جهان با تو زیباتر است

سومین سفرنامه شیراز

ما برگشتیم و الان از تهران در خدمت دوستان گل​مون هستیم. یکشنبه شش صبح پرواز بود و آروشا از تو خونه بیدار بود و بازی می​کرد. برعکس همیشه که وقتی صبح زود پرواز بود تمام مدت می​خوابید این دفعه از چهار صبح بیدار بود. علی ما رو برد فرودگاه و تا لحظه​ی آخر پیش​مون بود. با توجه به این​که روز قبل​ش برف اومده بود هوا حسابی سرد و روی باند فرودگاه مه​آلود بود. با این​که آروشا لباس اسکی تنش بود ولی باز روش یه پتو انداخته بودیم. شیطونک می​خواست از اون زیر بیاد بیرون و تماشا کنه. با تعجب به بخارهایی که از دهان من و بهنوش بیرون میومد نگاه می​کرد. اون چند لحظه​ای که از پله​ها بریم بالا و سوار هواپیما بشیم واقعاً سرد بود و با تمام وجود می​لرزیدیم. هوا حدود ده درجه زیر صفر بود. به همین خاطر باید بال​های هواپیما رو ضد یخ می​زدن. حدود یک ساعت تأخیر داشتیم. آروشا هم بعد از این​که یه صد باری پشتی صندلی رو باز و بسته کرد خوابید و شیراز بیدار شد. صندلی پشت سر من یه بچه​ی حدوداً یک ساله بود که تا من می​خواستم سرم رو تکیه بدم به شیشه و بخوابم، از پشت با تمام قوا موهای من رو میکشید و ول نمی​کرد. جالبه مامان​ه کوچک​ترین عکس​العملی نشون نمی​داد. خلاصه رسیدیم و رسماً مسافرت​مون شروع شد. هوای شیراز خیلی تمیز و صاف بود؛ این رو کاملاً از رنگ آبی آسمون می​شد فهمید. مثل زمستون هر سال با گل نرگس استقبال شدیم و آروشا هم خیلی بامزه تا مامان و بابا رو دید دست داد و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرمی​کردم صمیمی شد. به نظر مامان اینا خیلی تو این مدت پیشرفت کرده بود. از بعدازظهر همون روز من و بهنوش گشت و گذار رو شروع کردیم و تو این مدت تقریباً همه جا رفتیم. یه شب هم با دوست​های بهنوش رفتیم شام بیرون و به قول دوست بهنوش برای دسر اومدیم خونه، آروشا رو بخوریم. سه​شنبه ظهر هم علی اومد و حسابی تو این مدت با عمو رضا کمک کردن. دو شب هم با علی و عمو رضا و بهنوش و آروشا رفتیم شام بیرون و یه شب هم خونه​ی دختر دایی علی بودیم. نهار پنج​شنبه همگی رفتیم شاطر عباس و جای همه​ی دوستان رو خالی کردیم. بعد از غذا هم حلوای شاطر رو دسر خوردیم و از اونجایی که خیلی خوشمزه بود وسوسه شدیم یه کوچولو هم به آروشا بدیم. حالا مرتب مامان تأکید می​کرد که نباید بدید و ما هم اصرار که هیچ اشکالی نداره و اتفاقی نمی​افته. خلاصه مامان نتونست حریف ما بشه و یه کوچولو از حلوا رو گذاشتیم دهن آروشا. چشم​تون روز بد نبینه که کمتر از دو ثانیه بچه​م همه​ی نهارش رو بالا آورد در حدی که فکر کنم شاطر باید اون تشک روی نیمکت​ش رو بندازه دور و شاید هم دیگه ما رو راه نده اونجا؛ حتی با این​که بابای علی حدود ده پونزده ساله مشتری دائم شاطره و تقریباً غیر از اون​جا هیچ​جا نمی​ره و وقتی از در می ریم تو همه بابا رو می​شناسن. نتیجه​ی اخلاقی این​که اولاً نباید به بچه​ی زیر یک​سال غذای خیلی چرب و شیرین بدید و از اون مهم​تر دوم این​که تحت هر شرایطی به حرف مامان شوهرتون گوش کنید و فکر نکنید عقل کل هستید. هر چی باشه اون​ها چند تا پیرهن از ما بیشتر پاره کردن و تجربه شون بیشتره. سوم این​که اگر هم شیراز رفتید و گذرتون به شاطر عباس خیابان خاک​شناسی افتاد طبقه​ی دوم تو جایگاه اختصاصی نشینید که با بوی ترشیدگی پذیرایی می​شوید.نیشخند

اولین روز درختکاری آروشا اسفند امسال​ه که قرار شد بابا زحمت​ش رو بکشن و سفارش یه سرو بدن که برای آروشا بکارن تا هر موقع که آروشا می​ره شیراز خونه​ی پدریش شاهد بزرگ شدن درختی باشه که از سال اول تولدش کاشته شده و همزمان با خودش قد می​کشه. ممنونم بابا محمد مهربون قلب

جمعه برگشتیم تهران. مثل همیشه مامان و بابا با اشک خداحافظی کردن و من هم که تا جایی که بتونم خودم رو کنترل می​کنم ولی تا می​شینم تو ماشین و می​بینم که بابا تا آخرین لحظه که ماشین از کوچه بره بیرون داره با نگاه​ش ما رو دنبال می​کنه دیگه اشک​هام از کنترل​م خارج می​شه.

خدا رو شکر تأخیر هم نداشتیم و آروشا هم با این​که بیدار بود یا بازی می​کرد و یا تو بغل مهمان​دارها می​چرخید. جالبه اصلاً غریبی نمی​کرد انگار فهمیده بود که اگه می​خواد بچرخه باید بره بغل​شون وگرنه مامان و باباش نمی​تونن بغل​ش کنن و راه ببرن​ش. کلی هم جایزه گرفت. ماشین رو هم علی گذاشته بود فرودگاه و بدون معطلی سریع اومدیم بیرون و مستقیم رفتیم خونه​ی مامان اینا که دلشون برای آروشا یه ذره شده بود. خدا رو شکر مثل همیشه مسافرت خوبی بود و به لطف کمک​های همه تو نگهداری از آروشا و یه عمه نونوش پا برای خوش​گذرونی خوب​تر هم شد.

چهارشنبه تولد نُه ماهگی آروشا خانومه و چون بابا علی برای یه سفر کاری داره می​ره دوبی، دوشنبه می​گیریم که بابا جون​ش هم باشه. قرار بود ما هم بریم که هنوز پاسپورت آروشا نیومده. خیلی دوست داشتم برم و از این​که چرا زودتر برای پاسپورت اقدام نکردم ناراحت​م. بنابراین از دوشنبه کوچ می​کنیم خونه ی مامان اینا و تا جمعه اونجا هستیم.


+ نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()