جهان با تو زیباتر است

هفت ماهگی

امروز دوازدهم آذرماه ساعت چهار بعد از ظهر آروشا خانوم ما هفت ماهه شد. این روزها آروشا خیلی بامزه شده و تغییرات‌ش کاملاً محسوسه. دیگه خیلی کمتر غریبی می‌کنه و درک‌ش از محیط خیلی بیشتر شده. تا به‌ش می‌گیم "آروشا! کلاغه می‌گه قار قار..." لب‌هاش رو باز می‌کنه و می‌خواد صورت‌مون رو بخوره. وقتی هم بهش می‌گیم "آروشا! بوس کن!" همین کار رو می‌کنه و دل همه رو می‌بره. به‌ش می‌گیم "آروشا! اتل متل توتوله..." سرش رو می‌ندازه پایین و خجالت می‌کشه. این کارش از شبی شروع شد که همه خونه‌ی مامان اینا جمع بودن و عمه سرور بهش گفت اتل متل توتوله و همون موقع اتفاقی سرش رو انداخت پایین و همه خندیدن. دیگه از این‌که همه خندیدن خوشش اومد و مرتب این حرکت رو تکرار می‌کنه. از وقتی خیلی کوچولو بود مرتب بهش می‌گفتیم Arms Up و Arms Down و حرکت‌ش رو هم انجا می‌دادیم به این امید که یاد بگیره؛ ولی الان وقتی بهش می‌گیم فکر می‌کنه بازیه و غش‌غش می‌خنده. جدیداً عادت کرده فقط تو کالسکه می‌خوابه که به نظر من این‌طوری خوابوندن‌ش خیلی راحت‌تره. وقتی زنگ در رو می‌زنند کلی ذوق می‌کنه و فکر می‌کنه مامان و بابا اومدن دنبال‌ش و یا باباش اومده. عاشق کی‌بورده و با هیجان تایپ می‌کنه؛ دست دیگه‌ش رو هم می‌ذاره روی ماوس و مرتب هم به مانیتور نگاه می‌کنه. وقتی کنترل رو می‌دیم دستش مرتب به تلویزیزن نگاه می‌کنه و دکمه‌های کنترل رو می‌زنه. کلاً دنبال تکنولوژی و وسایل برقی‌ه. غذا خوردن‌ش هم بهتر شده. صبح‌ها حریره‌ی بادوم و آرد برنج می‌خوره و بعدازظهرها مامان اینا براش فیله کباب می‌کنند و می‌ذارن تو یه ظرف در دار تا آب بندازه و وقتی آب کباب رو خورد گوشتش رو می‌دیم دست‌ش تا بکشه به لثه‌هاش. عاشق کبابه درست مثل وقتی که من حامله بودم و مرتب فیله کباب دلم می‌خواست و وقتی  بوش در می‌اومد آروشا شروع می‌کرد به تکون خوردن. موقع شام خوردن خودمون هم سوپ‌ش رو می‌خوره که یا با مرغ‌ه یا ماهیچه ولی کلاً خیلی مرغ دوست نداره و دفعه‌ی اول که اصلاً نخورد. بین وعده‌ها هم شیر می‌خوره. موهاش داره پر و بلند می‌شه. دخترمون از کچلی در اومده، جالبه ریشه‌ی موهای جدیدی که داره در میاره حسابی روشن‌ه و درست مثل بچگی‌های خودم. همه می‌گن چشم هاش به علی و بوری و سفیدی‌ش به خودت رفته.

خوشحال‌م که هفت ماه از سخت‌ترین روزهای بچه‌داری رو پشت سر گذاشتم. کلاً هر چی آروشا بزرگ‌تر می‌شه خوشحال‌تر می‌شم؛ هرچند می‌دونم دلم برای این روزهاش خیلی تنگ می‌شه. بچه‌ها خیلی شیرین و بامزه‌ن. با وجود سختی‌هایی که بچه‌داری داره ولی شیرینی‌ش اون‌قدر زیاده که خستگی‌ها رو از تن آدم در میاره و حسابی به آدم انرژی می‌ده. منی که تا ظهر می‌خوابیدم الان از ساعتی که آروشا بیدار می‌شه با جون و دل در خدمت‌ش هستم و انگار نه انگار تا صبح ده بار بیدار شدم.

 سه‌شنبه رفتم استخر و چون هیچ کدوم از بچه‌ها نیومده بودن مربی خصوصی داشتم. حسابی ورزش کردم و واقعاً کیف کردم. یک سری تمرین هم برای تو خونه دارم که انجام می‌دم. آروشا رو می‌ذارم  تو کالسکه و دراز نشست می‌رم و آروشا می‌خنده و خوشش میاد. غذا خوردن‌م هم خیلی کنترل شده‌س. شیرینی و نوشابه رو کلاً فاکتور گرفتم و برنج و نون هم خیلی کم می‌خورم. همه می‌گن تو دیوونه‌ای ولی خودم این‌طوری احساس بهتری دارم. می‌خوام تا آخر آذر رژیم‌م رو نگه دارم ببینم چقدر تغییر می‌کنم. این دو کیلو رو کم کنم دیگه خیالم راحت می‌شه.

سه‌شنبه شب آروشا رو دوباره بردیم هایپر و خانه‌ی شادی بازی کرد و شام خوردیم و اومدیم. چهارشنبه وقت دکتر پوست داشتم. صبح آروشا رو گذاشتم خونه‌ی مامان اینا و رفتم. بعدازظهر هم دندانپزشکی برای چکاپ وقت داشتم که دو تا از دندون‌هام پر کردن می‌خواست. خوب شد رفتم وگرنه داشت به عصب نزدیک می‌شد. پنج‌شنیه شب هم خونه‌ی عمه سرور دعوت داشتیم و عمو اینا هم بودن. خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود. من هم باید در اولین فرصت یه شب همه رو دعوت کنم. دوران حاملگی که کلاً مهمون بازی کنسل بود. بعدش هم که بچه‌ی کوچولو داشتم. الآن دیگه وقت‌شه. دیشب هم برای آروشا یه تولد کوچولو گرفتیم؛ مثل همیشه شمع‌ش رو من وعلی فوت کردیم.

فردا هم بابا علی داره می​ره یه سفر کاری یک روزه. من و آروشا امشب خونه​ی مامان اینا می​خوابیم.

+ نوشته شده در ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()