جهان با تو زیباتر است

دو هفته گذشته ...

آروشا تو هفته​ی گذشته کلی کارهای جدید یاد گرفته و تقریباً هر روز ما رو سورپرایز می​کنه. براش اتل متل رو که می​خونیم یه پاش رو ور می​چینه؛ بچه​م منتظر نمی​مونه تا ببینه سوخته یا نه، تا می​گیم آروشا اتل متل توتوله سریع یه پاش رو بر می​داره. از پنج​شنبه نانای می​کنه و مرتب چپ و راست می​ره. هر وقت خودش خیلی خوشحال باشه می​رقصه و خیلی به موزیک کاری نداره. کار جدیدش هم اینه که دست می​ده و تا می​گم آروشا دست بده دست​ش رو با خوشحالی میاره جلو. من هم دست می​دم و به​ش می​گم نازنین هستم و از آشنایی​تون خوش وقتم. خلاصه این​که خیلی بامزه شده. چند ساعت نبینم​ش دل​م حسابی براش تنگ می​شه. به چرخ​های کالسکه​ش خیلی دقت می​کنه، تا کمر خم می​شه که حرکت چرخ​ها رو تماشا کنه. بعضی وقت​ها حدود یک ربعی محو چرخ​ها می​شه. عاشق سشواره و تا من موهامو خشک کنم و سشوار بکشم صداش در نمیاد؛ منتظر می​شینه که گاهی من از دور سشوار رو به موهاش بگیرم و کلی ذوق می​کنه. دندون​هاش خیلی اذیت​ش می​کنه و بیشتر مواقع داره غر می​زنه. خدا کنه زودتر این مروارید کوچولوش در بیاد تا هم خودش راحت بشه هم ما. از نظر غذا خوردن هم خدا رو شکر خوبه و اگه گرسنه​ش باشه راحت غذا می​خوره. اما وقتی هم سیر باشه به زور به​ش غذا نمی​دیم. البته ما هم از اول هیچ وقت برای غذا خوردن تشویق​ش نکردیم و هورا نگفتیم و به همین خاطر آروشا فهمیده که برای خودش غذا می​خوره نه برای خوشحالی ما. 

هفته​ی گذشته حسابی سرمون شلوغ بود. دوشنبه که به مناسبت سالگرد ازدواج با مامان و بابا وبهنوش رفتیم خانه​ی استیک و آروشا هم حسابی همکاری کرد. تو راه هم علی برامون آهنگ عروسی گذاشت. هر سال سالگرد عروسی​مون لباسم رو می​پوشیدم و یه چرخی تو خونه می​زدم ولی پارسال که حامله بودم و امسال هم وقت نشد بپوشم. حالا تا سال دیگه ببینیم چی می​شه. طبق معمول هر سال مامان وبابا کلی شرمنده​مون کردن و علی هم که دیگه جای خود.

سه​شنبه رفتم استخر. چهارشنبه هم یکی از دوست​های دوران دبیرستان​مون همه​ی بچه​های کلاس سوم و پیش​دانشگاهی که خیلی با هم دوست بودیم رو دعوت کرده بود. حدود دوازده نفر بودیم. خیلی برام جالب بود. یکی از دوست​هام دوتا بچه داشت، یکی دیگه هنوز ازدواج نکرده بود، یکی حامله بود و ... با این​که خیلی گفتیم و خندیدیم ولی نمی​شد اون صمیمیت سابق رو تو چشم​های بچه​ها دید . یه جورایی همه دنبال این بودن که ببین شوهرهاشون چه کاره هستن و وضع مالی​شون چه​طوریه و  کی چه​قدر تحصیل کرده و ... با همه​ی این​ها برای من بعدازظهر جالبی بود. شب هم یکی از دوست های گل علی با خانوم و دخترش از شیراز اومده بودن که با هم رفتیم شام بیرون و از دیدن​شون خوشحال شدیم. دخترشون یک سال از آروشا بزرگ​تره و با دیدن​ش سال دیگه​ی آروشا برام تصور می​شه. آروشا هم خیلی دختر خوبی بود. واقعاً من و علی به​ش افتخار کردیم؛ این موضوع رو وقتی اومدیم تو ماشین به خودش هم گفتیم. هر وقت می​ریم بیرون و آروشا رو می​بریم به آروشا می​گم از بابا علی تشکر کن که شما رو آورده گردش و ... ولی این بار ما به​ش گفتیم که دختر خیلی خوبی بوده و تشویق​ش کردیم. نیشخند

پنج​شنبه هم بابا برای یه سفر کاری سه روزه رفت ارمنستان و ما هم طبق معمول کوچیدیم خونه​ی مامان اینا. از اونجایی که آروشا همه​ش دوست داره رو پا باشه و زیر بغلش رو بگیریم راه بره. روروک یکی از دوستامون رو چند روز قرض گرفتیم تا ببینیم عکس العمل آروشا چه​طوریه که دیدیم خیلی دوست داره و خیلی راحت باهاش همه جا می​ره. بنابراین با مشورت با دکترش رفتیم و یه دونه خریدیم. آخه شنیده بودم که رد پزشکی​ه و بهتره بچه توش نشینه؛ ولی دکترش گفت برای بچه​ای که از این سن دوست داره راه بره و از نظر قدی هم مشکلی نداره می​تونید بخرید. بنابراین جمعه از صبح تا ظهر با علی تو خیابون بهار بالا پایین می​رفتیم.

شنبه شب هم با مامان آروشا رو بردیم هایپر و کلی بازی کرد و شام خوردیم برگشتیم خونه. یه خانومی هم با یه پسر کوچولو اومد کنار میزمون و گفت اومدیم از دخترتون خواستگاری کنیم. من هم گفتم به نظر میاد پسر شما از دختر ما کوچکتره ولی مامان داماد گفت که مهم تفاهمه و کلی خندیدیم. اسم نی​نی آراسب بود و خیلی بامزه بود. آروشا هم تمام مدت داشت با کچاپی که داده بودیم دستش بازی می کرد و اون رو می​جوید.

بابا هم آخر شب برگشت. به سفارش مامان برامون از ارمنستان شیرینی آورده بود که واقعاً خوشمزه بود و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه دل سیر شیرینی خوردم. دوشنبه هم از صبح مشغول تمیزکاری بودم و کلی کار کردم. سه​شنبه هم رفتم آکوا و کلی ورزش واستخر و ...،  به قول مامانم سه​شنبه​ها روز مرخصی نازنین​ه ولی بعضی وقت​ها تا دو سه روز هم اضافه می​شه. چشمک چهارشنبه شب هم که شب یلدا بود و ما خونه​ی دایی سعید اینا دعوت داشتیم و اولین شب یلدای آروشا خانوم رو جشن گرفتیم. البته پارسال آروشا شب یلدا تو هفته ی بیست حاملگی تو شکم مامان​ش بود. این هم فال حافظ  آروشا که بابا جون​ش براش نیت کرد و گرفت.

خوش خبر باشی ای نسیم شمال   که به ما می‌رسد زمان وصال

قصه العشق لا انفصام لها               فصمت‌ها هنا لسان القال

مالسلمی و من بذی سلم              این جیراننا و کیف الحال

عفت الدار بعد عافیه                      فاسالوا حالها عن الاطلال

فی جمال الکمال نلت منی             صرف الله عنک عین کمال

یا برید الحمی حماک الله                مرحبا مرحبا تعال تعال

عرصه بزمگاه خالی ماند                 از حریفان و جام مالامال

سایه افکند حالیا شب هجر            تا چه بازند شب روان خیال

ترک ما سوی کس نمی‌نگرد           آه از این کبریا و جاه و جلال

حافظا عشق و صابری تا چند         ناله عاشقان خوش است بنال


+ نوشته شده در ۱ دی ۱۳٩٠ ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()