودم. سه‌شنبه رفتم استخر و شب‌ش هم آروشا رو بردیم خانه شادی هایپراستار. بچه‌م کلی ذوق‌زده شده بود. تازه بازی هم سوار شد. دیگه همون جا شام خوردیم و یه کم خرید کردیم و اومدیم خونه. راستی وقتی از پارکینگ مرکز خرید اومدیم بالا و تازه وارد شده بودیم دیدم یه نفر جیغ کشید اومد به سمت‌مون. یه دفعه دیدم دوست نه سال پیش‌م که به فاصله‌ی دو ماه عروسی کرده بودیم وجفت‌مون تو یه ساختمان بودیم، با شوهرش وبچه‌ش اومدن. یادش به‌خیر چه روزهایی داشتیم، دو تایی‌مون تازه عروس بودیم و کلی حرف داشتیم با هم بزنیم. با این تفاوت که سمیرا یه دختر ترک دست و پنجه‌دار که حسابی آشپزی بلد بود و من حتی یه کته هم بلد نبودم درست کنم. یه جورایی خیلی از غذاها رو از اون یاد گرفتم. وقتی مهمون زیاد داشتم مامانم خیالش راحت بود چون سمیرا میومد برنجم رو آبکش می‌کرد. دو سال از من بزرگ‌تر بود و چون دانشگاه نمی‌رفت سال بعدش حامله شد و الآن دخترش کلاس دوم بود. باورم نمی‌شد این همون نگین کوچولوه که من و علی می‌آوردیم‌ش خونه‌مون و باهاش بازی می‌کردیم. خلاصه که حسابی سورپرایز شده بودیم. آنقدر سریع دوباره با هم خودمونی شدیم که انگار نه انگار که شش ساله همدیگر رو ندیدیم. البته چند بار تلفنی باهم صحبت کرده بودیم و در جریان نی‌نی‌دار شدن ما بودند. آروشا رو که دیدن کلی ذوق کردن و باهاش بازی کردن. قرار شد یه شب بیان خونمون و دوباره مثل قبل با هم رفت و آمد داشته باشیم.

پنج‌شنبه شب هم خونه‌ی دوست دوره‌ی لیسانس‌م که چند وقت پیش اومده بودن دیدن آروشا دعوت داشتیم. آروشا رو گذاشتیم خونه‌ی مامان اینا و با بهنوش رفتیم. دوستای دیگه هم بودن. واقعاً شب خوبی بود و حسابی خوش گذشت.

شنبه هم آروشا رو دادم به مامان و اومدم حسابی مشغول تمیزکاری شدم تا شب. خدا کنه هر چه زودتر یه کارگر خوب پیدا کنیم تا از این کُزتینگ(!) نجات پیدا کنم.

+ نوشته شده در ٧ آذر ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()