جهان با تو زیباتر است

222 روزگی و ...

امروز آروشای ما در حالی که دو روز مونده به نهمین سالگرد جشن عروسی مامان و باباش 222 روزه شد یا بهتره بگم هفت ماه و هفت روزه شد. این روزها لثه​های آروشا خیلی اذیتش می​کنه و بعضی وقت​ها حتی تو خواب هم سر شیشه​ش رو گاز می​گیره. حرف مورد علاقه​ش گ هست و کلمه​هایی که می​گه اگی، اگا، گ گ و ... هستش. وقتی خیلی هیجان​زده می​شه یه مدل خاص خودش تندتند نفس می​کشه و بعدش با لب​هاش صدا در میاره. همچنان دوست داره زیر بغل​ش رو بگیریم راه بره. اجتماعی​تر از قبل شده و خیلی با دیدن غریبه​ها ناراحت نمی​شه. نزدیک​ها رو با اسم می​شناسه، مثلاً وقتی می گیم پانیذ برمی​گرده پانیذ رو نگاه می​کنه. کاپشن و لباس زمستونی رو دوست نداره و وقتی می​خواد لباس گرم بپوشه مقاومت می​کنه.  آویز بالای تختش رو با قدرت تمام می​کشه و روزی چند بار باید محکم​ش کنم. تخم​مرغ هم به غذاهاش اضافه شده که البته باید فقط زرده​ش رو بخوره؛ من با هماهنگی دکتر بهش تخم بلدرچین می​دم. خواب شب​ش کمی بهتر شده ولی همچنان تا صبح چند بار بیدار می​شه. جدیداً قبل از خواب شب​ش فقط من رو می​خواد وحتی اگه از اتاق بیرون برم شروع می​کنه به گریه کردن و وقتی بغلش می​کنم آروم می​شه و چه احساس عجیب و شیرینی​ه این وابستگی. این جور وقت​ها تازه باورم می​شه مامان شدم. همچنان بغلیه و تو بغل بودن به هر جای دیگه​ای براش ترجیح داره. آینه رو دوست داره و هر جا آینه باشه از تو آینه پیدامون می​کنه. مامانم رو از همه بیشتر دوست داره و براش فرقی نداره با من باشه یا مامان​م.

هفته​ی گذشته که دو روزش تعطیل بود علی جون حسابی به من کمک کرد. آنقدر راحت بودم که گفتم علی کاش هر روز خونه بودی و با هم آروشا رو نگه می​داشتیم. شب​ها هم که هر شب خونه​ی مامان اینا جمع بودیم. چهارشنبه صبح هم وقت دندانپزشکی داشتم و از اونجایی که تندتند حاضر شدم و صبحونه نخوردم و با عجله رسیدم دندانپزشکی، به محض اینکه دکتر داروی بی​حسی رو زد نصف سرم بی​حس شد و وقتی چشمم رو باز کردم دیدم چشم راستم دید نداره و نمی تونه تصویر رو فوکوس کنه. داشتم سکته می​کردم، پیش خودم گفتم کور شدم رفت. قلب​م هم تندتند می​زد. دکتر سریع فشارم رو گرفت و گفت ده رو شش. برام آب قند آوردن و بعد از یک ربع یواش یواش حال​م جا اومد. خلاصه به​خیر گذشت و دکتر گفت چون وزنت پایینه و شکم خالی اومدی اینطوری شدی و کلی نصیحتم کرد که دیگه این کار رو نکنم. متأسفانه خبردار شدیم که مامان علی هم براشون به کسالت پیش اومده که دکتر بهشون فعلاً استراحت کامل داده؛ همگی براشون دعا می‌کنیم که هرچه زودتر خوب خوب بشن. بعداز ظهر چهارشنبه با علی آروشا رو بردیم دکتر چکاپ ماهانه و خداروشکر همه چیز خوب و نرمال بود. شب هم می​خواستیم آروشا رو ببریم هایپر بازی کنه که وقتی رسیدیم دیدیم خیلی شلوغه و رفتیم سوپر استار. یه سری هم به ارمغان کودک زدیم و یه لباس پلنگی که خیلی وقت بود می خواستم و پیدا نکرده بودم براش خریدم. پنج​شنبه هم با علی رفتیم رویان و جواب آزمایش شش ماه بعد از بارداری رو بردیم تا کارت فریز رو بهمون بدن و خون بند ناف به بانک اصلی منتقل بشه. از اونجایی که دنیا خیلی کوچیکه خواهر یکی از دوست​های دانشگاهی​م که دو هفته پیش خونه​شون دعوت داشتیم رو دیدیم، که اونجا داشت روی پروژه​ی پایان​نامه​ش کار می​کرد و کلی خوشحال شدیم. شب​ش هم با دوست​های گلمون قرار داشتیم که اول رفتیم شام رستوران ایتالیایی پونته و بعدش هم رفتیم خونه​شون تا دیر وقت اونجا بودیم؛ واقعاً خوش گذشت. آروشا رو برداشتیم اومدیم خونه تا خوابیدیم شد سه صبح. جمعه هم فوتبال دیدیم و علی از اینکه تیم​ش برد کلی ذوق کرد و من هم که اصلاً برام فرقی نمی​کرد با این​که پرسپولیسی هستم ولی ترجیح می​دم استقلال ببره که علی ذوق کنه. شب هم با عمه سرور و مامان و بابا و مامانی و دایی سعید اینا همگی رفتیم شام بیرون و به این ترتیب سه شب پشت سر هم غذای بیرون خوردیم و این​جانب حسابی عذاب وجدان دارم که اون همه قول و قراری که با خودم گذاشته بودم برای رژیم چی شد. دو روز هم هست دراز-نشست نرفتم و حسابی درگیرم. دیگه از امروز هیچی نمی​خورم. علی که همه​ش می​خنده و می​گه می​خوای استخون بشی و من رو تشویق به خوردن می​کنه ولی من واقعاً دوست دارم به استخون برسم و حتی از قبل از حاملگی هم لاغرتر بشم.

نه سال پیش امروز رفته بودم یه سر به خونه​ی تازه جهاز چیده​مون بزنم تا همه چیز کامل باشه برای جهاز دیدن مامان اینای علی که همون شب قرار بود از شیراز بیان.  یادمه اصلاً دوست نداشتم همه فامیل با هم بیان. به خاطر همین هر شب یکی میومد. یه شب عمو اینا، یه شب مامانی اینا و... هر کی قرار بود بیاد من و علی زودتر می​رفتیم خونه و آباژور رو روشن می​کردیم و آهنگ I’m Your Man لئونارد کوهن رو می​ذاشتیم و تا صدای آسانسور میومد آهنگ رو Play می​کردیم و دو تایی در خونه​مون رو باز می​کردیم. یادمه بابام می​گفت نازنین یه برق روشن کن و من دوست داشتم خونه کم نور باشه و کلی ماجرا داشتیم. خونه​مون رو خیلی دوست داشتیم. یه آپارتمان 130متری نوساز بود و خیلی شیک بود. برای دکور کردن​ش هم کلی با اون سن کمی که داشتم سلیقه به خرج داده بودم و زندگی​ای چیدم که هنوز بعد از گذشت نه سال از تک تک وسایل​م لذت می​برم و از خرید هیچ کدوم​شون پشیمون نیستم. یه خونه​ی دیزاین شده به سبک کلاسیک با رنگ​آمیزی کرم روشن و قهوه​ای سوخته. یادش به​خیر! یه ظرف بزرگ هم میوه گذاشته بودم که توش یه آناناس، یه نارگیل، انبه، کیوی و موز بود. هر وقت موزهاش تیره می​شد دوباره موز می​خریدم می​بردم و جالب اینکه از میوه​ی چیده شده تعارف هم نمی​کردم که دکورش به هم نخوره. الآن که فکرش رو می​کنم خودم به بچگی خودم می​خندم. از همه دیدنی​تر یخچال فریزرم بود که مامان​م واقعاً سلیقه به خرج داده بود و فریزری برای من پر کرده بود که تا شش ماه بعد از عروسی من هیچ کاری نداشتم. طفلک ده مدل مربا برام درست کرده بود و انواع ترشی​ها و ... فقط جای عکس عروسی روی دیوار خالی بود که حتی قاب​هاش رو هم از قبل خودم به فیلم​بردارمون داده بودم که هم​رنگ و مدل چوب مبلمان​م باشه و به​ش گفته بودم عکسی که سر مجلس میاری چه زمینه با چه رنگی داشته باشه که به خونه بیاد. دل تو دل​م نبود که روز عروسی با اون لباس دکولته با دامن اسکارلتی که همیشه آرزو داشتم بپوشم چه شکلی می​شم. یادمه بابام همه​ش غر می​زد که لباس​ت خیلی لخته و می​شد یه کم دکولته​ش پوشیده​تر باشه و ... علی هم به من چشمک می​زد که ناراحت نباش من که خیلی دوست دارم.چشمک تو کارهای عروسی از همه جالب تر کارت عروسی​مون بود که به سبک دخترهای زمان قاجار گریم شده بودم و نقاشی​م رو دیوار کاخ بود و علی تو خیال​ش به من گل می​داد و متن کارت هم قدیمی بود و شعر پشت کارت رو هم خود علی گفته بود و یه موسسه​ی هنری تو تجریش برامون انجام داده بود که بعد ها دختر شریفی​نیا هم کارت عروسی​ش رو همون طوری سفارش داده بود به همون جا و با کمال پررویی تو مجله گفته بود برای اولین بار تو ایران این کار رو کرده!!!

روز عروسی از ساعت شش صبح رفتم آرایشگاه و اون روز نه تا عروس بودیم و من دومی بودم.  از ساعت یک تا شش بعدازظهر تو باغ و آتلیه بودیم و اون روز هم هوا برفی بود و از صبح برف اومد و از شانس​مون دو ساعت بعدازظهر آفتابی شد و تونستیم عکس و فیلم تو باغمون رو، تو برف بگیریم. داشتم از سرما می​مردم و انگشت​های پام بی​حس شده بود. ولی همچنان با انرژی ادامه می​دادیم. حدود یک ساعت دیر رسیدیم سر عقد و انتظار داشتم بابام تا من رو ببینه بگه چرا دیر کردین و ... ولی بابام که همراه بابای علی دم در هتل منتظر ما بودن تا من رو دید گفت چه خوشگل شدی و کمک​م کرد از ماشین پیاده بشم. همه​ی آدم​هایی که تو لابی بودن اومده بودن ما رو تماشا می​کردن و خلاصه بعد از یه عقد فرمالیته و رد و بدل شدن کادوها و ... عروسی شروع شد و بعد از رقص​ها و بریدن کیک و رقص تانگو شام خورده شد و بعدش هم فیلم​بردارمون عکس​های سر مجلس و عکس​های مهمون​ها رو داد و فیلم ویدئوپروجکشن​مون رو پخش کرد و آخر سر هم گیفت​های سر سفره​ی عقد رو به مهمون​ها دادیم و عروسی تموم شد. خدا رو شکر همه چیز شیک و عالی برگزار شد. چون ما اصلاً دوست نداشتیم تو خیابون​ها بوق بوق کنیم؛ به قول علی مردم​آزاریه. شب رو هتل موندیم و فردا ظهرش اومدیم خونه. آخر شب عروسی از همه​ی غذاها برامون آوردن و تو اتاقمون برامون چیدن و ما هم گفتیم همه رو ببرید و برامون دوتا سوپ بیارین و تو اون سرما پشت پنجره​ی طبقه​ی بیستم رو به برف با منظره​ی کوه بهترین سوپ زندگی​مون رو خوردیم. این بود خاطره​ی قشنگترین شب زندگی​مون. اولین باری بود که خاطرات عروسیم رو می نوشتم و چون قصدش رو نداشتم پُرچونگی کردم. یه جورایی رفتم تو اون زمان. امیدوارم روزی آروشا خانوم هم از خوندن خاطرات عروسی مامان و باباش لذت ببره و ما هم بتونم مثل مامان و بابای گل​م برای آروشا بهترین​ها رو انجام بدیم.

+ نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()