جهان با تو زیباتر است

چهل هفتگی

آروشای ما امروز دوشنبه چهل هفته​ش شد و درست به همون اندازه که تو شکم مامان​ش دوران جنینی رو گذرونده بیرون هم زندگی کرده و به این ترتیب وارد سومین نه​ماهه​ی زندگی​ش می​شه. تو هفته​ی گذشته آروشا یاد گرفته که آتش داغ​ه و وقتی نزدیک شومینه می​بریمش خیلی بامزه می​گه جیز. وقتی هم که بگیم آروشا جیز کو؟ برمی​گرده شومینه رو نگاه می​کنه. می​گم آروشا دست دستی کن، می​گه دس. بعضی وقت​ها به​جای ماما به من می​گه نانا و آنقدر بامزه می​گه که باید خوردش. می​گیم آروشا کله بزن، سرش رو با احتیاط میاره جلو و وقتی حسابی نزدیک شد آروم می​زنه به سرمون. کلاً خیلی بچه​ی بااحتیاطی​ه و هر چیزی که براش جدید باشه به​راحتی دست نمی​زنه. همچنان روزی دوبار درس​هاش رو نگاه می​کنه و هنوز تا دی​وی​دی رو روشن می​کنم شروع می​کنه به نانای کردن و ذوق می​کنه. می​گم آروشا به مامی به​به بده غذای تو دست​ش رو می​چسبونه به لب من. همچنان بی​دندونه و نی​نی. احساس می​کنم تا دندون نداره خیلی نی​نی​ه و خوش​م میاد. موهاش هم داره درمیاد و هر چند هفته یک بار نوک موهاش رو کوتاه می​کنیم. این روزها خیلی به من می​چسبه و دوست داره بیشتر با من باشه تا بقیه. خیلی دوست داره ازش تعریف کنم و مرتب بگم آروشا خیلی دختر گلی​ه و خیلی خانوم​ه و خوشگل​ه و... کاملاً احساس رضایت رو از تو چشم​هاش می​شه خوند. در طول روز خیلی خوب شیر نمی​خوره و به خاطر همین باید شب تا صبح جبران کنم و حدود 600 تا 700 سی​سی به​ش شیر می​دم؛ تقریباً از شب تا صبح داره شیر می​خوره. خواب شب​ش هم بهتر شده ولی خودم مرتب باید بیدار بشم که شیر تازه درست کنم یا دایپرش رو عوض کنم. خونه​ی خودمون بیشتر می​خوابه چون پرده​ی اتاق خواب من قهوه​ای تیره با آستر قهوه​ای​ه و اصلاً نور نمیاد ولی خونه​ی مامان اینا نه صبح بیدار می​شد و دوباره دو ساعت بعد می​خوابید. کلاً اینکه خواب شب​ش با خواب خودم داره تنظیم می​شه خیلی خوبه. 

 هفته​ی گذشته هم از دوشنبه خونه​ی مامان اینا بودم و دوشنبه شب تولد آروشا رو گرفتیم و دخترکم وارد ماه دهم زندگی​ش شد. تو اون چند روز بیشتر به کارهای خودم رسیدم. سه​شنبه استخر و چهارشنبه دندانپزشکی و پنج​شنبه پاک​سازی پوست و بعدازظهر هم اومدم خونه رو تمیز کردم تا همه چیز برای اومدن علی روبراه باشه. جمعه هم علی اومد و تا آروشا باباش رو دید گفت دَدَ. انگار علی رو برای دَدَ رفتن می​شناسه. علی هم با وجود وقت کمی که داشت خیلی زحمت کشیده بود و در نهایت حوصله برای آروشا چند تا لباس ناناز خریده بود. شام رو با هم رفتیم بیرون و شنبه هم رفتیم هایپر خرید خونه و البته چون هوا خیلی سرد بود آروشا رو نبردیم.


+ نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط نازنین و علی نظرات ()